برای زندگی خود قوانین لازم‌الاجرا معین کنید

قوانین زندگی

زندگی ما انسان‌ها به دست خودمان رقم می‌خورد. این خود ما هستیم که معین می‌کنیم در چه شرایطی باشیم و نسبت به آن شرایط چه احساسی داشته باشیم. اگر اکنون در شرایط خوبی به سر نمی‌بریم یا از وضع موجود راضی نیستیم، مقصر نه این است و نه آن، نه زمین است و نه زمان، این خود ما هستیم که این موقعیت را برای خودمان به وجود آورده‌ایم. بهتر است به جای بهانه‌گیری از در و دیوار، به خودمان بیاییم و بفهمیم که گاهی ما هم می‌توانیم مقصر باشیم. این‌که می‌گویم مقصر به این خاطر است که اگر همه ما برای زندگی یک سری قوانین لازم‌الاجرا داشته باشیم، هرگز به نا‌به‌سامانی نخواهیم رسید.

می‌دانم که ملزم کردن خودتان به انجام برخی از کارها آن هم به طور مرتب می‌تواند در ابتدا کمی دشوار به نظر برسد، اما به مرور وقتی به این شیوه زندگی عادت کنید متوجه خواهید شد که اصلا بدون این قوانین زندگی شما هیچ معنا و مفهوم خاصی ندارد. اگر می‌پرسید منظور من از قوانین لازم‌الاجرا برای زندگی چیست، باید بگویم که منظورم کارهایی است که خودتان خودتان را محبور می‌کنید که به طور مرتب یا هر روز انجام دهید و دنبال کنید.

حال این امور می‌تواند در هر زمینه‌ای باشد. می‌خواهد یک روز در میان ورزش کردن باشد، یا خواندن روزی چند صفحه کتاب باشد، یا اختصاص یک بازه زمانی از روز برای استراحت باشد یا هر چیزی که فکر می‌کنید خودتان به آن علاقه دارید. در ادامه در مورد نحوه انتخاب این قوانین بیشتر خواهم نوشت.

اما پیش از آن بیایید کمی در مورد لازم‌الاجرا بودن این قوانین بحث کنیم. چرا از کلمه لازم‌الاجرا برای این قوانین استفاده می‌کنم؟ به این خاطر که باید به خودتان بقبولانید که تحت هر شرایط پایبند بودن به این قوانین برای شما ضروری است و هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا نمی‌تواند و نباید بتواند شما را از دنبال کردن قوانین زندگی‌تان دور نگه دارد. این موضوع را نه تنها باید مدام به خودتان یادآوری کنید و از شانه خالی کردن از زیر بار قوانین زندگی‌تان خودداری کنید، بلکه با جدی گرفتن‌شان باید به دیگران هم بفهمانید که به هیچ وجه اجازه ندارند قوانین زندگی شما را نادیده بگیرند یا زیر پا بگذارند یا در انجام‌شان مانع شما بشوند.

ضرورت و نحوه تعیین قوانین زندگی به شخصیت شما وابسته است. این قوانین هستند که شخصیت شما را نزد دیگران تعریف می‌کنند. مثلا کسی که ورزش کردن را جدی می‌گیرد و به صورت روزانه آن را دنبال می‌نماید، به دیگران این مفهوم را می‌رساند که شخصیت ورزش‌کاری دارد و برای ورزش اهمیت قائل است. یا کسی که مطالعه کردن روزانه را تبدیل به یکی از قوانین لازم‌الاجرای زندگی خود کرده است، نه تنها به صورت مداوم در حال افزایش میزان دانش و آگاهی خود است، بلکه این سیگنال را هم به دیگران منتقل می‌کند که شخصیتش بر مبنای مطالعه و تحقیق بار آمده است.

حال اگر در این فکر هستید که برای خودتان یک سری قوانین لازم‌الاجرا معین کنید تا هم تعریف بهتری از شخصیت خود به دیگران بدهید و هم زندگی خود را سر و سامان ببخشید، بهتر است قبل از هر چیز به این نکات توجه کنید.

اول این‌که باید خود را از دید خودتان تعریف کنید. به نظرتان شما چه شخصیتی دارید؟ دوست دارید دیگران وقتی شما را به یاد می‌آورند با چه پیش‌فرض‌های فکری شما را به خاطر بسپارند؟

وقتی به این سوالات پاسخ دادید، باید به این فکر کنید که آن دسته از فعالیت‌هایی که قصد دارید برای خودتان به قانون تبدیل کنید را می‌توانید به طور مداوم دنبال کنید یا خیر. فرضا اگر تا به حال ورزش نکرده‌اید یا اگر به این کار عادت ندارید، جالب نیست که بدون تجربه قبلی آن را تبدیل به یک قانون برای زندگی خود کنید. به جز این‌که دنبال نمودنش برای شما به مرور سخت‌تر خواهد شد، دیگران هم وقتی ببینند شما کاری را انجام می‌دهید که تا دیروز به آن اهمیتی نمی‌دادید تعجب خواهند کرد.

قوانین زندگی

سعی کنید در انتخاب قوانین مورد نظرتان، شرط عقل و منطق را نیز رعایت کنید. قرار نیست یک شبه برسید به همان شخصیتی که آرزویش را دارید. هدف صرفا این است که زندگی منظم‌تری داشته باشید نه این‌که در کم‌ترین زمان ممکن به تمام اهداف خود دست یابید.

اگر برای آینده خود اهدافی را آماده کرده‌اید، اکنون زمان آن است که لیست اهداف خود را پیش روی خود بگذارید و بر اساس آن اهداف، قوانین زندگی خود را معین نمایید. یکی از اشتباهاتی که خیلی‌ها مرتکب می‌شوند این است که فکر می‌کنند وقتی برای خودشان هدف تعیین کردند کار تمام است و تمام مدت آینده را باید صرف رسیدن به آن اهداف کنند. در حالی که وسیله رسیدن به اهداف زندگی، همین قوانین لازم‌الاجرا است که در این نوشتار مطرح کردم. حتی می‌توانم بگویم که قوانین از اهداف مهم‌تر هستند و باید بیشتر از اهداف به قوانین پرداخت.

شاید برخی‌ها بر این باور باشند که تعیین قوانین برای زندگی می‌‌تواند به معنی سلب آزادی روزانه باشد. اما حقیقت این است که این قوانین نه تنها دست و پای شما را نخواهند بست و آزادی را از شما نخواهند گرفت، بلکه به شما کمک می‌کنند که به همان زندگی‌ای دست پیدا کنید که امروز از نظرتان رسیدن به آن غیر ممکن به نظر می‌رسد. وقتی توانستید خودتان را به نقطه هدف برسانید، خواهید دید که نه تنها شادتر هستید، بلکه احساس آزادی بیشتری نیز می‌کنید.

من هم چند مدتی هست که برای زندگی خودم قوانینی را معین کردم که خودم را ملزم به اجرای مداوم و مرتب آن‌ها می‌دانم و تا کنون نیز در حفظ این تداوم موفق بوده‌ام. مثلا به خودم قول داده‌ام که صبحانه را جدی‌تر در نظر بگیرم و به آن به چشم یک وعده غذایی مهم نگاه کنم. چند وقتی هست که صبح‌ها صبحانه را با یک لیوان چای یا یک لیوان شیر از سرم باز نمی‌کنم و در عوض صبح‌ها زودتر از خواب بیدار می‌شوم تا زمان آماده کردن و خوردن یک صبحانه کامل را داشته باشم.

