کتاب خواندن لزوما به معنای دانا بودن نیست

جمعه بود و شب هنگام تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم و چند دقیقه‌ای از وقت و حواسم را به این جعبه جادویی اختصاص بدهم. گرچه اغلب اوقات ترجیح می‌دم در سکوت کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم، اما به هر حال هر از گاهی تنوع هم بد نیست. به هر حال این تلویزیون بدبخت که گوشه اتاق قرار داده شده است، بعضی وقت‌ها به توجه هم نیاز دارد.

بین کانال‌ها این سو و آن سو می‌رفتم که یک مسابقه معلومات عمومی توجهم را جلب کرد. مجری از شرکت کننده سوالی نسبتا آسان پرسیده بود با چهار گزینه. گزینه‌ها فریاد می‌زدند که پاسخ صحیح کدام است، اما شرکت کننده دچار شک و تردید شده بود. شاید جو محیط مسابقه حواسش را پرت کرده بود یا شاید تا به حال به پاسخ این سوال فکر نکرده بود. علت هر چه که بود او نمی‌توانست درست تصمیم بگیرد. در نهایت او یک گزینه را انتخاب کرد و گرچه مجری هم به طور غیر مستقیم سعی کرده بود به شرکت کننده بفهماند گزینه منتخبش اشتباه است اما باز هم او متوجه نشد و با همان گزینه از مسابقه حذف شد.

وقتی چراغ گزینه مورد نظر شرکت کننده قرمز شد و او باخت، مجری حرف جالبی را رو به دوربین گفت. او گفت “چقدر بگویم کتاب بخوانید؟” و این سوال را چند بار تکرار کرد. دقیقا همین جا بود که سوالی در ذهنم شکل گرفت. آیا واقعا با کتاب خواندن اطلاعات عمومی افراد افزایش پیدا می‌کند؟ آیا هر کس کتاب می‌خواند یعنی از بقیه آگاه‌تر و داناتر است؟ آیا اصلا هدف از کتاب خواندن داناتر شدن است؟

موضوع دقیقا همین است. علت این‌که خیلی‌ها دوست ندارند کتاب بخوانند، یا دلیل این‌که بسیاری از افراد زمان خیلی کمی را به مطالعه اختصاص می‌دهند دقیقا همین است. دلیلش این است که خیلی‌ها اصلا نمی‌دانند برای چه باید کتاب بخوانند.

ما از کودکی به خاطر اجبار خواندن کتاب‌های درسی، با یک پیش‌فرض ذهنی غلط نسبت به کتاب بزرگ می‌شویم. پیش خودمان فکر می‌کنیم کتاب یعنی درس گرفتن. با این‌که شاید در بعضی موارد این جمله صحیح باشد، اما کتاب خواندن لزوما یک فعالیت علمی و آموزشی نیست. کسی هم که بیشتر کتاب می‌خواند سوادش بیشتر نیست.

علاقه‌مندان به کتاب‌خوانی کتاب می‌خوانند چون از این کار لذت می‌برند. درست مثل یک گیمر که از بازی کردن لذت می‌برد یا یک ورزش‌کار که از ورزش کردن خوشش می‌آید، کسی هم که کتاب خواندن را دوست دارد فقط به خاطر لذت بردن از این کار کتاب می‌خواند و نه چیز دیگری. حال اگر در خلال این مطالعه چیزهایی هم یاد می‌گیرد این دیگر یک مزیت فرعی برای او محسوب می‌شود و نه اصلی. 

پس اگر خواستی دوباره به کتاب خواندن فکر کنی، یادت باشد که ضرورتی ندارد به کتاب‌ها به چشم یک منبع آموزشی نگاه کنی. کتابی را انتخاب کن و بخوان که موضوعش، شیوه نگارش نویسنده‌اش و در یک کلام همه چیزش به نظرت جذاب برسد. سعی کن با کتاب‌ها یک ارتباط دوستانه و صمیمانه برقرار کنی و از آن‌ها انرژی مثبت بگیری. خواه یک کتاب داستانی باشد و خواه یک کتاب در زمینه موفقیت یا روان‌شناسی یا حتی علمی، به این دلیل نخوان که صرفا چیزی یاد بگیری، بلکه بخوان که تفریح کرده باشی. یکی از دوستانم می‌گفت کتابی خوب است که ساعت‌ها را به ثانیه‌ها تبدیل کند. 

نگو سخت است چون سخت‌تر می‌شود!

بعضی کارها سخت هستند. حتما انتظار داشتی الان مثل خیلی از وبلاگ‌ها و کتاب‌های خودشناسی و موفقیت، من هم برگردم و بگویم هیچ کار سختی وجود ندارد و همه چیز برای یک انسان موفق آسان است. مسلما این‌طور نیست. من هم مثل تو می‌دانم که بعضی از کارها و امور هستند که انجام دادن‌شان سخت است؛ غیر ممکن نیست چون قبلا هم گفتم که غیر ممکن فقط یک بهانه برای شانه خالی کردن از زیر بار انجام دادن کارهای سخت است. اما در سخت بودن برخی امور هیچ شکی نیست.

