من و این‌جا و آینده

این آخرین پست من در این وبلاگ خواهد بود. شاید تعجب برانگیز باشد برای برخی‌ها، برای خودم بیش از همه. طی صد روز گذشته من به وبلاگ‌نویسی روزانه روی آوردم و خوشحالم که توانستم جزو معدود نویسنده‌های وبلاگستان فارسی باشم که موفق شدم صد روز هر روز به نوشتن بپردازم. به خودم و همه مخاطبان این وبلاگ در طی این صد روز وعده‌هایی دادم که برخی از آن‌ها را توانستم انجام دهم و برخی دیگر را نتوانستم. آخرین پست این وبلاگ را به توضیح در مورد دلایل موفق شدن یا شکست خوردنم در به نتیجه رساندن این وعده‌ها و همین‌طور تصمیمات آینده‌ام خواهم پرداخت.

اولین و اصلی‌ترین وعده من این بود که تا جایی که می‌توانم به روزانه‌نویسی خودم ادامه بدهم. درست در روز صد و سوم این نوشته را منتشر می‌کنم و این یعنی صد و سه روز روزانه‌نویسی کردم. شاید جالب باشد که بدانی من همین حالا چهارده پست آماده دیگر هم دارم که می‌توانم به طور روزانه منتشر کنم و این روند را همچنان ادامه بدهم تا این چهارده نوشته تمام شود. اما این کار را نمی‌کنم چون دیگر تصمیم خودم را گرفتم.

کدام تصمیم؟ توضیح می‌دهم. اما قبل از آن، قرار بر این بود که این وبلاگ از نظر ظاهری بازسازی شود و به شکل مینیمال‌تری به کار خودش ادامه بدهد، ولی متاسفانه به خاطر برخی از مشکلات شرایط مهیا نشد که این تصمیم عملی بشود.

در مورد این‌که چه تصمیمی برای بعد از این وبلاگ گرفتم باید بگویم که قصد دارم بیشتر و جدی‌تر از گذشته در حیطه علم و تکنولوژی که زمینه موضوعی مورد علاقه‌ام است کار کنم. این می‌تواند شامل اظهار نظرات بیشتر در این زمینه‌ها و همین‌طور تولید محتوا به شکل گروهی باشد. واضح‌تر از این چیزی نخواهم گفت چون نمی‌خواهم همه چیز را لو بدهم.

از این‌جا به کجا می‌روم؟ مسلما توییتر برای من بهترین انتخاب است چون مخاطبان و دنبال کننده‌های نسبتا زیادی در آن‌جا دارم. البته این می‌تواند موقت باشد. شاید در آینده در باقی شبکه‌های اجتماعی هم فعال شوم، شاید هم نه. می‌دانم که وعده داده بودم دیگر به سراغ شبکه‌های اجتماعی نروم اما این هم یکی از همان وعده‌هایی است که نتوانستم بر آن پایبند بمانم. شاید دلیلش فالوئرهایی است که به سختی به دست آوردم و نمی‌خواهم از دست‌شان بدهم، شاید هم نه.

حالا اگر می‌پرسی چرا وبلاگ‌نویسی در وبلاگ شخصی را کنار می‌گذارم، بد نیست بگویم که به نظرم ادامه دادن به این کار چندان معقول نیست. من از سال ۸۸ تا امروز یکی از طرفداران پر و پا قرص وبلاگ‌نویسی بودم و هستم ولی اکنون بعد از صد روز نوشتن به این نتیجه رسیدم که گرچه به روز نگه داشتن وبلاگ شخصی با انتشار مطالب روزانه قطعا در افزایش تعداد بازدید کننده‌ها اثر دارد، ولی این چیزی نیست که اکثریت مخاطبان محتوای اینترنتی می‌خواهند. 

با هم که تعارف نداریم، این خوب است که چندین بازدیدکننده ثابت برای وبلاگ خودت داشته باشی، اما جذب مخاطب در وبلاگستان فارسی خیلی سخت‌تر از این حرف‌هاست چون مخاطب زیادی در این زمینه اصلا وجود ندارد. کاربران فارسی اینترنت یا شاید بتوان گفت کاربران اینترنت در جهان از محتوای نوشتاری آن هم در قالب وبلاگ شخصی و انفرادی زیاد خوش‌شان نمی‌آید. شاید عکس و ویدیو و یا حتی صوت جامعه مخاطب گسترده‌تری داشته باشد، اما کمتر کسی حوصله می‌کند که یک وبلاگ نوشتاری صرف را دنبال کند و این برای تولید کننده محتوای نوشتاری که برای تولید هر پست کلی زمان و حواس به خرج می‌دهد هزینه سنگینی به حساب می‌آید.