به غیر از آن، خودم را مجبور کرده‌ام که هر روز حداقل پنج صفحه کتاب یا پنج مقاله اینترنتی را مطالعه کنم. البته شاید پنج صفحه یا پنج مقاله در روز از دید برخی‌ها زیاد به نظر برسد، ولی برای من که وبلاگ‌نویس هستم مطالعه کردن تقریبا یک ضرورت به حساب می‌آید. از زمانی که چنین شرطی را برای خود گذاشته‌ام، موفق شده‌ام که بیشتر و بهتر از قبل به نوشتن بپردازم.

یکی دیگر از قوانین جدیدی که برای خودم معین نمودم این است که هیچ وقت مقالاتی که در وبلاگم می‌نویسم کمتر از ۱۰۰۰ کلمه نباشند. قبلا در مورد فواید محتوای طولانی نوشته بودم و گفتم که از نظر من مطالبی که کمتر از ۱۰۰۰ کلمه داشته باشند، مقالات سطحی و کم ارزش هستند و به اندازه کافی به موضوع مورد بحث نپرداخته‌اند. برای همین هم هست که چنین قانونی برای خودم گذاشتم تا هیچ‌گاه محتوای سطحی تحویل مخاطبان وبلاگم ندهم.

در مجموع، شما در انتخاب قوانین زندگی خود اختیار کامل دارید و می‌توانید با این قوانین شخصیت خود را به دیگران معرفی کنید و کیفیت زندگی خودتان را هم افزایش دهید. به هر حال، زندگی شما هر قانونی که داشته باشد، یادتان باشد که هیچ وقت از دنبال کردن‌شان خسته نشوید.

بیایید از این پس در زمان مطالعه اینترنتی، فقط یک برگه از مرورگر را باز نگه داریم

مطالعه اینترنتی

اگر بخواهید در اینترنت چرخی بزنید و جست‌وجویی کنید، اولین کاری که می‌کنید چیست؟ مسلما اولین اقدام شما باز کردن یک مرورگر است، حالا هر چه که می‌خواهد باشد، چه کروم و چه سافاری و چه حتی اینترنت اکسپلورر (هنوز هم کسی هست که از IE استفاده کند؟!). بعد از باز کردن مرورگر، در اولین برگه (Tab) شروع به جست‌وجو در مورد یک موضوع خاص می‌کنید. درست در میان این جست‌وجو یک برگه جدید باز می‌کنید و سری به توییتر (یا اینستاگرام یا…) خود می‌زنید، قبل از این‌که کارتان با شبکه‌های اجتماعی تمام شود، تصمیم می‌گیرید یک برگه جدید باز کنید و سایت خبری دلخواه‌تان را مورد بررسی قرار بدهید و ببینید چه اخبار جدیدی در آن منتشر شده است. هنوز همه خبرهای جدید را نخوانده‌اید که دوباره یک برگه دیگر باز می‌کنید و به وبلاگ یکی از دوستان‌تان مراجعه می‌کنید و یکی از مقالات جدیدش را باز می‌کنید تا آن را مطالعه نمایید. هنوز چند خط بیشتر نخوانده‌اید که تصمیم می‌گیرید دوباره به برگه اول مرورگر خود بازگردید تا جست‌وجوی‌تان را ادامه بدهید.

مرورگرها به نوعی، مهم‌ترین ابزار برای گشت‌وگذار و تحقیق در اینترنت هستند (نه! نگفتم تلگرام! گفتم اینترنت). در این شکی نیست که همه ما به مرورگرها احتیاج داریم. اما مهم بودن این اپ‌ها دلیل نمی‌شود که بگوییم تمام امکانات‌شان واقعا به دردمان می‌خورند. اضافه شدن امکان باز کردن چندین برگه در یک پنجره از مرورگر شاید بدترین ویژگی‌ای بود که می‌توانست شکل بگیرد.

عادت کردن به باز کردن برگه‌های جدید خیلی آسان است. اصلا انگار خود مرورگر شما را وسوسه می‌کند که مدام یک برگه جدید باز کنید و بعد از آن هم به سراغ یک برگه دیگر بروید. اگر حواس‌تان نباشد، می‌بینید سی چهل برگه مختلف باز کردید که خودتان هم نمی‌دانید کدام به کدام است و هدف‌تان از باز کردن‌شان چه بوده است. مرورگر هم که دیگر توان تحمل این همه فشار را ندارد یا قفل می‌کند یا این‌که خودش را می‌بندد (البته این بستگی به توان کامپیوتر شما دارد که چند تا برگه را بتوانید با هم باز نگه دارید).

فکر می‌کنم اسم “برگه بازی” برای این پدیده جالب باشد. تقریبا اکثر ما کاربران اینترنت در هر کجای دنیا، از برگه بازی خوشمان می‌آید. اصلا انگار به ما آرامش می‌دهد. پیش خودمان فکر می‌کنیم که وای! ما چه‌قدر مشغول هستیم و داریم کار می‌کنیم. احساس می‌کنیم هر چه تعداد برگه‌های باز در مرورگرمان بیشتر باشد به این معنی است که در آن لحظه فعال‌تریم و در بهترین و دقیق‌ترین شرایط فکری به سر می‌بریم.

در حالی که ماجرا کاملا برعکس است. ما هر چه بیشتر درگیر برگه بازی بشویم، میزان تمرکزمان روی موضوعات مختلف را کاهش می‌دهیم. قبلا در یک پست جداگانه در مورد پیچیدگی‌های تمرکز کردن در عصر دیجیتال توضیح دادم و نوشتم که پریدن مداوم مغز از یک موضوع به موضوع دیگر، قدرت تمرکز ذهن را به شدت کاهش می‌دهد. برگه‌های مرورگرتان هم دقیقا به همین افت قدرت تمرکز کمک می‌کنند.

ویکتور هوگو: مطالعه کردن مثل روشن کردن آتش است؛ هر هجایی که خوانده می‌شود حکم یک جرقه را دارد.

یکی از دلایلی که همیشه کتاب خواندن را برتر از مطالعه مقالات اینترنتی می‌دانم این است که شما وقتی کتاب می‌خوانید، فقط همان یک کتاب را می‌خوانید که یک موضوع واحد دارد و تمام فصل‌ها و تک تک خطوطش در خدمت همان موضوع نوشته شده‌اند. اما مقالات اینترنتی شما را وسوسه می‌کنند که از وسط این متن یا موضوع، به سراغ یک متن یا موضوع دیگر بپرید. حتی اگر خودتان هم دل‌تان نخواهد وسط مطالعه یک نوشتار اینترنتی یک برگه جدید در مرورگرتان باز کنید، همان نوشتار با گذاشتن چند لینک به مطالبی دیگر شما را دعوت می‌کند که از موضوع خارج شوید و ذهن‌تان را به سمت مباحث دیگر به پرواز درآورید.