مثلا کسی که تا به حال آن‌چنان ورزش‌کار نبوده است و هیکل روی فرمی هم ندارد، اگر بخواهد شکل و شمایل آرنولد شوارتزنگر را به خود بگیرد این را می‌داند که کار خیلی سختی در پیش رو دارد. یا کسی که تا کنون تجربه چندانی در نوشتن نداشته است برای آن‌که بخواهد تبدیل به یک نویسنده مشهور و محبوب در حد تام کلنسی بشود مسلما پروسه ساده‌ای انتظارش را نمی‌کشد.

حالا این که کاری سخت است و تو می‌خواهی حتما انجامش بدهی، برخورد صحیح و عقلانی در این رابطه چیست؟ اغلب افراد در مواجهه با فعالیت‌های سخت یک رفتار مشترک غلط را در پیش می‌گیرند. آن‌ها یک جا می‌نشینند، یک نگاه به خودشان می‌اندازند، یک نگاه به هدف نهایی و یک نگاه عمیق هم به مسیر رسیدن به این هدف دشوار. بعد به خودشان می‌گویند این کار خیلی سخت است، اصلا خیلی خیلی سخت است. چند باری این جمله را پیش خودشان تکرار می‌کنند، بعد به این نتیجه می‌رسند که در حد و اندازه رسیدن به هدف مورد نظرشان نیستند و بنابراین کل موضوع را نادیده می‌گیرند.

این بدترین برخوردی است که می‌توان با کارهای سخت داشت. نتیجه‌اش همان‌طور که گفتم ناامید شدن است و دلسرد شدن از رسیدن به هدف.

اما اگر می‌پرسی پس باید چه کار کنی که مسیرهای سخت را طی کنی و به اهدافی برسی که الان بیشتر شبیه رویا هستند تا هدف ملموس، باید بگویم که باید دست از تکرار این جمله مخرب برداری. همین جمله “عجب کار سختی است” را می‌گویم. تو در واقع با گفتن و تکرار کردن این جمله، به ضمیر ناخودآگاه خود این فرمان را می‌دهی که به تو تلقین کند به اندازه کافی توانایی و قدرت نداری که مسیر سخت رسیدن به هدفت را طی کنی.

اگر قرار بود آرنولد شوارتزنگر از همان ابتدای راه به خودش بگوید رسیدن به هیکل دلخواهش کار خیلی سختی است یا اگر تام کلنسی مدام پیش خودش تکرار می‌کرد که تبدیل شدن به یک نویسنده مشهور و حرفه‌ای دشوار است شاید هیچ کدام هرگز نمی‌توانستند به جایی که الان هستند برسند.

ضمیر ناخودآگاه خودت را دست کم نگیر. به جای آن‌که با “نمی‌شود” و “نمی‌توانم” و “سخت است” کوکش کنی، باید سعی کنی عقربه معیار ضمیر ناخودآگاهت را از منفی به سمت مثبت حرکت بدهی و به این نتیجه برسی که اگر بخواهی واقعا می‌توانی از پس کارهای سخت بر بیایی.

یک ساعت زودتر؛ یک ساعت بیشتر

گاهی اوقات پیش می‌آید به شدت مشغول کار کردن باشی و حواست به ساعت نباشد، اما وقتی بی‌خبر از همه جا سرت را بلند می‌کنی و نگاهی به ساعتت می‌اندازی متوجه می‌شوی که انگار وقت کم آورده‌ای. پیش خودت آرزو می‌کنی که ای کاش روزها به جای بیست و چهار ساعت، بیست و پنج ساعته بودند تا تو هم فرصت پیدا می‌کردی کارهای هر روز را در همان روز به پایان برسانی. خیلی‌ها به دنبال همان یک ساعت گمشده در روز هستند، در حالی که این یک ساعت اصلا گم نشده و درست جلوی چشم‌شان است.

نه! نمی‌خواهم بگویم واقعا روزها بیست و پنج ساعته هستند. قطعا عقلم را از دست نداده‌ام. فقط دارم یادآوری می‌کنم که آن یک ساعت مورد نیاز را اغلب ما خواب هستیم. موضوع آن‌قدر ساده است که کمتر کسی به ذهنش می‌رسد، یا شاید هم به خاطر تنبلی بیش از حد دوست ندارد به این موضوع فکر کند. اگر به دنبال یک ساعت بیشتر در طول روز هستی، فقط کافی است که روزها یک ساعت زودتر از خواب بیدار شوی.

به طور میانگین هر آدم سالم و سرحالی در شبانه روز به هشت ساعت خواب احتیاج دارد. مدیریت کردن این هشت ساعت کار خیلی سختی نمی‌تواند باشد، به شرط آن‌که خودت بخواهی. من شخصا هر ساعتی که بخوابم دقیقا و با اختلاف کمتر از پنج دقیقه، هشت ساعت بعد بیدار می‌شوم و بدنم به من این پیام را می‌دهد که به اندازه کافی خوابیده است و حالا آماده است که روز را شروع کند. برای همین معمولا سعی می‌کنم ساعت خوابیدنم را طوری تنظیم کنم که در همان ساعتی که لازم می‌دانم از خواب بیدار شوم.

