چرا فونت؟ چرا ایران یکان؟

اگر نگاهی به دریای بی‌کران وب بیاندازید، و البته منظورم صرفا وب فارسی نیست، چیزی که به وضوح در این عرصه خودنمایی می‌کند، حضور و خودنمایی انواع فونت‌های مختلف است. یکی از جذابیت‌های اینترنتی غرق شدن در گستردگی فونت‌هاست. بسیاری از وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های انگلیسی که تقریبا هر روز با آن‌ها روبه‌رو می‌شوم سعی می‌کنند اتکای خودشان به سلیقه خود در انتخاب فونت‌ها را فریاد بزنند. در واقع فونت‌های خوب یکی از نقاط قوت صفحات برتر اینترنتی به حساب می‌آید.

هر فونتی برای خودش یک شخصیت منحصر به فرد دارد و دارای ویژگی‌هایی متمایز است. مزایای انتخاب یک فونت مناسب، به خصوص در وبلاگ‌ها جلوه پیدا می‌کند. یک وبلاگ متکی به محتوای نوشتاری است. حال اگر این محتوای نوشتاری با رسم‌الخط زیبا و در عین حال خوانایی نوشته نشده باشد، قطعا ذهن و چشم مخاطب را خسته می‌کند و این برای یک وبلاگ یعنی کاهش تعداد مخاطبین و ناتوانی در جذب بازدیدکننده. به همین دلیل است که اکثر بلاگرها روی فونت‌ وبلاگ‌های خودشان حساس هستند و سعی می‌کنند فونتی را انتخاب کنند که برای بازدیدکننده‌های‌شان گیرا باشد.

این در حالی است که در وب فارسی تا چند سال پیش خبری از نقش مهم فونت یا همان رسم‌الخط نبود. تقریبا تمام صفحات اینترنتی فارسی با فونت‌هایی نوشته می‌شدند که اساسا برای زبان انگلیسی طراحی شده بودند و همخوانی کاملی با زبان فارسی نداشتند. البته این فقط به دنیای وب محدود نمی‌شد، همه چیز حتی نوشتارها و مقالاتی هم که با کامپیوتر نوشته می‌شدند، مثل متونی که با نرم‌افزارهایی همچون Word آماده و بعد چاپ می‌شدند همگی اکثرا یا با فونت تاهوما تولید می‌گردیدند یا فونت آریال که هیچ کدام خوانایی قابل قبولی نداشتند.

خوشبختانه طی چند سال اخیر و به لطف عزیزانی همچون مسلم ابراهیمی، رسم‌الخط دیجیتال در زبان فارسی در حال شکل گرفتن و متنوع‌تر شدن است. حالا ما فونت‌های خوبی برای استفاده در وبلاگ‌ها و متون وب و در مجموع تمامی نوشته‌های تولید شده با کامپیوتر داریم، و بله من گفتم فونت‌ها. از کلمه جمع استفاده کردم چون اکنون نه یک فونت بلکه چندین فونت مختلف در اختیار داریم که می‌توانیم از بین آن‌ها بر مبنای سلیقه‌مان گزینه‌های برتر را برگزینیم.

این‌ها را تا این‌جا نوشتم تا تاکید کنم که اکر وبلاگ‌نویس هستی باید حتما به فکر انتخاب یک فونت خوب و خوانا برای وبلاگت باشی و این لطف را به خواننده‌های وبلاگت بکنی که نوشته‌هایت را راحت‌تر بتوان خواند.

حالا اگر می‌پرسی من چه فونتی را پیشنهاد می‌کنم، باید بگویم که بر مبنای تجربه‌ام هیچ فونتی زیبایی و خوانایی ایران یکان را ندارد. اگرچه مطابق آماری که آقای مسلم ابراهیمی منتشر کرده است، فونت ایران سنس بیشترین طرفدار را در بین سایت‌های مطرح فارسی دارد و ایران یکان در این میان مقام چهارم را به خودش اختصاص داده است، اما با توجه به این‌که ایران یکان عمر کمی دارد و فونت جوانی به حساب می‌آید، می‌توان انتظار داشت که در آینده نه چندان دور میزان اقبال عمومی از این رسم‌الخط بیشتر شود.

ایران یکان در اصل بر مبنای فونت یکان طراحی شده است، اما در اصل نسخه کامل‌تر یکان به حساب می‌آید. از آن‌جا که فونت یکان از برخی جهات مشکلاتی داشت، تصمیم بر طراحی مجدد این فونت و حل مشکلات آن گرفته شد، ولی چون تغییرات زیاد و قابل توجه بود نسخه جدید را تحت عنوان یک فونت جدید و ریشه گرفته از فونت یکان منتشر کردند و این‌گونه بود که ایران یکان ابداع شد.

تمام متون این وبلاگ بر مبنای فونت ایران یکان نوشته شده است. پس اگر به دنبال نمونه‌ای از این رسم‌الخط هستی می‌توانی این وبلاگ را مورد قضاوت قرار بدهی.

در هر صورت حتی اگر از ایران یکان هم خوشت نیامد، پیشنهاد می‌کنم حتما فونت‌های دیگر فارسی را هم مورد بررسی قرار بده و همان موردی را انتخاب کن که به نظرت کامل‌تر و خواناتر است. هر چه باشد بهتر از تاهوما یا آریال است.