مطالعه اینترنتی

البته از دید من، مقصر اصلی تولید کننده‌های محتوای اینترنتی نیستند چون به دلایلی مجبور هستند که از لینک‌ها در مطالب خود استفاده نمایند. مقصر اصلی شاید ما کاربران اینترنتی هستیم که درست و حسابی بلد نیستیم از محتوای اینترنتی استفاده کنیم. تازه باز هم نمی‌توان گفت همه چیز تقصیر کاربران و مخاطبان اینترنتی است، چون آن‌ها به درستی آموزش ندیده‌اند، پس اگر اشتباه عمل می‌کنند به این خاطر است که روش صحیح مطالعه اینترنتی را بلد نیستند.

Fran Lebowitz: قبل از حرف زدن فکر کن و قبل از فکر کردن مطالعه کن.

وقتی در میانه خواندن یک متن، به سراغ یک نوشتار دیگر می‌روید، در واقع به ذهن‌تان یاد می‌دهید که باید همه چیز را نیمه کاره رها کند و یک مبحث جدید را باز نماید و تا زمانی که خسته بشود همین روند را تکرار کند. حال اگر برای مدتی خودتان را مجبور کنید که تا قبل از اتمام مطالعه یک نوشتار در اینترنت، به سراغ یک مطلب دیگر نروید، ذهن‌تان کم‌کم به این روند عادت می‌کند و آن را تبدیل به یک پیش‌فرض خواهد کرد.

این همه را نوشتم تا به این نتیجه برسم که بد نیست از این پس اگر خواستیم مقاله‌ای را در فضای اینترنت بخوانیم، برگه بازی را کنار بگذاریم و هر بار فقط یک برگه از مرورگر را باز نگه داریم و تا زمانی که مطالعه آن مقاله را به اتمام نرساندیم، به سراغ برگه‌ای دیگر نرویم. به نظرم نمی‌تواند کار خیلی سختی باشد. نمی‌دانم برای این کار افزونه‌ای هم برای مرورگرها ساخته شده است یا نه، هر چند اهمیتی هم نمی‌دهم چون به نظرم باید خودمان بخواهیم نه این‌که به زور افزونه و نرم‌افزار خودمان را محدود کنیم.

مسلما وقتی می‌گویم در هنگام خواندن یک نوشتار اینترنتی فقط یک برگه را باز نگه دارید، منظورم شامل این مورد هم می‌شود که تا قبل از به اتمام رساندن آن مطلب، روی لینک‌هایی که ممکن است در داخل آن گنجانده شده باشد هم نباید کلیک کنید و از میان این متن به یک متن دیگر منتقل شوید. خیال‌تان راحت، آن لینک‌ها همان‌جا هستند و فرار نمی‌کنند. پس با خیال راحت به خواندن ادامه بدهید و در انتها اگر لازم دیدید، به سراغ لینک‌های داخل متن بروید.

اگر از آن دسته از افرادی هستید که اهل کتاب خواندن نیستید و بیشتر وقت‌تان را در اینترنت سپری می‌کنید، از این طریق می‌توانید خودتان را برای مطالعه‌های طولانی مدت در رابطه با یک موضوع واحد عادت بدهید. و نکته آخر این‌که سعی کنید هر روز مطالعه کنید و از آموختن فراری نباشید.

رمان‌ها چطور می‌توانند از شما نویسنده بهتری بسازند؟

رمان‌ها و داستان‌ها

معمولا وقتی بین دوستان و نزدیکانم حرف از فواید مطالعه می‌زنم، اکثرشان فکر می‌کنند که منظورم مطالعه کتاب‌های علمی و تاریخی و آموزشی و فرهنگی و اجتماعی است و رمان و کتاب‌های داستانی در دسته‌بندی حرفم قرار نمی‌گیرند. خودم این موضوع را به تازگی متوجه شدم که هر بار اسم مطالعه را می‌آورم باید یادآوری کنم که رمان‌ها هم می‌توانند مفید باشند، حتی خیلی مفیدتر از باقی کتاب‌ها. تا همین چند وقت پیش نمی‌دانستم که در پیش‌فرض ذهنی خیلی‌ها، رمان‌ها و کتاب‌های داستانی اصولا جنبه تفریحی و سرگرمی دارند و هیچ سودی به جز این به همراه ندارند.

واقعا باعث تعجب است که برخی‌ها چطور می‌توانند تا این حد در مورد رمان و داستان دید منفی داشته باشند. نادیده گرفتن یک دسته‌بندی مهم از کتاب‌ها با این همه ارزش‌آفرینی و جذابیت، اوج بی‌انصافی است. من به عنوان یک نویسنده و تولید کنند محتوا، بخش اعظم دانش و ذوق نویسندگی خودم را مدیون داستان‌ها هستم، حال چه در قالب رمان و کتاب باشد و چه سریال و فیلم و کارتون. به بیان دقیق‌تر، از نظر من کسی که در کتاب‌خانه‌اش جایی برای رمان‌ها و کتاب‌های داستانی اختصاص نداده باشد، بخش فوق‌العاده جذاب و در عین حال مفیدی از کتاب‌ها را به حساب نیاورده است. هر رمان در واقع دریچه‌ای است به سمت یک دنیا و زندگی متفاوت و شما با خواندنش، آن زندگی و دنیا را تجربه می‌کنید.

امروز روی صحبتم با کسانی نیست که فقط کتاب می‌خوانند. مخاطب من وبلاگ‌نویس‌ها و نویسنده‌ها هستند؛ تولید کننده‌های محتوایی که برای بالا بردن کیفیت نوشتارهای خودشان می‌دانند که باید کتاب بخوانند، اما نمی‌دانند که رمان‌ها دقیقا چه کمکی به آن‌ها می‌کنند. در این مقاله سعی می‌کنم به شما نویسنده‌های عزیز این پیام را منتقل کنم که چرا باید رمان بخوانید.

برای بهبود توانایی داستان‌پردازی

رمان‌ها و داستان‌ها

اولین و اصلی‌ترین فایده رمان‌ها این است که قوه داستان‌پردازی شما را تقویت می‌کنند. شاید از خودتان بپرسید که با توجه به این‌که حیطه موضوعی نوشته‌های شما هیچ ارتباطی با داستان‌ها ندارد چرا باید قدرت داستان‌پردازی خود را تقویت کنید؟ در جواب این سوال باید بگویم که شما در هر زمینه و موضوعی که مشغول به تولید محتوا باشید، باید داستان‌پردازی را بلد باشید و از آن در محتوای خود استفاده کنید. در خیلی از موارد، داستان‌ها بهتر از هزاران مقاله غیر داستانی می‌توانند پیام را منتقل کنند. این موضوع بارها و بارها به من ثابت شده است. هر زمان که من منظورم را در قالب یک داستان به مخاطب ارائه دادم، بازخوردهای بهتر و بیشتری دریافت کرده‌ام. به عنوان نمونه، برای نوشتن این مقاله من تصمیم گرفتم شیوه داستان‌نویسی را پیش بگیرم و از نتیجه کار هم راضی بودم. شما هم اگر بتوانید داستان را وارد مطالب خود کنید یا مقالات‌تان را با داستان آغاز کنید، می‌بینید که نوشته‌های‌تان از جذابیت بیشتری برخوردار خواهند شد. حتی خودتان هم از نوشتن چنین مطالبی بیش از همیشه لذت می‌برید.

