واقعا سرت شلوغ است؟

شرح حال انسان‌های امروزی خیلی جالب است. همه آن‌ها همیشه سرشان شلوغ است. هر لحظه که آن‌ها را می‌بینی یا هر بار که می‌خواهی با آن‌ها صحبت کنی متوجه می‌شوی وقت ندارند و سرشان شلوغ است. آن‌قدر همه سرشان شلوغ است که تو فکر می‌کنی انگار همه‌شان مشغول انجام دادن کار مهمی هستند؛ از همان کارهای ضروری که اگر انجام نشود دنیا از حرکت باز می‌ایستد و هزاران اتفاق ناگوار به طور همزمان بر سر همه نازل می‌شود.

خیلی دوست دارم پشت یک بلندگو با صدای بلند رو به همه آن‌ آدم‌هایی که سر خودشان را شلوغ می‌دانند فریاد بزنم و بپرسم “واقعا سرتان شلوغ است؟ مگر دارید چه کار می‌کنید؟” تمام آن لحظه‌هایی که کله‌شان در صفحه‌نمایش‌هایی با ابعاد مختلف فرو رفته است، یعنی آن همه وقت را مشغول انجام دادن کارهای مفید و سازنده هستند؟ مگر ممکن است کسی چند ساعت متوالی بنشیند پشت کامپیوتر یا یک اسمارت فون را بگیرد جلوی چشم‌هایش و تمام آن چند ساعت را به انجام دادن فعالیتی ارزشمند اختصاص دهد؟ مسلما نه.

من و تو که خودمان از همین نسل هستیم و می‌دانیم گوشی‌ها و کامپیوترها و گجت‌ها چه کاربردهای مفید و غیر مفید زیادی دارند. وقت تلف کردن با وجود این ابزارها ساده‌ترین کاری است که می‌توان انجام داد و اکثر آدم‌های روی کره زمین هم چه بدانند و چه ندانند همین کار را می‌کنند. آن‌ها شاید ساعت‌ها از وقت باارزش خودشان را با این گجت‌ها هدر می‌دهند.

اکثر مدت زمانی که صرف شبکه‌های اجتماعی می‌کنند یا به چت کردن با دیگران مشغول می‌شوند و یا بدون هیچ هدف خاصی در اینترنت می‌چرخند و دور می‌زنند، در اصل دارند وقت‌شان را هدر می‌دهند. نه این‌که ماهیت شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها و اینترنت و گجت‌ها منفی باشد، نه! ولی آن‌ها نمی‌دانند چه‌طور می‌توانند از جنبه‌های مثبت این پدیده‌ها بهره‌مند شوند.

نتیجه‌اش چه می‌شود؟ همین که اکثر اوقات سرشان شلوغ است و وقت کافی برای کارهایی که مهم نمی‌دانند ندارند. حالا کارهایی که از نظرشان مهم نیست شامل چه کارهایی می‌شود؟ مثلا صحبت کردن و گپ زدن با اطرافیان، یا ورزش کردن و تحرک داشتن، یا تعیین هدف و تلاش کردن برای رسیدن به این هدف‌ها. این‌ها کارهایی است که آن‌ها برایش وقت ندارند.

برای آن‌که تو هم به این جمع نپیوندی و وقتت را از بین نبری، قبل از هر چیز فراموش نکن که زمان تنها مهماتی است که برای دست یافتن به اهدافت در اختیار داری و باید به درستی از آن استفاده کنی تا بتوانی به مقصد برسی. از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی استفاده کن، ولی به خاطر بسپار که کارهای مهم‌تری هم داری و باید بیشتر تمرکزت را صرف این امور کنی.

اغلب کسانی که شبانه روز در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند، معمولا در مورد اشخاص محبوب و مشهور و ارزشمند با دیگران تبادل نظر می‌کنند یا در موردشان غیبت می‌کنند و حرف به میان می‌آروند و از این نوع کارها که فقط وقت خودشان را بگذارنند. چیزی که اکثرشان به آن توجه نمی‌کنند این است که سوژه اصلی حرف‌های‌شان معمولا کسانی هستند که وقت کمتری خرج این کارها کردند و در عوض برای رسیدن به آرزوهای‌شان سخت کوشیده‌اند و سخت می‌کوشند.

اگر تو هم بتوانی میزان وقتی که خرج کارهای کم اهمیت مثل پرسه زدن در شبکه‌های اجتماعی می‌کنی را کاهش بدهی و به جای آن روی برنامه‌هایت کار کنی و اهدافت را به واقعیت برسانی، خیلی زود تو آن شخصی خواهی شد که دیگران در موردت در شبکه‌های اجتماعی با هم صحبت می‌کنند و گپ می‌زنند. انتخاب با خود تو است که جزو کدام دسته باشی، یک کاربر ساده در شبکه‌های اجتماعی یا یک فرد موفق و ارزشمند که دیگران در شبکه‌های اجتماعی در موردش نظر می‌دهند و دنبالش می‌کنند.