از ساعت بدن و ذهنت به نفع خودت استفاده کن

چند وقت پیش بود که نوشتم چرا از To Do Listها استفاده نمی‌کنم. یکی از دلایلی که آورده بودم این است که با قرار دادن سخت‌ترین کار در اولین لیست امور روزانه مشکل دارم. به نظر من این حرف که همه ما اول روز دارای بیشترین میزان انرژی هستیم کاملا غلط است. هیچ کس تضمین نکرده است که روزها میزان انرژی بدن و خلاقیت ذهن در بیشترین میزان خودش باشد.

در واقع، هر کسی بسته به جسم و ذهن خودش شرایط مختلفی دارد. برخی‌ها به طور معمول صبح‌ها پر انرژی و خلاق هستند، برخی‌ها عصرها و بعضی دیگر هم شب‌ها تازه موتورشان راه می‌افتد و فکرشان کار می‌کند. تازه این فقط در مورد کلیت بحث صدق می‌کند. شاید کسی که به طور معمول صبح‌ها خلاق است، بعضی روزها برنامه بدنش تغییر کند و اوج خلاقیتش به ظهرها موکول شود یا عصرها به نهایت انرژی برسد. همه حرفم این است که هیچ قانون کلی‌ای در این زمینه وجود ندارد. هر کسی در هر زمانی ممکن است به اوج خلاقیت خودش برسد.

دقیقا همین‌جاست که باید به ساعت بدن توجه نمود و سعی کرد از آن منفعت برد. کارهای سخت و مهم هر روز را برای همان زمانی نگه داری که در اوج انرژی و خلاقیت هستی. در این زمینه نگران تاخیر در انجام امور نباش. به نظر من اگر یک کار را با ذهنی خلاق انجام بدهی خیلی بهتر از این است که با خستگی و فقط از روی ساکت کردن حس انجام وظیفه تمامش کنی.

بنابراین، اگر معمولا صبح‌ها سرحال هستی بهتر است سعی کنی سخت‌ترین کارها را برای اول صبح خود تنظیم کنی. اگر ظهرها یا بعدازظهرها خلاقیتت به اوج می‌رسد، پس عاقلانه این است که کارهایی که به خلاقیت نیاز دارند را به این دوره زمانی اختصاص بدهی. و اگر شب‌ها تازه ذهنت به کار می‌افتد، پس از شب کار کردن واهمه‌ای نداشته باش و کارهای مهمت را به شب‌ها منتقل کن.

از هیچ چیز و هیچ کس در مورد نحوه کار کردنت خجالت نکش. بگذار دیگران هر چه می‌خواهند بگویند. به طرز فکر دیگران اهمیت نده و سعی کن همان طوری کار کنی که بدن و ذهنت به تو اجازه می‌دهند. این را فراموش نکن که کار کردن در هنگام خستگی فکری و جسمی گرچه کار کردن محسوب می‌شود، اما کار کردن به بهترین نحو نیست. شاید شنیده باشی که نباید سخت کار کرد، بلکه باید هوشمندانه کار کرد. یکی از راه‌های هوشمندانه کار کردن همین است. و نکته آخر این‌که خواب را هرگز دست کم نگیر. خواب خوراک جسم و فکر است و کمک می‌کند که بیشتر و بهتر به اوج خلاقیت و انرژی دست پیدا کنی.

انتشار منظم محتوا برای وبلاگ چه اهمیتی دارد؟

اگر چند ماه قبل به سراغ من میامدی و از من می‌پرسیدی هر چند وقت یک بار باید در وبلاگم مطلب جدیدی بنویسم، قطعا نمی‌گفتم روزی یک بار، حتی نمی‌گفتم هفته یا ماهی یک بار. پاسخ من به تو این می‌بود که هر وقت دوست داشتی بنویس. آن زمان فکر می‌کردم برای وبلاگ‌نویسی نویسنده نباید خودش را تحت فشار قرار بدهد و باید فقط زمانی دست به کیبورد بشود که دلش بخواهد بنویسد. با همین طرز فکر بود که برخی اوقات فقط ماهی یک نوشته در وبلاگم منتشر می‌کردم و فکر می‌کردم با این کار گرچه کمیت مطالبم کمتر خواهد بود اما در عوض، کیفیت‌شان مناسب است.

اما اکنون اگر همین سوال را از من بپرسی، باز هم نخواهم گفت حتما لازم است روزی یک بار بنویسی، ولی ضروری است که نوشتارهایت را به طور منظم منتشر کنی. به این فکر کن که تو برای مخاطب وبلاگت مشغول فعالیت هستی و این مخاطب اگر بداند هر چند وقت یک بار باید منتظر یک نوشتار جدید از سوی تو باشد، مسلما تمایل بیشتری به دنبال کردن وبلاگ تو خواهد داشت. وبلاگی که به طور منظم با مطالب جدید آپدیت می‌شود، شانس بیشتر و بهتری برای جذب مخاطب و کسب اعتبار دارد.

اصلا مهم نیست که برنامه انتشار مطالب وبلاگت روزانه باشد یا هفتگی یا ماهانه. اگر از آن دسته از نویسنده‌هایی هستی که برای انتشار روزانه محتوا خلاقیت و زمان کافی را داری، پس جدول انتشار مطالبت را طوری تنظیم کن که هر روز وبلاگت به روز شود. اگر زیاد اهل روزانه‌نویسی نیستی، می‌توانی روی انتشار هفته‌ای دو یا سه مطلب یا ماهی پنج یا ده نوشته تمرکز داشته باشی.

