به مرور حرفه مورد علاقه‌ات را خواهی یافت

وقتی عبارت حرفه مورد علاقه را می‌شنوی چه کاری در ذهنت نمایان می‌شود؟ شاید الان پاسخ این سوال را بدانی و با اطمینان کامل نام یک حرفه خاص را به زبان بیاوری، شاید هم هنوز مطمئن نباشی و چندین حرفه مختلف به ذهنت خطور کند، شاید هم هنوز اصلا نمی‌دانی که واقعا عاشق چه کاری هستی و ترجیح می‌دهی در برابر این سوال سکوت اختیار کنی.

اگر یادت باشد، از کودکی از همه ما می‌پرسیدند وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشوی. آن زمان درک درستی از مشاغل و حرفه‌ها نداشتیم و هر چه به نظر خوب و قشنگ می‌آمد را نام می‌بردیم. از پزشک و مهندس گرفته تا خلبان و پلیس و آرایشگر و کارگردان و بازیگر و… کمی که بزرگ‌تر می‌شویم با درک و فهم بیشتری در این مورد تصمیم می‌گیریم و اقداماتی را انجام می‌دهیم که ما را به سمت شغل دلخواه‌مان هدایت کند. اما در مورد اکثر ما، دیری نمی‌گذرد که متوجه می‌شویم در مورد حرفه مورد نظرمان اشتباه می‌کردیم و اکنون به یک حرفه دیگر علاقه پیدا کرده‌ایم.

به طور معمول، این روند بارها و بارها تکرار می‌شود. اگر به تغییر مسیر ادامه بدهیم و هر بار به دنبال آن چیزی که دوست داریم برویم، شاید در نهایت به کاری دست یابیم که صد در صد از آن راضی باشیم و تا آخر عمر به آن کار مشغول بشویم، شاید هم این روند هیچ وقت به انتها نرسد و لازم باشد تا وقتی شوق کار کردن در ما وجود دارد، حرفه‌های مختلف را تجربه کنیم. هیچ استانداردی در این مورد وجود ندارد و هر کس در مورد مشاغل مختلف در زمان‌های مختلف احساسات مختلفی دارد.

من اکنون وبلاگ‌نویسی را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانم. به عنوان کسی که قبلا کاراته و زبان انگلیسی و موسیقی و جواهرسازی و چندین حرفه دیگر را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانستم، حاضرم قول بدهم که الان در مورد علاقه به وبلاگ‌نویسی و نویسندگی همان‌قدر اطمینان دارم که در مورد حرفه‌هایی که قبلا تجربه کردم اطمینان داشتم. هیچ تضمینی وجود ندارد که چند روز دیگر موضوع هیجان‌انگیزتری برای دنبال کردن پیدا نکنم و نویسندگی را کنار بگذارم، اما تا آن زمان سعی می‌کنم از نوشتن لذت ببرم.

تمام این نکات را گفتم که یادآوری کنم اگر فکر می‌کنی می‌توانی یک شبه به این نتیجه برسی که دقیقا از زندگی چه می‌خواهی و چه شغلی برای تو ساخته شده است، باید بدانی که اشتباه می‌کنی. از تجربه کردن لذت ببر و همیشه سعی کن به دنبال همان هدفی باشی که در آن لحظه به نظرت بهترین است. از قضاوت شدن در این رابطه نترس و مشتاق تجربه کردن باش و مشتاق بمان. کافیست نگاهی بیاندازی به تجربیات متنوع کارآفرین‌های موفق نسل حاضر، آن‌ زمان است که پی خواهی برد هیچ کس از همان اول نمی‌دانست چه می‌خواهد و تو هم همین‌طور هستی و خواهی بود. فرق این کارآفرین‌ها با بقیه این بوده که شهامت پریدن به روی شاخه‌های مختلف را داشته‌اند و از شکست و قضاوت بیم‌ناک نبودند.

گاهی آهسته سریع‌تر است

کسب‌وکارهای بزرگ امروزی را که می‌بینی دلت می‌خواهد خودت هم صاحب یکی از همین کسب‌وکارها باشی. این برای مدیران کسب‌وکارهای مختلف یک حس کاملا طبیعی است. به همین خاطر است که برخی از مدیران ناگهان تصمیم می‌گیرند که روند پیشرفت شرکت خود را سریع کنند. اینجاست که باید گفت سرعت همیشه هم ضامن پیشرفت نیست.

اتفاقی که در رشد سریع می‌افتد این است که فرصتی برای متعادل‌سازی تغییرات باقی نمی‌ماند. مدیر شرکت دلش می‌خواهد هر چه زودتر شاخه‌های فعالیت کسب‌وکار خودش را گسترش بدهد و سهم بیشتری از بازار را تحت اختیار خودش در بیاورد، به همین دلیل شروع می‌کند به افزایش محصولات و خدمات و کارمندان، بدون آن‌که فکر کند باید روی کیفیت محصولات و ارائه خدمات نظارت بشود، بدون آن‌که فکر کند کارمندها باید خودشان را با این سرعت همسان سازند.

آن‌چه که اکثر مدیران کم تجربه نمی‌بینند این است که تمام آن کسب‌وکارهای معروف و محبوبی که امروز مشغول فعالیت هستند و الگوی شرکت‌های دیگر می‌شوند، از همان ابتدا به این اندازه بزرگ و موفق نبوده‌اند. هر کدام از این کسب‌وکارها قبلا فقط یک ایده در ذهن موسسان‌شان بوده‌اند و این مدیریت آهسته و پیوسته مدیران صبورشان بوده است که این شرکت‌ها را به این‌جا که امروز هستند رسانده است. مدیران موفق کسانی هستند که برای هر حرکت جدیدی که در نظر دارند برنامه‌ریزی می‌کنند و شرایط را فراهم می‌سازند. 

گاهی اوقات برای سریع‌تر رسیدن، لازم است آهسته‌تر حرکت کنید.

جف اولسون / کتاب برتری خفیف

بله، این‌گونه است که می‌توان به پیشرفت شغلی واقعی دست یافت. یک مدیر دانا می‌فهمد که هرگز نباید کیفیت را فدای سرعت کند. رشد کردن خوب است، اما به شرطی که حساب شده باشد و کیفیت کار را پایین نیاورد.

جمله معروف Go big or go home را شاید شنیده باشی. اکثر افراد فکر می‌کنند این جمله یعنی باید خیلی زود بزرگ شد و گسترش یافت وگرنه با شکست مواجه می‌شوند. در زمینه کسب‌وکار این روش جواب نمی‌دهد و قبلا هم بارها این موضوع اثبات شده است. منظور اصلی از این جمله این است که باید پیشرفت کرد وگرنه کنار گذاشته خواهی شد. در این جمله حرفی از سرعت پیشرفت به میان نیامده است. 

مدیری که بدون هیچ سابقه مدیریتی قبلی شروع به هدایت یک رستوران خیلی بزرگ می‌کند شانس زیادی برای موفق شدن و موفق ماندن ندارد، اما در عوض کسی که با یک رستوران خیلی کوچک شروع کرده و به مرور رستوران خودش را گسترده‌تر کرده بهتر می‌تواند خودش را با موقعیت‌های مختلف وفق بدهد و شکست نخورد.

این یک امر ساده اما پنهان در حیطه مدیریت کسب‌وکارهاست که شاید کمتر کسی به آن توجه می‌کند. اغلب این مدیرهای جوان و تازه‌کار هستند که در دام سرعت پیشرفت می‌افتند. در این زمینه بهتر است تحقیقات بیشتری انجام شود یا حداقل از کسانی که سابقه و تجربه بیشتری دارند مشورت گرفته شود.

آغاز کردن یک هنر است

من یکی از طرفداران پر و پا قرص برنامه‌ریزی هستم. به این اعتقاد دارم که برای هر اقدامی چه کوچک و چه بزرگ، چه فنی و چه ساده، اگر بدون برنامه‌ریزی پیش برویم به احتمال خیلی زیاد با شکست مواجه می‌شویم، گرچه ممکن است گاهی هم برنده بشویم ولی قطعا شانسی بوده است. طراحی یک نقشه راه می‌تواند ما را برای هر احتمال ممکنی آماده کند و از دور شدن از مسیر درست و رفتن به سمت پرتگاه جلوگیری به عمل بیاورد. 

اما با این همه، برخی‌ها از تاکید بر روی برنامه‌ریزی به درک اشتباهی رسیده‌اند. بعضی‌ها فکر می‌کنند هر چه زمان بیشتری صرف برنامه‌ریزی کنند بهتر است. این درست است، ولی اغلب این افراد آن‌چنان غرق فکر کردن به برنامه‌ریزی می‌شوند که اصلا یادشان می‌رود بالاخره باید شروع کنند. وقتی به این افراد می‌گویی پس چرا دست به کار نمی‌شوی، عموما می‌گویند هنوز برنامه‌های‌شان کامل نشده و باید همه جوانب را رعایت کنند.