برای خلاق‌تر بودن، دنبال تنوع باش

یکی از سوالات بزرگی که خیلی از ما همیشه از خودمان می‌پرسیم این است که چطور خلاق‌تر باشیم؟ به هر حال، اکثر آدم‌ها بر سر این موضوع اتحاد نظر دارند که خلاقیت یک خصوصیت مثبت است که می‌تواند روی بهبود موقعیت‌های زندگی و کاری موثر باشد. تقریبا همه ما می‌دانیم که اکثر آدم‌های موفق، آدم‌های خلاقی هم هستند. کسانی که مسائل مختلف را از جنبه‌های متمایزی مورد بررسی قرار می‌دهند و به پاسخ‌های می‌رسند که دیگران قادر به پیدا کردن‌شان نیستند، در واقع موفقیت خود را مدیون خلاقیت‌شان هستند و در این هیچ شکی نیست. پس عادی است اگر همه ما بخواهیم خلاق‌تر باشیم.

اما چطور؟ چگونه می‌شود خلاق‌تر بود؟ شاید این سوال در ذهن اکثر ما یک سوال سخت و پیچیده به نظر برسد. شاید برخی‌ها فکر می‌کنند خلاق بودن یک ویژگی منحصر به فرد است که فقط در اختیار برخی‌ها قرار دارد؛ برخی‌هایی که ما به آن‌ها می‌گوییم خوش شانس. نه! واقعا این طور نیست. اگر خواست واقعی خلاقیت باشد، هم من و هم تو و هم هر کس دیگری می‌تواند خلاق‌تر شود. راز خلاق‌تر شدن و خلاق‌تر بودن ساده است، فقط باید به دنبال تنوع باشیم.

انسان‌های خلاق نه ابرقهرمان هستند و موجودات فرازمینی. آن‌ها فقط می‌دانند که هیچ بایدی وجود ندارد. هیچ کس نگفته برای حل کردن یک مساله باید حتما از یک راه حل استفاده کرد، شاید راه حل‌های بهتر و سریع‌تری هم در میان باشد. اصل اساسی خلاقیت در تنوع نهفته است و حذف کردن بایدها از پیش‌فرض‌های ذهنی.

حالا اگر سوالت این است که این واقعیت را چطور در زندگی خودت به کار بگیری، باز هم راه حال ساده است. پنجره ذهنت را به روی افکار جدیدی که تا امروز پشت بایدهای پیش‌فرض پنهان کرده بودی باز کن. اگر همیشه از یک مسیر مشخص به سر کار یا خانه می‌رفتی، از این به بعد به مسیرهای متفاوت فکر کن. گاهی یک مسیر طولانی‌تر انتخاب کن، می‌دانم راهت بیشتر می‌شود اما در عوض با محیط اطرافت بیشتر آشنا می‌شوی. اگر تا امروز رژیم غذاییت فقط به ده نوع غذا محدود می‌شد، سعی کن مزه‌های جدید را امتحان کنی.

اگر در لباس‌هایت به چند رنگ بسنده می‌کردی، لباس‌های با رنگ‌های جدید را بپوش و برای مدتی امتحان‌شان کن. اگر تا امروز فکر می‌کردی در نقاشی یا طراحی یا هر کار دیگری استعداد نداری، یک بار دیگر خودت را در آن موضوع مورد آزمایش قرار بده. می‌خواهی خلاق باشی؟ پیش‌فرض‌هایت را دور بریز و به خودت جرات امتحان کردن راه‌های جدید و افکار جدید را بده. به خودت این لطف را بکن تا خیلی زود متوجه بشوی که انگار فکرت بازتر شده و به راه‌هایی می‌اندیشی که تا دیروز حتی فکرش را هم نمی‌کردی. این را می‌گویند خلاقیت؛ دست یافتن به ایده‌های نو و بدیع که از جسارت فکر کردن به راه‌های جدید ریشه می‌گیرد.

مثل یک کارآگاه حرفه‌ای، باهوش باش

داشتم بعد از مدت‌ها یک بار دیگر سریال منتالیست را می‌دیدم و به این فکر می‌کردم که پاتریک جین چطور می‌تواند تا این حد باهوش باشد. البته قبول دارم که در برخی مواقع هوش و ذکاوت پاتریک جین فراتر از تصورات انسانی می‌شود که آن هم به خاطر جذاب‌تر کردن داستان است، ولی در اکثر مواقع او معماها و پرونده‌ها را خیلی ساده حل می‌کند، آن‌قدر ساده که بعد از چند بار دیدن سریال به این نتیجه رسیدم که اگر دقت می‌کردم من هم می‌توانستم به پاسخ برسم.

واقعا مثل پاتریک جین باهوش بودن کار خیلی پیچیده‌ای نیست. تنها ابزاری که لازم دارد استفاده صحیح از مغز است، همان چیزی که همه ما داریم اما اغلب ما به درستی از آن کمک نمی‌گیریم.  در اصل، مغز ما آدم‌ها پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیاست و پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیا هم باقی خواهد ماند. حال تصور کن اگر قوه پردازش این کامپیوتر پیشرفته تقویت نشود چه اتفاقی می‌افتد. آن‌گاه دیگر محسابات این کامپیوتر درست نخواهد بود و نتیجه‌گیری‌هایی کاملا ناقص و اشتباه تحویلت می‌دهد.

تجزیه و تحلیل کردن یک نیروی قابل ارتقاء است و هر کسی روی ارتقاء آن کار کند به اصطلاح دیگران باهوش‌تر است. باهوش‌ها آدم‌های عجیب و غریبی نیستند، آن‌ها هم یکی مثل دیگران هستند با این تفاوت که روی نیروی پردازش مغز خود تمرکز داشته‌اند و آن را تقویت کرده‌اند. آن‌ها به خودشان جرات داده‌اند که به جای اعتماد به آن‌چه دیگران می‌گویند، به قدرت تجزیه و تحلیل ذهن خوشان اعتماد کنند.