برای افزایش دایره لغات

یکی از توانایی‌هایی که هر نویسنده‌ای باید روی آن کار کند، افزایش گستره دایره لغاتش است. خیلی از مواقع برای کاهش تکرار کلمات و جلوگیری از خسته‌کننده شدن نوشتار، نویسنده باید بلد باشد که از مترادف‌ها استفاده نماید. رمان‌ها این امکان را برای شما فراهم می‌کنند که دایره لغات خود را گسترده‌تر کنید. تجربه ثابت کرده است که کسانی که رمان‌های زیادی می‌خوانند در پیدا کردن کلمات مترادف تواناتر هستند. از سوی دیگر، از آن‌جا که شما مترادف‌ها و کلمات جدید را در قالب داستان می‌آموزید، خیلی راحت و سریع‌تر در ذهن‌تان ذخیره می‌شوند و احتمال این‌که کلمات جدید را فراموش کنید خیلی کم است. بعد از خواندن و به اتمام رساندن چندین رمان و داستان، وقتی شروع به نوشتن مطالب جدیدتان می‌کنید خودتان متوجه خواهید شد که چقدر در پیدا کردن مترادف‌ها سریع‌تر و قدرتمندتر شده‌اید.

برای عادت کردن به مطالعه کتاب

رمان‌ها و داستان‌ها

کسانی که هنوز به کتاب خواندن عادت ندارند، بهترین کار این است که از رمان‌ها آغاز به کار کنند. داستان‌ها و رمان‌ها به دلیل جذابیتی که دارند می‌توانند خواننده را به سمت خود بکشانند و در خود غرق کنند. همین گیرایی باعث می‌شود کسی که قبلا شاید بعد از ۱۰ دقیقه کتاب خواندن خسته می‌شد و آن را کنار می‌گذاشت، بدون این‌که خودش متوجه بشود یکی دو ساعت به خواندن ادامه بدهد و اصلا هم احساس خستگی نکند. با این روش، این اشخاص می‌توانند به کتاب خواندن عادت کنند و به آن علاقه‌مند شوند.

Ann Patchett: خواندن کتاب‌های داستانی نه تنها قوه تخیل و خلاقیت ما را افزایش می‌دهند، بلکه مهارت تنها بودن را هم به ما می‌آموزند. داستان‌ها به ما قدرت احساس هم‌دلی با کسانی را می‌دهند که تا کنون هرگز آن‌ها را ملاقات نکرده‌ایم، به ما اجازه می‌دهند که زندگی‌هایی را تجربه کنیم که خودمان هرگز نمی‌توانستیم در واقعیت به خود ببینیم، همه این‌ها به این خاطر است که کتاب‌های داستانی ما را جای شخصیت اصلی داستان قرار می‌دهند.

برای بالا بردن خلاقیت در نویسندگی

نویسندگان رمان‌ها استادان بلامنازع خلاقیت در نویسندگی هستند. تکنیک‌هایی که این نویسنده‌ها در داستان‌های خود به کار می‌برند خیره کننده و مثال زدنی است. هر نویسنده‌ای در هر سطحی هم که باشد، می‌تواند کلی فوت و فن از رمان‌نویس‌ها بیاموزد و این میسر نمی‌شود مگر با خواندن رمان‌ها و آثار داستانی مختلف و متنوع. هر چه در این حیطه بیشتر پیش بروید و کتاب‌های داستانی بیشتری بخوانید، بیشتر می‌فهمید که هنر خلاقیت در نویسندگی انتهایی ندارد. ریزه‌کاری‌هایی که رمان‌نویس‌ها برای بالا بردن گیرایی داستان‌های خود به کار می‌برند هر کدام به تنهایی لایق ساعت‌ها تفکر و تمرین و تکرار هستند.

برای آن‌که لذت‌بخش است!

چه دلیلی بالاتر از این؟ اصلا ما برای چه کتاب می‌خوانیم؟ اصلی‌ترین هدف تمام کسانی که به کتاب خواندن روی می‌آورند این است که از خواندن کتاب‌ها لذت ببرند. درست مثل کسی که از سریال دیدن و فیلم دیدن لذت می‌برد، یا بازی‌بازی که از تجربه بازی‌های ویدیویی لذت می‌برد، یا ورزش‌کاری که از ورزش کردن لذت می‌برد، کسی هم که اهل کتاب و کتاب‌خوانی است از مطالعه آثار مختلف لذت می‌برد. حال چرا باید رمان‌ها که یکی از دل‌چسب‌ترین دسته‌های کتاب‌ها است را کنار بگذاریم؟ رمان بخوانید و از خواندش لذت ببرید و این نکته را فراموش نکنید که تا وقتی خودتان از خواندن خوش‌تان نیاید نمی‌توانید چیزی بنویسید که دیگران را به سمت خودش بکشاند.

اولین پیش‌نویس یک نوشتار، به هیچ دردی نمی‌خورد

پیش‌نویس

تصور کنید همین الان تصمیم گرفتید که یک پست جدید بنویسید. مسلما اولین کاری که می‌کنید این است که یک عنوان خوب برای آن انتخاب می‌کنید و سپس نوشتن را آغاز می‌نمایید و بعد از چند دقیقه هم احساس می‌کنید که همه آن‌چه لازم بوده را نوشته‌اید و دیگر باید کار را به اتمام برسانید. بعد از انتخاب برچسب‌ها و تصویر شاخص، نشان‌گر ماوس خود را به سمت دکمه انتشار می‌برید و مطلب را منتشر می‌نمایید. این مرحله آخر، دقیقا همان کاری است که نباید انجام دهید، چون اولین پیش‌نویس یک نوشتار به هیچ دردی نمی‌خورد.

خیلی از بلاگرهای مبتدی این تصور اشتباه را دارند که نوشتن یک پست، کاری یک مرحله‌ای و فوری است، در حالی که یکی از رموز موفقیت بلاگرهای مشهور این است که می‌دانند برای انتشار یک پست در وبلاگ‌شان باید چندین مرحله را بگذرانند و کار فقط با نوشتن به اتمام نمی‌رسد.

البته باید این را هم یادآور بشوم که وقتی می‌گویم اولین پیش‌نویس یک نوشتار به هیچ دردی نمی‌خورد منظورم این نیست که مشکل از نویسنده این پیش‌نویس است و اگر بیشتر تمرین کنید می‌توانید به جایی برسید که با همان پیش‌نویس اول کارتان راه بیافتد. نه! منظور این است که اولین پیش‌نویس هر نویسنده‌ای در هر موضوعی با هر انگیزه‌ای به هیچ دردی نمی‌خورد. این ماهیت اصلی اولین پیش‌نویس‌ها است که قابل انتشار نباشند.

بنابراین خیال نکنید که مقصر شما هستید که به اندازه کافی در نوشتن خوب نیستید، چون از نظر من همه برای نوشتن “به اندازه کافی” خوب هستند. فقط تفاوت در این‌جاست که برخی‌ها با وجود این‌که می‌دانند اولین پیش‌نویس‌شان کارایی انتشار ندارد، ولی از روی تنبلی یا بی‌حوصلگی و رفع تکلیف همان را منتشر می‌کنند تا به دیگران بگویند که وبلاگ‌شان مدام (یا حتی هر روز) به روز رسانی می‌شود.