از این حرف برمی‌گردم به تصمیمم برای آینده و این‌که ممکن است به تولید محتوای صوتی در قالب پادکست یا محتوای ویدیویی با موضوع علم و تکنولوژی توجه بیشتری داشته باشم. به هر حال فعلا اگر خواستی دنبال من بگردی می‌توانی به صفحه توییتر من سر بزنی و در آن‌جا از من آخرین خبرهای عملی و فناوری را دریافت کنی و دیدگاه من در این موارد را بخوانی.

این وبلاگ هم به عنوان یک موفقیت بزرگ برای من و تمام کسانی که می‌خواهند طعم صد روز وبلاگ‌نویسی پیاپی را بچشند همچنان به همین شکل باقی خواهد ماند. این وبلاگ همچنان زنده خواهد ماند اما به روز نخواهد شد. پس تا ایده بزرگ بعدی خدانگهدار.

منتظر تایید دیگران نمان

چند روز پیش دیدمش که سخت مشغول فکر کردن بود. انگار که با خودش دعوایش شده باشد، اصلا اعصاب هیچ کاری را نداشت. برعکس همیشه که خیلی خوش برخورد و دوستانه رفتار می‌کرد، آن روز چنان می‌نمود که گویی آدم دیگری است. اگر از من می‌پرسیدی می‌گفتم قطعا این آدم همان آدمی که من می‌شناسم نیست. برایم غریبه شده بود. یکی از دوستانم را می‌گویم.

از او پرسیدم چرا این‌قدر به هم ریخته‌ای؟ کم کم متوجه شدم که او در حال تصمیم گرفتن در مورد یکی از بزرگ‌ترین انتخاب‌های زندگی‌اش است. داشت پیش خودش فکر می‌کرد که برای ادامه تحصیل اقدام کند یا این‌که درس را کنار بگذارد و وارد بازار کار بشود. البته خودش تصمیمش را گرفته بود. مشخص بود که اهل درس خواندن نیست و اگر هم ادامه تحصیل را انتخاب می‌کرد به احتمال خیلی زیاد آدم موفقی از آب در نمی‌آمد. به هر حال برخی‌ها برای تحصیلات عالی ساخته نشده‌اند. اما با این حال هنوز کمی تردید داشت.

در مورد مشکلش از من نظر خواست. به او گفتم حقیقت را بخواهی در هر کاری هم که بخواهی وارد بشوی باز هم به علم و دانش احتیاج پیدا خواهی کرد. به او گفتم تحصیلات و کار کردن مکمل یکدیگر هستند و نباید یکی را کلا رها کنی و فقط به سراغ آن یکی بروی. گفتم حتی اگر بدون تحصیلات و دانش هم وارد کاری بشوی به مرور و به صورت تجربی علوم و فنون لازم را خواهی آموخت اما قطعا بابت این نوع آموختن باید هزینه‌های گزافی بپردازی، خیلی بیشتر و جدی‌تر از هزینه‌های ادامه تحصیل.

تا این‌ها را برایش توضیح دادم فوری اخم کرد و ناراحت شد. علت را که جویا شدم، گفت من خودم تمایلی به ادامه تحصیل ندارم و فکر می‌کنم بیشتر از درس خواندن به درد کار کردن می‌خورم. به او تبریک گفتم که این خیلی خوب است که تصمیم خودش را گرفته، ولی اشتباهش این است که برای تصمیم خودش به دنبال تایید دیگران است.

ما آدم‌ها اغلب از قبول مسئولیت‌ها فراری هستیم. تصمیم‌گیری هم ذاتا مسئولیت را به همراه خودش دارد. پس خیلی‌ها دوست دارند که دیگران به جای آن‌ها تصمیم بگیرند یا حداقل تصمیمات‌شان را دیگران هم تایید کنند. در این صورت خیال‌شان راحت است که اگر یک روزی متوجه شدند این تصمیم غلط بوده، این امکان را دارند که یک نفر دیگر را به جای خودشان سرزنش کنند.