اگر به نظرت باهوش بودن سخت است، چند مدتی روی قوه پردازش خودت تمرکز کن. از مغزت مثل یک کامپیوتر تمام عیار استفاده کن. سعی کن تا می‌توانی به آن اطلاعات بدهی. دنیای اطراف تو پر است از داده‌های مختلف و متنوع. ذهنت را باز کن و هر داده‌ای که به نظرت مهم می‌آید را واردش کن و در آن ذخیره کن. اشیاء اطرافت را در مغزت ثبت کن، نحوه قرار گیری‌شان، رنگ‌های‌شان، ابعادشان، و هر آن‌چه که از آن‌ها دریافت می‌کنی. کم‌کم خواهی فهمید که با این روش هیچ چیز را گم نخواهی کرد، چون هر چه را بخواهی می‌دانی دقیقا کجا قرار دارد.

حرف‌ها را به ذهنت بسپار، حتی شاید کم اهمیت‌ترین حرف‌ها و جزئیات بتوانند بعدا به دردت بخورند. یادم می‌آید یک بار در فروشگاهی داشتم کالاها را مشاهده می‌کردم و در همان حال گوشم به صحبت‌هایی بود که دو فروشنده با هم داشتند. خیلی از صحبت‌های‌شان برایم اهمیت نداشتند و در ذهنم ذخیره نکردم، اما برخی اطلاعات مثل اسم‌شان را شنیدم و به خاطر سپردم. وقتی صحبت‌های‌شان تمام شد جلو رفتم و شروع به پرسیدن در مورد کالاهایی کردم که قبلا انتخاب نموده بودم و در میان حرف‌هایم اسم‌شان را نیز آوردم. کار خیلی عجیبی انجام ندادم، اما آن دو متعجب شده بودند که من اسم آن‌ها را از کجا بلدم. آن‌ها خودشان اسم‌شان را به من گفته بودند، ولی حواس‌شان نبود که چنین کاری کرده‌اند.

همه چیز در جزئیات نهفته است. دنیای ما پر است از جزئیات. افراد باهوش کسانی هستند که به اهمیت توجه به جزئیات پی برده‌اند. آن‌چه تو را باهوش می‌کند همین جزئیاتی هستند که شاید به دید اکثر آدم‌ها کاملا معمولی و بی‌اهمیت جلوه کنند. این روش را برای مدتی امتحان کن و تمرین کن تا کم‌کم متوجه جذابیت‌هایش بشوی. خیلی زود تو هم به باشگاه باهوش‌ها خواهی پیوست.

چطور همین الان یک پست جدید بنویسی؟

وبلاگ‌نویسی بر خلاف آن‌چه که خیلی‌ها تصور می‌کنند کار طاقت‌فرسایی نیست. اساسا نویسندگی یک فعالیت ذهنی لذت‌بخش و جذاب است به شرط آن‌که بدانی چگونه با ذهن خودت برای نوشتن ارتباط برقرار کنی. مشکلی که در اکثر نوشته‌های آموزش نویسندگی یا آموزش وبلاگ‌نویسی می‌بینم این است که بیش از حد به حواشی می‌پردازند. امروز می‌خواهم یک راست بروم سر اصل مطلب و به تو کمک کنم که همین الان، دقیقا همین حالا دست به کار شوی و یک نوشته جدید به وبلاگت اضافه کنی.

قبل از شروع، یک جای خوب برای نوشتن انتخاب کن. محلی که برای نوشتن انتخاب می‌کنی از خود نوشته و نحوه نوشتنت خیلی مهم‌تر است چون تقریبا روی تمام مراحل تولید محتوا توسط تو تاثیر مستقیم می‌گذارد. یک اتاق ساکت و دنج پیدا کن که عوامل مزاحمی مثل تلویزیون و سروصدا تا حد امکان در آن وجود نداشته باشد. ترجیحا جایی باشد که از بودن در آن لذت می‌بری. اگر داخل خانه هستی بالکن یا اتاق خودت که در آن احساس آرامش کنی انتخاب خوبی است، اگر بیرون هستی پارک یا یک کافی شاپ که شلوغ نباشد بد نیست.

حالا که جای مورد نظرت را پیدا کردی و الان پشت کامپیوترت نشستی تا دست به کار بشوی، چشمانت را برای چند لحظه ببند و از میان هزاران هزار ایده مختلفی که برای موضوع نوشتارت پیدا می‌کنی یکی را انتخاب کن و باقی را کاملا از ذهنت دور نگه دار. مشکل اصلی خیلی از بلاگرهای ضعیف این است که نمی‌توانند روی سوژه نوشتارشان تمرکز کنند. وقتی موضوع را انتخاب کردی دیگر فقط به همان موضوع فکر کن و به ذهنت اجازه نده بین سوژه‌های مختلف از این شاخه به آن شاخه بپرد.