شاید بتوان گفت این یک نوع وسواس است که گریبان عده‌ای را گرفته. اما اگر از من بپرسید می‌گویم هیچ وسواسی در این نوع برداشت از برنامه‌ریزی وجود ندارد. این فقط یک بهانه است. کسانی که از آغاز کردن هراس دارند، ترجیح می‌دهند خودشان را با برنامه‌ریزی مشغول کنند. حداقل به این شکل خیال خودشان راحت است که دست کم مشغول یک کاری هستند. به بیان دیگر، این‌ها سر خودشان کلاه می‌گذارند.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجام دادن آن به دنبالش می‌آید.

رالف والدو امرسون

تصور اصلی‌شان این است که آن‌قدر باید به برنامه‌ریزی بپردازند تا بالاخره همه شرایط فراهم شود. کدام شرایط؟ قرار نیست یک روزی همه چیز برای شما به شکلی مهیا بشود. قرار نیست جلوی پای شما فرش قرمز پهن کنند و بگویند “بفرمایید آقای رئیس، شما چه دستوری می‌فرمایید؟”. اگر منتظر چنین روزهایی هستید کلا موفقیت را فراموش کنید.

ترس از آغاز کردن، این روزها به یک مشکل همه‌گیر تبدیل شده و گسترش یافته است. عده‌ای هستند که همیشه فکر می‌کنند اگر همین امروز دست به کار بشوند و ایده‌های خودشان را عملی کنند، ممکن است در میانه راه به موقعیت‌هایی بربخورند که قبلا برای‌شان برنامه‌ریزی نکرده‌اند. خوب این که کاملا طبیعی است! مواجه شدن با مشکلات و موقعیت‌هایی که از قبل برای آن‌ها برنامه‌ای تنظیم نشده بخشی از هر کاری است.

مگر مارک زاکربرگ می‌دانست که روزی آن‌قدر دچار مشکلات مختلف می‌شود که ارزش سهام فیسبوک بیش از ۲۰ درصد سقوط کند؟ مگر مدیران کمپانی معروف لگو می‌دانستند که با تغییراتی که در اواخر دهه ۱۹۹۰ در محصولات خود ایجاد کردند قرار است سال ۲۰۰۰ را با شکستی سنگین آغاز کنند؟ ایوان ویلیامز از کجا می‌دانست ایده پلتفرم وبلاگ‌نویسی بلاگر که تقریبا هیچ سودی برایش نداشت، در اواخر سال ۲۰۰۲ یک مشتری ۵۰ میلیون دلاری به اسم گوگل پیدا می‌کند؟ یا قهوه فروشی کوچک استارباکس که روزی از روزهای سال ۱۹۷۱ در سیاتل پا به عرصه وجود گذاشت، واقعا چه کسی فکرش را می‌کرد که در آینده تبدیل شود به یکی از بزرگ‌ترین برندهای فروش قهوه در جهان.

می‌بینید! هیچ کدام از مدیران ارشد جهان امروز نمی‌دانستند زمانی فرا خواهد رسید که به جایگاه‌های رویایی دست می‌یابند و هیچ کدام هم نمی‌دانند که چه فرصت‌ها و بحران‌هایی انتظاراشان را می‌کشد. همه این افراد حداقل در یک جنبه با هم مشترک بوده‌اند. آن‌ها منتظر نماندند که به تمام این احتمالات فکر کنند، بلکه فقط شروع کردند.

بگذارید خیال‌تان را راحت کنم، شما هیچ وقت نمی‌توانید تمام اتفاقات محتمل را پیش‌بینی کنید و برای‌شان برنامه داشته باشید. شما خدا نیستید که از همه چیز آگاه باشید. البته من به هیچ وجه مخالف آمادگی و برنامه‌ریزی نیستم، حرفم این است که نباید بیش از حد در این مرحله وقت بکشید. شهامت آغاز کردن را داشته باشید و دست به کار شوید.

شکست را بپذیر؛ از پیروزی مغرور نشو

خاطرم نیست کجا اما یادم هست یک روز از کسی شنیدم که آدم باید قدرت از دست دادن داشته باشد. شکست خوردن و از دست دادن برای هر کسی بارها اتفاق می‌افتد، اما در این میان فقط کسانی در آینده موفق خواهند شد که از امروز قدرت پذیرش شکست را داشته باشند.

آن که به جای چانه زدن و غر زدن، شکست خودش را می‌فهمد، به خاطرش چیزی را از دست می‌دهد و در عوض سعی می‌کند از این شکست یاد بگیرد که چطور اشتباهات گذشته را تکرار نکند، این فرد نه تنها شخصیت کاملی دارد، بلکه قطعا به زودی پیروز خواهد شد و شکست امروز خودش را جبران خواهد کرد.

حال آن‌که همه چیز با پیروز شدن به اتمام نمی‌رسد. پیروزی هم آداب خودش را دارد. طرفی که پیروز می‌شود باید بداند که همیشه برنده نخواهد بود و روزی به هر حال شکست دوباره به سراغش خواهد آمد. این‌که در روز خوش چطور رفتار کنی مهم است. برنده‌ای که به بازنده‌ها فخر نمی‌فروشد، وقتی به بازنده‌ها پیوست می‌تواند به همراهی برنده‌ها امیدوار باشد.

خاصیت شکست و پیروزی در گذرا بودن‌شان است. پس غرور ورزیدن و یا غبطه خوردن به یک امر گذرا عقلا منطقی نیست.

قبول دارم که برای یک بازنده، قبول کردن باخت شاید کار ساده‌ای نباشد. اما هر زمان که بحث برد و باخت به میان می‌آید، قطعا رقابتی هم در کار است و هر بار که رقابتی در کار باشد یعنی یک طرف بهتر و طرف دیگر ضعیف‌تر عمل می‌کند. یک بازنده می‌تواند هر چقدر که دلش بخواهد خودش را سرزنش کند یا دیگران را مقصر بداند، اما واقعیت این است که با این رفتار به هیچ کجا نمی‌رسد. در عوض، بازنده‌ای که به نقاط ضعف خودش فکر کند و در جهت رفع آن‌ها بکوشد، پیروزی را برای خودش تضمین کرده است.

از سوی دیگر، طرف قوی‌تر یک رقابت که پیروز از میدان خارج شده است به سادگی در تله غرور خواهد افتاد. چه بسیار شرکت‌هایی که مغرور یک دوره کوتاه موفق شدند و بعد از چند مدت، با سقوطی سنگین مواجه شده‌اند. چه بسیار انسان‌های موفقی که در اوج غرور و تکبر، به نابودی کشیده شدند. یک برنده هرگز نباید فراموش کند که پیروزی در یک رقابت به معنی تضمین پیروزی در تمامی رقابت‌های زندگی نیست.

هر ایده‌ای برای موفقیت، نیاز به یک چاشنی ویژه دارد

چاشنی ویژه

روزانه هزاران هزار ایده نوپا در سراسر جهان تبدیل به کسب‌وکار می‌شوند. اما از میان این هزاران هزار کسب‌وکار، فقط تعداد اندکی از آن‌ها موفق می‌شوند روی پای خود بایستند و زنده بمانند و از میان همین کسب‌وکارهای زنده هم فقط تعداد اندکی می‌توانند به شهرت و اعتبار دست پیدا کنند. می‌دانید علت اصلی شکست خوردن یا محبوب نشدن آن همه ایده و کسب‌وکار چیست؟ به این خاطر است که برای خودشان چاشنی ویژه ندارند.

منظور از چاشنی ویژه، همان عنصری است که باعث می‌شود کسب‌وکار شما از رقبا متمایز باشد. شاید تا به حال خیلی‌ها برای به نتیجه رساندن ایده کاری‌شان به سختی تلاش کرده باشند ولی به جایی نرسیده باشند. مشکل آن‌ها این است که تا به حال از خودشان نپرسیده‌اند که چه چیزی کسب‌وکار آن‌ها را از مابقی جدا می‌کند و سبب می‌شود که مشتری‌ها و مخاطبان به سمت کار او جذب بشوند؟

اهمیت این امر در ایده‌های بکر که رقبای کمتری دارند یا اصلا رقیب ندارند کمتر است، چون خود ایده به تنهایی یک چاشنی ویژه خالص است. اما در کسب‌وکارهایی که متداول‌تر و پررقیب‌تر هستند، به نسبت تعداد رقبا اهمیت این امر نیز بالاتر می‌رود.

مثلا شرکت اپل در بازار پر از هیجان گجت‌ها، یک ویژگی منحصر به فرد دارد که موقعیتش را در طول سالیان حفظ نموده است و آن ویژگی منحصر به فرد یا به عبارت دیگر چاشنی ویژه، چیزی نیست جز کنترل کامل روی هر دو بخش سخت‌افزار و نرم‌افزار. این نقطه قوت به اپل اجازه داده که هماهنگی بی‌نظیری بین این دو بخش از گجت‌ها ایجاد کند، هماهنگی‌ای که در محصولات شرکت‌های دیگر کمتر دیده می‌شود. فرضا در رقابت iOS و اندروید همیشه بحث عدم توزیع هماهنگ اندروید مورد انتقاد قرار می‌گیرد، در حالی که iOS به واسطه هماهنگی کاملش با آیفون‌ها و آیپدها هم توزیع منظم‌تر و سریع‌تری دارد، و هم نسخه‌های مختلفش از طول عمر بیشتری نسبت به اندروید برخوردارند.

