کتاب خواندن لزوما به معنای دانا بودن نیست

جمعه بود و شب هنگام تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم و چند دقیقه‌ای از وقت و حواسم را به این جعبه جادویی اختصاص بدهم. گرچه اغلب اوقات ترجیح می‌دم در سکوت کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم، اما به هر حال هر از گاهی تنوع هم بد نیست. به هر حال این تلویزیون بدبخت که گوشه اتاق قرار داده شده است، بعضی وقت‌ها به توجه هم نیاز دارد.

بین کانال‌ها این سو و آن سو می‌رفتم که یک مسابقه معلومات عمومی توجهم را جلب کرد. مجری از شرکت کننده سوالی نسبتا آسان پرسیده بود با چهار گزینه. گزینه‌ها فریاد می‌زدند که پاسخ صحیح کدام است، اما شرکت کننده دچار شک و تردید شده بود. شاید جو محیط مسابقه حواسش را پرت کرده بود یا شاید تا به حال به پاسخ این سوال فکر نکرده بود. علت هر چه که بود او نمی‌توانست درست تصمیم بگیرد. در نهایت او یک گزینه را انتخاب کرد و گرچه مجری هم به طور غیر مستقیم سعی کرده بود به شرکت کننده بفهماند گزینه منتخبش اشتباه است اما باز هم او متوجه نشد و با همان گزینه از مسابقه حذف شد.

وقتی چراغ گزینه مورد نظر شرکت کننده قرمز شد و او باخت، مجری حرف جالبی را رو به دوربین گفت. او گفت “چقدر بگویم کتاب بخوانید؟” و این سوال را چند بار تکرار کرد. دقیقا همین جا بود که سوالی در ذهنم شکل گرفت. آیا واقعا با کتاب خواندن اطلاعات عمومی افراد افزایش پیدا می‌کند؟ آیا هر کس کتاب می‌خواند یعنی از بقیه آگاه‌تر و داناتر است؟ آیا اصلا هدف از کتاب خواندن داناتر شدن است؟

موضوع دقیقا همین است. علت این‌که خیلی‌ها دوست ندارند کتاب بخوانند، یا دلیل این‌که بسیاری از افراد زمان خیلی کمی را به مطالعه اختصاص می‌دهند دقیقا همین است. دلیلش این است که خیلی‌ها اصلا نمی‌دانند برای چه باید کتاب بخوانند.

ما از کودکی به خاطر اجبار خواندن کتاب‌های درسی، با یک پیش‌فرض ذهنی غلط نسبت به کتاب بزرگ می‌شویم. پیش خودمان فکر می‌کنیم کتاب یعنی درس گرفتن. با این‌که شاید در بعضی موارد این جمله صحیح باشد، اما کتاب خواندن لزوما یک فعالیت علمی و آموزشی نیست. کسی هم که بیشتر کتاب می‌خواند سوادش بیشتر نیست.

علاقه‌مندان به کتاب‌خوانی کتاب می‌خوانند چون از این کار لذت می‌برند. درست مثل یک گیمر که از بازی کردن لذت می‌برد یا یک ورزش‌کار که از ورزش کردن خوشش می‌آید، کسی هم که کتاب خواندن را دوست دارد فقط به خاطر لذت بردن از این کار کتاب می‌خواند و نه چیز دیگری. حال اگر در خلال این مطالعه چیزهایی هم یاد می‌گیرد این دیگر یک مزیت فرعی برای او محسوب می‌شود و نه اصلی. 

پس اگر خواستی دوباره به کتاب خواندن فکر کنی، یادت باشد که ضرورتی ندارد به کتاب‌ها به چشم یک منبع آموزشی نگاه کنی. کتابی را انتخاب کن و بخوان که موضوعش، شیوه نگارش نویسنده‌اش و در یک کلام همه چیزش به نظرت جذاب برسد. سعی کن با کتاب‌ها یک ارتباط دوستانه و صمیمانه برقرار کنی و از آن‌ها انرژی مثبت بگیری. خواه یک کتاب داستانی باشد و خواه یک کتاب در زمینه موفقیت یا روان‌شناسی یا حتی علمی، به این دلیل نخوان که صرفا چیزی یاد بگیری، بلکه بخوان که تفریح کرده باشی. یکی از دوستانم می‌گفت کتابی خوب است که ساعت‌ها را به ثانیه‌ها تبدیل کند. 

هیچ کس همه چیز را نمی‌داند

برای من جالب هستند انسان‌هایی که فکر می‌کنند همه چیز را می‌دانند. حتما تو هم دیده‌ای. وقتی می‌نشینی در مورد یک موضوع خاص صحبت کنی سعی می‌کند هر طور که می‌تواند نشان دهد که بیشتر از تو می‌فهمد. هر وقت که لازم بداند هر حرفی که به دهانش بیاید به زبان می‌آورد بدون این‌که فکر کند آن‌چه می‌گوید اصلا درست هست یا نه. حتی تصور این را هم نمی‌کند که ممکن است طرف مقابلش بداند که آن‌چه می‌شنود کاملا اشتباه است. اصلا قبول ندارد که کسی بیشتر از خودش می‌فهمد و اطلاعات دارد.