قبل از این‌که بپردازم به این موضوع که پس از نوشتن اولین پیش‌نویس نوشتارتان باید چه اقداماتی انجام دهید، بد نیست به این نکته هم بپردازم که خیلی راحت می‌توان متوجه شد که روی یک نوشتار به اندازه کافی کار و ویرایش شده یا این‌که دقیقا همان پیش‌نویس اول به انتشار رسیده است. پیش‌نویس‌ها معمولا پر هستند از غلط‌های املایی و انشایی و عدم هماهنگی بخش‌های مختلف متن و پاراگراف‌بندی نامناسب. پیش‌نویس‌های اول بیشتر شبیه یک ترکیب ناهمگون از کلمات هستند که باید مرتب گردند. حال بپردازیم به کارهایی که باید بعد از نوشتن پیش‌نویس اول به آن‌ها عمل کنید:

چند ساعتی رهایش کنید

اولین و مهم‌ترین کار این است که بعد از نوشتن اولین پیش‌نویس مطلب خود، آن را برای چند ساعت در حالت پیش‌نویس رها کنید و به هیچ عنوان به آن فکر نکنید. از آن جهت که چند دقیقه (یا چند ساعت) گذشته را صرف فکر کردن به موضوع نوشتار و تبدیل این افکار به متن کرده‌اید، حتما اکنون چشم‌ها و ذهن‌تان خسته شده و حال و حوصله فکر کردن بیشتر به آن موضوع و نوشتار را ندارد. پس بهتر است به خودتان استراحت بدهید و کاری با نوشتارتان نداشته باشید.

دوباره آن را بخوانید

بعد از چند ساعت استراحت، وقت آن است که یک بار به طور کامل (و ترجیحا با صدای بلند) آن‌چه را که نوشته‌اید برای خودتان بخوانید. از این طریق متوجه می‌شوید که اصلا چه چیزی نوشتید. مطمئنا با این کار، اشکالات زیادی در متن پیدا خواهید کرد؛ برخی از این اشکالات املایی هستند و برخی دیگر انشایی. تمام اشکالات و اشتباهات را یادداشت کنید و تا زمانی که خواندن متن را به اتمام نرسانده‌اید، به سراغ حل این اشکالات نروید.

اشتباهات خود را تصحیح کنید

وقتی تمام اشتباهات را پیدا کردید، می‌توانید تک به تک این اشکالات را رفع نمایید. اگر جایی کلمه‌ای را غلط نوشته‌اید آن را تصحیح نمایید، اگر کلمه‌ای را در یک پاراگراف بیش از حد تکرار کرده‌اید از مترادف‌ها کمک بگیرید، اگر پاراگرف‌ها بیش از حد طولانی شده‌اند و خواندن متن را سخت کرده‌اند در مورد آن تجدیدنظر کنید، اگر می‌بینید می‌توانید بخشی از متن را به لیست‌های گلوله‌ای یا شماره‌ای تبدیل کنید حتما این کار را انجام دهید چون باعث ساده‌تر شدن اسکن مطالب توسط چشمان مخاطب می‌شود. من دوست دارم نام این مرحله را مرحله لکه‌گیری بگذارم.

پیش‌نویس

نکات آخر را به متن اضافه نمایید

اگر فکر می‌کنید چیزی را از قلم انداخته‌اید، اکنون وقت آن است که به متن اضافه کنید. شاید در هنگام نوشتن اولین پیش‌نویس خود مباحث و نکاتی را نادیده گرفته بوده‌اید، خوب به نکات جا افتاده فکر کنید و هر چه به نظرتان ضروری می‌رسد در جای مناسب به متن بیافزایید. حتی می‌توانید چند جمله از بزرگان را نیز به نوشتار اضافه نمایید تا جذابیت متن را بالا ببرید.

یک بار دیگر بخوانید

حالا که تمام تغییرات لازم را در متن ایجاد کرده‌اید باید یک بار دیگر آن را بخوانید تا مطمئن شوید مشکلی در آن وجود نداشته باشد. می‌دانم ممکن است الان بگویید که حوصله‌اش را ندارید، ولی اگر خود شما که نویسنده مطلب هستید حال و حوصله خواندن آن را نداشته باشید، چطور می‌توانید توقع داشته باشید که دیگران پست‌های وبلاگ شما را بخوانند؟

حالا منتشرش کنید

اکنون می‌توانید با خیال راحت اقدام به انتشار نوشته خود کنید. با این حساب دیگر مطمئن هستید که هیچ کس نمی‌تواند به نوشتار شما ایرادی بگیرد و بگوید که ناقص است یا غلط املایی یا انشایی دارد (مگر این‌که از دست‌تان در رفته باشد). اگر چند بار این مراحل را تکرار کنید، دیگر عادت می‌کنید و تا زمانی که همه این کارها را انجام نداده‌اید دست‌تان به سمت دکمه انتشار نخواهد رفت. ضمنا می‌توانید این حق را هم پیدا کنید که به بلاگرهایی که اولین پیش‌نویس خودشان را منتشر می‌کنند ایراد بگیرید و وبلاگ خودتان را برای‌شان مثال بزنید تا آن‌ها هم متوجه تفاوت در نتیجه کار بشوند.

در نهایت باید به این موضوع هم اشاره کنم که انجام تمامی مراحلی که در بالا ذکر شد، نباید بیشتر از دو روز طول بکشد، به این خاطر که بعد از دو روز دیگر آن تمایل قبل برای رفع اشتباهات و انتشار مطلب را از دست خواهید داد و نوشتار به نظرتان قدیمی می‌آید، حتی ممکن است کلا آن را رها کنید و به سراغ نوشتن یک مطلب جدید بروید.

آیا برنامه‌ریزی نوعی پیش‌بینی است؟

برنامه‌ریزی

تقریبا هر کسی که به جایگاه مناسبی می‌رسد وقتی از او می‌پرسند چطور این موفقیت را کسب کردی می‌گوید با برنامه‌ریزی. در هر برنامه گروهی که بخواهید شرکت کنید چه تفریحی باشد و چه تحصیلی، همیشه یک نفر هست که کارها را برنامه‌ریزی کند تا کنترل گروه حفظ شود. هر بار که بخواهید به سفر بروید یکی از اولین کارهای‌تان برنامه‌ریزی برای سفر خواهد بود. صبح‌ها قبل از این‌که به سر کارتان بروید، تمام کارهای آن روز را برای خودتان برنامه‌ریزی می‌کنید. اما آیا تا به حال از خودتان پرسیدید که آیا برنامه‌ریزی نوعی پیش‌بینی است یا نه؟

تصور کنید یکی از همین روزهایی که کارهای‌تان را برنامه‌ریزی کرده‌اید، یک اتفاق بیافتد که در برنامه‌ریزی‌های شما جایی نداشته است. مثلا قبل از رفتن به سر کار ماشین‌تان خراب شود. آن‌گاه چه می‌کنید؟ باز هم مطابق برنامه خودتان پیش می‌روید؟

مسلما هر لحظه امکان دارد که اتفاقاتی رخ بدهند که شما را از برنامه‌ریزی‌های‌تان عقب بیاندازد به طوری که شاید مجبور شوید به کلی برنامه خود را متوقف کنید یا این‌که از نو مشغول برنامه‌ریزی شوید.