اما طریق انسان‌های بزرگ چنین نیست. نشانه رشد عقلی و شخصیتی همین توانایی تصمیم‌گیری بدون اتکا به دخالت دیگران است. مشورت گرفتن قطعا کار درستی است، اما در نهایت فراموش نکن که تصمیم آخر را باید خودت بگیری و این را هم بدان که هیچ کس به اندازه خودت دلسوز زندگی و آینده تو نیست. با شهامت و مصمم باش و خودت برای خودت تصمیم بگیر. نگران عواقبش نباش. همیشه به خودت بگو که اگر هم بعدا به این نتیجه رسیدی که تصمیم اشتباهی گرفتی، حداقل در آن لحظه فکر می‌کردی این بهترین انتخاب است؛ انتخابی که خودت انجام دادی و حالا اگر هم غلط بوده باید از آن پند بگیری تا در آینده تصمیمات صحیح‌تری اتخاذ کنی. 

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.”

چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت.

گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم.

به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.

به مرور حرفه مورد علاقه‌ات را خواهی یافت

وقتی عبارت حرفه مورد علاقه را می‌شنوی چه کاری در ذهنت نمایان می‌شود؟ شاید الان پاسخ این سوال را بدانی و با اطمینان کامل نام یک حرفه خاص را به زبان بیاوری، شاید هم هنوز مطمئن نباشی و چندین حرفه مختلف به ذهنت خطور کند، شاید هم هنوز اصلا نمی‌دانی که واقعا عاشق چه کاری هستی و ترجیح می‌دهی در برابر این سوال سکوت اختیار کنی.

اگر یادت باشد، از کودکی از همه ما می‌پرسیدند وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشوی. آن زمان درک درستی از مشاغل و حرفه‌ها نداشتیم و هر چه به نظر خوب و قشنگ می‌آمد را نام می‌بردیم. از پزشک و مهندس گرفته تا خلبان و پلیس و آرایشگر و کارگردان و بازیگر و… کمی که بزرگ‌تر می‌شویم با درک و فهم بیشتری در این مورد تصمیم می‌گیریم و اقداماتی را انجام می‌دهیم که ما را به سمت شغل دلخواه‌مان هدایت کند. اما در مورد اکثر ما، دیری نمی‌گذرد که متوجه می‌شویم در مورد حرفه مورد نظرمان اشتباه می‌کردیم و اکنون به یک حرفه دیگر علاقه پیدا کرده‌ایم.

به طور معمول، این روند بارها و بارها تکرار می‌شود. اگر به تغییر مسیر ادامه بدهیم و هر بار به دنبال آن چیزی که دوست داریم برویم، شاید در نهایت به کاری دست یابیم که صد در صد از آن راضی باشیم و تا آخر عمر به آن کار مشغول بشویم، شاید هم این روند هیچ وقت به انتها نرسد و لازم باشد تا وقتی شوق کار کردن در ما وجود دارد، حرفه‌های مختلف را تجربه کنیم. هیچ استانداردی در این مورد وجود ندارد و هر کس در مورد مشاغل مختلف در زمان‌های مختلف احساسات مختلفی دارد.

من اکنون وبلاگ‌نویسی را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانم. به عنوان کسی که قبلا کاراته و زبان انگلیسی و موسیقی و جواهرسازی و چندین حرفه دیگر را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانستم، حاضرم قول بدهم که الان در مورد علاقه به وبلاگ‌نویسی و نویسندگی همان‌قدر اطمینان دارم که در مورد حرفه‌هایی که قبلا تجربه کردم اطمینان داشتم. هیچ تضمینی وجود ندارد که چند روز دیگر موضوع هیجان‌انگیزتری برای دنبال کردن پیدا نکنم و نویسندگی را کنار بگذارم، اما تا آن زمان سعی می‌کنم از نوشتن لذت ببرم.