شاید به همین دلیل است که به تازگی شرکت‌های رقیب اپل مثل مایکروسافت و گوگل به این فکر افتادند که راه اپل را پیش بگیرند. گوگل گرچه قبلا خودش مستقیما اسمارت فون نمی‌ساخت، اما دو سالی می‌شود که شروع به تولید اسمارت فون با برند پیکسل کرده و آن را جایگزین نکسوس نموده است. البته گرچه پیکسل هم مثل نکسوس برندی نیست که ساخت دیوایس‌هایش به طور کامل بر عهده گوگل باشد، اما پیکسل‌ها با طراحی و برند انحصاری گوگل تولید و عرضه می‌شوند و برند شرکت سازنده در پشت دیوایس ثبت نخواهد شد. از سوی دیگر مایکروسافت نیز با راه‌اندازی سری محصولات سرفیس، از یک شرکت نرم‌افزاری صرف خارج شده و تصمیم دارد مثل اپل روی هر دو بخش سخت‌افزاری و نرم‌افزاری کنترل کامل پیدا کند.

چاشنی ویژه

اگر مطلب من در مورد دلیل شکست گوگل پلاس در برابر فیسبوک را خوانده باشید، می‌دانید که آن‌جا هم همین بحث بود. گوگل اگر برای پلاس یک چاشنی ویژه در نظر می‌گرفت و صرفا یک فیسبوک دیگر نمی‌ساخت، اکنون در دنیای شبکه‌های اجتماعی جایگاه بهتری داشت. چاشنی ویژه توییتر، سرعت بالای گردش محتوا در آن است که آن هم به لطف محدودیت ۲۸۰ کاراکتری توییت‌ها ممکن شده است. توییتر با همین ویژگی منحصر به فرد موفق شده در طول این سال‌ها روی پای خودش بایستد و طرفداران خودش را به دست بیاورد. اینستاگرام هم گرچه اکنون تحت اختیار فیسبوک فعالیت می‌کند، اما حتی قبل از خریداری شدنش توسط فیسبوک، یک شبکه اجتماعی مهم و تاثیرگذار به حساب می‌آمد، چون یک ویژگی منحصر به فرد داشت و آن هم اتکایش بر عکس‌ها و ویدیوها بود.

یا اگر دنیای کنسول‌های بازی را در نظر بگیریم، می‌بینیم که سونی تقریبا همیشه سلطان این حیطه بوده و هست. دلیلش این است که در کنار قدرت‌نمایی نسل‌های مختلف پلی‌استیشن، این کنسول با چاشنی ویژه‌اش همیشه نفس رقبا را بریده است و آن چاشنی هم چیزی نیست جز بازی‌های انحصاری. بسیاری از بازی‌های ویدیویی مهم و مطرح جهان، در ابتدا به صورت انحصاری برای پلی‌استیشن عرضه می‌شوند، حال یا تا انتها انحصاری باقی می‌مانند و یا بعد از مدتی برای کنسول‌های رقیب هم ارائه می‌گردند. به غیر از سونی، اخیرا نینتندو نیز با کنسول سوییچ نشان داده که از طریق نوآوری‌های سخت‌افزاری و همین‌طور بازی‌های فوق‌العاده جذاب موفق شده ویژگی‌های منحصر به فرد متعددی برای خودش ایجاد کند که البته نتیجه خوبی هم از این کوشش‌ها به دست آورده است.

مثال‌هایی که زده شد، جهت روشن کردن این موضوع بود که اگر می‌بینید یک شرکت در جهان صاحب شهرت و اعتبار است، یکی از دلایل اصلی‌اش همین داشتن چاشنی ویژه است. واضح است که این موضوع را می‌توان به کسب‌وکارها و ایده‌ها و بازارهای دیگری هم تعمیم داد. علی‌الخصوص برای کسب‌وکارهایی که به تازگی می‌خواهند شروع بکنند و به دنبال پیشرفت هستند این مساله جالب توجه است. مثلا اگر می‌خواهید یک فست‌فود جدید راه‌اندازی کنید، باید به فکر یک دستور پخت و طعم منحصر به فرد باشید، یا اگر می‌خواهید یک شرکت تولید کفش و پوشاک داشته باشید، باید به فکر طرح‌های متمایز و انحصاری برای محصولات خود باشید.

البته این نکته هم قابل ذکر است که همیشه باید حواس‌تان به حفظ انحصار چاشنی ویژه کسب‌وکار خودتان باشد. در این مورد می‌توانم اسنپ‌چت را مثال بزنم که گرچه در دنیای شبکه‌های اجتماعی پر بود از نوآوری‌ها و ویژگی‌های خاص، اما چون نتوانست از این نوآوری‌ها در برابر رقبا محافظت کند، فیسبوک خیلی راحت توانست از آن کپی کند و عملا در تعداد کاربر نیز آن را شکست بدهد. فرض کنید مک دونالد دستور پخت استثنائی خودش را لو بدهد، در این صورت دیگر چیزی از مک دونالد باقی نمی‌ماند.

شما هم اگر مثال دیگری از چاشنی‌های ویزه در کسب‌وکارهای مختلف به ذهن‌تان می‌رسد، می‌توانید آن را در بخش کامنت‌ها اضافه نمایید.

رئیس بودن به معنی باهوش‌ترین بودن نیست

رئیس بودن

چه کسی دوست ندارد باهوش‌ترین آدم در یک جمع باشد؟ هیچ کس! این تقریبا آرزوی همه ما است که انیشتین گروه باشیم، از بقیه هوشمندانه‌تر عمل کنیم و حرف بزنیم و این همیشه دیگران باشند که از ما سوال می‌پرسند و راهنمایی می‌خواهند و ما فقط تنها کسی باشیم که جواب می‌دهیم و راه حل پیش پای دیگران می‌گذاریم.

من اسم این علاقه به باهوش‌ترین بودن را یک غریزه می‌گذارم. همان‌طور که می‌دانید غرایز خوب و بد دارند. مثلا اگر تشنه‌تان بشود به صورت غریزی به دنبال آب می‌گردید تا تشنگی خود را رفع کنید که این غریزه چون به حفظ سلامت کمک می‌کند یک غریزه مثبت قلمداد می‌شود. اما به دنبال باهوش‌ترین بودن یک غریزه منفی است به دلایل بسیار زیاد.

منفی است چون کسی که فکر می‌کند از همه باهوش‌تر است، فقط و فقط خودش را قبول دارد و تصور می‌کند هر حرفی که می‌زند و هر کاری که می‌کند درست‌ترین کار ممکن بوده و هست، چون فکر می‌کند هیچ وقت اشتباه نمی‌کند، چون فکر می‌کند نباید از هیچ کس بیاموزد زیرا همه چیز را خودش می‌داند.

این گونه افراد تقریبا همیشه در عالم خیالی خودشان به سر می‌برند و هرگز حقیقت را درک نمی‌کنند. اگر اشتباهی مرتکب بشوند هیچ وقت نمی‌توانند علت اصلی آن اشتباه یعنی خودشان را پیدا کنند. اگر به موفقیتی دست پیدا کنند هیچ وقت نمی‌توانند بفهمند که بخشی از این موفقیت را هم مدیون کمک دیگران بوده‌اند.

حالا تصور کنید که مدیر یک شرکت یا کسب‌وکار، یک چنین شخصیت و طرز فکری داشته باشد. خیلی دور از انتظار نیست که کارمندان آن کسب‌وکار از کارشان ناراضی باشند چون به آن‌ها توجه نمی‌شود. دور از انتظار نیست اگر جناب مدیر دچار خودبرتربینی واهی شود و در تکبر و غرور ناشی از چند پیروزی احتمالی، واقعیات را نادیده بگیرد. دور از انتظار نیست اگر همین واقعیات در آینده‌ای نزدیک در قالب یک شکست بزرگ دنیای زیبا ولی خیالی جناب مدیر را به نابودی بکشاند و کسب‌وکارش ورشکست شود.

دیگر آن دوران گذشت که رئیس‌ها لزوما باید باهوش‌ترین‌ها می‌بودند. خیر! در فضای مدرن مدیریت امروزی این طرز فکرها قدیمی شده‌اند. کسی می‌تواند مدیر خوبی برای کسب‌وکارش باشد که خودش را برتر از دیگران نبیند. کسی لایق مدیریت یک گروه است که خودش هم بیاموزد، کسی که از سوال پرسیدن خجالت نکشد، کسی که از دیگران مشورت بخواهد، کسی که از کارمندانش راهنمایی بگیرد و در عین حال راهنمایی کند، و به طور کلی، کسی که گوش شنوا داشته باشد.

اکثر کسب‌وکارها و برندهای موفقی که امروز نام‌شان برای شما آشنا به نظر می‌رسد، این شهرت و اعتبار را مدیون همین جو پویا بین مدیران و کارمندان هستند.