بنابراین هر بار که کارهای آینده خود را اولویت‌بندی می‌کنید، در واقع در حال پیش‌بینی هستید. شما پیش خودتان فرض می‌کنید که اگر هیچ اتفاق غیر منتظره‌ای رخ ندهد احتمالا موفق خواهید شد همه کارهایی که در لیست آن روز گنجانده‌اید را انجام دهید.

اما اگر چنین است، پس چرا باز هم به این فرضیات و پیش‌بینی‌ها ادامه می‌دهیم؟ علت این است که برنامه‌ریزی به ما یک حس اعتماد به نفس پنهان می‌بخشد که باعث می‌شود با اطمینان خاطر بیشتری امور را به سرانجام برسانیم.

وقتی برنامه داشته باشیم، این تفکر در ذهن ما به طور ناخودآگاه شکل می‌گیرد که شیوه کارمان صحیح است و روی همه چیز کنترل کامل داریم، حتی اگر واقعا این چنین نباشد.

برنامه‌ریزی

در مجموع برنامه ریختن برای هر کار و تلاش برای عمل کردن به آن برنامه، اساسا فعالیت معقولی است به شرط آن‌که بدانیم همه این برنامه‌ها بر اساس یک سری فرضیات چیده شده است و نباید بیش از حد به آن‌ها اتکا کرد.

این را گفتم تا روی این موضوع تاکید نمایم که هیچ وقت نباید بر اساس برنامه‌ریزی‌های خود تصمیم بگیرید. تصمیم گرفتن امری نیست که بتوان آن را به امید پیش‌بینی‌ها و فرضیات رها کرد. تا زمانی که از موضوعی مطمئن نشدید، تا وقتی اطلاعات کافی در مورد آن موضوع به دست نیاوردید، تا وقتی تمامی جوانب را در نظر نگرفته‌اید، اقدام به تصمیم‌گیری نکنید. برنامه‌ریزی ذاتا با اطمینان در تضاد است، پس نمی‌توان تصمیم‌گیری را در برنامه‌ها گنجاند.

بر همین مبنا، از این پس هر زمان که کلمه برنامه‌ریزی به ذهن‌تان خطور کرد، به خودتان یادآوری کنید که این کلمه با پیش‌بینی مترادف است. حال سوال این‌جاست که آیا این حقیقت یک امر منفی است یا مثبت؟ منظور این است که آیا باید به این دلیل که تنظیم برنامه بر اساس فرضیات پیش می‌رود، شما باید کلا آن را کنار بگذارید؟ خیر چنین نیست. پیش‌بینی‌ها اگر حساب شده و با توجه به اتفاقات محتمل باشند، می‌توانند تا حد قابل توجهی به واقعیات نزدیک شوند.

اکنون اگر برای‌تان سوال پیش آمده که اصلا برای چه چیزهایی باید برنامه‌ریزی کنید، باید یادآور شوم که برنامه‌ها کلا به سه دسته تقسیم می‌شوند:

  • برنامه‌های کوتاه مدت: این برنامه‌ها شامل مواردی می‌شوند که در مدت چند ساعت تا چند روز آینده قصد به انجام رساندن آن‌ها را دارید.
  • برنامه‌های میان مدت: برنامه‌هایی هستند که زمان به انجام رساندن‌شان به چند ماه آینده موکول شده است. این برنامه‌ها در مقایسه با برنامه‌های کوتاه مدت اغلب به زمان بیشتری احتیاج دارند.
  • برنامه‌های دراز مدت: برنامه‌هایی که برای چند سال آینده خود در نظر گرفته‌اید در این دسته‌بندی قرار می‌گیرند. این برنامه‌ها به دلیل این‌که بسیار کلی و بزرگ هستند، به چند سال زمان نیاز دارند و معمولا از چندین بخش کوچک‌تر تشکیل می‌شوند.

حال برگردیم به سوال قبلی: برنامه‌ریزی برای چه چیزهایی مناسب‌تر است. از آن‌جایی که ماهیت برنامه‌ریزی مطابق آن‌چه تا اینجا گفته شده پیش‌بینی و فرضیات است، هر چه برنامه‌ها کوتاه مدت‌تر باشند بهتر است، چون معمولا آینده نزدیک را بهتر می‌توان پیش‌بینی کرد و اگر هم چیزی خلاف پیش‌بینی‌ها رخ دهد ساده‌تر می‌توان برنامه‌های کوتاه مدت را از نو تغییر داد.

با این همه این بدان معنا نیست که نباید برنامه‌های میان مدت و بلند مدت داشته باشید. نکته این‌جاست که نباید روی برنامه‌های میان مدت و بلند مدت بیش از حد حساب کنید. بعلاوه، وقتی برای میان مدت یا بلند مدت خود برنامه‌ریزی می‌کنید، همیشه واقعیات را در نظر داشته باشید و چیزی از خودتان انتظار نداشته باشید که می‌دانید ممکن نیست به آن دست یابید. اگر چنین نکنید، بعدها که زمان عملی شدن برنامه‌های میان مدت و بلند مدت‌تان رسید و دیدید که نمی‌توانید از پس آن کارها بر بیایید، ناامید می‌شوید و احساس می‌کنید چند ماه تا چند سال پیش را به بیهودگی گذرانده‌اید. از همین امروز از بروز این اتفاق جلوگیری کنید و بیش از حد به برنامه‌های‌تان متکی نشوید.

هر ایده‌ای برای موفقیت، نیاز به یک چاشنی ویژه دارد

چاشنی ویژه

روزانه هزاران هزار ایده نوپا در سراسر جهان تبدیل به کسب‌وکار می‌شوند. اما از میان این هزاران هزار کسب‌وکار، فقط تعداد اندکی از آن‌ها موفق می‌شوند روی پای خود بایستند و زنده بمانند و از میان همین کسب‌وکارهای زنده هم فقط تعداد اندکی می‌توانند به شهرت و اعتبار دست پیدا کنند. می‌دانید علت اصلی شکست خوردن یا محبوب نشدن آن همه ایده و کسب‌وکار چیست؟ به این خاطر است که برای خودشان چاشنی ویژه ندارند.

منظور از چاشنی ویژه، همان عنصری است که باعث می‌شود کسب‌وکار شما از رقبا متمایز باشد. شاید تا به حال خیلی‌ها برای به نتیجه رساندن ایده کاری‌شان به سختی تلاش کرده باشند ولی به جایی نرسیده باشند. مشکل آن‌ها این است که تا به حال از خودشان نپرسیده‌اند که چه چیزی کسب‌وکار آن‌ها را از مابقی جدا می‌کند و سبب می‌شود که مشتری‌ها و مخاطبان به سمت کار او جذب بشوند؟

اهمیت این امر در ایده‌های بکر که رقبای کمتری دارند یا اصلا رقیب ندارند کمتر است، چون خود ایده به تنهایی یک چاشنی ویژه خالص است. اما در کسب‌وکارهایی که متداول‌تر و پررقیب‌تر هستند، به نسبت تعداد رقبا اهمیت این امر نیز بالاتر می‌رود.