تمام این نکات را گفتم که یادآوری کنم اگر فکر می‌کنی می‌توانی یک شبه به این نتیجه برسی که دقیقا از زندگی چه می‌خواهی و چه شغلی برای تو ساخته شده است، باید بدانی که اشتباه می‌کنی. از تجربه کردن لذت ببر و همیشه سعی کن به دنبال همان هدفی باشی که در آن لحظه به نظرت بهترین است. از قضاوت شدن در این رابطه نترس و مشتاق تجربه کردن باش و مشتاق بمان. کافیست نگاهی بیاندازی به تجربیات متنوع کارآفرین‌های موفق نسل حاضر، آن‌ زمان است که پی خواهی برد هیچ کس از همان اول نمی‌دانست چه می‌خواهد و تو هم همین‌طور هستی و خواهی بود. فرق این کارآفرین‌ها با بقیه این بوده که شهامت پریدن به روی شاخه‌های مختلف را داشته‌اند و از شکست و قضاوت بیم‌ناک نبودند.

زمان حال را دریاب

زیستن را که می‌شنوی به یاد چه می‌افتی؟ زندگی کردن معانی مختلفی دارد و هر کسی از این کلمه درک متمایزی برای خودش دارد. خیلی‌ها فکر می‌کنند زندگی یعنی تکیه کردن بر گذشته. افرادی که با گذشته خود زندگی می‌کنند و بر مبنای آن پیش می‌روند به نظر من زندگی نمی‌کنند، بلکه صرفا زنده هستند. گذشته همچون یک دریای عمیق می‌ماند که اگر بخواهی بیش از حد به آن فکر کنی در آن غرق خواهی شد و دیگر توانایی پیش رفتن را نخواهی داشت.

دسته بعدی از آدم‌ها، کسانی هستند که تمام مدت به فکر آینده خودشان هستند و هر تصمیمی که می‌خواهند بگیرند به این می‌اندیشند که تصمیمات‌شان چه تاثیری روی آینده‌شان خواهد گذاشت. این افراد هم بدون آن‌که خودشان بدانند محدود می‌شوند. آینده با تمام جذابیت‌هایش اگر بیش از حد به آن پرداخته شود شکل و شمایل یک زندان را به خودش می‌گیرد، زندانی که آدم‌های بیش از حد آینده‌نگر را در خودش گرفتار می‌کند و آزادی عمل را از آن‌ها می‌گیرد.

زندگی واقعی زمان حال است. زندگی همین حالاست. همین اکنون که مشغول خواندن این نوشته هستی داری زندگی می‌کنی گرچه شاید خودت هم حواست نباشد. ما آدم‌ها معمولا همیشه یک پای‌مان در گذشته است و یک پای‌مان هم در آینده، به تنها زمانی که کمتر از همه فکر می‌کنیم همین الان است، همین زمان حال.

نمی‌خواهم بگویم که نباید به گذشته و آینده توجه داشت. مسلما گذشته خودش در قدیم حکم آینده ما را داشته است، اما آن‌چه در گذشته رخ داده است را نمی‌توان تغییرش داد، پس چرا باید مدام به آن فکر کرد؟ بهتر نیست به فکر زمان حال باشیم، زمانی که مثل موم در دستان ماست و می‌توانیم دقیقا به همان شکلی که دل‌مان می‌خواهد آن را بسازیم؟ زمان آینده هم مهم است چون کسی که برای آینده خودش برنامه‌ای نداشته باشد زندگی‌اش کاملا پوچ است، ولی محدود کردن لحظات کنونی به برنامه‌های آینده‌نگرانه‌ای که معلوم نیست رخ بدهند یا نه کار چندان درستی نیست.

محدود شدن به گذشته یا آینده می‌تواند تمام زیبایی لحظات جاری زندگی را به کامت تلخ کند. گرچه باید به تجربیات گذشته‌ات توجه داشته باشی و برای آینده بهتر هم تلاش کنی، ولی هرگز زمان حال را قربانی نکن. سعی کن از ثانیه به ثانیه زندگی‌ات لذت ببری. اگر می‌خواهی به گذشته توجه کنی فقط از آن پند بگیر و اگر برای آینده می‌کوشی مثبت بیاندیش. کسی که تفریح کردن را کاری بیهوده می‌داند، کسی که هیچ توجهی به جزئیات اطرافش ندارد، کسی که در اکنون حاضر نیست معنای زندگی را درک نکرده است.