اگر سریال The Mentalist را دیده باشید می‌دانید که در این سریال همیشه پاتریک جین بود که همه پرونده‌های جنایی و پلیسی را حل می‌کرد. فقط پاتریک جین بود که همه چیز را می‌دانست و به معنی واقعی کلمه باهوش‌ترین فرد در هر جمعی بود. اگر پاتریک در یکی از پرونده‌ها گروه را یاری نمی‌کرد، بقیه اعضای گروه تقریبا فلج بودند.

شاید هر کسی دلش بخواهد جای پاتریک جین باشد ولی حقیقت این است که او فقط یک شخصیت داستانی است و هرگز ممکن نیست کسی تا این حد باهوش باشد و هیچ وقت اشتباه نکند (هر چند که او هم گاهی اشتباه می‌کرد).

شاید شما هم در کارتان آن‌قدر تجربه و علم داشته باشید که فکر کنید دیگر به یک استاد تمام تبدیل شده‌اید. اما باز هر چقدر هم که در کارتان خبره باشید، همیشه امکان دارد جایی اشتباه کنید، همیشه ممکن است یک فرد دیگر که شاید تجربه‌اش از شما خیلی کمتر باشد بتواند شما را به درستی راهنمایی کند. پس خوب است که به دیگران اجازه دهید در مورد کارتان اظهار نظر کنند یا حتی کارتان را نقد کنند.

از اظهار نظر دیگران بدون توجه به میزان تحصیلات و سن و خیلی چیزهای دیگر، به بهترین نحو استفاده کنید. به آن‌ها بفهمانید که مشتاق شنیدن نظرات‌شان هستید. اگر نظرشان از دید شما معقول بود آن را یاد بگیرید و اگر نه، بی سر و صدا و جار و جنجال از آن بگذرید. این‌گونه می‌توانید مدیر خوبی برای یک گروه باشید.

به هر حال، نکته اینجاست که اگر یک مدیر سعی کند باهوش‌ترین بماند و فقط کسانی را به گروه راه بدهد و استخدام کند که به وضوح از او کم‌هوش‌تر هستند، هرگز نمی‌تواند رشد کند. اگر یک مدیر نتواند با آموختن از دیگران رشد کند، شرکتش هم رشد نخواهد کرد و این یعنی درجا زدن. البته درجا زدن بهترین اتفاقی است که ممکن است برای چنین مدیری رخ بدهد. وگرنه اگر سعی کند صرفا با عقل و منطق خودش و بدون همکاری و مشورت و تبادل نظر، کارش را گسترش دهد حتما به زمین خواهد خورد.

اگر روزی مدیر یک گروه کاری شدید، سعی کنید افرادی را به گروه راه بدهید که از نظر علم و دانش و هوش یا هم سطح شما باشند یا از شما بهتر باشند. نگران موقعیت خودتان نباشید. برعکس، از این طریق خواهید توانست گروه فعال‌تر و کارآمدتری را تشکیل دهید که قادر است در مقابل سختی‌های گسترش فعالیت مقاومت کند و به درجات بالاتری دست پیدا کند.

به غیر از این، اگر دیگر اعضای گروه از شما باهوش‌تر باشند، یک فضای رقابتی در گروه شکل می‌گیرد که شما هم به عنوان مدیر برای حفظ جایگاه خود وادار به حضور در آن می‌شوید و این اصلا بد نیست. اگر فکر می‌کنید می‌توانید مدیر خوبی باشید، این را در عمل باید به دیگران ثابت کنید. از اعضای گروه یاد بگیرید و مشورت بخواهید اما سعی کنید در مواقع ضروری با بهترین راه حل به میدان بیایید تا به آن‌ها نشان دهید چرا خودتان را مدیرشان خطاب می‌کنید. همین رقابت به بهبود عملکرد و موقعیت گروه نیز کمک شایان توجهی می‌کند.

جایی خواندم که نوشته بود “اگر تو باهوش‌ترین فرد در یک اتاق هستی، مطمئن باش در اتاق اشتباهی قرار داری”. این جمله را مدیران همه کسب‌وکارها، به خصوص کسب‌وکارهای نوپا باید آویزه گوش‌شان کنند. قبول دارم که باهوش‌ترین بودن ممکن است وسوسه‌انگیز باشد و تجربه آن حتما شیرین خواهد بود، اما نتیجه کار چیزی نخواهد بود که بتوان به آن افتخار کرد.

ریسک کن، ولی نه خیلی بزرگ

ریسک

تقریبا هیچ کس را در این دنیا نمی‌توان یافت که حداقل یک بار در عمرش ریسک نکرده باشد. همه ما قبلا چندین بار خطر کرده‌ایم. گاهی کوچک و گاهی بزرگ. گاهی با موفقیت مواجه شدیم و گاهی هم شکست خوردیم. ماهیت اصلی ریسک هم همین است که یا برنده باشی یا بازنده. اعتراضی هم نیست.

بی‌توجه به این‌که ریسک قبلی‌مان موفق بوده یا شکست تلخی را در زندگی ما رقم زده، باز هم لاجرم در شرایط لازم حاضر هستیم دوباره ریسک کنیم. نه به خاطر این‌که خطر کردن را خیلی دوست داریم، بلکه چون فکر می‌کنیم برخی مواقع هیچ راه دیگری نداریم.

اما اگر بخواهیم اختصاصا در مورد دنیای تجارت حرف بزنیم، باید اعتراف کنم که تجارت یعنی ریسک. هیچ عنصری در تجارت وجود ندارد که صد در صد تضمین شده باشد. از ارزش پول و کالا گرفته تا اقبال مشتریان از یک محصول خاص. همه چیز غیرقابل پیش‌بینی است.

البته علم و تجربه در تخمین آینده نزدیک در فضای تجاری مسلما تاثیرگذار هست، وگرنه کارشناسان اقتصادی باید همگی کار و زندگی خودشان را رها می‌کردند و به فکر یک شغل دیگر می‌بودند. این‌طور نیست که بگوییم نمی‌شود در مورد آینده بازار حدس زد، ولی قطعا نمی‌توان با اطمینان در مورد این موضوع سخن به میان آورد.

حدس زدن با پیش‌گویی خیلی فرق می‌کند. هیچ کس هیچ وقت نمی‌تواند مطمئن باشد فلان محصول در بازار با فروش بسیار خوبی مواجه می‌شود، فقط می‌تواند بگوید با توجه به کیفیت و خصوصیات محصول و همین‌طور نیاز بازار، اگر همه چیز خوب پیش برود ممکن است آن محصول به خصوص فروش نسبتا خوبی داشته باشد.

این مساله هیچ ربطی هم به شانس و اقبال ندارد. مثلا کسی که کارش سرمایه‌گذاری در بورس است را در نظر بگیرید. او هر روز مشغول ریسک کردن است. بعضی روزها پولی را روی یکی از سهام سرمایه‌گذاری می‌کند و روز بعد می‌بیند ارزش آن سهام چندین برابر شده. پس پیروزی از آن اوست و هر چه بیشتر سرمایه‌گذاری کرده باشد خوشحال‌تر خواهد بود.

در این مواقع معمولا این فرد به خودش می‌بالد که چقدر باهوش و کارکشته است که توانسته پولش را جای درستی سرمایه‌گذاری کند. حالا اگر همین آدم سهام اشتباهی را برای سرمایه‌گذاری انتخاب کند و شکست بخورد، دیگر خودش را مقصر نمی‌داند، بلکه هر چه ناسزا بلد است را نثار بازار و بورس و اطرافیانش و هر کس و چیزی غیر از خودش می‌کند.

این یکی از خصوصیات بد همه ما آدم‌هاست که حاضر نیستیم شکست را بپذیریم. حاضر نیستیم قبول کنیم که خودمان هم هر از گاهی اشتباه می‌کنیم. فقط بلد هستیم دیگران را مقصر بدانیم. ریسک همیشه یک سرش برد است و یک سرش باخت. بهتر است از همان ابتدا و قبل از اینکه خطر کنیم، به خودمان بقبولانیم که انتهای این بازی ممکن است تلخ تمام شود و اگر چنین شد باید به اعصاب خودمان مسلط باشیم.

هر چقدر هم که حساب شده عمل کرده باشیم، باز هم در انتها ممکن است بازار ما را شگفت زده کند. در چنین شرایطی که هیچ اطمینانی وجود ندارد و همه چیز بر حدس و گمان پیش می‌رود، فقط افرادی باقی می‌مانند که می‌دانند باید پای‌شان را اندازه گلیم‌شان دراز کنند.

تجربه و علم، هر کدام به تنهایی عوامل موثر و به سزایی در تخمین نتیجه هستند و اگر هر دو با هم به کار گرفته شوند، این تخمین دقیق‌تر هم خواهد شد. اما همان‌طور که بالاتر گفتم، آینده بازار تخمین‌ناپذیرتر از این حرف‌هاست.

شرکت سامسونگ را در نظر بگیرید. این شرکت در تولید اسمارت فون هم به اندازه کافی تجربه داشت و هم به علم این کار تجهیز شده بود. اما هیچ کس نمی‌توانست تصورش را هم بکند که سامسونگ با آن همه عظمتش، به خاطر یک اشتباه مهندسی در باطری گلکسی نوت ۷، با یک شکست بسیار بزرگ مواجه بشود. حتی مدیران سامسونگ هم باورشان نمی‌شد.