نحوه خوابیدن برخی‌ها آن‌چنان نامنظم است که هر کس از دور به این برنامه نامنظم نگاه کند سردرگم می‌شود. عده‌ای هم هستند که اصلا به هشت ساعت خواب در شبانه روز توجهی ندارند و سعی می‌کنند کمتر بخوابند. این در حالی است که یکی از کلیدی‌ترین عوامل افزایش راندمان کار، تنظیم میزان خواب است. کسی که به اندازه کافی نمی‌خوابد هرگز نمی‌تواند روی کارهایش تمرکز کامل داشته باشد و در نتیجه کیفیت و حتی سرعت کارهایش کاهش پیدا می‌کند.

پس اول این‌که خوابیدن را دست کم نگیر و حتما در شبانه روز هشت ساعت را به خوابیدن اختصاص بده تا هم جسم سالم‌تری داشته باشی و هم بهتر بتوانی به کارهایت برسی. دوم هم این‌که این هشت ساعت خواب در شبانه روز را آن‌طور که می‌خواهی مدیریت کن. اگر اهل خواب بعد از نهار هستی، یک ساعت یا نیم ساعت از این هشت ساعت را به خواب بعد از نهار اختصاص بده، اگر هم که دوست داری فقط شب‌ها بخوابی که حتما سعی کن ساعتی را برای خواب انتخاب کنی که فردا صبحش به موقع بیدار شوی. 

با مدیریت کردن ساعات خواب، می‌توانی خیلی راحت یک ساعت به تایم روزانه‌ات اضافه کنی. مثلا به جای این‌که ساعت سه صبح بخوابی و به زور ساعت هشت صبح بیدار بشوی و با دقتی کم به ادامه کارهایت رسیدگی کنی، می‌توانی شب ساعت یازده به خواب بروی تا فردا هفت صبح با انرژی و تمرکز بیدار بشوی و روز را آغاز کنی. شاید شب زودتر خوابیده باشی اما در عوض روز بعد هم انرژی و سرعت عمل بیشتری داری و هم یک ساعت وقت بیشتر. به همین سادگی.

من فقط یک گذرواژه را حفظ کرده‌ام

گذرواژه‌ها و نام‌های کاربری کلید اصلی زندگی ما در دنیای دیجیتال محسوب می‌شوند. در هر سرویسی که بخواهید عضو بشوید یا از هر اپلیکیشن جدیدی بخواهید استفاده نمایید، بالاخره به یک نام کاربری و گذرواژه احتیاج پیدا می‌کنید. به ذهن سپردن یکی دو نام کاربری و گذرواژه کار سختی نیست، اما اکثر ما در سرویس‌ها و سایت‌ها و اپلیکیشن‌های پرشماری حساب کاربری داریم و حفظ کردن این همه گذرواژه مسلما کار ساده‌ای نیست.

برخی‌ها با استفاده کردن از یک گذرواژه و نام کاربری یکسان برای تمامی سرویس‌های مورد استفاده خودشان، دشواری به خاطر سپردن گذرواژه‌های مختلف را دور می‌زنند. برخی دیگر از گذرواژه‌های ساده استفاده می‌کنند تا آن‌ها را فراموش نکنند. عده‌ای هم هستند که یک کلمه پایه را به عنوان گذرواژه اصلی خود انتخاب می‌کنند و سپس برای هر سرویس یا اپ مورد استفاده خود، یک کلمه مرتبط به آن اضافه می‌کنند.

راه‌های فراوانی برای ساده کردن پروسه حفظ کردن گذرواژه‌ها و نام‌های کاربری وجود دارد، اما قطعا هیچ کدام از آن‌ها از امنیت کامل برخوردار نیستند. این‌جاست که چیزی به اسم پسورد منیجر به کمک ما می‌آید. پسورد منیجرها نه تنها قادر هستند گذرواژه‌های پیچیده‌ای برای هر کدام از حساب‌های کاربری ما تولید کنند، بلکه با ذخیره کردن این گذرواژه‌ها و نام‌های کاربری، مسئولیت حفظ کردن آن‌ها را از روی دوش ما برمی‌دارند.

خوشبختانه پسورد منیجرهای فراوانی با امکانات و توانایی‌های مختلف طراحی و منتشر شده‌اند که هر کاربری می‌تواند بر مبنای سلیقه خودش یکی را انتخاب کند. پیشنهاد من به تو، سرویسی به نام وان پسورد است.

بنا به تجربه من، وان پسورد یکی از ایمن‌ترین، خوش ساخت‌ترین و تواناترین سرویس‌های مدیریت گذرواژه‌هاست. وان پسورد یک سرویس مولتی پلتفرم است که روی سیستم عامل‌ها و مرورگرهای مختلفی قابل استفاده است که ساختن و نگه‌داری گذرواژه‌های ایمن و قدرتمند را بسیار ساده می‌کند.

البته وان‌پسورد فقط برای ساختن و ذخیره کردن نام‌های کاربری و گذرواژه‌ها ساخته نشده است، این سرویس امکانات فراون دیگری هم دارد؛ از ذخیره ایمن یادداشت‌های شخصی و کارت‌های بانکی گرفته تا نگه‌داری اطلاعاتی همچون پاسپورت‌ها و هویت‌ها. وان‌پسورد هر آن‌چه از امنیت در دنیای دیجیتال بخواهی را در اختیار تو می‌گذارد.