حفظ نظم در انتشار مطالب وبلاگ نه تنها می‌تواند وبلاگت را در ذهن بازدیدکننده‌ها معتبر جلوه بدهد و کاری کند که آن‌ها به سادگی وبلاگ‌ت را فراموش نکنند، بلکه می‌تواند موتورهای جست‌وجو را هم راضی کند که به وبلاگت اولویت بیشتری بدهند. از این گذشته، بلاگرهای منظم در بین باقی بلاگرها جایگاه بالاتری دارند، پس این فرصت را هم خواهی داشت که با بلاگرهای بهتری ارتباط برقرار کنی و موقعیت وبلاگ خودت را بهبود ببخشی.

فراموش نکن، من دارم در مورد جدول انتشار محتوا صحبت می‌کنم و نه جدول تولید محتوا. ممکن است یک نویسنده برنامه زمانی روزانه برای وبلاگ خودش تنظیم کرده باشد و معین کرده باشد که هر روز یک نوشته جدید در وبلاگش منتشر کند، اما این لزوما به آن معنا نیست که این نویسنده باید حتما روزی یک مطلب بنویسد. خود من، با این‌که روزانه یک نوشته در وبلاگم منتشر می‌کنم، اما برخی روزها چند مطلب می‌نویسم و برخی روزها نیز به خودم استراحت می‌دهم و چیزی نمی‌نویسم و از مطالبی که قبلا برای خودم ذخیره کردم استفاده می‌کنم و منتشرشان می‌نمایم. 

همان‌طور که در تیتر این نوشتار هم گفتم، حفظ نظم در انتشار محتوا خیلی مهم است. این را کسی که برای مدتی منظم نوشته است خوب می‌داند. بنابراین یا باید منظم نوشت، یا اصلا ننوشت.

مشکلات را مثل موقعیت‌ها ببین

مشکلات همیشه در زندگی همه ما پدیدار خواهند شد. مهم نیست دقیقا چه کاره هستی، چقدر در کارت موفق هستی، چقدر پولداری، چقدر در زندگی شخصی‌ات پیروزی، هیچ کدام این‌ها مهم نیست. حتی کسانی هم که در صدر محبوبیت و موفقیت قرار دارند هم هر از گاهی به مشکل می‌خورند. حتی بیل گیتس یا ریچارد برنسون هم مشکلاتی برای خودشان دارند. البته مشکلات برای هر کسی با توجه به شرایط زندگی‌اش و جایگاهی که در دنیا به دست آورده می‌توانند متفاوت باشند، می‌توانند خیلی بزرگ یا خیلی کوچک و جزئی باشند، اما به هر حال هر چه که باشند باز هم اسم‌شان “مشکلات” است.

کاری که اغلب انسان‌ها در هنگام مواجهه با مشکلات می‌کنند این است که آن‌ها را به عنوان دردسر در نظر می‌گیرند. پیش خودشان می‌گویند مشکلاتی که برای‌شان پیش آمده یا پیش خواهد آمد، نتیجه تصمیمات غلطی است که در گذشته گرفته‌اند تا اقدامات غلطی که قبلا انجام داده‌اند بدون آن‌که از عاقبتش آگاه باشند. با این‌که شاید این موضوع در برخی مواقع صحیح باشد، اما این نوع نگرش همیشه سبب می‌شود که آدم به دنبال مقصر بگردد و برای پیدا کردن راه حل تمرکز چندانی به خرج ندهد.

بهترین برخوردی که می‌توان با مشکلات داشت این است که آن‌ها را به عنوان موقعیت‌ها ببینی. هر مشکلی یک موقعیت است؛ موقعیتی برای امتحان صبر و استقامت تو، موقعیتی برای سنجش قدرت تمصمیم‌گیری‌ات یا توانایی‌ات در مدیریت شرایط. هر مشکل را مثل یک چالش ببین که قرار است در این چالش خودت را مورد آزمون و آزمایش قرار بدهی. مشکل هر چه که می‌خواهد باشد، چه بزرگ و چه کوچک، چه مهم و چه بی‌اهمیت، هر چه که هست برای تو یک موقعیت محسوب می‌شود؛ موقعیتی برای اثبات خودت به خودت.

آدم‌های کاربلد و حرفه‌ای برای هر مشکلی آمادگی دارند. مسلما دوست ندارند مشکلی برای‌شان پیش بیاید و برای همین همیشه دقت می‌کنند که بیهوده به مشکلی برنخورند، اما اگر چنین هم بشود برای پیدا کردن راه حل آماده هستند. این افراد به جای این‌که مدام خودشان را سرزنش کنند یا عصبانی شوند و سر دیگران و در و دیوار غر بزنند، تمرکز می‌کنند و پاسخی برای مشکل پیش آمده پیدا می‌کنند.

تو هم مثل آن‌ها باش. سعی کن هر بار که با مشکلی مواجه می‌شوی، خودت را به یک چالش جذاب دعوت کنی. خونسردی خودت را حفظ کن و تمام قدرت تمرکز و خلاقیت خودت را به کار بگیر تا نه تنها یک راه حل، بلکه بهترین راه حل را برای مشکل مورد نظر پیدا کنی. دور ماندن از مشکلات فکر خیلی خوبی است، اما اگر به مشکلی برخوردی، عصبانیت و سرخوردگی هیچ کمکی به تو نخواهند کرد. تکنیک برتر این است که به فکر راه چاره باشی. 