این را فراموش نکن که تو باید کنترل لحظات عمرت را خودت در اختیار داشته باشی، نه این‌که اختیار زندگی‌ات را به دست زمان بسپاری و این میسر نمی‌شود مگر با درک کردن اهمیت زیستن در زمان حال. با دقت به اطرافت نگاه کن و به خاطر آن‌چه که داری شاکر باش و قدر تک تک آن‌ها را بدان. لبخند و انرژی مثبت را فراموش نکن و به دیگران شادی ببخش تا دنیای خودت چند برابر زیباتر شود. در یک کلام، زمان حال را دریاب.

پیشگام بودن، شهامت می‌خواهد

بین تمام آدم‌های روی کره زمین، اگر بخواهم یک نقطه اشتراک معرفی کنم باید بگویم که آن پیشگام بودن است. هر کدام از ما ذاتا تمایل داریم از مابقی جلوتر باشیم؛ در هر زمینه‌ای که می‌خواهد باشد. هیچ ربطی به فرهنگ و تربیت و این‌گونه مسائل ندارد، آدم‌ها طبیعتا عاشق برتری هستند. اما در بین تک تک افرادی که در اطراف خودت می‌بینی فقط برخی‌ها موفق می‌شوند که در سطحی بالاتر از دیگران قرار بگیرند و بالاتر باقی بمانند. حالا چرا؟ تا به حال از خودت پرسیدی؟

علتش این است که فقط عده قلیلی می‌دانند که پیشگام بودن شهامت می‌خواهد. قدم گذاشتن در راه‌های بدیع و ناهموار پیش از این‌که به دانش و اعتماد به نفس و هر چیز دیگری نیاز داشته باشد، شهامت می‌خواهد؛ یعنی همان چیزی که اکثریت از آن برخوردار نیستند. دیده‌ای که هر وقت از کسی در مورد آینده یک ایده می‌پرسی اغلب اوقات با جواب منفی مواجه می‌شوی؟ دیده‌ای وقتی به دیگران می‌گویی در مورد ایده‌ات چه فکر می‌کنند، فورا می‌گویند نه! این ایده هزاران مشکل و دردسر دارد و ارزش ندارد پیگیرش باشی؟ این‌ها کسانی هستند که خودشان شهامت تجربه کردن نداشته‌اند و به همین خاطر هم سعی می‌کنند توی دل تو را خالی کنند تا تو هم شهامت کافی را از دست بدهی و به جمع مابقی بپیوندی.

یک دوچرخه‌سوار را تصور کن، او هیچ وقت به طولانی بودن و سختی راه فکر نمی‌کند، بلکه در عوض نقطه پایان را در نظر می‌گیرد و با شهامت تمام در مسیر پدال می‌زند. یک آدم موفق هم به چون و چراها و مشکلات پیش رویش فکر نمی‌کند، بلکه شهامت به خرج می‌دهد تا به همان چیزی که می‌خواهد دست پیدا کند. انسان اگر دل و جرات امتحان کردن را نداشت هرگز روی کره ماه پا نمی‌گذاشت.

برای شهامت داشتن باید با نقطه مقابل آن یعنی ترس مقابله کنی. تا وقتی از چیزی ترس داری هیچ‌گاه نخواهی توانست از دستش خلاص بشوی؛ شاید بتوانی برای مدتی از آن دور بمانی، اما در نهایت باز هم با آن روبه‌رو خواهی شد. این نحوه برخود تو با ترس‌هایت است که نشان می‌دهد تو آدم موفقی خواهی شد.

ترسو بودن انتخاب ساده‌تری است. به همین علت اکثریت در دسته ترسوها طبقه‌بندی می‌شوند. انتخاب شهامت هم خودش شهامت می‌خواهد. قطعا سخت است که از آسانی‌ها دل بکنی و به سراغ راه‌های سخت‌تر بروی، ولی مطمئن باش ارزشش را خواهد داشت.

بار بعدی که یک فرد موفق و سرشناس را دیدی، قبل از این‌که فکر کنی چطور می‌توانی مثل او باشی، این را در نظر داشته باش که او قطعا مشکلات فراوانی را پشت سر گذاشته تا به اینجا رسیده است. تفاوت او با مابقی این بوده که مقابل این سختی‌ها سر تسلیم فرود نیاورده است. 