از نظر من، وان‌پسورد یک ابزار کامل و جامع برای حفظ اطلاعات مهم اینترنتی و غیر اینترنتی است و هماهنگی آن با انواع سیستم عامل و مرورگر، سادگی استفاده از آن را دو چندان می‌کند. راستی، تو از پسورد منیجرها استفاده می‌کنی؟ از کدام‌شان؟

دنیا هم به مدیر نیاز دارد، هم به رئیس

نمی‌دانم از چه زمانی بود که بین همه ما مد شد که هر کسی باید بکوشد تا یک رئیس باشد. این روزها تقریبا هر کسی را که می‌بینم، از جوان تا پیر همگی به دنبال این هستند که هر طور شده کسب‌وکار خودشان را راه بیاندازند و به قول خودشان آقای خودشان باشند و نوکر خودشان. همه دوست دارند بر یک عده ریاست کنند و بشوند شخص اول یک برند یا شرکت. تب ریاست مثل یک ویروس بین همه ما فراگیر شده.

نمی‌خواهم بگویم ریاست چیز خوبی نیست. به هر حال هر برندی و هر کسب‌وکاری به یک رئیس توانا و دانا احتیاج دارد که مثل کاپیتان یک کشتی، شرکت خودش را از میان موج‌های سهمگین و کوه‌های یخی به سلامت عبور بدهد و به سر منزل مقصود که همان شکوفایی کامل است برساند. اما این بدان معنا نیست که لازم است همه ما یک پا رئیس باشیم. غایت کار کردن ریاست نیست.

این‌جا می‌رسیم به تفاوت میان دو مفهوم مدیریت و ریاست که از دید عموم هر دو یک معنا دارند و از دید حرفه‌ای دو مفهوم کاملا جدا و متمایز محسوب می‌شوند. ریاست تقریبا همان مفهومی است که اکثر ما از این کلمه سراغ داریم؛ یعنی هدایت کردن یک گروه از افراد در یک راستای مشخص برای رسیدن به یک هدف واحد و از پیش تعیین شده. اما مدیریت چیست و چه تفاوتی با ریاست دارد؟

مدیریت یعنی در دست گرفتن امور. مدیریت یعنی مسئولیت‌پذیری. هر کدام از ما می‌توانیم و باید یک مدیر باشیم. هر کدام‌مان در هر سطحی که هستیم و هر شغلی که داریم باید مدیریت را وارد کارمان کنیم. این یعنی کنترل کامل داشتن بر تمام فعالیت‌های حرفه‌ای خودمان، از تعیین هدف گرفته تا برنامه‌ریزی و تلاش کردن و اقداماتی که پس از رسیدن به اهداف‌مان لازم است انجام دهیم.

دنیا فقط به روسا احتیاج ندارد، دنیا را کارمندهای مدیر و مدبر شکوفا می‌کنند. اگر چنین کارمندانی وجود نداشته باشند، هیچ رئیسی هم وجود نخواهد داشت که بتواند گروه مناسبی را برای ریاست بر آن‌ها بیابد و آن‌ها را درست هدایت کند و به مقصد برساند.

شاید از دید برخی‌ها، ریاست حرفه جذاب‌تری باشد چون می‌تواند شهرت و اعتبار هم در کنار خودش به وجود بیاورد. اما هر کسی برای هدایت و ریاست ساخته نشده است. ریاست کردن کار ساده‌ای نیست و به سال‌ها کسب علم و تجربه نیاز دارد، بگذریم که ریاست به یک سری خصوصیات شخصی و روحیات فردی خاص هم نیاز دارد که در اغلب افراد این ویژگی‌ها وجود ندارد.

از سویی دیگر، مدیر بودن یک فن است و قابل یادگیری و ارتقاء و بهبود. فنی است که به رشد حرفه‌ای و نائل آمدن به موقعیت‌های اجتماعی بهتر منجر خواهد شد. بد نیست به جای این همه وقتی که صرف تلاش برای ریاست می‌گذاریم، بدانیم که با آموختن فوت و فن‌های مدیریت هم می‌توانیم به فرصت‌های بهتر و شایسته‌تری دست پیدا کنیم.

آیا لایق آن‌چه می‌خواهی هستی؟

هر کسی به دنبال یک سری اهداف متمایز و منحصر به فرد است. یکی دوست دارد آدم خوش هیکلی بشود، آن یکی دوست دارد سلامتی خودش را حفظ کند، دیگری می‌خواهد موفق‌ترین مدیر دنیا بشود و فلانی به دنبال مشهور شدن است. هر کسی بسته به نوع زندگی و نگرشی که نسبت به دنیا و اطرافش دارد هدف یا اهدافی را مشخص می‌کند و حال چه با جدیت و چه با کاهلی به دنبال این اهداف می‌رود و گاه به مقصد می‌رسد و گاه هرگز نمی‌رسد. اما سوالی که خیلی‌ها شاید تا به حال از خودشان پرسیده باشند این است که آیا اصلا لایق آن چیزی که می‌خواهند هستند یا نه؟

زیر سوال بردن لیاقت هر فرد، بسته به پاسخی که به این سوال می‌دهد، میزان پیگری اهداف توسط آن فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مثلا کسی که دوست دارد یک شناگر ماهر بشود و تا امروز روزی یک ساعت به تمرین و شنا کردن اخصاص می‌داده است، وقتی از خودش بپرسد آیا لیاقت یک شناگر ماهر شدن را دارد یا نه، خودش را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد؛ چون اگر پاسخش به این سوال به هر دلیلی منفی باشد، قطعا دیگر به اندازه قبل برای رسیدن به هدفش تلاش نمی‌کند و اعتماد به نفسش به اندازه چشم‌گیری کاهش می‌یابد و به مرور کل هدف و تلاش برای دست یافتن به آن را به دست فراموشی خواهد سپرد.