الان محل مناسب و موضوع مناسب را داری و احتمالا آماده هستی که نوشتن را آغاز کنی. اما نه، هنوز یک مرحله دیگر قبل از دست به کیبورد شدن باقی مانده است و آن مرحله چیزی نیست جز دور ریختن حس کمال‌گرایی. پیش خودت فکر نکن که الان هر جمله‌ای که می‌نویسی یا هر کلمه‌ای که تایپ می‌کنی باید آن‌قدر عالی باشد که همه بدانند تو چه نویسنده خوبی هستی. این طرز فکر باعث می‌شود که برای نوشتن یک پست، بیش از آن‌چه لازم است زمان خودت را خرج کنی. دیری نمی‌گذرد که از نوشتن خسته می‌شوی و نویسندگی به نظرت یک کار پیچیده و سخت جلوه می‌کند. این فکرها را کنار بگذار و فقط بنویس، دقیقا همان چیزی که همان لحظه به فکرت می‌رسد را به نوشتار تبدیل کن. همیشه وقت برای ویرایش هست.

همین که با این شیوه اولین کلمات را روی صفحه بنویسی، ناگهان می‌بینی که انگار مغزت روی حالت اتوپایلت دارد کار می‌کند و پست جدید وبلاگت هر لحظه در حال کامل‌تر شدن است. این‌جاست که لذت نوشتن را درک خواهی کرد. تو فقط برای نوشتن باید به ذهن و افکارت اطمینان کنی و به مغزت اجازه بدهی خودش کنترل انگشتانت را روی کیبورد به دست بگیرد. تو فقط یک پل ارتباط هستی بین مغز و انگشتانت. بقیه کارها خود به خود انجام می‌شوند. چند دقیقه بعد خودت احساس می‌کنی که انگار هر چه می‌خواستی در مورد آن موضوع نوشته‌ای و حالا دیگر وقت تمام کردن نوشتار است. شاید چند بار اول شگفت‌زده بشوی که آیا این واقعا خودت بودی که به این سرعت و به همین راحتی یک نوشته را به پایان رساندی؟ البته تعجب هم دارد، اما به مرور عادت می‌کنی.

این‌گونه است که می‌توانی به یک نویسنده تبدیل بشوی. اگر شوق نوشتن و ارتباط برقرار کردن با کلمات در دلت باشد، ذهنت خودش بلد است همه کارها را انجام بدهد. وقتی نوشتنت تمام شد، هر چقدر دوست داری می‌توانی برای ویرایش نوشته وقت بگذاری، گرچه از آن‌جایی که نوشته تو از دل و ذهنت جان گرفته معمولا به ویرایش زیادی احتیاج ندارد و این را خودت هم متوجه خواهی شد. بله، من به همین سادگی هر روز می‌نویسم و از نوشتن لذت می‌برم. تو هم حتما می‌توانی.

همیشه تسلیم شدن ساده‌تر است

کسی که به دست‌آوردی در زندگی خودش رسیده است، در واقع نتیجه ممارست خود در انجام دادن یک امر هدفمند را تجربه می‌کند. او مدت‌ها یک برنامه مشخص را به طور مداوم و منظم دنبال و تکرار کرده است تا این‌که بالاخره استعدادی در خودش را به شکوفایی رسانده و به هدفی خاص دست یافته است. حال این سوال پیش می‌آید که پس چرا اکثر آدم‌ها توانایی انجام دادن چنین کاری را ندارند؟ چرا اغلب مردم تسلیم شدن را به تلاش کردن ترجیح می‌دهند؟

پاسخ این سوال خیلی ساده است. علت این است که تسلیم شدن همیشه ساده‌تر است. ما انسان‌ها اصولا موجودات تنبلی هستیم. بدن ما و فکر ما هر دو راحت طلب هستند. اغلب‌مان از این‌که هیچ کاری نکنیم و فقط یک گوشه لم بدهیم و گذر زمان را نظاره‌گر باشیم لذت می‌بریم. اما این به مرور سبب می‌شود که زندگی به کام روح و روان ما تلخ شود. مشاهده کردن موفقیت‌های دیگران و تلاش نکردن برای پیوستن به جمع موفق‌ها کم‌کم باعث سرخوردگی ما می‌گردد. بر همین مبنا است که توصیه می‌شود هرگز تسلیم نشویم و به کوشش‌های خود در رسیدن به ایده‌آل‌های‌مان ادامه بدهیم.

برای آن‌که بدانیم چطور می‌توان مداومت در رسیدن به اهداف را تبدیل به یک عادت کرد، باید به این فکر کنیم که دلایل اصلی تمایل ما به تسلیم شدن چیست؟

کسانی که راحت تسلیم می‌شوند قبل از هر چیز، به نتیجه بیشتر از روند رسیدن به نتیجه علاقه دارند. اگر به آن‌ها جک ما یا جف بزوس را نشان بدهی، عاشق این می‌شوند که خودشان تبدیل به یک جف بزوس یا جک ما بشوند، اما کوچک‌ترین درکی از پروسه طولانی مدت این مسیر ندارند. نهایت کار برای‌شان جذاب است، اما هیچ علاقه‌ای به روند کار ندارند. 