این غیرمنتظره بودن در دنیای تجارت همیشگی است و اجتناب ناپذیر. ولی این‌طور هم نباید باشد که صاحبان کسب‌وکارها به خودشان بگویند چون نمی‌شود آینده را پیش‌بینی کرد، کلا برنامه‌ریزی و تحقیق و کار حساب شده را کنار بگذارند و به سبک مدیران تازه‌کار سرشان را پایین بیاندازند و بی‌توجه به پتانسیل‌ها فقط پیش بروند و امیدوار باشند همه چیز خوب پیش برود.

نه! برنامه‌ریزی برای آینده نزدیک بازار، لازم و ضروری است. توجه به نیاز بازار و فکر کردن به رقابت بهتر با رقبا کاملا حیاتی است. مگر می‌شود یک شرکت بدون حساب و کتاب و به دلخواه خودش یک محصول تولید کند و باز هم بی حساب و کتاب آن را وارد بازار کند بی آن‌که به واقعایت فکر کرده باشد؟ امکان ندارد. مگر ممکن است یک سرمایه‌گذار بدون تحقیق و تجربه و مشورت اقدام به سرمایه‌گذاری‌های کلان کند؟ این بیشتر شبیه یک شوخی است.

گفته شد که فردای تجارت غیر قابل پیش‌بینی است ولی منظور این نیست که نباید فکر شده پیش رفت چون در این صورت عاقبتی جز شکست وجود نخواهد داشت. مشورت کردن با افراد با تجربه، درس گرفتن از تصمیمات شرکت‌های بزرگ و نتایجی که به خاطر این تصمیمات برای آن‌ها به وقوع پیوسته، مطالعه در مورد رفتار مرسوم بازار و بالاتر بردن میزان آشنایی با این ماشین غول‌پیکر نه چندان منظم، از جمله اقداماتی است که می‌تواند میزان ریسک را کاهش دهد.

خطر کردن و پذیرش ریسک در تجارت جز این‌که کاری غیر قابل اجتناب است، اگر حساب شده باشد مفید هم می‌شود. اما اگر ریسک‌ها بر اثر بی‌مبالاتی بزرگ و بزرگ‌تر شوند کم کم شکست‌ها هم جبران ناپذیرتر می‌شوند. همیشه طوری ریسک کنید که اگر شکست خوردید بتوانید دوباره روی پای خودتان بایستید. همیشه آهسته ولی پیوسته بهتر است.

این اشتباه در مرحله رشد کسب‌وکارهای کوچک هم بیش از هر جای دیگری به چشم می‌خورد؛ این اشتباه که یک کسب‌وکار دچار غرور شود و فکر کند می‌تواند قدم‌هایش را سه تا یکی بردارد. چه بسیار کسب‌وکارهای نوپا یا شرکت‌های کوچکی که در طی مراحل تبدیل شدن به یک بیزنس بزرگ، هدف اصلی خودشان را فراموش کردند و به مرور سقوط کردند.

کسب‌وکارهایی را می‌شناسم (و احتمالا شما هم می‌شناسید) که در ابتدا با یک هدف معین و با قدم‌هایی کوچک شروع کردند و سپس وقتی دیدند از این راه به موفقیت نسبی رسیده‌اند، شروع کردند به ارائه سرویس‌ها و محصولاتی نه چندان مرتبط با آن هدف اولیه. در واقع به جای آن‌که کیفیت خدمات اصلی خودشان را بالاتر ببرند، خودشان را دلگرم فروش محصولات و خدمات بیشتر کرده‌اند. آینده این شرکت‌ها اغلب از قبل روشن است. این همه به نوعی یک ریسک است اما از نوع حساب نشده و خوش باورانه.

متاسفانه برخی‌ها تاب و تحمل قدم به قدم پیش رفتن را ندارند. بعضی‌ها از همان ابتدا به دنبال نتایج بزرگ هستند. دوست دارند از همان اول در اوج شروع کنند ولی خبر ندارند که هر پیروزی بزرگی متشکل از چندین شکست و پیروزی کوچک‌تر است. به همین دلیل است که می‌گویم برای رسیدن به موفقیت نباید دوید، باید قدم به قدم پیش رفت.

اشتیاق تنها راه دست یافتن به دست نیافتنی‌هاست

اشتیاق

صبح که از خانه بیرون زدم، تا سر خیابان را پیاده رفتم و طبق معمول منتظر تاکسی ماندم. آن روز باید به یکی از دوستان جدیدم در محل کارش سر می‌زدم تا با هم در مورد یک موضوع کاری صحبت می‌کردیم، بعد از آن باید به یک کتاب‌فروشی همان نزدیکی می‌رفتم تا چند کتاب جدید برای مطالعه کردن بخرم، از آن‌جا به اندازه کافی فرصت داشتم تا غذای یکی از رستوران‌هایی که از قبل نشان کرده بودم را امتحان کنم. نهار را که خوردم می‌توانستم به کتاب‌خانه محل بروم و از سکوتش برای مطالعه کتاب‌هایی که به تازگی خریده بودم بهره ببرم.

داشتم به برنامه امروزم فکر می‌کردم که بالاخره تاکسی از راه رسید. بعد از توافق بر سر مقصد و کرایه راه، سوار ماشین شدم و به سمت محل کار دوستم که یک شرکت ارائه دهنده خدمات پس از فروش برای یکی از برندهای لوازم صوتی و تصویری بود راهی شدم. در مسیر، راننده تاکسی بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به غر زدن در مورد مشکلات کارش و تقریبا تا انتهای راه یک نفس از این می‌گفت که تا چه حد از کارش ناراضی است.

وقتی به آخر مسیر رسیدیم، من که از اول سکوت اختیار کرده بودم بالاخره به حرف آمدم و با صدایی خسته از شنیدن آن همه غرولند گفتم “ممنون، من همین‌جا پیاده می‌شم، بفرمایید این هم کرایه‌تون.”

وقتی از تاکسی پیاده شدم به این فکر کردم که چطور ممکن است یک نفر تا این حد از کارش متنفر باشد و در عین حال هر روز همان کار را تکرار کند؟

به اتاق کار دوستم فریبرز در همان شرکت خدمات پس از فروش که رسیدم، با سلام و احوال‌پرسی گرمش مواجه شدم. دیری نگذشت که گرم صحبت شدیم. در میانه بحث از فریبرز پرسیدم که آیا از کارش راضی هست یا نه. او بلافاصله اخم‌هایش را در هم فرو برد و بی‌مقدمه از مشکلاتی که با کارش داشت لب به سخن گشود. از میزان کم حقوق ماهیانه گرفته تا نور کم اتاق و نداشتن یک همکار درست و حسابی. فهمیدم که فریبرز هم مثل همان راننده تاکسی که چند دقیقه پیش افتخار آشنایی با او را داشتم، دل خوشی از شرایط شغل فعلی خودش نداشت.

بعد از اینکه از فریبرز خداحافظی کردم، طبق برنامه نوبت این رسیده بود که به کتاب‌فروشی بروم و کتاب‌های مورد نظر خودم را بخرم. در بین راه با خودم فکر می‌کردم عجیب است که امروز با هر کس ملاقات می‌کنم از کار خودش راضی نیست.

در کتاب‌فروشی مشغول نگاه کردن به کتاب‌های چیده شده در قفسه‌ها بودم که تلفن کتاب‌فروشی زنگ زد و فروشنده آن را برداشت. کسی به غیر از من و فروشنده در کتاب‌فروشی نبود، من هم که سرگرم انتخاب کتاب بودم. فروشنده باخیال راحت و با صدای بلند با تلفن مشغول حرف زدن شد. مابین حرف‌های فروشنده و کسی که آن سوی خط با او صحبت می‌کرد، نمی‌دانم چطور بحث به این‌جا رسید که فروشنده گفت “نه بابا، کدوم کاسبی! صبح تا شب نشستم گوشه مغازه دریغ از یه مشتری. کی دیگه توی این دوره زمونه کتاب می‌خونه. دیگه خسته شدم از این کار بیهوده. هیچ فایده‌ای به حالم نداره.”

در همین اثنا بود که من سر رسیدم و کتاب‌هایی که انتخاب کرده بودم را روی میزش گذاشتم تا حساب کند. با بی‌میلی به شخصی که با تلفن با او حرف می‌زد گفت “بعدا باهات تماس می‌گیرم.” تلفن را گذاشت و مشغول حساب کردن شد.