بر همین اساس، من فکر می‌کنم اصولا این سوال به کل غلط است. از آن‌جایی که زیر سوال بردن لیاقت تاثیر مستقیم و به سزایی روی اعتماد به نفس اشخاص دارد، میزان تخریب‌گری این پرسش خیلی بیشتر از میزان سازندگی آن تخمین زده می‌شود. البته ممکن است یک نفر در میانه راه رسیدن به هدف از خودش بپرسد لیاقتش را دارد یا نه و پاسخش مثبت باشد و در ادامه با تلاش بیشتری قدم بردارد، اما از آن‌جا پاسخ این سوال یک احتمال پنجاه پنجاه است پس اصولا پرسیده نشود بهتر است.

به نظر من، وقتی کسی در حال تعیین هدف برای خودش است، باید پیش از شروع راه این مشکل را برای خودش حل کند تا بعدا برایش سوال پیش نیاید. تو اگر می‌خواهی به هدفی برسی باید این را به خودت تلقین کنی که واقعا شایستگی رسیدن به مقصد را داری. حتی اگر واقعا این طور نباشد، همین تلقین باعث می‌شود که شایستگی لازم را در خودت پیدا کنی و با اعتماد به نفس کامل به جنگ مشکلات این راه دشوار بروی. شاید خیلی از کسانی که امروز از آن‌ها به عنوان افراد موفق یاد می‌شود، از همان اول لیاقت این جایگاه را نداشته‌اند، اما به خاطر این‌که در ضمیر ناخودآگاه خود گنجایش این پیروزی را پدید آورده‌اند، پس در طول مسیر رسیدن به اهداف‌شان، شایستگی لازم را هم در خود ساخته‌اند.

لیاقت و شایستگی را می‌توان یک بهانه دانست برای سنگین دانستن بار موفقیت و پیروزی. به جای این‌که وقتت را با پرسیدن این سوال هدر بدهی، به این فکر کن که می‌توانی با زیر پا گذاشتن جاده‌های صعود، این لیاقت و شایستگی را در خودت به وجود بیاوری. این وجه تمایز تو با کسی است که وسط راه خسته می‌شود و این سوال نابود کننده را برای خودش بهانه می‌کند تا از حرکت باز ایستد. تو می‌توانی و خواهی توانست چون لیاقتش را در خودت رشد می‌دهی. 

واقعا سرت شلوغ است؟

شرح حال انسان‌های امروزی خیلی جالب است. همه آن‌ها همیشه سرشان شلوغ است. هر لحظه که آن‌ها را می‌بینی یا هر بار که می‌خواهی با آن‌ها صحبت کنی متوجه می‌شوی وقت ندارند و سرشان شلوغ است. آن‌قدر همه سرشان شلوغ است که تو فکر می‌کنی انگار همه‌شان مشغول انجام دادن کار مهمی هستند؛ از همان کارهای ضروری که اگر انجام نشود دنیا از حرکت باز می‌ایستد و هزاران اتفاق ناگوار به طور همزمان بر سر همه نازل می‌شود.

خیلی دوست دارم پشت یک بلندگو با صدای بلند رو به همه آن‌ آدم‌هایی که سر خودشان را شلوغ می‌دانند فریاد بزنم و بپرسم “واقعا سرتان شلوغ است؟ مگر دارید چه کار می‌کنید؟” تمام آن لحظه‌هایی که کله‌شان در صفحه‌نمایش‌هایی با ابعاد مختلف فرو رفته است، یعنی آن همه وقت را مشغول انجام دادن کارهای مفید و سازنده هستند؟ مگر ممکن است کسی چند ساعت متوالی بنشیند پشت کامپیوتر یا یک اسمارت فون را بگیرد جلوی چشم‌هایش و تمام آن چند ساعت را به انجام دادن فعالیتی ارزشمند اختصاص دهد؟ مسلما نه.

من و تو که خودمان از همین نسل هستیم و می‌دانیم گوشی‌ها و کامپیوترها و گجت‌ها چه کاربردهای مفید و غیر مفید زیادی دارند. وقت تلف کردن با وجود این ابزارها ساده‌ترین کاری است که می‌توان انجام داد و اکثر آدم‌های روی کره زمین هم چه بدانند و چه ندانند همین کار را می‌کنند. آن‌ها شاید ساعت‌ها از وقت باارزش خودشان را با این گجت‌ها هدر می‌دهند.

اکثر مدت زمانی که صرف شبکه‌های اجتماعی می‌کنند یا به چت کردن با دیگران مشغول می‌شوند و یا بدون هیچ هدف خاصی در اینترنت می‌چرخند و دور می‌زنند، در اصل دارند وقت‌شان را هدر می‌دهند. نه این‌که ماهیت شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها و اینترنت و گجت‌ها منفی باشد، نه! ولی آن‌ها نمی‌دانند چه‌طور می‌توانند از جنبه‌های مثبت این پدیده‌ها بهره‌مند شوند.