شاید یکی از دلایل اصلی فراری بودن از مسیر موفقیت، ترس از قضاوت شدن باشد. در هر حال هر کسی برای رسیدن به اهداف خودش گاهی مجبور می‌شود چند باری طعم شکست را بچشد؛ اصلا اگر چنین نشود هرگز طعم شیرین پیروزی را به خوبی درک نخواهد کرد. کسی که زود تسلیم می‌شود، از همین می‌ترسد که دیگران به خاطر شکست‌هایش او را قضاوت کنند. این در حالی است که انسان‌های موفق در مسیر اهداف خود هیچ اهمیتی به قضاوت‌های دیگران نداده‌اند و در عوض به راه خود ادامه داده‌اند تا بتوانند با پیروزی‌های‌شان به دیگران ثابت کنند قضاوت‌های‌شان اشتباه بوده است.

علت این‌که تعداد انسان‌های موفق بسیار کمتر از شکست خورده‌هاست این است که اکثر آدم‌ها دوست ندارند به یک برنامه مشخص به اندازه کافی پایبند بمانند. خیلی‌ها بعد از چند مدت که نتیجه‌ای مثبت و ملموس مشاهده نمی‌کنند ناامید می‌شوند و دست از کار می‌کشند. بزرگ‌ترین تفاوت برنده‌ها با بازنده‌ها این است که برنده‌ها می‌دانند درست همان موقع که ناامیدی به سراغ‌شان می‌آید یعنی فاصله خیلی کمی با پیروزی نهایی دارند.

به جز این، یکی از بهانه‌های بزرگی که همیشه برای تسلیم شدن آورده می‌شود این است که “وقتی یک فرد دیگر بهتر از من کاری را انجام می‌دهد چرا من باید برای رقابت با او بیهوده تلاش کنم؟” صرف این‌که کسی در این دنیا وجود دارد که هدفی مشابه تو دارد و از تو جلوتر است، دلیل نمی‌شود خودت را کنار بکشی. اگر چنین بود دیگر رقابتی وجود نداشت. رقابت نیروی محرکه تکاپو برای برتری یافتن است.

دست آخر، تسلیم شونده‌ها همگی در یک ویژگی مشخص مشترک هستند و آن هم عدم اعتماد به نفس است. آن‌ها همیشه فکر می‌کنند برای رسیدن به اهداف خودشان به اندازه کافی خوب نیستند. این در حالی است که کسانی که امروز موفق شده‌اند به اهداف‌شان برسند، همواره به خودشان تلقین کرده‌اند که لیاقت آن‌چه می‌خواهند را دارند. داشتن اعتماد به نفس، خصوصیت بارز انسان‌های برنده است.

حقیقت چهره‌های مختلفی دارد

از این به بعد اگر خواستی بگویی فلان شخص حقیقت را می‌گوید، خوب دقت کن. با شنیدن کلمه حقیقت چه احساسی به تو دست می‌دهد؟ اکثر آدم‌ها با شنیدن این کلمه حس اعتماد و آرامش را تجربه می‌کنند چون تصور می‌کنند ماهیت حقایق مثبت است. اما امروز می‌خواهم تو را با ماهیت واقعی واقعیت‌ها آشنا کنم؛ ماهیتی که شاید چندان هم مثبت نیست.

پنهان‌کارها در نشان دادن ماهیت اصلی حقیقت همیشه به ما کمک می‌کنند. این‌ها کسانی هستند که می‌دانند حقیقت یک موجود واحد است اما با چهره‌هایی مختلف. وقتی از یک پنهان‌کار حقیقت را بخواهی، او هم به تو واقعیت را خواهد گفت، اما نه واقعیت کامل، بلکه نسخه‌ای از واقعیت را که خودش دوست دارد تحویلت بدهد.

هر آن‌چه ما می‌شنویم، یک عقیده است نه یک واقعیت. هر آن‌چه ما می‌بینیم یک دیدگاه است نه حقیقت.

مارکوس اورلیوس

شاید بتوان گفت حقیقت مثل یک نرم‌افزار می‌ماند با نسخه‌هایی مختلف. نسخه اصلی واقعیت بیان‌گر کل واقعیت به همان شکلی که دقیقا وجود دارد است. اما نسخه‌های دیگری هم از واقعیت وجود دارد. یکی از این نسخه‌ها، نسخه وارونه است. ما بین خودمان به نسخه وارونه حقیقت می‌گوییم دروغ. این همان نسخه‌ای است که کاملا عکس نسخه اصلی تعریف می‌شود. نسخه‌های دیگر اما بخشی از حقیقت اصلی را در خود دارند، ولی شامل همه آن نمی‌شوند. این نسخه‌ها به دلیل شباهت‌شان به نسخه اصلی به سختی شناسایی می‌شوند و به همین دلیل هم بین پنهان‌کارها طرفداران بیشتری دارند.

اگر فکر می‌کنی کسی که به او اعتماد داری قطعا به تو همه واقعیت را می‌گوید، به خودت یادآوری کن که حقیقت چهره‌های متفاوتی دارد. ادعایی که شاید با واقعیت جور در بیاید، ممکن است کاملا با حقیقت اصلی تطبیق نداشته باشد. ضرورتی ندارد هر آن‌چه می‌شنوی را باور کنی. همواره به دنبال عدم تطابق‌ها باش، به دنبال ناهمگونی‌های بین آن‌چه می‌شنوی و آن‌چه می‌بینی. آری! این‌گونه است که می‌توانی با حقیقت واقعی آشنا شوی.

حقیقت می‌تواند به هزاران شیوه مختلف بیان شود و در عین حال هر کدام از این‌ها می‌تواند خود حقیقت باشد.