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است

تام باکلی که از اثبات ادعای خودش مبنی بر کلاه بردار بودن سیمون سیلور ناتوان و خسته شده بود، تصمیم می‌گیرد درست چند لحظه قبل از نمایش آخر سیمون، او را به طور خصوصی ملاقات کند. بنابراین بدون برنامه قبلی وارد اتاق سیمون می‌شود. با این‌که سیمون کور بود اما از همان ابتدا فهمید که تام درون اتاق است، پس شروع کرد برای او صحبت کردن. تام که از این ماجرا و حرف‌های سیمون جا خورده بود فقط سکوت کرده بود و با تعجبی وصف ناپذیر به صحبت‌های این پیرمرد کور عجیب و غریب گوش می‌داد. سیمون گفت: “بودن یا تظاهر به بودن، مساله من این است، همیشه همین بوده. ما همیشه تظاهر می‌کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم.” 

این بخشی بود از فیلم چراغ‌های قرمز، محصول سال ۲۰۱۲ با بازی خیره کننده رابرت دنیرو در نقش سیمون سیلور، پیرمردی متقلب که ادعا می‌کرد کور است ولی قدرت‌های فرابشری دارد و می‌تواند انرژی‌های اطرافش را تحت کنترل خودش در بیاورد. گرچه در انتهای فیلم دست او رو می‌شود و همه متوجه می‌شوند که او کلاه‌برداری بیش نبوده است، اما این جمله از فیلم مرا به شدت درگیر خودش کرد. از آن جمله‌هایی بود که چند ساعت غرق در فکر کردن به آن شدم.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است. بله مساله این است. اکثر ما دوست داریم تظاهر کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم. خیلی از آدم‌هایی که در اطراف خودت می‌بینی، چه آشنا و چه غریبه، همگی در حال تظاهر کردن هستند. این یکی تظاهر می‌کند که درس می‌خواند، آن یکی تظاهر می‌کند که هیچ مشکلی در زندگی‌اش وجود ندارد، دیگری تظاهر می‌کند شاد و خوشحال است، یکی دیگر تظاهر می‌کند که غمگین و ناراحت است و سیمون سیلور هم تظاهر می‌کرد که نیروهای فراطبیعی دارد و با این جمله در واقع اعتراف کرد که مشغول به تظاهر کردن است.

ما تظاهر می‌کنیم چون تظاهر کردن را دوست داریم. اغلب‌مان از آن‌چه واقعا هستیم زیاد خوش‌مان نمی‌آید، فکر می‌کنیم خود واقعی‌مان چندان جذاب نیست. بنابراین تصمیم می‌گیریم تظاهر کنیم به آن‌چه که در اصل نیستیم. دوست داریم مثل آب در موقعیت‌های مختلف شخصیت خودمان را در ظرف‌های مختلف بریزیم و کاری کنیم که شکل ظرف مناسب را به خود بگیریم. دوست داریم صورت واقعی خودمان را پشت هزاران هزار ماسکی که تا کنون برای خودمان ساختیم پنهان کنیم.

کمتر کسی بودن را ترجیح می‌دهد. تظاهر به بودن متداول‌تر است و تقریبا همه با آن کنار آمده‌اند. همه به طور ناخودآگاه می‌دانند که آدم‌های اطراف‌شان یا حتی خودشان در حال تظاهر کردن هستند، اما حرفی نمی‌زنند و تعجب نمی‌کنند چون به این موضوع عادت کرده‌اند. اما اگر همین آدم‌های متظاهر به فردی بر بخورند که تظاهر نمی‌کند و خودش است و صرفا بودن را برتر از تظاهر به بودن می‌داند آن وقت است که تعجب می‌کنند. چرا؟ چون بودن متداول نیست. واقعی بودن متداول نیست. جالب این‌جاست که دست آخر دنیا را همان کسانی تغییر می‌دهند و می‌سازند که خود واقعی‌شان هستند؛ چون به جای این‌که فکر و ذهن‌شان را درگیر تظاهر کردن‌ها کنند، به موضوعات مهم‌تر مثل ارتقاء شخصیت حقیقی‌شان می‌پردازند.

پس خودت باش، تظاهر نکن. و هرگز فراموش نکن که دیر یا زود کسانی که تظاهر کردن را انتخاب کرده‌اند بالاخره دست‌شان رو خواهد شد. تو از آن‌ها نباش.

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.”

چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت.

گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم.

به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.

رویدادی برای معرفی ضعیف چند محصول نسبتا خوب اما زشت و تکراری

دیشب بالاخره نوبت گوگل رسید که محصولات جدید خودش را معرفی کند. راستش را بخواهی تا همین چند ساعت قبل از شروع رویداد انتظار نداشتم اتفاق جدید یا هیجان‌ انگیزی رخ بدهد، چون تقریبا همه چیز از قبل لو رفته بود. اما توییتی که اکانت گوگل در توییتر منتشر کرد سبب شد کنجکاوی من و خیلی‌های دیگر جلب شود. گوگل در توییت خود نوشته بود که اگر فکر می‌کنید همه چیز را در مورد محصولات جدید ما می‌دانید پس حتما امشب کنفرانس را ببینید. این توییت باعث شد همه به این فکر بیافتند که شاید تمام آن تصاویر و ویدیوهای لو رفته از محصولات جدید گوگل بیخود بوده و گوگل در واقع تمام این مدت داشته سر به سر همه می‌گذاشته، یا حداقل پای اسمارت فونی در میان هست که هیچ چیز از آن لو نرفته است.