نتیجه‌اش چه می‌شود؟ همین که اکثر اوقات سرشان شلوغ است و وقت کافی برای کارهایی که مهم نمی‌دانند ندارند. حالا کارهایی که از نظرشان مهم نیست شامل چه کارهایی می‌شود؟ مثلا صحبت کردن و گپ زدن با اطرافیان، یا ورزش کردن و تحرک داشتن، یا تعیین هدف و تلاش کردن برای رسیدن به این هدف‌ها. این‌ها کارهایی است که آن‌ها برایش وقت ندارند.

برای آن‌که تو هم به این جمع نپیوندی و وقتت را از بین نبری، قبل از هر چیز فراموش نکن که زمان تنها مهماتی است که برای دست یافتن به اهدافت در اختیار داری و باید به درستی از آن استفاده کنی تا بتوانی به مقصد برسی. از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی استفاده کن، ولی به خاطر بسپار که کارهای مهم‌تری هم داری و باید بیشتر تمرکزت را صرف این امور کنی.

اغلب کسانی که شبانه روز در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند، معمولا در مورد اشخاص محبوب و مشهور و ارزشمند با دیگران تبادل نظر می‌کنند یا در موردشان غیبت می‌کنند و حرف به میان می‌آروند و از این نوع کارها که فقط وقت خودشان را بگذارنند. چیزی که اکثرشان به آن توجه نمی‌کنند این است که سوژه اصلی حرف‌های‌شان معمولا کسانی هستند که وقت کمتری خرج این کارها کردند و در عوض برای رسیدن به آرزوهای‌شان سخت کوشیده‌اند و سخت می‌کوشند.

اگر تو هم بتوانی میزان وقتی که خرج کارهای کم اهمیت مثل پرسه زدن در شبکه‌های اجتماعی می‌کنی را کاهش بدهی و به جای آن روی برنامه‌هایت کار کنی و اهدافت را به واقعیت برسانی، خیلی زود تو آن شخصی خواهی شد که دیگران در موردت در شبکه‌های اجتماعی با هم صحبت می‌کنند و گپ می‌زنند. انتخاب با خود تو است که جزو کدام دسته باشی، یک کاربر ساده در شبکه‌های اجتماعی یا یک فرد موفق و ارزشمند که دیگران در شبکه‌های اجتماعی در موردش نظر می‌دهند و دنبالش می‌کنند.

برای خلاق‌تر بودن، دنبال تنوع باش

یکی از سوالات بزرگی که خیلی از ما همیشه از خودمان می‌پرسیم این است که چطور خلاق‌تر باشیم؟ به هر حال، اکثر آدم‌ها بر سر این موضوع اتحاد نظر دارند که خلاقیت یک خصوصیت مثبت است که می‌تواند روی بهبود موقعیت‌های زندگی و کاری موثر باشد. تقریبا همه ما می‌دانیم که اکثر آدم‌های موفق، آدم‌های خلاقی هم هستند. کسانی که مسائل مختلف را از جنبه‌های متمایزی مورد بررسی قرار می‌دهند و به پاسخ‌های می‌رسند که دیگران قادر به پیدا کردن‌شان نیستند، در واقع موفقیت خود را مدیون خلاقیت‌شان هستند و در این هیچ شکی نیست. پس عادی است اگر همه ما بخواهیم خلاق‌تر باشیم.

اما چطور؟ چگونه می‌شود خلاق‌تر بود؟ شاید این سوال در ذهن اکثر ما یک سوال سخت و پیچیده به نظر برسد. شاید برخی‌ها فکر می‌کنند خلاق بودن یک ویژگی منحصر به فرد است که فقط در اختیار برخی‌ها قرار دارد؛ برخی‌هایی که ما به آن‌ها می‌گوییم خوش شانس. نه! واقعا این طور نیست. اگر خواست واقعی خلاقیت باشد، هم من و هم تو و هم هر کس دیگری می‌تواند خلاق‌تر شود. راز خلاق‌تر شدن و خلاق‌تر بودن ساده است، فقط باید به دنبال تنوع باشیم.

انسان‌های خلاق نه ابرقهرمان هستند و موجودات فرازمینی. آن‌ها فقط می‌دانند که هیچ بایدی وجود ندارد. هیچ کس نگفته برای حل کردن یک مساله باید حتما از یک راه حل استفاده کرد، شاید راه حل‌های بهتر و سریع‌تری هم در میان باشد. اصل اساسی خلاقیت در تنوع نهفته است و حذف کردن بایدها از پیش‌فرض‌های ذهنی.

حالا اگر سوالت این است که این واقعیت را چطور در زندگی خودت به کار بگیری، باز هم راه حال ساده است. پنجره ذهنت را به روی افکار جدیدی که تا امروز پشت بایدهای پیش‌فرض پنهان کرده بودی باز کن. اگر همیشه از یک مسیر مشخص به سر کار یا خانه می‌رفتی، از این به بعد به مسیرهای متفاوت فکر کن. گاهی یک مسیر طولانی‌تر انتخاب کن، می‌دانم راهت بیشتر می‌شود اما در عوض با محیط اطرافت بیشتر آشنا می‌شوی. اگر تا امروز رژیم غذاییت فقط به ده نوع غذا محدود می‌شد، سعی کن مزه‌های جدید را امتحان کنی.