دیگر ظهر شده بود و وقت نهار فرارسیده بود. پس به همان رستورانی که از قبل نشان کرده بودم رفتم و یکی از بهترین غذاهای منو را انتخاب کردم. انصافا غذای خوشمزه‌ای بود. بیخود نبود که دوستانم از این رستوران تعریف می‌کردند. بعد از صرف غذا به سمت صندوق رفتم تا پولش را حساب کنم. قبل از اینکه به میز صندوق برسم شنیدم که یکی از کارکنان رستوران خطاب به صندوق‌دار می‌گفت “امروز هم که کولر خرابه. هر روز اینجا یه چیزی خراب می‌شه. عجب گیری کردیم. اگر می‌تونستم حتی یه روز هم اینجا نمی‌موندم. منو چه به کار توی رستوران؟”

دیگر داشتم دیوانه می‌شدم. انگار امروز همه از کارشان ناراحت بودند. نمی‌دانستم چه باید بگویم، فقط از این اتفاقات حسابی گیج شده بودم. در مسیر برگشت به خانه بودم که ناگهان یکی از دوستان جدیدم با من تماس گرفت و مرا به خانه‌اش دعوت کرد. اول خواستم مزاحم نشوم اما چون اصرار کرد من هم قبول کردم. فقط امیدوار بودم سعید هم مثل بقیه در مورد مشکلات کاری‌اش حرفی نزند.

در خانه سعید اعصابم کمی آرام‌تر شد چون آن‌جا هیچ خبری از ناراحتی و نارضایتی از کار وجود نداشت. سعید در حیاط خانه‌اش یک کارگاه نجاری درست کرده بود و در آن مشغول ساختن مجسمه‌های چوبی کوچک بود. او می‌گفت عاشق کارش است. برایش مهم نبود که مجسمه‌ها را با چه قیمتی از او می‌خرند، فقط از این‌که می‌توانست از چوب بی‌شکل، مجسمه‌هایی زیبا بتراشد لذت می‌برد.

باقی روز داشتم به این فکر می‌کردم که ای کاش همه ما، مثل سعید همان کاری را انجام می‌دادیم که واقعا دوستش داشتیم. اگر چنین می‌شد، قطعا زندگی به کام همه ما شیرین‌تر بود.

برادران رایت و ساموئل لانگلی

ساموئل پیرپونت لانگلی صاحب یکی از بهترین مغزهای دهه ۱۹۰۰ میلادی بود. او یک پروفسور ریاضیات، یکی از اعضای ارشد انیستیتوی اسمیت‌سونیان و یکی از اساتید دانشگاه هاروارد بود. به غیر از این، دوستان توانایی همچون اندرو کارنگی و الکساندر گراهام‌بل داشت. او در همان دوران توسط دپارتمان جنگ ۵۰ هزار دلار بودجه دریافت کرد و مامور شد تا اولین وسیله نقلیه پرنده دنیا را بسازد. برای همین، ساموئل یکی از بهترین تیم‌های ممکن در آن دوران را تشکیل داد تا با کمک بزرگ‌ترین دانشمندان، محققان و متفکران هم دوره‌اش بتواند این پروژه را با موفقیت به پایان برساند.

اما در نهایت این برداران رایت بودند که در سال ۱۹۰۳ در اوهایو، با بودجه‌ای خیلی خیلی کمتر از ساموئل، با دانشی خیلی خیلی کمتر از او و با گروهی خیلی خیلی ساده‌تر از گروه ساموئل موفق شدند اولین ماشین پرنده دنیا را خلق کنند.

حتما می‌پرسید چرا ساموئل لانگلی با آن همه توانایی و بودجه مالی مناسب نتوانست، ولی برادران رایت که در مقایسه با ساموئل تازه‌کارهایی بیش نبودند موفق شدند به این مهم دست پیدا کنند. جواب سوال شما یک کلمه است: اشتیاق. بله! ساموئل توانایی‌های خیلی بیشتری داشت ولی به ماشین پرنده فقط به چشم یک پروژه کاری نگاه می‌کرد نه چیزی بیشتر از آن. در عوض این برداران رایت بودند که با اشتیاق تمام به دنبال به واقعیت رساندن رویای خود و هزاران انسان دیگر بودند. قدرت این اشتیاق به حدی بود که توانست تمام نقاط ضعف برداران رایت و گروه‌شان را پوشش دهد و آن‌ها را به موفقیت برساند.

اشتیاق یعنی یک قدم عقب‌تر از دیوانگی محض!

شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید منظور من از اشتیاق دقیقا چیست. این کلمه ساده می‌تواند درجات و معانی مختلفی داشته باشد. شما ممکن است به کاری علاقه داشته باشید و این خوب است. علاقه داشتن به یک کار، باعث می‌شود که از انجامش خسته نشوید.

اما منظور من از اشتیاق چیزی بالاتر از علاقه داشتن است. شما باید دیوانه یک کار باشید تا بتوانید منظور واقعی من را درک کنید. اگر کاری سراغ دارید که به شوقش صبح‌ها زود از خواب بیدار شوید و تا شب سرتان به آن گرم باشد و تا دیروقت مشغولش باشید و دست آخر هم نه از روی خستگی، بلکه به خاطر اینکه فردا دوباره بتوانید از صبح زود کارتان را آغاز کنید به خواب بروید، این یعنی برای آن کار اشتیاق دارید. این یعنی شما دیوانه کارتان هستید.

بیخود نیست که استیو جابز در ابتدای سخنرانی معروفش برای تبلیغ شعار شرکت اپل که همان “متفاوت فکر کنید” بود این طور گفت “این خطاب به دیوانه‌ها است…”

اشتیاق، سختی نمی‌فهمد

ما انسان‌ها موجودات فوق‌العاده بهانه‌جویی هستیم. همیشه دوست داریم به جای این‌که به اصل موضوع فکر کنیم، برای خودمان بهانه‌های الکی بتراشیم و خودمان را گول بزنیم. همه ما همین‌طور هستیم. استثنا هم ندارد. هر کس می‌گوید بهانه‌جو نیست یا دروغ می‌گوید یا آدم نیست.

بهانه‌جویی یک امر کاملا طبیعی است. یکی از همان خصوصیات بد ما آدم‌هاست که هیچ کاری هم برایش نمی‌شود کرد جز این‌که با آن کنار آمد. اما بد نیست هر وقت در تنهایی خودمان بودیم، این بهانه‌ها را کنار بگذاریم و از خودمان بپرسیم “واقعا چته؟” حداقل در تنهایی خودمان را گول نزنیم.

هر وقت توانستیم این سوال اصلی را از خودمان بپرسیم، به فکر پیدا کردن راه حل درست می‌گردیم.

در مورد افرادی که از کارشان راضی نیستند، جواب این سوال همیشه این است که باید به فکر یک کار بهتر باشند. اما بهترین جواب این است که باید به فکر همان کاری باشند که همیشه برایش لحظه‌شماری می‌کردند؛ همان کاری که دیوانه‌اش هستند.

مهم نیست آن کار چقدر سخت باشد، اگر آن اشتیاق واقعی در کار باشد می‌شود تمام این سختی‌ها را به جان خرید برای رسیدن به آن نتیجه رویایی که منتظرش بودید.

یک گیتاریست در اثر تمرین‌های زیاد به مرور زمان سر انگشتانش تاول می‌زند و خون می‌آید. اما اگر واقعا عاشق گیتار باشد، به تنها چیزی که فکر نمی‌کند درد سر انگشتانش است.

اگر دوست داری انجامش بدهی، پس انجامش بده!

هیچ وقت امکان ندارد در استخر پر از آب بپرید ولی خیس نشوید. این غیرممکن است. این حرف درست مثل این است که بگویید می‌خواهید وارد کار جدیدی بشوید ولی از هیچ چیز نمی‌ترسید.

ترس از وارد شدن در کاری که عاشقش هستید ولی هیچ تجربه‌ای از آن ندارید کاملا طبیعی است. هر کاری اولش سخت است. هر کاری که باشد، در اول راه شما را با ترس‌های زیادی روبه‌رو خواهد کرد.

ترس از این‌که دیگران شما را مسخره کنند، ترس از این‌که افراد باتجربه‌تر محل‌تان نگذارند، ترس از این‌که موفق نشوید، ترس از این‌که اشتباه کنید و شکست بخورید.

همه این‌ها بخشی از کار هستند. اما اگر دیوانه کارتان باشید همه این ترس‌ها را به جان می‌خرید. می‌ترسید اما به آن اهمیت زیادی نمی‌دهید. آن‌قدر پیش می‌روید که ترس‌ها کم بیاورند. پس ترس را بهانه نکنید و از همین حالا به دنبال آنچه که دوست دارید بروید.

به جای شکار موقعیت‌ها، خودتان موقعیت‌ها را بسازید

می‌دانم، تقریبا هر وقت خواستید بروید سراغ کاری که دل‌تان می‌خواهد، به خودتان گفته‌اید که هنوز موقعیتش پیش نیامده است. می‌دانم، تا به حال بارها به خودتان گفته‌اید که منتظر یک موقعیت بهتر می‌مانم و آن وقت شروع می‌کنم.

این متداول‌ترین بهانه‌ای است که ما برای خروج از منطقه امن خود و رفتن به سراغ رویاهای‌مان می‌سازیم. همان‌طور که قبلا گفتم، هر کاری اولش سخت است و چون اساسا ما انسان‌ها راحت طلب هستیم برای مواجه نشدن با این سختی دوست داریم بهانه تراشی کنیم.

بگذارید با شما صادق باشم. اگر نخواهید از منطقه امن خود خارج شوید، هیچ وقت نمی‌توانید به آن چیزی که می‌خواهید دست پیدا کنید. یک بار برای همیشه، همه افکار و ترس‌های مزاحم را از خودتان دور کنید و به جای شکار موقعیت‌هایی که ممکن است هیچ وقت پیش نیایند، خودتان دست به کار شوید و موقعیت‌های لازم را بسازید.

بلندپروازی روش بروز اشتیاق است

دیگر تقریبا همه شما با داستان شکل‌گیری و گسترش اپل آشنا هستید و من نمی‌خواهم این موضوع تکراری را مکررا توضیح بدهم. اما باید به این نکته مهم اشاره کنم که بلندپروازی‌های افرادی مثل استیو وزنیاک و استیو جابز بود که از هیچ، اپل را ساخت؛ شرکتی که در اولین سال فعالیتش به عنوان یک شرکت رسمی، فقط با یک محصول توانست یک میلیون دلار درآمد به جیب بزند، در سال دوم به ۱۰ میلیون دلار درآمد دست یابد، در سال چهارم فعالیت خود نیز بیش از ۱۰۰ میلیون دلار کامپیوتر بفروشد و در ششمین سال نیز به یک شرکت یک میلیارد دلاری با ۳۰۰۰ کارمند بدل شود.

یا مثلا ایلان ماسک را در نظر بگیرید. آدمی که هر روز برای بهتر شدن دنیای اطراف خودش تلاش می‌کند. کسی که از هیچ آرزوی بزرگی هراس ندارد. فردی که بی‌توجه به مشکلات، فقط برای به واقعیت رساندن رویاهایش تلاش می‌کند. ماسک اکنون مدیر شرکت‌های موفق تسلا و اسپیس اکس است، صاحب ایده و بزرگ‌ترین سهام‌دار شرکت سولار سیتی است و به تازگی هم بورینگ کمپانی را راه‌اندازی کرده است. هر کدام از این شرکت‌ها به تنهایی، اهدافی دارند که شاید از دید همه ما غیرممکن به نظر برسند، اما ایلان ماسک مرد ممکن کردن غیرممکن‌هاست، چون بلندپروازی را سرلوحه کارش قراره داده؛ کاری که به آن عشق می‌ورزد.

رویاهای شما هر چقدر هم که بزرگ باشند، نباید برای شما مانعی در رسیدن به اهداف‌تان باشند. بلندپروازی را به زندگی خود تزریق کنید تا بتوانید به تصورات خود جامه عمل بپوشانید.

نتیجه‌گیری: مشتاق بمانید

اگر روزی به جایی رسیدید که قبلا آرزویش را داشتید و از کار خود رضایت کامل پیدا کردید، یادتان باشد که به جایی که هستید بسنده نکنید. باز هم بگردید و ببینید چه کار دیگری هست که مشتاق انجام دادنش هستید. یک انسان پویا هرگز از حرکت باز نمی‌ایستد. همان‌طور که اپرا وینفری می‌گوید “اشتیاق یک انرژی است، این انرژی را با تمرکز کردن روی آن‌چه که شما را هیجان‌زده می‌کند احساس کنید.”

گاهی خام، از پخته بهتر است

خام

نشسته بودم روی صندلی اتاقم و روزنامه را مطالعه می‌کردم. مطلب جالبی نداشت و حوصله‌ام سر رفته بود. به این فکر افتادم که برای گذران وقت سری هم به صفحه نیازمندی‌ها بزنم. بخش نیازمندی‌ها را باز کردم و با نگاهی گذرا به آگهی‌های ریز و درشتش، آن را مثل یک کتاب ورق زدم. هنوز به صفحه آخر نرسیده بودم که نکته‌ای توجهم را جلب کرد؛ اینکه همه آگهی‌ها یک نقطه اشتراک داشتند و آن هم ضروری دانستن سابقه و تجربه بود. تقریبا ۹۰ درصد آگهی‌ها از این عبارات تشکیل می‌شدند: “به یک فرد باتجربه…” یا “حداقل ۱۰ سال سابقه…” و یا “دارای سابقه مرتبط…”.

سوالی در ذهنم نقش گرفت: چرا فقط باید از افراد باتجربه در استخدام نیرو، استقبال کرد؟ پس افراد بی‌تجربه چطور باید تجربه به دست بیاورند؟

کمی که در این مورد فکر کردم به نتایج مختلفی رسیدم. تصمیم گرفتم کمی در این زمینه تحقیق کنم و بدانم که آیا کسانی که دارای دانش کافی هستند اما سابقه حرفه‌ای ندارند، شانسی هم برای موفق شدن ندارند یا این فقط یک تصور اشتباه است؟ چند ساعت بعد به جواب‌های فراوانی دست یافتم؛ جواب‌هایی که با تصوراتم همخوانی داشتند. درست فکر می‌کردم: تجربه شرط لازم برای رسیدن به موفقیت نیست.

افراد بی‌تجربه، ذهن شکل پذیری دارند

هر کس که در کارش تجربه داشته باشد، قطعا ادعا نیز دارد. ادعا، دست و پا گیرترین خصوصیت یک نیروی کاری است. کارمند پرمدعا هیچ وقت به راحتی حاضر نیست قبول کند که اشتباه کرده یا روشی که برای انجام دادن کارها انتخاب کرده روش مناسبی نیست. این یعنی یک کابوس بزرگ برای مدیران. یک مدیر، در هر کسب‌وکاری که باشد، باید قادر باشد شیوه کاری دلخواهش را به کارمندان خودش بیاموزد تا خروجی کار همان چیزی شود که خودش می‌خواهد.

فرض کنید یک شرکت تولید کت و شلوار اقدام به استخدام نیرو می‌کند و تمام کارمندانش را از بین افراد باتجربه و حرفه‌ای انتخاب می‌کند. شاید به نظر خوب برسد، اما هر کدام از این افراد سبک خاص خودشان در دوخت لباس را دارند و هیچ کدام هم به این سادگی‌ها حاضر نیستند قبول کنند که با همکاران‌شان به اشتراک نظر برسند و سبک دوخت و دوز خود را یکسان و هماهنگ کنند. تصور کنید چقدر از زمان مدیر بخت برگشته این شرکت صرف راضی کردن کارمندانش می‌شود.

اگر همین مدیر مذکور، به جای آنکه تمام کارمندانش را از میان افراد باسابقه انتخاب کند، فقط یک فرد باتجربه را به عنوان کارمند ارشد انتخاب می‌کرد و مابقی نیروی مورد نظرش را از افراد جوان و خام مهیا می‌کرد، اکنون شرایط بهتری داشت. در این صورت کارمند ارشد می‌توانست آنچه درست می‌داند را به بقیه کارمندان بیاموزد و همه چیز خیلی زودتر به هماهنگی می‌رسید.

نیروی بی‌سابقه، منعطف‌تر است

کسی که دانش انجام کاری را دارد اما تاکنون فرصت پیدا نکرده تا این علم و دانش را در عمل مورد آزمایش قرار دهد، معمولا سعی می‌کند بیشتر و بهتر کار کند. این رفتار دو دلیل عمده دارد؛ اول اینکه فرد بی‌تجربه سعی می‌کند با بهتر کار کردن به خودش ثابت کند که آنچه آموخته است درست بوده و وقتی را که صرف آموختن کرده بیهوده نبوده است. دوم اینکه با بهتر کار کردنش می‌کوشد که در حیطه کاری‌اش جایگاهی پیدا کند و آینده خود را تضمین کند.

در عوض نیروهای کاری حرفه‌ای، باز هم به خاطر ادعایی که دارند، اغلب به جای آنکه خودشان را با شرایط کاری شرکت میزبان وفق بدهند سعی می‌کنند شرایط کاری را مطابق سلیقه خود تغییر دهند. از آنجا که تصورشان این است که شرکت میزبان نیروی کار بهتری نمی‌تواند پیدا کند، به خودشان این اجازه را می‌دهند که راحت باشند.

هر چه خام‌تر، خلاق‌تر

ویژگی مثبت دیگری که در افراد خام و بی‌تحربه دیده می‌شود، خلاقیت بیشتر آنها در کار کردن است. کسانی که تجربه عملی در کار مورد تخصص خود ندارند، معمولا وقتی در شرایط کاری مناسب قرار بگیرند خلاقیت بیشتری نسبت به افراد دارای تجربه از خودشان نشان می‌دهند و مدام سعی می‌کنند به راه‌ها حل‌های جدید و بهتر فکر کنند تا از این طریق بتوانند توجه همکاران و مدیران‌شان را به خود جلب کنند و موقعیت شغلی خود را بهبود ببخشند.

ولی افراد باسابقه بیشتر تمایل دارند که یک خط سیر ثابت و متداول را طی کنند و چندان از سنت شکنی استقبال نمی‌کنند، آن هم به این علت که به دانش خودشان اعتماد کامل دارند و دوست ندارند آن را به روز کنند تا به راه‌ حل‌های جدید دست پیدا کنند.

تجربه مهم است اما لازم نیست

همه این‌ها را نوشتم تا یادآور شوم که بد نیست به افراد بی‌تجربه اما عالم نیز فرصت بدهیم. نمی‌گویم هر کس تجربه دارد نیروی کاری خوبی نیست، هر گروه و شرکتی به هر حال به افراد باتجربه هم نیاز دارد ولی این رعایت تعادل بین نیروی خام و پخته است که از یک مدیر، مدیر می‌سازد.