با این تفکر رویداد دیشب گوگل را با دقت مشاهده کردم و در نهایت فهمیدم هیچ خبری نبوده و اطلاعات لو رفته تقریبا همگی صحیح بوده‌اند و خبری هم از یک دیوایس اسرار آمیز نبود. گرچه از بابت توییت شیطنت آمیز گوگل کمی ناراحت شده بودم، اما این ناراحتی در مقابل حس بدی که از اجرای بسیار ضعیف پرزنترها در این رویداد به من دست داد چندان قابل توجه نبود. ارائه دهندگان به شکل خیلی مشخصی سعی داشتند آن‌چه حفظ کرده‌اند را بدون کم و کاست تحویل مخاطبان بدهند ولی خیلی از مواقع در این زمینه موفق نبودند، تپق می‌زدند یا بخشی از حرف‌ها یادشان می‌رفت و چند ثانیه سکوت می‌کردند تا حرف‌شان یادشان بیاید، گاهی هم سوتی می‌داند و از تصاویر روی پرده عقب می‌افتادند. البته اجرای شرکت‌های دیگر هم چندان تعریفی ندارد، اما از گوگل انتظار چنین اجرای ضعیفی نمی‌رفت.

از اجرا که بگذریم، می‌رسیم به خود محصولات. اولین محصول که گوگل هوم هاب نام داشت در واقع همان اسپیکر هوشمند گوگل هوم بود که به یک صفحه نمایش مجهز شده بود. در مورد این محصول تقریبا چیز جدیدی وجود نداشت چون قبل از گوگل، شرکت‌های دیگر دست به کار شده بودند و نمونه‌های مشابه و حتی بهتر و زیباتری ساخته بودند. شاید بزرگ‌ترین مزیت گوگل هوم هاب این باشد که توسط خود گوگل ساخته شده و هماهنگی بیشتری با اکوسیستم نرم‌افزاری این شرکت دارد. محصول بعدی گوگل پیکسل اسلیت بود که در واقع رقیبی است برای مایکروسافت سرفیس پرو یا آیپد شرکت اپل. این دیوایس در واقع همه آن چیزی است که می‌توان از یک تبلت هیبرید انتظار داشت، فقط با این تفاوت که مبتنی بر سیستم عامل کروم است. پیکسل اسلیت از نظر ظاهری شبیه به آیپد پرو و از نظر نرم‌افزاری تا حدودی شبیه مایکروسافت سرفیس پرو است، ولی با این همه از نظر من در بین این سه دیوایس، تا این‌جا سرفیس پرو کامل‌ترین و بهترین است.

از این موارد که بگذریم می‌رسیم به محصولات اصلی که همان پیکسل ۳ و پیکسل ۳ اکس ال هستند. همان محصولاتی که مدت‌ها منتظرشان بودیم و ستاره اصلی این رویداد بودند. اساسا گوگل در سری پیکسل هیچ وقت در طراحی ظاهری حضور درخشانی نداشته و این سری از پیکسل فون‌ها هم بر همین قانون مبتنی هستند. مشکلی که از نظر سخت‌افزاری به پیکسل ۳ اکس ال وارد است، همان ناچ بزرگ و زشت بالای صفحه نمایش است. صد رحمت به ناچ آیفون ۱۰، حداقل روی آیفون ۱۰ این ناچ به یک دردی می‌خورد، وگرنه در پیکسل ۳ اکس ال خبری از آنلاک گوشی با اسکن چهره هم نیست!

خوشبختانه روی پیکسل ۳ ناچی دیده نمی‌شود. البته هر دو دیوایس لبه‌های پایین بزرگی دارند برای گنجاندن اسپیکرهای استریو که این از نظر من مزیت بزرگی است. قدرت همیشگی گوگل در اسمارت فون‌هایش همان دوربین است که در این سری هم این قدرت دیده می‌شود؛ چه از نظر نرم‌افزاری و چه سخت‌افزاری. البته توانایی‌های نرم‌افزاری سری پیکسل همیشه در بین دیوایس‌های اندرویدی برترین بوده و هست و احتمالا خواهد بود.

نمی‌خواهم بیش از این به موضوع و جزئیاتش بپردازم، اما به نظرم ستاره اصلی این مراسم پیکسل ۳ بود که از پیکسل ۳ اکس ال کوچک‌تر اما زیباتر به نظر می‌رسید. می‌دانم که ناچ این روزها به یک استاندارد بین شرکت‌های سازنده سخت‌افزارهای موبایل تبدیل شده است، اما خوشبختانه در این مورد هنوز سامسونگ وارد بازی نشده است و ترجیح داده سبک طراحی خودش را حفظ کند. در حال حاضر فکر می‌کنم سری گلکسی اس و نوت عنوان زیباترین و بهترین اسمارت فون‌های نسل کنونی را در اختیار دارند. بگذریم که از برخی جهات همچون تعداد پیکسل‌ها در هر اینچ، اسمارت فون خودم یعنی گلکسی اس ۹ پلاس قوی‌تر از پیکسل ۳ و پیکسل ۳ اکس ال است.