اگر در لباس‌هایت به چند رنگ بسنده می‌کردی، لباس‌های با رنگ‌های جدید را بپوش و برای مدتی امتحان‌شان کن. اگر تا امروز فکر می‌کردی در نقاشی یا طراحی یا هر کار دیگری استعداد نداری، یک بار دیگر خودت را در آن موضوع مورد آزمایش قرار بده. می‌خواهی خلاق باشی؟ پیش‌فرض‌هایت را دور بریز و به خودت جرات امتحان کردن راه‌های جدید و افکار جدید را بده. به خودت این لطف را بکن تا خیلی زود متوجه بشوی که انگار فکرت بازتر شده و به راه‌هایی می‌اندیشی که تا دیروز حتی فکرش را هم نمی‌کردی. این را می‌گویند خلاقیت؛ دست یافتن به ایده‌های نو و بدیع که از جسارت فکر کردن به راه‌های جدید ریشه می‌گیرد.

مثل یک کارآگاه حرفه‌ای، باهوش باش

داشتم بعد از مدت‌ها یک بار دیگر سریال منتالیست را می‌دیدم و به این فکر می‌کردم که پاتریک جین چطور می‌تواند تا این حد باهوش باشد. البته قبول دارم که در برخی مواقع هوش و ذکاوت پاتریک جین فراتر از تصورات انسانی می‌شود که آن هم به خاطر جذاب‌تر کردن داستان است، ولی در اکثر مواقع او معماها و پرونده‌ها را خیلی ساده حل می‌کند، آن‌قدر ساده که بعد از چند بار دیدن سریال به این نتیجه رسیدم که اگر دقت می‌کردم من هم می‌توانستم به پاسخ برسم.

واقعا مثل پاتریک جین باهوش بودن کار خیلی پیچیده‌ای نیست. تنها ابزاری که لازم دارد استفاده صحیح از مغز است، همان چیزی که همه ما داریم اما اغلب ما به درستی از آن کمک نمی‌گیریم.  در اصل، مغز ما آدم‌ها پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیاست و پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیا هم باقی خواهد ماند. حال تصور کن اگر قوه پردازش این کامپیوتر پیشرفته تقویت نشود چه اتفاقی می‌افتد. آن‌گاه دیگر محسابات این کامپیوتر درست نخواهد بود و نتیجه‌گیری‌هایی کاملا ناقص و اشتباه تحویلت می‌دهد.

تجزیه و تحلیل کردن یک نیروی قابل ارتقاء است و هر کسی روی ارتقاء آن کار کند به اصطلاح دیگران باهوش‌تر است. باهوش‌ها آدم‌های عجیب و غریبی نیستند، آن‌ها هم یکی مثل دیگران هستند با این تفاوت که روی نیروی پردازش مغز خود تمرکز داشته‌اند و آن را تقویت کرده‌اند. آن‌ها به خودشان جرات داده‌اند که به جای اعتماد به آن‌چه دیگران می‌گویند، به قدرت تجزیه و تحلیل ذهن خوشان اعتماد کنند.

اگر به نظرت باهوش بودن سخت است، چند مدتی روی قوه پردازش خودت تمرکز کن. از مغزت مثل یک کامپیوتر تمام عیار استفاده کن. سعی کن تا می‌توانی به آن اطلاعات بدهی. دنیای اطراف تو پر است از داده‌های مختلف و متنوع. ذهنت را باز کن و هر داده‌ای که به نظرت مهم می‌آید را واردش کن و در آن ذخیره کن. اشیاء اطرافت را در مغزت ثبت کن، نحوه قرار گیری‌شان، رنگ‌های‌شان، ابعادشان، و هر آن‌چه که از آن‌ها دریافت می‌کنی. کم‌کم خواهی فهمید که با این روش هیچ چیز را گم نخواهی کرد، چون هر چه را بخواهی می‌دانی دقیقا کجا قرار دارد.

حرف‌ها را به ذهنت بسپار، حتی شاید کم اهمیت‌ترین حرف‌ها و جزئیات بتوانند بعدا به دردت بخورند. یادم می‌آید یک بار در فروشگاهی داشتم کالاها را مشاهده می‌کردم و در همان حال گوشم به صحبت‌هایی بود که دو فروشنده با هم داشتند. خیلی از صحبت‌های‌شان برایم اهمیت نداشتند و در ذهنم ذخیره نکردم، اما برخی اطلاعات مثل اسم‌شان را شنیدم و به خاطر سپردم. وقتی صحبت‌های‌شان تمام شد جلو رفتم و شروع به پرسیدن در مورد کالاهایی کردم که قبلا انتخاب نموده بودم و در میان حرف‌هایم اسم‌شان را نیز آوردم. کار خیلی عجیبی انجام ندادم، اما آن دو متعجب شده بودند که من اسم آن‌ها را از کجا بلدم. آن‌ها خودشان اسم‌شان را به من گفته بودند، ولی حواس‌شان نبود که چنین کاری کرده‌اند.

همه چیز در جزئیات نهفته است. دنیای ما پر است از جزئیات. افراد باهوش کسانی هستند که به اهمیت توجه به جزئیات پی برده‌اند. آن‌چه تو را باهوش می‌کند همین جزئیاتی هستند که شاید به دید اکثر آدم‌ها کاملا معمولی و بی‌اهمیت جلوه کنند. این روش را برای مدتی امتحان کن و تمرین کن تا کم‌کم متوجه جذابیت‌هایش بشوی. خیلی زود تو هم به باشگاه باهوش‌ها خواهی پیوست.