سوآمی ویوکاناندا

برخی‌ها می‌گویند حقیقت همیشه در سه شمایل متفاوت ظاهر می‌شود. یکی شمایلی که من می‌گویم و باور می‌کنم، یکی شمایلی که تو می‌گویی و باور می‌کنی، و یکی هم شمایل اصلی واقعیت که لزوما با دو شمایل قبلی تطابق ندارد. یک قصه غصه‌دار را اگر خوب تعریف کنی غصه نخواهی خورد، گرچه شاید غصه بخش اصلی آن قصه باشد. بکوش تا اصل قصه را دریابی، نه این‌که به نسخه به ظاهر شیرین آن دلخوش باشی.

مقدمه‌ای در توصیف سبک‌ زندگی مینیمال

اگر به توصیف چند کلمه‌ای وبلاگ من که درست در زیر نامم نوشته‌ام دقت کرده باشی، متوجه کلمه مینیمال خواهی شد. من وبلاگ خودم را یک وبلاگ مینیمال شخصی توصیف کرده‌ام. حال اگر برایت سوال شده که منظورم از مینیمال چیست، باید این مژده را بدهم که از این پس قصد دارم یک دسته‌بندی اختصاصی جدید برای این موضوع در این وبلاگ ایجاد کنم. از حالا بنا دارم که هر از گاهی تو را با جزئیات یک سبک زندگی جالب آشنا کنم که خودم چند ماهی هست واردش شده‌ام و هر روز چیزهای جدیدی از آن می‌آموزم. می‌خواهم تو را به دنیای جذاب مینیمالیسم وارد کنم.

چنان‌چه بخواهم مینیمالیسم را در یک کلمه توضیح بدهم باید از کلمه سادگی استفاده کنم. هر کس که مینیمال بودن را انتخاب می‌کند، سادگی در راس اهداف و تصمیم‌هایش قرار می‌گیرد. اما با این حال این سبک زندگی و نحوه بینش آن‌چنان گسترده است که قطعا نمی‌توان با یک کلمه تمام مفاهیم پنهان در آن را توصیف کرد و برای پرداختن کامل به این موضوع باید ساعت‌ها و روزها بحث کرد.

تکامل به دست خواهد آمد؛ نه زمانی که چیزی برای افزودن وجود نداشته باشد، بلکه آن هنگام که چیزی برای کنار گذاشتن باقی نماند.

آنتوان دو سنت اگزوپری

زندگی مینیمالیست‌ها به طور عام، در رهایی از عناصر بیهوده و اضافی و حذف کردن‌شان از زندگی و سپس لذت بردن از ضروریات باقی‌مانده خلاصه می‌شود. اما با این حال اگر کمی در این دنیای جالب کندوکاو کنید خواهید دید که انگار هر کسی مفهوم خودش را از زندگی مینیمال دارد. عده‌ای فکر می‌کنند برای مینیمال بودن باید در یک محیط کاملا سفید و با کمترین اسباب و اثاثیه ممکن زندگی کنند و فقط یک دست لباس بدون طرح و نقش بپوشند و سالی بیش از یکی دو بار هم لوازم جدید برای خودشان خریداری نکنند. آن‌ها فکر می‌کنند هر چه کمتر داشته باشند مینیمال‌تر هستند.

با این‌که شاید این تعریف تا حدودی صحیح باشد، اما مینیمالیسم لزوما چنین نیست. تو مجبور نیستی حتما خانه خودت را تخلیه کنی و به جز یک تخت و صندلی هیچ چیز را باقی نگذاری، مجبور نیستی کمد لباس‌هایت را خالی کنی و فقط یک دست لباس را نگه داری، مجبور نیستی هیچ چیز نداشته باشی تا مینیمال به نظر برسی. در زندگی مینیمال فقط کافی است هر آن‌چه فکر می‌کنی اضافه است را حذف کنی و وسایلی را برای خودت نگه‌داری یا اضافه کنی که از داشتن و استفاده کردن از آن‌ها واقعا لذت ببری و حس خوبی از آن‌ها به دست بیاوری.

می‌دانم شاید کمی گیج شده باشی. به هر حال نمی‌توان در قالب یک نوشتار کوتاه با یک دنیای جدید آشنا شد. از این پس هر چند مدت یک بار یک نوشته از وبلاگم را به توصیف یکی از جنبه‌های زندگی مینیمال اختصاص می‌دهم تا شاید بتوانم این مفهوم را برسانم که مینیمالیسم آن عکس‌های پر از خالی که در اینترنت پیدا می‌کنی نیست. هر کسی می‌تواند مینیمال باشد، به شرط آن‌که اصول و قوانین آن را به خوبی درک کرده باشد.

قناعت، بهانه‌ای است برای فرار از مسیر سخت پیشرفت

ما از کودکی با آموزش‌های معمول مختلفی بزرگ شدیم که برخی از آن‌ها کاملا درست و برخی دیگر اساسا غلط بوده‌اند. یکی از این آموزه‌های غلط قناعت کردن به آن معنی که در ذهن‌مان گنجانده شده است. قانون قناعت می‌گوید باید نسبت به آن‌چه داریم خوشنود باشیم و به خاطرش شاکر باشیم. حال آن‌که قناعتی که اکثر ما می‌شناسیم به معنی راضی شدن به موقعیت فعلی خود و تلاش نکردن برای موقعیتی بهتر است.