مثلا شرکت اپل در بازار پر از هیجان گجت‌ها، یک ویژگی منحصر به فرد دارد که موقعیتش را در طول سالیان حفظ نموده است و آن ویژگی منحصر به فرد یا به عبارت دیگر چاشنی ویژه، چیزی نیست جز کنترل کامل روی هر دو بخش سخت‌افزار و نرم‌افزار. این نقطه قوت به اپل اجازه داده که هماهنگی بی‌نظیری بین این دو بخش از گجت‌ها ایجاد کند، هماهنگی‌ای که در محصولات شرکت‌های دیگر کمتر دیده می‌شود. فرضا در رقابت iOS و اندروید همیشه بحث عدم توزیع هماهنگ اندروید مورد انتقاد قرار می‌گیرد، در حالی که iOS به واسطه هماهنگی کاملش با آیفون‌ها و آیپدها هم توزیع منظم‌تر و سریع‌تری دارد، و هم نسخه‌های مختلفش از طول عمر بیشتری نسبت به اندروید برخوردارند.

شاید به همین دلیل است که به تازگی شرکت‌های رقیب اپل مثل مایکروسافت و گوگل به این فکر افتادند که راه اپل را پیش بگیرند. گوگل گرچه قبلا خودش مستقیما اسمارت فون نمی‌ساخت، اما دو سالی می‌شود که شروع به تولید اسمارت فون با برند پیکسل کرده و آن را جایگزین نکسوس نموده است. البته گرچه پیکسل هم مثل نکسوس برندی نیست که ساخت دیوایس‌هایش به طور کامل بر عهده گوگل باشد، اما پیکسل‌ها با طراحی و برند انحصاری گوگل تولید و عرضه می‌شوند و برند شرکت سازنده در پشت دیوایس ثبت نخواهد شد. از سوی دیگر مایکروسافت نیز با راه‌اندازی سری محصولات سرفیس، از یک شرکت نرم‌افزاری صرف خارج شده و تصمیم دارد مثل اپل روی هر دو بخش سخت‌افزاری و نرم‌افزاری کنترل کامل پیدا کند.

چاشنی ویژه

اگر مطلب من در مورد دلیل شکست گوگل پلاس در برابر فیسبوک را خوانده باشید، می‌دانید که آن‌جا هم همین بحث بود. گوگل اگر برای پلاس یک چاشنی ویژه در نظر می‌گرفت و صرفا یک فیسبوک دیگر نمی‌ساخت، اکنون در دنیای شبکه‌های اجتماعی جایگاه بهتری داشت. چاشنی ویژه توییتر، سرعت بالای گردش محتوا در آن است که آن هم به لطف محدودیت ۲۸۰ کاراکتری توییت‌ها ممکن شده است. توییتر با همین ویژگی منحصر به فرد موفق شده در طول این سال‌ها روی پای خودش بایستد و طرفداران خودش را به دست بیاورد. اینستاگرام هم گرچه اکنون تحت اختیار فیسبوک فعالیت می‌کند، اما حتی قبل از خریداری شدنش توسط فیسبوک، یک شبکه اجتماعی مهم و تاثیرگذار به حساب می‌آمد، چون یک ویژگی منحصر به فرد داشت و آن هم اتکایش بر عکس‌ها و ویدیوها بود.

یا اگر دنیای کنسول‌های بازی را در نظر بگیریم، می‌بینیم که سونی تقریبا همیشه سلطان این حیطه بوده و هست. دلیلش این است که در کنار قدرت‌نمایی نسل‌های مختلف پلی‌استیشن، این کنسول با چاشنی ویژه‌اش همیشه نفس رقبا را بریده است و آن چاشنی هم چیزی نیست جز بازی‌های انحصاری. بسیاری از بازی‌های ویدیویی مهم و مطرح جهان، در ابتدا به صورت انحصاری برای پلی‌استیشن عرضه می‌شوند، حال یا تا انتها انحصاری باقی می‌مانند و یا بعد از مدتی برای کنسول‌های رقیب هم ارائه می‌گردند. به غیر از سونی، اخیرا نینتندو نیز با کنسول سوییچ نشان داده که از طریق نوآوری‌های سخت‌افزاری و همین‌طور بازی‌های فوق‌العاده جذاب موفق شده ویژگی‌های منحصر به فرد متعددی برای خودش ایجاد کند که البته نتیجه خوبی هم از این کوشش‌ها به دست آورده است.

مثال‌هایی که زده شد، جهت روشن کردن این موضوع بود که اگر می‌بینید یک شرکت در جهان صاحب شهرت و اعتبار است، یکی از دلایل اصلی‌اش همین داشتن چاشنی ویژه است. واضح است که این موضوع را می‌توان به کسب‌وکارها و ایده‌ها و بازارهای دیگری هم تعمیم داد. علی‌الخصوص برای کسب‌وکارهایی که به تازگی می‌خواهند شروع بکنند و به دنبال پیشرفت هستند این مساله جالب توجه است. مثلا اگر می‌خواهید یک فست‌فود جدید راه‌اندازی کنید، باید به فکر یک دستور پخت و طعم منحصر به فرد باشید، یا اگر می‌خواهید یک شرکت تولید کفش و پوشاک داشته باشید، باید به فکر طرح‌های متمایز و انحصاری برای محصولات خود باشید.

البته این نکته هم قابل ذکر است که همیشه باید حواس‌تان به حفظ انحصار چاشنی ویژه کسب‌وکار خودتان باشد. در این مورد می‌توانم اسنپ‌چت را مثال بزنم که گرچه در دنیای شبکه‌های اجتماعی پر بود از نوآوری‌ها و ویژگی‌های خاص، اما چون نتوانست از این نوآوری‌ها در برابر رقبا محافظت کند، فیسبوک خیلی راحت توانست از آن کپی کند و عملا در تعداد کاربر نیز آن را شکست بدهد. فرض کنید مک دونالد دستور پخت استثنائی خودش را لو بدهد، در این صورت دیگر چیزی از مک دونالد باقی نمی‌ماند.

شما هم اگر مثال دیگری از چاشنی‌های ویزه در کسب‌وکارهای مختلف به ذهن‌تان می‌رسد، می‌توانید آن را در بخش کامنت‌ها اضافه نمایید.