چطور همین الان یک پست جدید بنویسی؟

وبلاگ‌نویسی بر خلاف آن‌چه که خیلی‌ها تصور می‌کنند کار طاقت‌فرسایی نیست. اساسا نویسندگی یک فعالیت ذهنی لذت‌بخش و جذاب است به شرط آن‌که بدانی چگونه با ذهن خودت برای نوشتن ارتباط برقرار کنی. مشکلی که در اکثر نوشته‌های آموزش نویسندگی یا آموزش وبلاگ‌نویسی می‌بینم این است که بیش از حد به حواشی می‌پردازند. امروز می‌خواهم یک راست بروم سر اصل مطلب و به تو کمک کنم که همین الان، دقیقا همین حالا دست به کار شوی و یک نوشته جدید به وبلاگت اضافه کنی.

قبل از شروع، یک جای خوب برای نوشتن انتخاب کن. محلی که برای نوشتن انتخاب می‌کنی از خود نوشته و نحوه نوشتنت خیلی مهم‌تر است چون تقریبا روی تمام مراحل تولید محتوا توسط تو تاثیر مستقیم می‌گذارد. یک اتاق ساکت و دنج پیدا کن که عوامل مزاحمی مثل تلویزیون و سروصدا تا حد امکان در آن وجود نداشته باشد. ترجیحا جایی باشد که از بودن در آن لذت می‌بری. اگر داخل خانه هستی بالکن یا اتاق خودت که در آن احساس آرامش کنی انتخاب خوبی است، اگر بیرون هستی پارک یا یک کافی شاپ که شلوغ نباشد بد نیست.

حالا که جای مورد نظرت را پیدا کردی و الان پشت کامپیوترت نشستی تا دست به کار بشوی، چشمانت را برای چند لحظه ببند و از میان هزاران هزار ایده مختلفی که برای موضوع نوشتارت پیدا می‌کنی یکی را انتخاب کن و باقی را کاملا از ذهنت دور نگه دار. مشکل اصلی خیلی از بلاگرهای ضعیف این است که نمی‌توانند روی سوژه نوشتارشان تمرکز کنند. وقتی موضوع را انتخاب کردی دیگر فقط به همان موضوع فکر کن و به ذهنت اجازه نده بین سوژه‌های مختلف از این شاخه به آن شاخه بپرد.

الان محل مناسب و موضوع مناسب را داری و احتمالا آماده هستی که نوشتن را آغاز کنی. اما نه، هنوز یک مرحله دیگر قبل از دست به کیبورد شدن باقی مانده است و آن مرحله چیزی نیست جز دور ریختن حس کمال‌گرایی. پیش خودت فکر نکن که الان هر جمله‌ای که می‌نویسی یا هر کلمه‌ای که تایپ می‌کنی باید آن‌قدر عالی باشد که همه بدانند تو چه نویسنده خوبی هستی. این طرز فکر باعث می‌شود که برای نوشتن یک پست، بیش از آن‌چه لازم است زمان خودت را خرج کنی. دیری نمی‌گذرد که از نوشتن خسته می‌شوی و نویسندگی به نظرت یک کار پیچیده و سخت جلوه می‌کند. این فکرها را کنار بگذار و فقط بنویس، دقیقا همان چیزی که همان لحظه به فکرت می‌رسد را به نوشتار تبدیل کن. همیشه وقت برای ویرایش هست.

همین که با این شیوه اولین کلمات را روی صفحه بنویسی، ناگهان می‌بینی که انگار مغزت روی حالت اتوپایلت دارد کار می‌کند و پست جدید وبلاگت هر لحظه در حال کامل‌تر شدن است. این‌جاست که لذت نوشتن را درک خواهی کرد. تو فقط برای نوشتن باید به ذهن و افکارت اطمینان کنی و به مغزت اجازه بدهی خودش کنترل انگشتانت را روی کیبورد به دست بگیرد. تو فقط یک پل ارتباط هستی بین مغز و انگشتانت. بقیه کارها خود به خود انجام می‌شوند. چند دقیقه بعد خودت احساس می‌کنی که انگار هر چه می‌خواستی در مورد آن موضوع نوشته‌ای و حالا دیگر وقت تمام کردن نوشتار است. شاید چند بار اول شگفت‌زده بشوی که آیا این واقعا خودت بودی که به این سرعت و به همین راحتی یک نوشته را به پایان رساندی؟ البته تعجب هم دارد، اما به مرور عادت می‌کنی.

این‌گونه است که می‌توانی به یک نویسنده تبدیل بشوی. اگر شوق نوشتن و ارتباط برقرار کردن با کلمات در دلت باشد، ذهنت خودش بلد است همه کارها را انجام بدهد. وقتی نوشتنت تمام شد، هر چقدر دوست داری می‌توانی برای ویرایش نوشته وقت بگذاری، گرچه از آن‌جایی که نوشته تو از دل و ذهنت جان گرفته معمولا به ویرایش زیادی احتیاج ندارد و این را خودت هم متوجه خواهی شد. بله، من به همین سادگی هر روز می‌نویسم و از نوشتن لذت می‌برم. تو هم حتما می‌توانی.