حالا بیا نگاهی بیاندازیم به این‌که چرا قناعت به همین مفهوم عمومی تا این حد فراگیر شده است. راضی بودن به موقعیت فعلی برای انسان‌های سطح متوسط یا حتی انسان‌های راکد، یک قانون بسیار شیرین و رضایت‌بخش است. کسی که تمایلی به بالاتر رفتن ندارد، دوست دارد خودش را با چنین تعاریفی سرگرم کند و دیگران را هم با همین گفته‌ها به کاهلی دعوت کند. از آن‌جایی هم که آدم‌های راکد یا قانع به حد متوسط تعدادشان خیلی بیشتر از انسان‌های پیشگام است، پس تعجبی ندارد اگر می‌بینیم قناعت با معنای تلاش نکردن و ساکن ماندن این چنین مشهور شده است.

من هیچ مشکلی با مفهوم اصلی قناعت که همان لذت بردن از داشته‌ها هست ندارم، اما مشکل از جایی شروع می‌شود که برخی‌ها فکر می‌کنند اگر بخواهند قانع باشند، باید فکر پیشرفت کردن را از سر خود بیرون نمایند. خیر! چنین چیزی صحت ندارد.

هیچ وقت به متوسط بودن راضی نشو.

استیو جابز

انسان متعالی هرگز به سکون رضایت نمی‌دهد. انسان متعالی هیچ وقت دوست ندارد در سطح متوسط باقی بماند. انسان متعالی بقای خود را در پیشرفت و توسعه می‌بیند و هر دم می‌کوشد که به مهارت‌ها، توانایی‌ها و اطلاعات خود بیافزاید تا بتواند خود را به سطح بالاتری برساند. این هیچ تضادی با قناعت ندارد. یک انسان متعالی همیشه از آن‌چه دارد خوشنود است و همزمان برای بهتر شدن نیز می‌کوشد و اگر در نتیجه تلاش‌هایش به موقعیت بهتری دست یافت، قدردان این پیروزی خواهد بود.

بنابراین، از این پس هر کجا شنیدی گفتند “تو همین حالا هم هر آن‌چه لازم است را در اختیار داری” پیش خودت تکرار کن که به خاطر موقعیتی که برایت فراهم شده است شاکر هستی، اما حداقل برای امتحان کردن خودت هم که شده باشد، تو باید برای بهتر شدن و بهتر بودن دست به کار شوی. به خودت یادآوری کن کسانی که سعی می‌کنند تو را از پیش رفتن در مسیر برتری دلسرد کنند، خودشان از پیشرفت فراری هستند و برای ساکت کردن وجدان خود سعی می‌کنند تو را هم به جمع خودشان اضافه کنند. پس بی‌توجه به آن‌ها، فقط به جلو قدم بردار.

تنها در اتاقی ساکت، روزی چند لحظه

هر روز صبح که چشم از خواب باز می‌کنیم، وارد یک دنیای کاملا شلوغ می‌شویم. صدای نوتیفیکیش‌های موبایل و زنگ‌های تلفن‌ و سر و صدای تلویزیون و هیاهوی مردم در خیابان و جیغ و داد ماشین‌ها و موتورها و اصواتی که با هدفون به خورد گوش و مغزمان می‌دهیم. لیست اصواتی که از صبح تا شب می‌شنویم و برای‌مان عادی شده‌اند تمامی ندارد. جالب است، تا وقتی به این صداها فکر نمی‌کنیم چندان به نظرمان نمی‌آیند، اما اکنون که برخی از آن‌ها را نام بردم فکر می‌کنم تو هم مثل من با خواندن اسم هر کدام‌شان صدای خاصی در ذهنت شنیده‌ای و ابرو در هم کشیده‌ای و حالا با من موافقی که واقعا اصوات مزاحمی هستند.

در چنین دنیایی، مغز ما هر روز در معرض فشارهای صوتی فراوان قرار دارد. حالا به نظر تو این خواسته زیادی است اگر بخواهم این مغز بیچاره را روزی چند لحظه به سکوت دعوت کنیم؟ منظورم از سکوت، واقعا سکوت محض است. به هر حال همه ما می‌توانیم روزی چند دقیقه یک اتاق خالی ساکت پیدا کنیم، داخل شویم، در را پشت سرمان ببندیم، روی یک صندلی بنشینیم، چشمان‌مان را ببندیم و بعد سکوت.

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم واقعا درخواست زیادی نیست. پیچیده هم نیست. به ابزار خاصی نیاز ندارد. مطمئنم همه از پس این کار بر می‌آیند. تو هم برمی‌آیی. سعی کن فقط چند دقیقه، فقط برای چند دقیقه سکوت تبدیل بشود به همه آن‌ چیزی که می‌خواهی. فکر کن همین چند لحظه سکوت می‌تواند خیلی از مشکلات تو را حل کند. به تو قول می‌دهم که واقعا هم همین‌طور است.

من خودم این کار را مدتی هست انجام می‌دهم، به خصوص زمان‌هایی که از نظر فکری به بن‌بست برخورده باشم. وقتی با سکوت از مغزم پذیرایی می‌کنم، بعد از چند لحظه، به این حقیقت پی می‌برم که فکر کردن برایم خیلی آسان‌تر شده است و ایده‌ها و راه‌حل‌هایی به ذهنم می‌رسد که شاید بدون سکوت هیچ وقت به آن‌ها دست نمی‌یافتم.