چرا گوگل هنوز نتوانسته فیسبوک را شکست دهد؟

گوگل

شاید در این موضوع کسی مخالفتی نداشته باشد که گوگل در دنیای اینترنت حکم یک غول بزرگ را دارد که تا به حال بسیاری از رقبای خودش را از مسیر خارج کرده و روز به روز به عظمت خودش افزوده است، به طوری که امروز در بسیاری از زمینه‌ها بی‌رقیب است. قبل‌تر یکی از بزرگ‌ترین رقبای گوگل، یاهو بود که تقریبا در تمام زمینه‌های فعالیت گوگل یک محصول رقابتی ارائه کرده بود، اما در نهایت این گوگل بود که توانست یاهو را زیر پای خودش له کند و به پادشاه موتورهای جست‌وجو تبدیل شود. به جز موتور جست‌وجو، سرویس ایمیل گوگل یا همان جیمیل هم یکی از برترین سرویس‌های مدیریت ایمیل در دنیاست. برای اشتراک گذاری ویدیو هم اولین اسمی که به ذهن هر کسی خطور می‌کند یوتیوب است که آن هم تحت سلطه گوگل فعالیت می‌کند. در زمینه سرویس‌های نقشه هم کمتر کسی می‌تواند با گوگل مپ مقابله کند، حتی شرکتی به عظمت اپل هم سعی کرد در این حیطه با گوگل رقابت کند، اما هنوز هم اپل مپ موفق نشده به دقت و گستردگی گوگل مپ نزدیک بشود. ضمنا Waze را هم فراموش نکنیم که تقریبا دل همه را برده است، آن هم برای گوگل است. در سیستم‌عامل‌های موبایل گوگل با اندروید مشغول رقابتی سخت و تنگاتنگ با iOS است و به عنوان یکی از برترین سیستم‌عامل‌های موبایل شناخته می‌شود. سرویس بلاگر هم به عنوان یک سیستم وبلاگ‌دهی رایگان همچنان یکی از پرطرفدارترین‌هاست.

با تمام این حرف‌ها، گوگل هنوز نتوانسته در برخی از زمینه‌ها به مقام پادشاهی دست پیدا کند؛ در برخی موارد به خاطر این‌که خودش از رقابت کردن انصراف داده یا هنوز وارد نشده و در برخی دیگر از موارد هم به این دلیل که با وجود تلاش برای رقابت موفق نشده قد علم کند. یکی از آن حیطه‌هایی که گوگل چند بار تلاش کرد که تحت کنترل خودش درآورد، شبکه‌های اجتماعی بوده است. سال‌هاست که همه فیسبوک را سزدم‌دار دنیای شبکه‌های اجتماعی می‌دانند، اما سوال این‌جاست که چرا گوگل با این همه توانایی هنوز موفق نشده که فیسبوک را زمین بزند؟

گوگل به موقع شروع کرد…

گوگل

شاید برخی‌ها تصور کنند که علت شکست گوگل این بوده که به موقع وارد میدان نشده و به فیسبوک و باقی رقبا اجازه داده است که عرصه را تصاحب نمایند. این دیدگاه کاملا غلط است. گوگل دقیقا هم‌زمان با فیسبوک شروع به کار کرد، آن هم با یک پلتفرم اجتماعی با نام Orkut. این پلتفرم که نامش را از خالقش وام گرفته بود، موفق شد در مدت زمان حیاتش بیش از ۳۰۰ میلیون کاربر برای خودش فراهم آورد، اما این پلتفرم هرگز نتوانست در حد و اندازه بزرگانی چون فیسبوک باشد. برای همین بود که در سال ۲۰۱۱ گوگل تصمیم گرفت یک شبکه اجتماعی دیگر را در کنار Orkut راه‌اندازی نماید. در ادامه بیشتر در مورد گوگل پلاس صحبت خواهیم کرد اما قبل از آن بد نیست به این اشاره کنم که گوگل در سال ۲۰۱۴ به طور کلی Orkut را متوقف نمود، عملی که از دید خالق ترکیه‌ای این پلتفرم یعنی Orkut Büyükkökten چندان فکر عاقلانه‌ای نبود و به همین دلیل تصمیم گرفت خودش یک پلتفرم اجتماعی دیگر به راه اندازد با نام Hello که البته هنوز نتوانسته موفقیت چشم‌گیری کسب کند.

…اما مسیر را اشتباه رفت

گوگل

وقتی در سال ۲۰۱۱ گوگل از شبکه اجتماعی گوگل پلاس رونمایی کرد، فقط یک هدف را دنبال می‌کرد و ‌آن هم ساختن یک فیسبوک دیگر برای رقابت کردن با فیسبوک اصلی.

از حق نگذریم، گوگل پلاس یکی دو ایده متمایز هم داشت. مثلا بر خلاف فیسبوک که همه چیز به فرند لیست‌ها خلاصه می‌شد، پلاس فکر حلقه‌ها را پیاده‌سازی کرد، به این معنی که هر کاربر می‌توانست در گوگل پلاس دوستانش را در حلقه‌هایی متفاوت طبقه‌بندی کند. اما اگر بخواهیم در کل به گوگل پلاس نگاه کنیم، می‌بینیم که از اساس هیچ تفاوتی با فیسبوک نداشت و تقریبا هر چه در گوگل پلاس دیده می‌شد، در فیسبوک هم وجود داشت. سوال این بود که کاربران فیسبوک چرا باید شبکه اجتماعی دلخواه و قدیمی خودشان را رها کنند و به یک شبکه اجتماعی دیگر که درست مثل فیسبوک است بپیوندند.

بر همین اساس بود که گوگل تصمیم گرفت برای جبران کاری که از ابتدا با تفکر اشتباه آغاز کرده بود، کمی سخت‌گیرانه‌تر برای جذب کاربران به سمت پلاس تلاش کند. تا همین چند سال پیش شما برای کامنت گذاشتن در یوتیوب یا استفاده کردن از برخی از دیگر امکانات گوگل، مجبور بودید در گوگل پلاس عضو بشوید. گوگل البته بعدها این اجبارها را از میان برداشت اما نتیجه این شد که اکانت‌هایی در گوگل پلاس ساخته شدند که هرگز حتی یک پست هم در این پلتفرم به اشتراک نگذاشته بودند. تناقض میان تعداد اکانت‌های موجود در گوگل پلاس و تعداد کاربران فعال ماهانه این پلتفرم سبب شد تا گوگل پلاس به شهر ارواح معروف شود.

اکنون هم پلاس برای گوگل تبدیل شده است به یک آزمایشگاه فیچرها و محصولات جدید. خیلی از امکانات اولیه گوگل پلاس به مرور زمان از این پلتفرم جدا شدند و به صورت مجزا ادامه یافتند و در حال حاضر هم هیچ شباهتی با آن گوگل پلاسی که از ابتدا می‌شناختیم ندارد، شاید حتی بتوان گفت بیشتر شبیه پینترست است تا فیسبوک.

حکایت همچنان باقی‌ست

گوگل

شاید گوگل تا امروز در دنیای پر رقابت شبکه‌های اجتماعی جایگاه چندان مهمی را کسب نکرده باشد، اما با این همه هنوز هم گوگل این فرصت را در اختیار دارد که با یک تلاش حساب شده و صحیح، فیسبوک و دیگر پلتفرم‌های اجتماعی را زیر سایه عظمت خود له کند. با وجود آن حجم غیر قابل باور اطلاعاتی گوگل از کاربران اینترنت دارد، همیشه این خطر برای باقی مهره‌های کلیدی صفحه شطرنج شبکه‌های اجتماعی وجود دارد که توسط گوگل به نابودی کشیده شوند.

گوگل در این راه دو گزینه پیش رو دارد. اولی خریدن یک شبکه اجتماعی و به تکامل رساندن آن است (مثل توییتر)، و دومی ساختن یک شبکه اجتماعی جدید با طرز فکری نوین و متمایز. به نظر شما آیا گوگل روزی دست به چنین کاری خواهد زد؟