کاری کن که زمان به سود تو بگذرد

ماهی‌گیرها را دیده‌ای. آدم‌های شریف و صبوری هستند. یک ماهی‌گیر وقتی قلابش را به آب می‌اندازد شاید ساعت‌ها در همان حال وقت بگذراند. اگر یک نامطلع این صحنه را ببیند قطعا از ماهی‌گیر می‌پرسد که چرا دارد با این کار وقتش را هدر می‌دهد؟ اما این کار از دید یک ماهی‌گیر وقت تلف کردن نیست، چرا؟ چون زمان به سود او در حال سپری شدن است. او می‌داند که تنها راه صید کردن یک ماهی خوب این است که صبر و حوصله به خرج بدهد و منتظر باشد تا ماهی به دام قلابش بیافتد.

حالا یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای در بورس را در نظر بگیر. در شلوغی بازار و افت و خیز ارزش سهام شرکت‌های مختلف، شاید اغلب سرمایه‌گذارهای معمولی به طور لحظه‌ای تغییرات را دنبال کنند و هر دم نگران سود و ضرر خودشان باشند، اما یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای نه تنها می‌داند باید روی کدام شرکت سرمایه‌گذاری کند، بلکه از این موضوع نیز آگاه است که سرمایه‌گذاری در بورس باید بلند مدت باشد نه لحظه‌ای و کوتاه مدت. اکثر سرمایه‌گذارها در ترس و نگرانی وقت می‌گذرانند ولی او با خیال راحت به آینده چشم دوخته است.

اکنون به خودت نگاهی بیانداز. به این فکر کن که وقتی به گذر زمان در ساعت خیره می‌شوی چه حسی به تو دست می‌دهد؟ اگر حس تو منفی بود، این نشانه خوبی نیست. این یعنی زمان به ضررت در گذر است. این یعنی از آینده نگرانی و آرزو داری که زمان به عقب بازگردد یا حداقل از حرکت باز ایستد. این یعنی راه را درست نرفته‌ای و حالا به جای آن‌که به فکر تصحیح مسیر باشی، مشغول حرص خوردن هستی. از سوی دیگر، اگر برنامه‌ریزی‌هایت در گذشته درست بوده باشد و آینده نگری خوبی داشته باشی، دیگر نسبت به زمان نگرش بدی نخواهی داشت؛ در عوض با اطمینان خاطر و آسودگی لحظات را سپری می‌کنی.

این در واقع هنر انسان‌های خوش فکر است که می‌دانند باید چگونه با زمان ارتباط برقرار کنند. چنین افرادی زمان را یک دوست دراز مدت می‌دانند که اگر به درستی با آن برخورد کنند می‌توانند از کمک‌های فراوانش بهره‌مند شوند. در عین حال این را هم در نظر می‌گیرند که اگر بخواهند بدون برنامه‌ریزی و آینده‌نگری و فقط از روی خوش خیالی همه کارهای خود را پیش ببرند، همین دوست صمیمی برای آن‌ها تبدیل به یک دشمن خطرناک می‌گردد که هر ثانیه آن‌ها را به عواقب اشتباهات گذشته‌شان نزدیک و نزدیک‌تر می‌نماید.

قدرت وقت فراتر از حد انتظار است، اما بهره جستن از این قدرت کار ساده‌ای نیست. باید دیدگاهت نسبت به زندگی را تغییر بدهی و همه چیز را به شکل متمایزی بررسی کنی و بر اساس همین دیدگاه متمایز طرز فکرت را هم عوض کنی. مثلا شاید وبلاگ‌نویسی منظم و تولید محتوای باکیفیت در کوتاه مدت کار چندان جذابی نباشد و بازخورد مثبت فراوانی را به سوی تو جذب نکند، اما اگر به راهت ادامه بدهی و از کیفیت کارت نکاهی و همچنان به نظم کاری‌ات پایبند باشی قطعا در دراز مدت به نتایج دلخواهت خواهی رسید. این البته فقط یک مثال از هزاران بود. خودت فکر کن ببین این شیوه برخورد با زمان در چه موارد دیگری جواب می‌دهد؛ به این موضوع فکر کن و سعی کن زمان را به سود خودت بگذرانی.