مرثیه‌ای برای گوگل پلاس

خبر کوتاه بود و شکه کننده: گوگل قصد دارد به زودی درب‌های گوگل پلاس را بر روی عموم کاربران ببندد. دلایلی که گوگل برای این اقدام آورده ناراحت کننده است. گوگل با انتشار این خبر اعتراف کرده که در سال ۲۰۱۵ اطلاعات برخی از کاربران این پلتفرم لو رفته است ولی گوگل تا امروز ترجیح داده چیزی نگوید، به جز این، میزان استفاده کاربران از گوگل پلاس خیلی کمتر از چیزی بود که فکر می‌کردیم. طبق آماری که خود گوگل داده، بیش از ۹۰ درصد کاربران کمتر از ۵ ثانیه در این پلتفرم وقت می‌گذرانند!

حقیقتش را بخواهی، کم و بیش انتظارش را داشتم. خیلی وقت بود که گوگل پلاس مرده بود و فقط مثل یک مرده متحرک این سو و آن سو می‌رفت. با توجه به شناختی که از گوگل داشتم فکر می‌کردم خیلی زودتر از این‌ها تیر خلاص را به پلاس بزند. گوگل پلاس در سال ۲۰۱۴ مرد، همان روزی که ویک گاندوترا یعنی خالق گوگل پلاس از آن جدا شد، گوگل پلاس هم به یک کمای عمیق رفت.

اساسا گوگل پلاس تلاشی بود از سوی گوگل برای رقابت با بزرگانی چون فیسبوک؛ هدف این بود که گوگل بتواند همان جایگاهی را در دنیای شبکه‌های اجتماعی به دست بیاورد که اکنون در موتورهای جست‌وجو دارد. گرچه این اولین تلاش گوگل برای تصاحب این بازار نبود. شاید یادت بیاید اورکات را که در سال ۲۰۰۴ متولد شد و ده سال بعد متوقف شد، یا گوگل فرندز کانکت که سال ۲۰۰۸ به وجود آمد و سال ۲۰۱۲ نابود شد، یا گوگل باز که ۲۰۱۰ پدید آمد و ۲۰۱۱ ناپدید گردید.

اما وجه تمایز گوگل پلاس نسبت به تلاش‌های قبلی گوگل، دیدگاهی بود که پلاس بر آن بنا شده بود. بنای اصلی گوگل پلاس بر طبقه‌بندی ارتباطات در شبکه‌های اجتماعی بود آن هم با یک ایده ناب و فوق‌العاده به نام حلقه‌ها. حقیقت را بگویم، این‌که می‌شد خیلی ساده‌تر از فیسبوک افراد و دوستان را در قالب حلقه‌ها از هم متمایز کرد و برای هر حلقه محتوای خاصی را به اشتراک گذاشت فکر خیلی جذابی بود. همین فکر جذاب باعث شد از همان روزهای اول راه‌اندازی گوگل پلاس عضوش بشوم. فکر می‌کردم با این ایده، گوگل پلاس خیلی زود به یک شبکه اجتماعی مهم و تاثیرگذار تبدیل خواهد شد.

اوایل همه نشانه‌ها چنین چیزی را ثابت می‌کرد. هر روز به تعداد کاربران این پلتفرم اجتماعی اضافه می‌شد و گوگل مسلما از این موضوع خیلی راضی بود. اما نکته‌ای که گوگل فراموش کرده بود این بود که برای راضی کردن حدود یک میلیارد کاربر فیسبوک در آن زمان برای پیوستن به یک شبکه اجتماعی جدید، به چیزی فراتر از این‌ها نیاز هست. اگر می‌پرسی دقیقا چه، مسلما نمی‌توانم جوابت را بدهم چون اگر پاسخ این سوال مشخص بود قطعا تا الان یک شبکه اجتماعی دیگر روی دست فیسبوک بلند می‌شد. اما به هر حال برای مقابله با غولی مثل فیسبوک باید بیشتر تلاش می‌شد.

به هر حال، گوگل پلاس نتوانست آن چیزی بشود که ویک گاندوترا از ابتدا برایش می‌کوشید. دلایل زیادی هم برای این موضوع وجود دارد، مثلا تاکید گوگل بر روی اجباری کردن عضویت در گوگل پلاس برای استفاده از باقی سرویس‌های گوگل یا عدم توانایی مدیریت اسپم‌ها در این پلتفرم یا دیر پاسخ دادن به انتقادها در رابطه با گوگل پلاس، همه و همه دست به دست هم دادند تا این شبکه اجتماعی نیز مثل تلاش‌های قبلی گوگل محکوم به شکست بشود.

با این همه، به نظر من این آخرین باری نخواهد بود که گوگل برای تصاحب دنیای شبکه‌های اجتماعی دست به کار می‌شود. گوگل پلاس شاید تا امروز معروف‌ترین شبکه اجتماعی گوگل پلاس بوده باشد که گرچه به زودی برای عموم کاربران از بین خواهد رفت، اما میراث ارزشمندی هم برای همگان از خودش به جای گذاشت؛ مثل گوگل Photos یا سرویس چت تصویری Hangouts یا کنفرانس زنده ویدیویی Hangouts On Air که الان به شکل Youtube Live بقا یافته است.

