آغاز کردن یک هنر است

من یکی از طرفداران پر و پا قرص برنامه‌ریزی هستم. به این اعتقاد دارم که برای هر اقدامی چه کوچک و چه بزرگ، چه فنی و چه ساده، اگر بدون برنامه‌ریزی پیش برویم به احتمال خیلی زیاد با شکست مواجه می‌شویم، گرچه ممکن است گاهی هم برنده بشویم ولی قطعا شانسی بوده است. طراحی یک نقشه راه می‌تواند ما را برای هر احتمال ممکنی آماده کند و از دور شدن از مسیر درست و رفتن به سمت پرتگاه جلوگیری به عمل بیاورد. 

اما با این همه، برخی‌ها از تاکید بر روی برنامه‌ریزی به درک اشتباهی رسیده‌اند. بعضی‌ها فکر می‌کنند هر چه زمان بیشتری صرف برنامه‌ریزی کنند بهتر است. این درست است، ولی اغلب این افراد آن‌چنان غرق فکر کردن به برنامه‌ریزی می‌شوند که اصلا یادشان می‌رود بالاخره باید شروع کنند. وقتی به این افراد می‌گویی پس چرا دست به کار نمی‌شوی، عموما می‌گویند هنوز برنامه‌های‌شان کامل نشده و باید همه جوانب را رعایت کنند.

شاید بتوان گفت این یک نوع وسواس است که گریبان عده‌ای را گرفته. اما اگر از من بپرسید می‌گویم هیچ وسواسی در این نوع برداشت از برنامه‌ریزی وجود ندارد. این فقط یک بهانه است. کسانی که از آغاز کردن هراس دارند، ترجیح می‌دهند خودشان را با برنامه‌ریزی مشغول کنند. حداقل به این شکل خیال خودشان راحت است که دست کم مشغول یک کاری هستند. به بیان دیگر، این‌ها سر خودشان کلاه می‌گذارند.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجام دادن آن به دنبالش می‌آید.

رالف والدو امرسون

تصور اصلی‌شان این است که آن‌قدر باید به برنامه‌ریزی بپردازند تا بالاخره همه شرایط فراهم شود. کدام شرایط؟ قرار نیست یک روزی همه چیز برای شما به شکلی مهیا بشود. قرار نیست جلوی پای شما فرش قرمز پهن کنند و بگویند “بفرمایید آقای رئیس، شما چه دستوری می‌فرمایید؟”. اگر منتظر چنین روزهایی هستید کلا موفقیت را فراموش کنید.

ترس از آغاز کردن، این روزها به یک مشکل همه‌گیر تبدیل شده و گسترش یافته است. عده‌ای هستند که همیشه فکر می‌کنند اگر همین امروز دست به کار بشوند و ایده‌های خودشان را عملی کنند، ممکن است در میانه راه به موقعیت‌هایی بربخورند که قبلا برای‌شان برنامه‌ریزی نکرده‌اند. خوب این که کاملا طبیعی است! مواجه شدن با مشکلات و موقعیت‌هایی که از قبل برای آن‌ها برنامه‌ای تنظیم نشده بخشی از هر کاری است.

مگر مارک زاکربرگ می‌دانست که روزی آن‌قدر دچار مشکلات مختلف می‌شود که ارزش سهام فیسبوک بیش از ۲۰ درصد سقوط کند؟ مگر مدیران کمپانی معروف لگو می‌دانستند که با تغییراتی که در اواخر دهه ۱۹۹۰ در محصولات خود ایجاد کردند قرار است سال ۲۰۰۰ را با شکستی سنگین آغاز کنند؟ ایوان ویلیامز از کجا می‌دانست ایده پلتفرم وبلاگ‌نویسی بلاگر که تقریبا هیچ سودی برایش نداشت، در اواخر سال ۲۰۰۲ یک مشتری ۵۰ میلیون دلاری به اسم گوگل پیدا می‌کند؟ یا قهوه فروشی کوچک استارباکس که روزی از روزهای سال ۱۹۷۱ در سیاتل پا به عرصه وجود گذاشت، واقعا چه کسی فکرش را می‌کرد که در آینده تبدیل شود به یکی از بزرگ‌ترین برندهای فروش قهوه در جهان.

می‌بینید! هیچ کدام از مدیران ارشد جهان امروز نمی‌دانستند زمانی فرا خواهد رسید که به جایگاه‌های رویایی دست می‌یابند و هیچ کدام هم نمی‌دانند که چه فرصت‌ها و بحران‌هایی انتظاراشان را می‌کشد. همه این افراد حداقل در یک جنبه با هم مشترک بوده‌اند. آن‌ها منتظر نماندند که به تمام این احتمالات فکر کنند، بلکه فقط شروع کردند.

بگذارید خیال‌تان را راحت کنم، شما هیچ وقت نمی‌توانید تمام اتفاقات محتمل را پیش‌بینی کنید و برای‌شان برنامه داشته باشید. شما خدا نیستید که از همه چیز آگاه باشید. البته من به هیچ وجه مخالف آمادگی و برنامه‌ریزی نیستم، حرفم این است که نباید بیش از حد در این مرحله وقت بکشید. شهامت آغاز کردن را داشته باشید و دست به کار شوید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *