مشکلات را مثل موقعیت‌ها ببین

مشکلات همیشه در زندگی همه ما پدیدار خواهند شد. مهم نیست دقیقا چه کاره هستی، چقدر در کارت موفق هستی، چقدر پولداری، چقدر در زندگی شخصی‌ات پیروزی، هیچ کدام این‌ها مهم نیست. حتی کسانی هم که در صدر محبوبیت و موفقیت قرار دارند هم هر از گاهی به مشکل می‌خورند. حتی بیل گیتس یا ریچارد برنسون هم مشکلاتی برای خودشان دارند. البته مشکلات برای هر کسی با توجه به شرایط زندگی‌اش و جایگاهی که در دنیا به دست آورده می‌توانند متفاوت باشند، می‌توانند خیلی بزرگ یا خیلی کوچک و جزئی باشند، اما به هر حال هر چه که باشند باز هم اسم‌شان “مشکلات” است.

کاری که اغلب انسان‌ها در هنگام مواجهه با مشکلات می‌کنند این است که آن‌ها را به عنوان دردسر در نظر می‌گیرند. پیش خودشان می‌گویند مشکلاتی که برای‌شان پیش آمده یا پیش خواهد آمد، نتیجه تصمیمات غلطی است که در گذشته گرفته‌اند تا اقدامات غلطی که قبلا انجام داده‌اند بدون آن‌که از عاقبتش آگاه باشند. با این‌که شاید این موضوع در برخی مواقع صحیح باشد، اما این نوع نگرش همیشه سبب می‌شود که آدم به دنبال مقصر بگردد و برای پیدا کردن راه حل تمرکز چندانی به خرج ندهد.

بهترین برخوردی که می‌توان با مشکلات داشت این است که آن‌ها را به عنوان موقعیت‌ها ببینی. هر مشکلی یک موقعیت است؛ موقعیتی برای امتحان صبر و استقامت تو، موقعیتی برای سنجش قدرت تمصمیم‌گیری‌ات یا توانایی‌ات در مدیریت شرایط. هر مشکل را مثل یک چالش ببین که قرار است در این چالش خودت را مورد آزمون و آزمایش قرار بدهی. مشکل هر چه که می‌خواهد باشد، چه بزرگ و چه کوچک، چه مهم و چه بی‌اهمیت، هر چه که هست برای تو یک موقعیت محسوب می‌شود؛ موقعیتی برای اثبات خودت به خودت.

آدم‌های کاربلد و حرفه‌ای برای هر مشکلی آمادگی دارند. مسلما دوست ندارند مشکلی برای‌شان پیش بیاید و برای همین همیشه دقت می‌کنند که بیهوده به مشکلی برنخورند، اما اگر چنین هم بشود برای پیدا کردن راه حل آماده هستند. این افراد به جای این‌که مدام خودشان را سرزنش کنند یا عصبانی شوند و سر دیگران و در و دیوار غر بزنند، تمرکز می‌کنند و پاسخی برای مشکل پیش آمده پیدا می‌کنند.

تو هم مثل آن‌ها باش. سعی کن هر بار که با مشکلی مواجه می‌شوی، خودت را به یک چالش جذاب دعوت کنی. خونسردی خودت را حفظ کن و تمام قدرت تمرکز و خلاقیت خودت را به کار بگیر تا نه تنها یک راه حل، بلکه بهترین راه حل را برای مشکل مورد نظر پیدا کنی. دور ماندن از مشکلات فکر خیلی خوبی است، اما اگر به مشکلی برخوردی، عصبانیت و سرخوردگی هیچ کمکی به تو نخواهند کرد. تکنیک برتر این است که به فکر راه چاره باشی. 

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است

تام باکلی که از اثبات ادعای خودش مبنی بر کلاه بردار بودن سیمون سیلور ناتوان و خسته شده بود، تصمیم می‌گیرد درست چند لحظه قبل از نمایش آخر سیمون، او را به طور خصوصی ملاقات کند. بنابراین بدون برنامه قبلی وارد اتاق سیمون می‌شود. با این‌که سیمون کور بود اما از همان ابتدا فهمید که تام درون اتاق است، پس شروع کرد برای او صحبت کردن. تام که از این ماجرا و حرف‌های سیمون جا خورده بود فقط سکوت کرده بود و با تعجبی وصف ناپذیر به صحبت‌های این پیرمرد کور عجیب و غریب گوش می‌داد. سیمون گفت: “بودن یا تظاهر به بودن، مساله من این است، همیشه همین بوده. ما همیشه تظاهر می‌کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم.” 

این بخشی بود از فیلم چراغ‌های قرمز، محصول سال ۲۰۱۲ با بازی خیره کننده رابرت دنیرو در نقش سیمون سیلور، پیرمردی متقلب که ادعا می‌کرد کور است ولی قدرت‌های فرابشری دارد و می‌تواند انرژی‌های اطرافش را تحت کنترل خودش در بیاورد. گرچه در انتهای فیلم دست او رو می‌شود و همه متوجه می‌شوند که او کلاه‌برداری بیش نبوده است، اما این جمله از فیلم مرا به شدت درگیر خودش کرد. از آن جمله‌هایی بود که چند ساعت غرق در فکر کردن به آن شدم.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است. بله مساله این است. اکثر ما دوست داریم تظاهر کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم. خیلی از آدم‌هایی که در اطراف خودت می‌بینی، چه آشنا و چه غریبه، همگی در حال تظاهر کردن هستند. این یکی تظاهر می‌کند که درس می‌خواند، آن یکی تظاهر می‌کند که هیچ مشکلی در زندگی‌اش وجود ندارد، دیگری تظاهر می‌کند شاد و خوشحال است، یکی دیگر تظاهر می‌کند که غمگین و ناراحت است و سیمون سیلور هم تظاهر می‌کرد که نیروهای فراطبیعی دارد و با این جمله در واقع اعتراف کرد که مشغول به تظاهر کردن است.

ما تظاهر می‌کنیم چون تظاهر کردن را دوست داریم. اغلب‌مان از آن‌چه واقعا هستیم زیاد خوش‌مان نمی‌آید، فکر می‌کنیم خود واقعی‌مان چندان جذاب نیست. بنابراین تصمیم می‌گیریم تظاهر کنیم به آن‌چه که در اصل نیستیم. دوست داریم مثل آب در موقعیت‌های مختلف شخصیت خودمان را در ظرف‌های مختلف بریزیم و کاری کنیم که شکل ظرف مناسب را به خود بگیریم. دوست داریم صورت واقعی خودمان را پشت هزاران هزار ماسکی که تا کنون برای خودمان ساختیم پنهان کنیم.

کمتر کسی بودن را ترجیح می‌دهد. تظاهر به بودن متداول‌تر است و تقریبا همه با آن کنار آمده‌اند. همه به طور ناخودآگاه می‌دانند که آدم‌های اطراف‌شان یا حتی خودشان در حال تظاهر کردن هستند، اما حرفی نمی‌زنند و تعجب نمی‌کنند چون به این موضوع عادت کرده‌اند. اما اگر همین آدم‌های متظاهر به فردی بر بخورند که تظاهر نمی‌کند و خودش است و صرفا بودن را برتر از تظاهر به بودن می‌داند آن وقت است که تعجب می‌کنند. چرا؟ چون بودن متداول نیست. واقعی بودن متداول نیست. جالب این‌جاست که دست آخر دنیا را همان کسانی تغییر می‌دهند و می‌سازند که خود واقعی‌شان هستند؛ چون به جای این‌که فکر و ذهن‌شان را درگیر تظاهر کردن‌ها کنند، به موضوعات مهم‌تر مثل ارتقاء شخصیت حقیقی‌شان می‌پردازند.

پس خودت باش، تظاهر نکن. و هرگز فراموش نکن که دیر یا زود کسانی که تظاهر کردن را انتخاب کرده‌اند بالاخره دست‌شان رو خواهد شد. تو از آن‌ها نباش.

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.”

چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت.

گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم.

به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.

وسواسی نیستم، فقط نظم را دوست دارم

گاهی اوقات پیش خودم فکر می‌کنم اگر کسی من را نشناسد و نگاهی به زندگی من بیاندازد ممکن است به این نتیجه برسد که من وسواسی هستم. من از آن دسته از آدم‌هایی هستم که دوست دارم همه چیز مطابق نظم و ترتیب خاصی پیش برود. مثلا اگر به من یک دسته قاشق و چنگال و یک کشوی کابینت بدهی، تا وقتی همه قاشق‌ها را کنار هم و همه چنگال‌ها را کنار هم نچینم آرام نمی‌گیرم. اگر یک دسته مجله با ابعاد مختلف به من بدهی، تا وقتی همه را بر اساس اندازه‌شان مرتب نکنم دست بر نخواهم داشت.

از این نوع مثال‌ها در زندگی من زیاد هست. به عنوان مثال اگر بنا باشد یک چمدان یا یک کیف را بچینم، حتما خودم را ملزم می‌دانم که لباس‌ها را در یک قسمت، وسایل شخصی را در یک قسمت جداگانه و سیم و کابل و لپ‌تاپ و باقی چیزها را هم در یک قسمت مجزا به طور کاملا مرتب قرار بدهم تا اگر نیاز به هر کدام‌شان داشتم بدانم باید دقیقا به کدام قسمت از کیف مراجعه کنم. اگر برایت سوال شده، باید بگویم بله، وقتی یک کیف یا قفسه یا چمدان یا میز نامرتب می‌بینم اعصابم خورد می‌شود.

اگر به این می‌گویند وسواسی مشکلی با آن ندارم. اصلا نمی‌دانم وسواسی بودن خاصیت مثبتی است یا منفی. نسبت به آدم‌های وسواسی حس بدی ندارم، اما نسبت به آدم‌های نامنظم به طور پیش‌فرض دید منفی دارم.

البته من آدم‌های خیلی خیلی وسواسی را هم دیده‌ام. کسانی که مدام در حال تمیز کردن وسایل خانه و محل کارشان هستند و تا وقتی همه چیز برق نزند ول کن نیستند. در این زمینه من جزو این دسته از آدم‌ها قرار نمی‌گیرم. گاهی اوقات برایم پیش می‌آید که شاید هفته‌ها حال و حوصله تمیز کردن اطرافم را پیدا نمی‌کنم. البته به لطف حفظ نظم، به این زودی‌ها محیط اطرافم از ریخت و قیافه نمی‌افتد ولی مسلما کثیف می‌شود و تا وقتی حوصله‌اش را نداشته باشم تمیز نمی‌کنم.

همین دوگانگی‌ها باعث می‌شود شک کنم جزو وسواسی‌ها حساب می‌شوم یا نه. گرچه گفتم نسبت به وسواسی بودن حس بدی ندارم، اما برای آدم‌هایی که بیش از حد روی تمیزی و نظافت و نظم حساس هستند حس دلسوزی به من دست می‌دهد. همین حس دلسوزی شاید باعث می‌شود که زیاد درگیر این موضوع نشوم.

تو چطور فکر می‌کنی؟ آیا تو خودت را جزو وسواسی‌ها می‌دانی؟ من را چطور؟ به نظرت حفظ نظم در زندگی فکر خوبی است یا این‌که بی‌نظمی را ترجیح می‌دهی؟

کتاب خواندن لزوما به معنای دانا بودن نیست

جمعه بود و شب هنگام تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم و چند دقیقه‌ای از وقت و حواسم را به این جعبه جادویی اختصاص بدهم. گرچه اغلب اوقات ترجیح می‌دم در سکوت کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم، اما به هر حال هر از گاهی تنوع هم بد نیست. به هر حال این تلویزیون بدبخت که گوشه اتاق قرار داده شده است، بعضی وقت‌ها به توجه هم نیاز دارد.

بین کانال‌ها این سو و آن سو می‌رفتم که یک مسابقه معلومات عمومی توجهم را جلب کرد. مجری از شرکت کننده سوالی نسبتا آسان پرسیده بود با چهار گزینه. گزینه‌ها فریاد می‌زدند که پاسخ صحیح کدام است، اما شرکت کننده دچار شک و تردید شده بود. شاید جو محیط مسابقه حواسش را پرت کرده بود یا شاید تا به حال به پاسخ این سوال فکر نکرده بود. علت هر چه که بود او نمی‌توانست درست تصمیم بگیرد. در نهایت او یک گزینه را انتخاب کرد و گرچه مجری هم به طور غیر مستقیم سعی کرده بود به شرکت کننده بفهماند گزینه منتخبش اشتباه است اما باز هم او متوجه نشد و با همان گزینه از مسابقه حذف شد.

وقتی چراغ گزینه مورد نظر شرکت کننده قرمز شد و او باخت، مجری حرف جالبی را رو به دوربین گفت. او گفت “چقدر بگویم کتاب بخوانید؟” و این سوال را چند بار تکرار کرد. دقیقا همین جا بود که سوالی در ذهنم شکل گرفت. آیا واقعا با کتاب خواندن اطلاعات عمومی افراد افزایش پیدا می‌کند؟ آیا هر کس کتاب می‌خواند یعنی از بقیه آگاه‌تر و داناتر است؟ آیا اصلا هدف از کتاب خواندن داناتر شدن است؟

موضوع دقیقا همین است. علت این‌که خیلی‌ها دوست ندارند کتاب بخوانند، یا دلیل این‌که بسیاری از افراد زمان خیلی کمی را به مطالعه اختصاص می‌دهند دقیقا همین است. دلیلش این است که خیلی‌ها اصلا نمی‌دانند برای چه باید کتاب بخوانند.

ما از کودکی به خاطر اجبار خواندن کتاب‌های درسی، با یک پیش‌فرض ذهنی غلط نسبت به کتاب بزرگ می‌شویم. پیش خودمان فکر می‌کنیم کتاب یعنی درس گرفتن. با این‌که شاید در بعضی موارد این جمله صحیح باشد، اما کتاب خواندن لزوما یک فعالیت علمی و آموزشی نیست. کسی هم که بیشتر کتاب می‌خواند سوادش بیشتر نیست.

علاقه‌مندان به کتاب‌خوانی کتاب می‌خوانند چون از این کار لذت می‌برند. درست مثل یک گیمر که از بازی کردن لذت می‌برد یا یک ورزش‌کار که از ورزش کردن خوشش می‌آید، کسی هم که کتاب خواندن را دوست دارد فقط به خاطر لذت بردن از این کار کتاب می‌خواند و نه چیز دیگری. حال اگر در خلال این مطالعه چیزهایی هم یاد می‌گیرد این دیگر یک مزیت فرعی برای او محسوب می‌شود و نه اصلی. 

پس اگر خواستی دوباره به کتاب خواندن فکر کنی، یادت باشد که ضرورتی ندارد به کتاب‌ها به چشم یک منبع آموزشی نگاه کنی. کتابی را انتخاب کن و بخوان که موضوعش، شیوه نگارش نویسنده‌اش و در یک کلام همه چیزش به نظرت جذاب برسد. سعی کن با کتاب‌ها یک ارتباط دوستانه و صمیمانه برقرار کنی و از آن‌ها انرژی مثبت بگیری. خواه یک کتاب داستانی باشد و خواه یک کتاب در زمینه موفقیت یا روان‌شناسی یا حتی علمی، به این دلیل نخوان که صرفا چیزی یاد بگیری، بلکه بخوان که تفریح کرده باشی. یکی از دوستانم می‌گفت کتابی خوب است که ساعت‌ها را به ثانیه‌ها تبدیل کند. 

نگو سخت است چون سخت‌تر می‌شود!

بعضی کارها سخت هستند. حتما انتظار داشتی الان مثل خیلی از وبلاگ‌ها و کتاب‌های خودشناسی و موفقیت، من هم برگردم و بگویم هیچ کار سختی وجود ندارد و همه چیز برای یک انسان موفق آسان است. مسلما این‌طور نیست. من هم مثل تو می‌دانم که بعضی از کارها و امور هستند که انجام دادن‌شان سخت است؛ غیر ممکن نیست چون قبلا هم گفتم که غیر ممکن فقط یک بهانه برای شانه خالی کردن از زیر بار انجام دادن کارهای سخت است. اما در سخت بودن برخی امور هیچ شکی نیست.

مثلا کسی که تا به حال آن‌چنان ورزش‌کار نبوده است و هیکل روی فرمی هم ندارد، اگر بخواهد شکل و شمایل آرنولد شوارتزنگر را به خود بگیرد این را می‌داند که کار خیلی سختی در پیش رو دارد. یا کسی که تا کنون تجربه چندانی در نوشتن نداشته است برای آن‌که بخواهد تبدیل به یک نویسنده مشهور و محبوب در حد تام کلنسی بشود مسلما پروسه ساده‌ای انتظارش را نمی‌کشد.

حالا این که کاری سخت است و تو می‌خواهی حتما انجامش بدهی، برخورد صحیح و عقلانی در این رابطه چیست؟ اغلب افراد در مواجهه با فعالیت‌های سخت یک رفتار مشترک غلط را در پیش می‌گیرند. آن‌ها یک جا می‌نشینند، یک نگاه به خودشان می‌اندازند، یک نگاه به هدف نهایی و یک نگاه عمیق هم به مسیر رسیدن به این هدف دشوار. بعد به خودشان می‌گویند این کار خیلی سخت است، اصلا خیلی خیلی سخت است. چند باری این جمله را پیش خودشان تکرار می‌کنند، بعد به این نتیجه می‌رسند که در حد و اندازه رسیدن به هدف مورد نظرشان نیستند و بنابراین کل موضوع را نادیده می‌گیرند.

این بدترین برخوردی است که می‌توان با کارهای سخت داشت. نتیجه‌اش همان‌طور که گفتم ناامید شدن است و دلسرد شدن از رسیدن به هدف.

اما اگر می‌پرسی پس باید چه کار کنی که مسیرهای سخت را طی کنی و به اهدافی برسی که الان بیشتر شبیه رویا هستند تا هدف ملموس، باید بگویم که باید دست از تکرار این جمله مخرب برداری. همین جمله “عجب کار سختی است” را می‌گویم. تو در واقع با گفتن و تکرار کردن این جمله، به ضمیر ناخودآگاه خود این فرمان را می‌دهی که به تو تلقین کند به اندازه کافی توانایی و قدرت نداری که مسیر سخت رسیدن به هدفت را طی کنی.

اگر قرار بود آرنولد شوارتزنگر از همان ابتدای راه به خودش بگوید رسیدن به هیکل دلخواهش کار خیلی سختی است یا اگر تام کلنسی مدام پیش خودش تکرار می‌کرد که تبدیل شدن به یک نویسنده مشهور و حرفه‌ای دشوار است شاید هیچ کدام هرگز نمی‌توانستند به جایی که الان هستند برسند.

ضمیر ناخودآگاه خودت را دست کم نگیر. به جای آن‌که با “نمی‌شود” و “نمی‌توانم” و “سخت است” کوکش کنی، باید سعی کنی عقربه معیار ضمیر ناخودآگاهت را از منفی به سمت مثبت حرکت بدهی و به این نتیجه برسی که اگر بخواهی واقعا می‌توانی از پس کارهای سخت بر بیایی.

آیا لایق آن‌چه می‌خواهی هستی؟

هر کسی به دنبال یک سری اهداف متمایز و منحصر به فرد است. یکی دوست دارد آدم خوش هیکلی بشود، آن یکی دوست دارد سلامتی خودش را حفظ کند، دیگری می‌خواهد موفق‌ترین مدیر دنیا بشود و فلانی به دنبال مشهور شدن است. هر کسی بسته به نوع زندگی و نگرشی که نسبت به دنیا و اطرافش دارد هدف یا اهدافی را مشخص می‌کند و حال چه با جدیت و چه با کاهلی به دنبال این اهداف می‌رود و گاه به مقصد می‌رسد و گاه هرگز نمی‌رسد. اما سوالی که خیلی‌ها شاید تا به حال از خودشان پرسیده باشند این است که آیا اصلا لایق آن چیزی که می‌خواهند هستند یا نه؟

زیر سوال بردن لیاقت هر فرد، بسته به پاسخی که به این سوال می‌دهد، میزان پیگری اهداف توسط آن فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مثلا کسی که دوست دارد یک شناگر ماهر بشود و تا امروز روزی یک ساعت به تمرین و شنا کردن اخصاص می‌داده است، وقتی از خودش بپرسد آیا لیاقت یک شناگر ماهر شدن را دارد یا نه، خودش را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد؛ چون اگر پاسخش به این سوال به هر دلیلی منفی باشد، قطعا دیگر به اندازه قبل برای رسیدن به هدفش تلاش نمی‌کند و اعتماد به نفسش به اندازه چشم‌گیری کاهش می‌یابد و به مرور کل هدف و تلاش برای دست یافتن به آن را به دست فراموشی خواهد سپرد.

بر همین اساس، من فکر می‌کنم اصولا این سوال به کل غلط است. از آن‌جایی که زیر سوال بردن لیاقت تاثیر مستقیم و به سزایی روی اعتماد به نفس اشخاص دارد، میزان تخریب‌گری این پرسش خیلی بیشتر از میزان سازندگی آن تخمین زده می‌شود. البته ممکن است یک نفر در میانه راه رسیدن به هدف از خودش بپرسد لیاقتش را دارد یا نه و پاسخش مثبت باشد و در ادامه با تلاش بیشتری قدم بردارد، اما از آن‌جا پاسخ این سوال یک احتمال پنجاه پنجاه است پس اصولا پرسیده نشود بهتر است.

به نظر من، وقتی کسی در حال تعیین هدف برای خودش است، باید پیش از شروع راه این مشکل را برای خودش حل کند تا بعدا برایش سوال پیش نیاید. تو اگر می‌خواهی به هدفی برسی باید این را به خودت تلقین کنی که واقعا شایستگی رسیدن به مقصد را داری. حتی اگر واقعا این طور نباشد، همین تلقین باعث می‌شود که شایستگی لازم را در خودت پیدا کنی و با اعتماد به نفس کامل به جنگ مشکلات این راه دشوار بروی. شاید خیلی از کسانی که امروز از آن‌ها به عنوان افراد موفق یاد می‌شود، از همان اول لیاقت این جایگاه را نداشته‌اند، اما به خاطر این‌که در ضمیر ناخودآگاه خود گنجایش این پیروزی را پدید آورده‌اند، پس در طول مسیر رسیدن به اهداف‌شان، شایستگی لازم را هم در خود ساخته‌اند.

لیاقت و شایستگی را می‌توان یک بهانه دانست برای سنگین دانستن بار موفقیت و پیروزی. به جای این‌که وقتت را با پرسیدن این سوال هدر بدهی، به این فکر کن که می‌توانی با زیر پا گذاشتن جاده‌های صعود، این لیاقت و شایستگی را در خودت به وجود بیاوری. این وجه تمایز تو با کسی است که وسط راه خسته می‌شود و این سوال نابود کننده را برای خودش بهانه می‌کند تا از حرکت باز ایستد. تو می‌توانی و خواهی توانست چون لیاقتش را در خودت رشد می‌دهی. 

واقعا سرت شلوغ است؟

شرح حال انسان‌های امروزی خیلی جالب است. همه آن‌ها همیشه سرشان شلوغ است. هر لحظه که آن‌ها را می‌بینی یا هر بار که می‌خواهی با آن‌ها صحبت کنی متوجه می‌شوی وقت ندارند و سرشان شلوغ است. آن‌قدر همه سرشان شلوغ است که تو فکر می‌کنی انگار همه‌شان مشغول انجام دادن کار مهمی هستند؛ از همان کارهای ضروری که اگر انجام نشود دنیا از حرکت باز می‌ایستد و هزاران اتفاق ناگوار به طور همزمان بر سر همه نازل می‌شود.

خیلی دوست دارم پشت یک بلندگو با صدای بلند رو به همه آن‌ آدم‌هایی که سر خودشان را شلوغ می‌دانند فریاد بزنم و بپرسم “واقعا سرتان شلوغ است؟ مگر دارید چه کار می‌کنید؟” تمام آن لحظه‌هایی که کله‌شان در صفحه‌نمایش‌هایی با ابعاد مختلف فرو رفته است، یعنی آن همه وقت را مشغول انجام دادن کارهای مفید و سازنده هستند؟ مگر ممکن است کسی چند ساعت متوالی بنشیند پشت کامپیوتر یا یک اسمارت فون را بگیرد جلوی چشم‌هایش و تمام آن چند ساعت را به انجام دادن فعالیتی ارزشمند اختصاص دهد؟ مسلما نه.

من و تو که خودمان از همین نسل هستیم و می‌دانیم گوشی‌ها و کامپیوترها و گجت‌ها چه کاربردهای مفید و غیر مفید زیادی دارند. وقت تلف کردن با وجود این ابزارها ساده‌ترین کاری است که می‌توان انجام داد و اکثر آدم‌های روی کره زمین هم چه بدانند و چه ندانند همین کار را می‌کنند. آن‌ها شاید ساعت‌ها از وقت باارزش خودشان را با این گجت‌ها هدر می‌دهند.

اکثر مدت زمانی که صرف شبکه‌های اجتماعی می‌کنند یا به چت کردن با دیگران مشغول می‌شوند و یا بدون هیچ هدف خاصی در اینترنت می‌چرخند و دور می‌زنند، در اصل دارند وقت‌شان را هدر می‌دهند. نه این‌که ماهیت شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها و اینترنت و گجت‌ها منفی باشد، نه! ولی آن‌ها نمی‌دانند چه‌طور می‌توانند از جنبه‌های مثبت این پدیده‌ها بهره‌مند شوند.

نتیجه‌اش چه می‌شود؟ همین که اکثر اوقات سرشان شلوغ است و وقت کافی برای کارهایی که مهم نمی‌دانند ندارند. حالا کارهایی که از نظرشان مهم نیست شامل چه کارهایی می‌شود؟ مثلا صحبت کردن و گپ زدن با اطرافیان، یا ورزش کردن و تحرک داشتن، یا تعیین هدف و تلاش کردن برای رسیدن به این هدف‌ها. این‌ها کارهایی است که آن‌ها برایش وقت ندارند.

برای آن‌که تو هم به این جمع نپیوندی و وقتت را از بین نبری، قبل از هر چیز فراموش نکن که زمان تنها مهماتی است که برای دست یافتن به اهدافت در اختیار داری و باید به درستی از آن استفاده کنی تا بتوانی به مقصد برسی. از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی استفاده کن، ولی به خاطر بسپار که کارهای مهم‌تری هم داری و باید بیشتر تمرکزت را صرف این امور کنی.

اغلب کسانی که شبانه روز در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند، معمولا در مورد اشخاص محبوب و مشهور و ارزشمند با دیگران تبادل نظر می‌کنند یا در موردشان غیبت می‌کنند و حرف به میان می‌آروند و از این نوع کارها که فقط وقت خودشان را بگذارنند. چیزی که اکثرشان به آن توجه نمی‌کنند این است که سوژه اصلی حرف‌های‌شان معمولا کسانی هستند که وقت کمتری خرج این کارها کردند و در عوض برای رسیدن به آرزوهای‌شان سخت کوشیده‌اند و سخت می‌کوشند.

اگر تو هم بتوانی میزان وقتی که خرج کارهای کم اهمیت مثل پرسه زدن در شبکه‌های اجتماعی می‌کنی را کاهش بدهی و به جای آن روی برنامه‌هایت کار کنی و اهدافت را به واقعیت برسانی، خیلی زود تو آن شخصی خواهی شد که دیگران در موردت در شبکه‌های اجتماعی با هم صحبت می‌کنند و گپ می‌زنند. انتخاب با خود تو است که جزو کدام دسته باشی، یک کاربر ساده در شبکه‌های اجتماعی یا یک فرد موفق و ارزشمند که دیگران در شبکه‌های اجتماعی در موردش نظر می‌دهند و دنبالش می‌کنند.

مثل یک کارآگاه حرفه‌ای، باهوش باش

داشتم بعد از مدت‌ها یک بار دیگر سریال منتالیست را می‌دیدم و به این فکر می‌کردم که پاتریک جین چطور می‌تواند تا این حد باهوش باشد. البته قبول دارم که در برخی مواقع هوش و ذکاوت پاتریک جین فراتر از تصورات انسانی می‌شود که آن هم به خاطر جذاب‌تر کردن داستان است، ولی در اکثر مواقع او معماها و پرونده‌ها را خیلی ساده حل می‌کند، آن‌قدر ساده که بعد از چند بار دیدن سریال به این نتیجه رسیدم که اگر دقت می‌کردم من هم می‌توانستم به پاسخ برسم.

واقعا مثل پاتریک جین باهوش بودن کار خیلی پیچیده‌ای نیست. تنها ابزاری که لازم دارد استفاده صحیح از مغز است، همان چیزی که همه ما داریم اما اغلب ما به درستی از آن کمک نمی‌گیریم.  در اصل، مغز ما آدم‌ها پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیاست و پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیا هم باقی خواهد ماند. حال تصور کن اگر قوه پردازش این کامپیوتر پیشرفته تقویت نشود چه اتفاقی می‌افتد. آن‌گاه دیگر محسابات این کامپیوتر درست نخواهد بود و نتیجه‌گیری‌هایی کاملا ناقص و اشتباه تحویلت می‌دهد.

تجزیه و تحلیل کردن یک نیروی قابل ارتقاء است و هر کسی روی ارتقاء آن کار کند به اصطلاح دیگران باهوش‌تر است. باهوش‌ها آدم‌های عجیب و غریبی نیستند، آن‌ها هم یکی مثل دیگران هستند با این تفاوت که روی نیروی پردازش مغز خود تمرکز داشته‌اند و آن را تقویت کرده‌اند. آن‌ها به خودشان جرات داده‌اند که به جای اعتماد به آن‌چه دیگران می‌گویند، به قدرت تجزیه و تحلیل ذهن خوشان اعتماد کنند.

اگر به نظرت باهوش بودن سخت است، چند مدتی روی قوه پردازش خودت تمرکز کن. از مغزت مثل یک کامپیوتر تمام عیار استفاده کن. سعی کن تا می‌توانی به آن اطلاعات بدهی. دنیای اطراف تو پر است از داده‌های مختلف و متنوع. ذهنت را باز کن و هر داده‌ای که به نظرت مهم می‌آید را واردش کن و در آن ذخیره کن. اشیاء اطرافت را در مغزت ثبت کن، نحوه قرار گیری‌شان، رنگ‌های‌شان، ابعادشان، و هر آن‌چه که از آن‌ها دریافت می‌کنی. کم‌کم خواهی فهمید که با این روش هیچ چیز را گم نخواهی کرد، چون هر چه را بخواهی می‌دانی دقیقا کجا قرار دارد.

حرف‌ها را به ذهنت بسپار، حتی شاید کم اهمیت‌ترین حرف‌ها و جزئیات بتوانند بعدا به دردت بخورند. یادم می‌آید یک بار در فروشگاهی داشتم کالاها را مشاهده می‌کردم و در همان حال گوشم به صحبت‌هایی بود که دو فروشنده با هم داشتند. خیلی از صحبت‌های‌شان برایم اهمیت نداشتند و در ذهنم ذخیره نکردم، اما برخی اطلاعات مثل اسم‌شان را شنیدم و به خاطر سپردم. وقتی صحبت‌های‌شان تمام شد جلو رفتم و شروع به پرسیدن در مورد کالاهایی کردم که قبلا انتخاب نموده بودم و در میان حرف‌هایم اسم‌شان را نیز آوردم. کار خیلی عجیبی انجام ندادم، اما آن دو متعجب شده بودند که من اسم آن‌ها را از کجا بلدم. آن‌ها خودشان اسم‌شان را به من گفته بودند، ولی حواس‌شان نبود که چنین کاری کرده‌اند.

همه چیز در جزئیات نهفته است. دنیای ما پر است از جزئیات. افراد باهوش کسانی هستند که به اهمیت توجه به جزئیات پی برده‌اند. آن‌چه تو را باهوش می‌کند همین جزئیاتی هستند که شاید به دید اکثر آدم‌ها کاملا معمولی و بی‌اهمیت جلوه کنند. این روش را برای مدتی امتحان کن و تمرین کن تا کم‌کم متوجه جذابیت‌هایش بشوی. خیلی زود تو هم به باشگاه باهوش‌ها خواهی پیوست.

همیشه تسلیم شدن ساده‌تر است

کسی که به دست‌آوردی در زندگی خودش رسیده است، در واقع نتیجه ممارست خود در انجام دادن یک امر هدفمند را تجربه می‌کند. او مدت‌ها یک برنامه مشخص را به طور مداوم و منظم دنبال و تکرار کرده است تا این‌که بالاخره استعدادی در خودش را به شکوفایی رسانده و به هدفی خاص دست یافته است. حال این سوال پیش می‌آید که پس چرا اکثر آدم‌ها توانایی انجام دادن چنین کاری را ندارند؟ چرا اغلب مردم تسلیم شدن را به تلاش کردن ترجیح می‌دهند؟

پاسخ این سوال خیلی ساده است. علت این است که تسلیم شدن همیشه ساده‌تر است. ما انسان‌ها اصولا موجودات تنبلی هستیم. بدن ما و فکر ما هر دو راحت طلب هستند. اغلب‌مان از این‌که هیچ کاری نکنیم و فقط یک گوشه لم بدهیم و گذر زمان را نظاره‌گر باشیم لذت می‌بریم. اما این به مرور سبب می‌شود که زندگی به کام روح و روان ما تلخ شود. مشاهده کردن موفقیت‌های دیگران و تلاش نکردن برای پیوستن به جمع موفق‌ها کم‌کم باعث سرخوردگی ما می‌گردد. بر همین مبنا است که توصیه می‌شود هرگز تسلیم نشویم و به کوشش‌های خود در رسیدن به ایده‌آل‌های‌مان ادامه بدهیم.

برای آن‌که بدانیم چطور می‌توان مداومت در رسیدن به اهداف را تبدیل به یک عادت کرد، باید به این فکر کنیم که دلایل اصلی تمایل ما به تسلیم شدن چیست؟

کسانی که راحت تسلیم می‌شوند قبل از هر چیز، به نتیجه بیشتر از روند رسیدن به نتیجه علاقه دارند. اگر به آن‌ها جک ما یا جف بزوس را نشان بدهی، عاشق این می‌شوند که خودشان تبدیل به یک جف بزوس یا جک ما بشوند، اما کوچک‌ترین درکی از پروسه طولانی مدت این مسیر ندارند. نهایت کار برای‌شان جذاب است، اما هیچ علاقه‌ای به روند کار ندارند. 

شاید یکی از دلایل اصلی فراری بودن از مسیر موفقیت، ترس از قضاوت شدن باشد. در هر حال هر کسی برای رسیدن به اهداف خودش گاهی مجبور می‌شود چند باری طعم شکست را بچشد؛ اصلا اگر چنین نشود هرگز طعم شیرین پیروزی را به خوبی درک نخواهد کرد. کسی که زود تسلیم می‌شود، از همین می‌ترسد که دیگران به خاطر شکست‌هایش او را قضاوت کنند. این در حالی است که انسان‌های موفق در مسیر اهداف خود هیچ اهمیتی به قضاوت‌های دیگران نداده‌اند و در عوض به راه خود ادامه داده‌اند تا بتوانند با پیروزی‌های‌شان به دیگران ثابت کنند قضاوت‌های‌شان اشتباه بوده است.

علت این‌که تعداد انسان‌های موفق بسیار کمتر از شکست خورده‌هاست این است که اکثر آدم‌ها دوست ندارند به یک برنامه مشخص به اندازه کافی پایبند بمانند. خیلی‌ها بعد از چند مدت که نتیجه‌ای مثبت و ملموس مشاهده نمی‌کنند ناامید می‌شوند و دست از کار می‌کشند. بزرگ‌ترین تفاوت برنده‌ها با بازنده‌ها این است که برنده‌ها می‌دانند درست همان موقع که ناامیدی به سراغ‌شان می‌آید یعنی فاصله خیلی کمی با پیروزی نهایی دارند.

به جز این، یکی از بهانه‌های بزرگی که همیشه برای تسلیم شدن آورده می‌شود این است که “وقتی یک فرد دیگر بهتر از من کاری را انجام می‌دهد چرا من باید برای رقابت با او بیهوده تلاش کنم؟” صرف این‌که کسی در این دنیا وجود دارد که هدفی مشابه تو دارد و از تو جلوتر است، دلیل نمی‌شود خودت را کنار بکشی. اگر چنین بود دیگر رقابتی وجود نداشت. رقابت نیروی محرکه تکاپو برای برتری یافتن است.

دست آخر، تسلیم شونده‌ها همگی در یک ویژگی مشخص مشترک هستند و آن هم عدم اعتماد به نفس است. آن‌ها همیشه فکر می‌کنند برای رسیدن به اهداف خودشان به اندازه کافی خوب نیستند. این در حالی است که کسانی که امروز موفق شده‌اند به اهداف‌شان برسند، همواره به خودشان تلقین کرده‌اند که لیاقت آن‌چه می‌خواهند را دارند. داشتن اعتماد به نفس، خصوصیت بارز انسان‌های برنده است.