آنچه از فصل اول سریال Better Call Saul آموختم

better call saul

موفقیت سریال Breaking Bad و کار فوق‌العاده Vince Gilligan من را بر آن داشت تا سریال Better Call Saul را ببینم؛ اسپین‌آفی از سریال Breaking Bad که شخصیت اصلی آن سال گودمن است، همان وکیل خوش سر و زبان و چابک که روی اشتباهات جسی پینکمن و والتر وایت ماله می‌کشید. همین دیشب بود که تماشای فصل اول این سریال را به اتمام رساندم و باید اعتراف کنم که واقعا انتظار نداشتم این سریال، این همه درس و کیس استادی در زمینه بازاریابی و کسب‌وکار در خودش پنهان کرده باشد. همین موضوع سبب شد تا بعد از مدت‌ها دوباره دست به کیبورد شوم و یک پست دیگر در وبلاگ خودم بنویسم تا آنچه از این سریال بی‌مثال آموختم را با شما نیز به اشتراک بگذارم. (اسپویلر الرت!)

البته کاری به برخی از جنبه‌های داستانی سریال ندارم، چون این بخش‌ها برای داستان سریال و تبدیل شدن جیمز مک‌گیل به سال گودمن ضروری هستند و درس مثبتی نمی‌توان از آنها گرفت (مگر آنکه بخواهید وکیل خلاف‌کاران بشوید و برای آنها پول‌شویی کنید و از دردسرهای قانونی نجات‌شان دهید). اما مسیری که جیمز مک‌گیل در فصل اول طی کرد پر بود از نکات مثبت، نکاتی که در ادامه آنها را خواهید خواند.

۱- موفقیت یک شبه به سراغ‌تان نمی‌آید

می‌دانم این جمله را بارها و بارها شنبده‌اید و خوانده‌اید، ولی تکرار همین جمله باعث شده که دیگر آن را کمتر جدی بگیریم. خود من در مدت یک سال گذشته با افراد زیادی مواجه شدم که انتظار داشتند در مدت کوتاهی میلیونر یا حتی میلیاردر شوند اما حاضر نبودند حقیقت را قبول کنند.

جیمز مک‌گیل قبل از اینکه سال گودمن بشود، یک وکیل ساده و بی نام و نشان بود که هیچ کس او را نمی‌شناخت. با اینکه برادر او، چاک مک‌گیل در یک شرکت بزرگ وکالت مشغول فعالیت بود و همه از چاک حساب می‌بردند، اما حتی چاک هم برادر خودش جیمز را قبول نداشت و او را پشتیبانی نمی‌کرد، چون معتقد بود جیمز یک وکیل واقعی نیست. جیمز از یک اتاقک کوچک و تاریک در انتهای یک آرایشگاه زنانه به عنوان دفتر کار خود استفاده می‌کرد و تمام امیدش به پیام‌هایی بود که روی تلفن دفترش گذاشته می‌شد تا شاید پرونده جدیدی به دستش برسد ولی اغلب اوقات میل‌باکس تلفنش خالی بود.

همه این‌ها به ما یادآوری می‌کند که هیچ فرد موفقی از اول موفق نبوده. هیچ کس نمی‌تواند در مدت چند روز یک راه چند ساله را طی کند. مهم این است که هیچ وقت ناامید نشوید. اگر به کارتان و توانایی‌های‌تان اعتماد و اطمینان دارید، هیچ وقت ناامید نشوید. هر اتفاقی بیافتد، چه خوب و چه بد، این پشتکار و سماجت شما است که شما را به پیروزی می‌رساند.

۲- عاشق کارتان باشید

نکته اول ما را به سمت نکته دوم هدایت می‌کند. این را باید بدانید که اگر به کارتان علاقه نداشته باشید هیچ وقت در آن پیشرفت نخواهید کرد. البته شاید بهتر باشد به جای کلمه علاقه از عشق استفاده کنم. بله! باید عاشق کارتان باشید. در آن حد که صبح به عشق کارتان بیدار شوید و شب در حین فکر کردن به کارتان از خستگی خواب‌تان ببرد. در آن حد که وقتی مشغول کارتان هستید حتی متوجه گذر زمان هم نشوید.

اگر سریال را دیده باشید، می‌دانید که هیچ کس در این سریال به اندازه چاک عاشق کارش نیست. او با اینکه ۱۸ ماه پیش به خاطر حساسیت خیالی‌اش به جریان الکتریسیته شرکت HHM را ترک کرد و خانه نشین شد و اجازه ورود هیچ دستگاه اکتریکی را به خانه‌اش نداد، ولی وقتی برادرش جیمز او را در جریان یک پرونده جدید و جذاب قرار داد، او آنقدر غرق در کار شده بود که تقریبا بیماری خودش را فراموش کرد.

در جایی دیگر از سریال و دقیقا در ارتباط با همان پرونده، می‌بینیم که جیمز مجبور می‌شود برای به دست آوردن مدرک حجم زیادی از کاغذ پاره را به هم وصل کند، اما این بار هم چاک است که با تکمیل کردن این کار آن هم در کمتر از یک روز ثابت می‌کند واقعا عاشق کارش است.

۳- از افراد باتجربه کمک بگیرید

وقتی جیمز مک‌گیل روی پرونده کتلمن کار می‌کرد، متوجه شد که خانواده کتلمن از خانه‌شان فرار کرده‌اند و پلیس یک مضنون را به اشتباه و به جرم دخالت داشتن در ناپدید شدن خانواده کتلمن دستگیر کرده بود (البته جیمز خودش به کتلمن‌ها اخطار داده بود که فرار کنند). با این حال جیمز هر چه می‌گشت نمی‌توانست خانواده کتلمن را پیدا کند. دست آخر مایک، همان پیرمرد به ظاهر بی‌آزار ولی کاملا پرخطر و پرتجربه، به جیمز گفت که قبلا با مورد مشابهی روبه‌رو شده بوده و به او توصیه کرد که اطراف خانه را بگردد تا کتلمن را پیدا کند که البته پیش‌بینی او کاملا درست از آب درآمد. مایک پس از آن نیز به جیمز در پیدا کردن جای پول‌هایی که خانواده کتلمن پنهان کرده بودند کمک بزرگی کرد.

بد نیست همیشه در کارها از افراد باتجربه و حرفه‌ای سوال کنید و از آنها راهنمایی بخواهید، به هر حال هر چه که باشد آنها قبلا همان راهی که شما در ابتدایش قرار دارید را حداقل یک بار طی کرده‌اند و با زیر و بم مسائل کاری آشنا هستند. ممکن است یک تصمیم از دید شما درست و از دید افراد باتجربه‌تر کاملا غلط باشد. اگر در چنین شرایطی قرار گرفتید همیشه به نصایح آنها گوش دهید و فکر نکنید خودتان از همه عاقل‌تر هستید.

۴- همه پیشنهادهای کاری مناسب شما نیستند

جیمز مک‌گیل در ابتدای راه وکالت خود موکلین زیادی نداشت و کسی پرونده‌اش را به او نمی‌داد، اما با این حال همان مشتریان اندکی هم که داشت اغلب به دردش نمی‌خوردند و بیش از آنکه سودی داشته باشند وقتش را می‌گرفتند، برای همین او مجبور می‌شد برخی از پیشنهادهای کاری خود را رها کند. نکته اینجاست که ممکن است در طول فرآیند کاری خود با پیشنهادهایی مواجه شوید که با تخصص و کلاس کاری شما همخوانی نداشته باشند، حتی اگر بتوانید پول خوبی از طریق آنها به جیب بزنید.

اگر به دنبال ساختن اعتبار و برند خودتان هستید، فقط به پیشنهادهای کاری درخور و قابل توجه پاسخ مثبت بدهید. از این گذشته، با هر کار باکیفیتی که انجام می‌دهید، ارتباط سازنده و مثبت زیادی با افراد فعال در زمینه کاری‌تان برقرار خواهید کرد که همین ارتباطات می‌توانند به شما کمک کنند که فرصت شغلی مناسب بعدی خود را پیدا کنید. چاک هم در بخشی از سریال به جیمز توصیه کرد که کارش را درست انجام دهد تا مشتری‌ها به سمتش جذب شوند.

فصل دوم

آنچه نوشتم برداشت من از نکات جالبی بود که در فصل اول سریال Better Call Saul بود؛ برداشتی که چه درست و چه غلط باعث شد به فکر بیافتم و این چند موضوع را به خودم یادآوری کنم. اما از آنجا که کارهای Vince Gilligan معمولا غیر قابل پیش‌بینی هستند، باید ببینم در فصل دوم چه اتفاقاتی روی می‌دهد. ممکن است تصورم از برخی از شخصیت‌های این داستان تغییر کند یا نکات مثبت دیگری از فصل دوم به دست بیاورم. شاید بعد از تماشای فصل دوم یک پست دیگر در ادامه همین پست نوشتم، شاید هم نه 🙂