همیشه آماده باش

دوستی داشتم که همیشه در هر شرایطی به بدترین احتمالات ممکن فکر می‌کرد. از نظر من آدم منفی‌بافی بود و سعی می‌کردم از او دوری کنم تا من هم مثل خودش منفی‌باف نشوم. یک روز از روی کنجکاوی نزدش رفتم و پرسیدم واقعا چرا این‌قدر افکارش منفی است؟ در جواب به من گفت که “تو اشتباه فکر می‌کنی. من منفی‌نگر نیستم. فقط همیشه سعی می‌کنم برای بدترین‌ها آماده باشم. حال اگر این بدترین‌ها رخ ندادند که چه بهتر، اما اگر رخ دادند خودم را نمی‌بازم چون از قبل برای‌شان آماده بوده‌ام.”

جوابش مرا به فکر فرو برد. تا آن روز فکر می‌کردم مثبت‌اندیشی یعنی بستن ذهن بر روی تمام احتمالات منفی، اما طرز فکر دوستم به نظر کامل‌تر و عاقلانه‌تر جلوه می‌کرد. حالا که به حرفش فکر می‌کنم می‌بینم حق با او بوده. هیچ کس نگفته مثبت‌اندیشی با فکر کردن به احتمالات منفی در تضاد است. اما این نحوه فکر کردن به این احتمالات منفی است که می‌تواند روی طرز فکر کلی یک انسان اثر بگذارد.

به بیان دیگر، اگر هدف از فکر کردن به رویدادهای منفی این باشد که خودت را در این افکار حبس کنی و نسبت به جنبه‌های مثبت زندگی بی‌تفاوت بشوی، آن‌گاه کم‌کم تبدیل به انسان منفی‌نگر می‌شوی که هر لحظه در باتلاق این افکار مخرب بیشتر فرو می‌رود. اما از سوی دیگر، اگر اتفاقات مثبت اطراف خودت را دریابی و در عین حال حواست به احتمالات منفی هم باشد و خودت را برای آن‌ها آماده نگه داری، تو صاحب یک بینش صحیح و کامل نسبت به زندگی خواهی بود.

پس فکر نکن که اگر تمام مدت به نیمه پر لیوان نگاه کنی نیمه خالی لیوان هم پر می‌شود. فقط یک دیوانه می‌تواند شرایط بد را نادیده بگیرد. تو مثبت بیاندیش اما همزمان برای بدترین اتفاقات ممکن هم آمادگی داشته باش. تنها این‌گونه است که می‌توانی در بحران‌ها نیز در مقایسه با دیگران شرایط بهتری داشته باشی و خودت را حفظ کنی.

به طور معمول، بدترین رخدادها زمانی اتفاق می‌افتند که انتظارش را نداری. درست در همان زمان که فکر می‌کنی در بهترین شرایط ممکن قرار داری، ناگهان یک حادثه می‌تواند تو را از عرش به فرش برساند. اما اگر همیشه آماده بدترین‌ها باشی، قادر خواهی بود که جایگاه خودت در عرش را گرچه به سختی اما حفظ کنی. این یکی از رموز اساسی پیروزی است.

امروز، پلی است برای پس فردا

من دیدم، تو هم دیدی، من و تو هر روز با آن‌ها مواجه می‌شویم. آدم‌هایی را می‌گویم که به قول معروف فقط تا نوک دماغ‌شان را می‌بینند. همان‌هایی که افعال آینده جمله‌های‌شان به بیشتر از چند ساعت آینده کشیده نمی‌شود. همان‌هایی که همیشه عجله دارند، یک لحظه آرام و قرار ندارند، یک دقیقه به خودشان اجازه فکر کردن نمی‌دهند. همان‌هایی که باید به آن‌ها بگویی به کجا چنین شتابان؟

چنین اشخاصی تصور نمی‌کنند که آینده می‌تواند طولانی‌تر از چند ساعت بعد باشد. دوست هم ندارند به این فکر کنند که فردایی هم وجود دارد. راستی آدم‌هایی که به فردا خیلی اهمیت می‌دهند را هم دیده‌ام، تو هم دیده‌ای، من و تو هر روز با آن‌ها مواجه می‌شویم. پیش خودشان فکر می‌کنند خیلی داناتر از بقیه هستند. شاید غلط هم نباشد این طرز فکرشان. اگر دقت کنی می‌بینی معمولا آرام‌تر هستند و کارهای‌شان حساب شده‌تر است. اما همین آدم‌ها هم وقتی به فردا نزدیک می‌شوند حالت‌شان شبیه دسته اول آدم‌ها می‌شود و شکل اکثریت به خود می‌گیرند.