از آن‌جا که گوگل عاشق جمع‌آوری اطلاعات از کاربران است و یک شبکه اجتماعی به او این امکان را می‌دهد که اطلاعات بیشتری در مورد ما کسب کند، پس حتما در آینده (نزدیک یا دور) شاهد یک شبکه اجتماعی دیگر از گوگل خواهیم بود. فقط سوال این‌جاست که آیا تلاش بعدی گوگل هم با شکست مواجه خواهد شد یا همان چیزی می‌شود که گوگل در این سال‌ها می‌خواسته؟

چرا با To Do Listها میانه خوبی ندارم؟

خیلی از افراد را در اطرافم می‌شناسم که برای انجام دادن کارهای خودشان به اپلیکیشن‌هایی به نام To Do List متکی هستند. ماشاالله تعداد این اپلیکیشن‌ها و سرویس‌ها هم کم نیست و تازه هر چند وقت یک بار هم به تعدادشان اضافه می‌شود. هر کدام‌شان یک سری ویژگی‌های کلی مشابه و تعدادی هم ویژگی‌های منحصر به فرد دارند که از مابقی متمایزشان می‌کند. هر کدام یک رابط کاربری با ظاهری متفاوت دارند و کاربران با سلیقه‌های مختلف به سمت یکی از این سرویس‌ها و اپ‌ها جذب می‌شوند.

اساس کارشان این است که شما کارهای هر روزتان را در آن‌ها به ترتیب ثبت می‌کنید و بعد شروع می‌کنید به انجام دادن کارها مطابق همان لیستی که خودتان تنظیم کرده‌اید و بعد از این‌که هر کدام از کارها یا به عبارتی تسک‌ها را تکمیل کردید این امکان را دارید که آن‌ها را تیک بزنید و از لیست کنار بگذارید. البته این روند کار کردن قبل از فراگیر شدن اسمارت فون‌ها و گجت‌ها هم وجود داشته و حتی همین حالا هم می‌توان با یک قلم و کاغذ دست به کار شد، اما خوب نسل جدید به خاطر اعتیادی که به گجت‌ها دارد، سرویس‌ها و اپ‌ها را به قلم و کاغذ ترجیح می‌دهد.

من هم قبلا چند تا از این سرویس‌ها را امتحان کرده‌ام و از بین آن‌ها سرویس Any Do را خیلی قبول داشتم و برای چند مدت کارم همین بود که هر شب کارهای روز بعد خودم را بنویسم و فردا مطابق همان لیست مشغول به کار شوم و پیش بروم تا این‌که تیک آخرین تسک را بزنم و با خیال راحت بروم سراغ تفریح و سرگرمی و استراحت. اما به مرور متوجه شدم که این روش کار کردن نه تنها مفید نیست بلکه می‌تواند مضر هم باشد.

یکی از اولین مشکلاتی که من با To Do List‌ها پیدا کردم این بود که خیلی اوقات بدون این‌که خودم متوجه بشوم زمان خودم را خرج نگاه کردن به لیست کارهای انجام نشده‌ام می‌کردم. معمولا می‌گویند برای نوشتن لیست تسک‌ها، سخت‌ترین تسک را اول لیست باید نوشت و بعد به ترتیب به سمت آسان‌ترین تسک‌ها رفت. استدلالش هم این است که چون اول روز آدم انرژی بیشتری دارد بهتر است سخت‌ترین تسک را انجام دهد و سپس تسک‌های ساده‌تر را انجام بدهد تا انرژی‌اش هدر نرود. فکر بدی نیست، اما خیلی اوقات می‌شد که من در ابتدای روز حال و حوصله انجام دادن سخت‌ترین کار روزم را نداشتم و برای همین دقیقه‌ها می‌نشستم و به تسک اول لیستم نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم توان انجام دادن آن را در خودم بیابم.

امروز که به ماجرا فکر می‌کنم می‌بینم که قانون انجام دادن سخت‌ترین تسک در ابتدای روز چندان هم عقلانی نیست. حتما برای تو هم پیش آمده روزهایی که چندان حوصله کار کردن نداری. از وقتی To Do Listها را کنار گذاشتم، به این نتیجه رسیدم که روزهایی که حوصله کار کردن ندارم اگر با کارهای ساده‌تر شروع کنم و آن‌ها را به پایان برسانم، از تمام کردن کارهای ساده انرژی لازم برای انجام دادن سخت‌ترین کار روز را به دست می‌آورم. حتی گاهی اوقات شده که سخت‌ترین کار روز را آخر همه کارهایم به اتمام رسانده‌ام.

به جز این، لذت تیک زدن تسک‌‌ها هم گرچه به نظر کار خیلی جذاب و آرام‌بخشی به نظر می‌رسد، اما روی افت کیفیت کار کردن موثر است. کسی که به To Do Listها معتاد است و دوست دارد هر چه زودتر با تیک زدن تسک‌ها خودش را راضی کند که کارهایش تمام شده است، به طور ناخودآگاه سرعت کار کردن خودش را بالا می‌برد و دقت کار کردنش هم به همان میزان کاهش می‌یابد. چنین فردی بدون این‌که خودش بداند دلش می‌خواهد کارها را فقط انجام دهد، نه این‌که به بهترین نحو انجام دهد.