یادم می‌آید اولین بار سکوت محض را در یکی از اردوهای مدرسه تجربه کردم. ما را برای اردو به جایی برده بودند که دقیقا یادم نمی‌آید کجا بود ولی یادم هست که در قسمتی از این نمی‌دانم کجا، یک اتاق ضد صدا درست کرده بودند و هر کدام از ما که تمایل داشتیم اجازه می‌دادند وارد اتاق شویم و حس بودن در این اتاق را تجربه کنیم. وقتی ایده چند لحظه سکوت در روز به ذهنم خطور کرد، در واقع همان تجربه چند دقیقه‌ای در یک اتاق ضد صدا در یادم بود. پیش خودم فکر کردم آن چند دقیقه در آن اتاق تجربه خیلی جالبی بود، چرا دوباره آن را امتحان نکنم.

قطعا نمی‌خواهم بگویم الان باید یک اتاق ضد صدا برای خودت درست کنی، از همین اتاق‌ها که نه صدا را بیرون می‌دهد و نه صدایی به آن راه پیدا می‌کند. نه! همین که یک اتاق ساده با یک صندلی پیدا کنی که تا حد امکان از سر و صداهای روزمره دور باشد کافی است. روزی سه چهار دقیقه از وقتت را در آن سپری کن. بدون این‌که به دغدغه‌هایت فکر کنی. فقط با این هدف که آرامش بگیری. خودت از نتیجه‌ آن لذت خواهی برد.

به مرور حرفه مورد علاقه‌ات را خواهی یافت

وقتی عبارت حرفه مورد علاقه را می‌شنوی چه کاری در ذهنت نمایان می‌شود؟ شاید الان پاسخ این سوال را بدانی و با اطمینان کامل نام یک حرفه خاص را به زبان بیاوری، شاید هم هنوز مطمئن نباشی و چندین حرفه مختلف به ذهنت خطور کند، شاید هم هنوز اصلا نمی‌دانی که واقعا عاشق چه کاری هستی و ترجیح می‌دهی در برابر این سوال سکوت اختیار کنی.

اگر یادت باشد، از کودکی از همه ما می‌پرسیدند وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشوی. آن زمان درک درستی از مشاغل و حرفه‌ها نداشتیم و هر چه به نظر خوب و قشنگ می‌آمد را نام می‌بردیم. از پزشک و مهندس گرفته تا خلبان و پلیس و آرایشگر و کارگردان و بازیگر و… کمی که بزرگ‌تر می‌شویم با درک و فهم بیشتری در این مورد تصمیم می‌گیریم و اقداماتی را انجام می‌دهیم که ما را به سمت شغل دلخواه‌مان هدایت کند. اما در مورد اکثر ما، دیری نمی‌گذرد که متوجه می‌شویم در مورد حرفه مورد نظرمان اشتباه می‌کردیم و اکنون به یک حرفه دیگر علاقه پیدا کرده‌ایم.

به طور معمول، این روند بارها و بارها تکرار می‌شود. اگر به تغییر مسیر ادامه بدهیم و هر بار به دنبال آن چیزی که دوست داریم برویم، شاید در نهایت به کاری دست یابیم که صد در صد از آن راضی باشیم و تا آخر عمر به آن کار مشغول بشویم، شاید هم این روند هیچ وقت به انتها نرسد و لازم باشد تا وقتی شوق کار کردن در ما وجود دارد، حرفه‌های مختلف را تجربه کنیم. هیچ استانداردی در این مورد وجود ندارد و هر کس در مورد مشاغل مختلف در زمان‌های مختلف احساسات مختلفی دارد.

من اکنون وبلاگ‌نویسی را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانم. به عنوان کسی که قبلا کاراته و زبان انگلیسی و موسیقی و جواهرسازی و چندین حرفه دیگر را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانستم، حاضرم قول بدهم که الان در مورد علاقه به وبلاگ‌نویسی و نویسندگی همان‌قدر اطمینان دارم که در مورد حرفه‌هایی که قبلا تجربه کردم اطمینان داشتم. هیچ تضمینی وجود ندارد که چند روز دیگر موضوع هیجان‌انگیزتری برای دنبال کردن پیدا نکنم و نویسندگی را کنار بگذارم، اما تا آن زمان سعی می‌کنم از نوشتن لذت ببرم.

تمام این نکات را گفتم که یادآوری کنم اگر فکر می‌کنی می‌توانی یک شبه به این نتیجه برسی که دقیقا از زندگی چه می‌خواهی و چه شغلی برای تو ساخته شده است، باید بدانی که اشتباه می‌کنی. از تجربه کردن لذت ببر و همیشه سعی کن به دنبال همان هدفی باشی که در آن لحظه به نظرت بهترین است. از قضاوت شدن در این رابطه نترس و مشتاق تجربه کردن باش و مشتاق بمان. کافیست نگاهی بیاندازی به تجربیات متنوع کارآفرین‌های موفق نسل حاضر، آن‌ زمان است که پی خواهی برد هیچ کس از همان اول نمی‌دانست چه می‌خواهد و تو هم همین‌طور هستی و خواهی بود. فرق این کارآفرین‌ها با بقیه این بوده که شهامت پریدن به روی شاخه‌های مختلف را داشته‌اند و از شکست و قضاوت بیم‌ناک نبودند.