اما تو چطور باشی بهتر است؟ این‌که به چند ساعت بعد فکر کنی یا به فردا؟ یا به هیچ کدام؟ نه، هیچ کدام ایده‌آل نیست، چند ساعت بعد و فردا هم عاقلانه نیست. چرا دید خودت را وسیع‌تر نمی‌کنی؟ بیا از امروز به پس فردا فکر کن. امروز خودت را به چشم یک پل به پس فردا ببین. اهداف آینده خودت را تا پس فردا گسترش بده. به جای این‌که وقت و ذهن امروز خودت را روی چند ساعت بعد یا فردا سرمایه‌گذاری کنی، روی پس فردا تمرکز کن. شنیدی که می‌گویند زمان همه چیز را حل می‌کند؟ این وقتی درست است که زمان به نفع تو بگذرد نه به ضرر تو. چگونه زمان به نفع تو می‌گذرد؟ وقتی از حالا خودت را برای پس فردا آماده کنی.

من خیلی کم دیدم، تو هم شاید دیده باشی، من و تو کم دیدیم آدم‌هایی را که این‌گونه باشند و به پس فردا بیاندیشند. تعدادشان کم است اما همه این تعداد کم امروز معمولی هستند و پس فردا موفق، چون راز زمان را درک کرده‌اند. زمان یک دشمن کوتاه مدت و یک دوست دراز مدت است.

می‌دانم که می‌فهمی منظورم از چند ساعت بعد و فردا و پس فردا چیست. راستی امروز چند آجر به قصر پس فردایت اضافه کردی؟ 

واقعا فکر می‌کنی هنوز وقت هست؟

هر بار که به آرزوهایت فکر می‌کنی چه جمله‌ای به ذهنت می‌رسد؟ شاید تو نخواهی بگویی ولی من خودم می‌دانم؛ می‌دانم چون خودم هم همین فکر را می‌کردم. تو به خودت می‌گویی هنوز وقت هست. اما آیا واقعا هنوز وقت هست؟ بگذار صادقانه با تو صحبت کنم: هیچ تضمینی وجود ندارد که فرصت داشته باشی، که بتوانی به آن‌چه برای بعدا کنار گذاشته‌ای دست پیدا کنی، که روز مبادایی که برای آن برنامه‌ریزی کردی اصلا فرا برسد، که رویاهایت را بسازی، که از زندگی لذت ببری.

نه! منفی‌بافی نمی‌کنم. بیان حقیقت گاهی شاید تلخ باشد اما بیان کردنش مضرتر از نادیده گرفتن آن نیست. این را همه ما می‌دانیم. می‌دانم که تو هم می‌دانی. می‌دانم که تو هم به این موضوع فکر می‌کنی. اما هیچ کدام از ما دوست نداریم این جمله را به زبان بیاوریم. هیچ کدام از ما دوست نداریم به این حقیقت اعتراف کنیم که “قرار نیست همیشه وقت داشته باشیم.” 

شاید از دست من ناراحت بشوی. ایرادی ندارد. ناراحت شدن اولین واکنش منطقی در برابر حقایق تلخ است. بیشتر که به این موضوع فکر کنی دیگر ناراحت نخواهی شد. به مرور، درک و فهم جای نگرانی و ناراحتی را می‌گیرد و کمی بعد هم از این درک و فهم برای اقدامات درست کمک می‌گیری، به شرط آن‌که حرفم را خوب متوجه شده باشی و نشنیده نگیری. هر بار که خواستی کاری را به آینده موکول کنی و با جمله “حالا وقت برای این کارها هست” وجدان خودت را راحت کنی، به خودت یادآوری کن که یک بار هم همین جمله را به طور سوالی پیش خودت تکرار کنی: “حالا وقت برای این کارها هست؟”

سعی نکن خودت را گول بزنی. صادقانه جواب خودت را بده. کسی قرار نیست تو را قضاوت کند. این سوال را از خودت بپرس. مطمئنم به این جواب خواهی رسید که قرار نیست همیشه وقت داشته باشی. این را به خاطر بسپار که برای انجام دادن کارها هیچ وقت دیر نیست، اما برای پشت گوش انداختن کارها همیشه دیر است. هر وقت نکته حرفم را درک کردی، یک لبخند بزن. 🙂