از این‌ها گذشته، من فکر می‌کنم آن زمان که به Any Do وابسته بودم، قدرت حافظه‌ام کمتر شده بود. چرا؟ مشخص است. این‌که تو همه کارهایت را در یک لیست بنویسی و لازم نباشد کارهای روز آینده‌ات را به خاطر بسپاری و به قول معروف به مغزت فشار بیاوری مسلما روی قدرت تمرکز و تفکرت تاثیر منفی می‌گذارد. از زمانی که سعی می‌کنم همه کارهایم را خودم به خاطر بسپارم و در واقع لیست کارهایم را در ذهنم یادداشت کنم و در همان ذهنم اولویت‌بندی کنم و باز هم در ذهنم تیک‌شان بزنم و کنارشان بگذارم، احساس می‌کنم باهوش‌تر شده‌ام و مسائل را کمتر فراموش می‌کنم. البته به خاطر سپردن امور در ابتدای کنار گذاشتن To Do List‌ها برایم سخت‌تر بود اما به مرور توانایی حفظ کردن و به ذهن سپردنم بهتر شد که خودش نشان می‌دهد نوشتن لیست‌ها می‌تواند مخرب باشد.

بنابراین به این دلایلی که در بالا ذکر کردم و چند مورد دیگر که فرصت نشد در این نوشتار به آن‌ها بپردازم، چند ماهی هست که از To Do Listها استفاده نمی‌کنم و به تو هم توصیه می‌کنم از همین امروز آن‌ها را کنار بگذاری؛ چه سرویس‌ها و اپ‌ها را و چه نوشتن لیست‌ها با قلم و کاغذ، همه را کنار بگذار و به ذهن خودت اتکا کن. نتیجه‌اش قطعا جذاب‌تر از تیک زدن تسک‌ها خواهد بود. باور کن.

وسواسی نیستم، فقط نظم را دوست دارم

گاهی اوقات پیش خودم فکر می‌کنم اگر کسی من را نشناسد و نگاهی به زندگی من بیاندازد ممکن است به این نتیجه برسد که من وسواسی هستم. من از آن دسته از آدم‌هایی هستم که دوست دارم همه چیز مطابق نظم و ترتیب خاصی پیش برود. مثلا اگر به من یک دسته قاشق و چنگال و یک کشوی کابینت بدهی، تا وقتی همه قاشق‌ها را کنار هم و همه چنگال‌ها را کنار هم نچینم آرام نمی‌گیرم. اگر یک دسته مجله با ابعاد مختلف به من بدهی، تا وقتی همه را بر اساس اندازه‌شان مرتب نکنم دست بر نخواهم داشت.

از این نوع مثال‌ها در زندگی من زیاد هست. به عنوان مثال اگر بنا باشد یک چمدان یا یک کیف را بچینم، حتما خودم را ملزم می‌دانم که لباس‌ها را در یک قسمت، وسایل شخصی را در یک قسمت جداگانه و سیم و کابل و لپ‌تاپ و باقی چیزها را هم در یک قسمت مجزا به طور کاملا مرتب قرار بدهم تا اگر نیاز به هر کدام‌شان داشتم بدانم باید دقیقا به کدام قسمت از کیف مراجعه کنم. اگر برایت سوال شده، باید بگویم بله، وقتی یک کیف یا قفسه یا چمدان یا میز نامرتب می‌بینم اعصابم خورد می‌شود.

اگر به این می‌گویند وسواسی مشکلی با آن ندارم. اصلا نمی‌دانم وسواسی بودن خاصیت مثبتی است یا منفی. نسبت به آدم‌های وسواسی حس بدی ندارم، اما نسبت به آدم‌های نامنظم به طور پیش‌فرض دید منفی دارم.

البته من آدم‌های خیلی خیلی وسواسی را هم دیده‌ام. کسانی که مدام در حال تمیز کردن وسایل خانه و محل کارشان هستند و تا وقتی همه چیز برق نزند ول کن نیستند. در این زمینه من جزو این دسته از آدم‌ها قرار نمی‌گیرم. گاهی اوقات برایم پیش می‌آید که شاید هفته‌ها حال و حوصله تمیز کردن اطرافم را پیدا نمی‌کنم. البته به لطف حفظ نظم، به این زودی‌ها محیط اطرافم از ریخت و قیافه نمی‌افتد ولی مسلما کثیف می‌شود و تا وقتی حوصله‌اش را نداشته باشم تمیز نمی‌کنم.

همین دوگانگی‌ها باعث می‌شود شک کنم جزو وسواسی‌ها حساب می‌شوم یا نه. گرچه گفتم نسبت به وسواسی بودن حس بدی ندارم، اما برای آدم‌هایی که بیش از حد روی تمیزی و نظافت و نظم حساس هستند حس دلسوزی به من دست می‌دهد. همین حس دلسوزی شاید باعث می‌شود که زیاد درگیر این موضوع نشوم.

تو چطور فکر می‌کنی؟ آیا تو خودت را جزو وسواسی‌ها می‌دانی؟ من را چطور؟ به نظرت حفظ نظم در زندگی فکر خوبی است یا این‌که بی‌نظمی را ترجیح می‌دهی؟