اگر بخواهم روراست باشم دلم برای‌ این نوع آدم‌ها می‌سوزد، چون حاضر نیستند قبول کنند که دانش‌شان بر مبنای اطلاعات غلط بنا شده است و نیاز به ترمیم دارد. از این دسته از افراد که بگذریم، باید در گستره‌ای بزرگ‌تر بگویم که هیچ کدام از ما هیچ وقت حق نداریم بگوییم همه چیز را می‌دانیم زیرا اساسا چنین چیزی امکان‌پذیر نیست.

آن‌چه می‌دانیم یک قطره و آن‌چه نمی‌دانیم به اندازه دریاست.

آیزاک نیوتون

در یک جمع با شخصی صحبت می‌کردم که به تازگی با او آشنا شدم و صحبت از نحوه کسب حق مالکیت شرکت مایکروسافت در مورد سیستم عامل DOS به میان آمد. او می‌گفت که مایکروسافت برای این سیستم عامل پولی پرداخت نکرده و آن را دزدیده است، اما من مطمئن بودم که مایکروسافت این سیستم عامل را از یک شرکت نرم‌افزاری کوچک خریداری نموده بود. با این حال هر چه کردم حاضر نشد قبول کند که آن‌چه می‌گوید غلط است؛ حتی احتمالش را هم نمی‌داد.

چند سال پیش هم نزد یکی از آشنایان بودم که از تخصص حضار حرف به میان آمد. یکی از آن‌ها گفت من در زمینه علوم کامپیوتر تخصص دارم و به نظرم این علم از باقی علوم دشوارتر است چون هر روز و هر لحظه یک موضوع جدید در این زمینه برای آموختن وجود دارد. گرچه شاید حرفش صحیح باشد، اما حقیقت این است که کدام علمی را می‌توان نام برد که هر دم حرف جدیدی برای گفتن نداشته باشد؟ علم پویاست، دانش رشد می‌کند. حتی اگر در یکی از شاخه‌های آن اطلاعات زیادی داشته باشی، باز هم باید به آموختن ادامه بدهی تا از مباحث جدید غافل نمانی.

از این روست که می‌گویم هیچ کس همه چیز را نمی‌داند. برای کسب دانش باید همیشه تشنه ماند؛ تشنه آموختن و تجربه کردن. همه ما باید این را قبول داشته باشیم که آن‌چه می‌دانیم همه‌چیز نیست و همان هم که می‌دانیم کامل نیست. پذیرش این حقیقت سبب می‌شود که به اصلاح اطلاعات خود همت بورزیم.

از آموختن فرار نکنیم

آموختن

اگر از خود من بپرسید می‌گویم از شنیدن کلمه “آموختن” حس خوبی به من دست نمی‌دهد. تا جایی که یادم می‌آید این کلمه را برای درس خواندن و مطالعه کتاب‌های درسی و بیشتر از هر کجا سر کلاس درس یا پیش مشاور تحصیلی شنیده‌ام. شاید چون برخی از بحث‌های کتاب‌های درسی در مجموعه مباحث مورد علاقه‌ام نبوده است، نسبت به آموختن احساس بدی پیدا کرده‌ام. مطمئن هستم بسیاری از شما هم همین طرز فکر را نسبت به این کلمه دارید.

اما واقعیت این است که آموختن یا یاد گرفتن فقط به خواندن و حفظ کردن کتاب‌های درسی خلاصه نمی‌شود. انسان در هر موقعیتی و در هر جایی که هست می‌تواند مشغول یاد گرفتن باشد. شما بدون این‌که خودتان متوجه باشید هر چند وقت یک بار با آزمون و خطا یک موضوع جدید را یاد می‌گیرید.

مثلا اگر بخواهید برای خودتان قهوه درست کنید ممکن است چند بار اول نتوانید در این کار به اندازه کافی موفق شوید، اما قطعا برای رسیدن به آن طعم دلخواه خود آن‌قدر تلاش می‌کنید که در نهایت به فرمول طلایی یک قهوه خوشمزه دست پیدا کنید. یا وقتی می‌خواهید به یک آدرس جدید بروید که قبلا یک بار هم به آن‌جا مراجعه نکرده‌اید، ممکن است دو سه بار اول مسیر خوبی را برای رسیدن به مقصد انتخاب نکنید و چند دقیقه‌ای را در ترافیک گرفتار شوید. اما مسلما بار چهارم می‌دانید از چه میان‌برهایی عبور کنید که هم به ترافیک نخورید و هم زودتر برسید.

همه این‌ها را می‌توان به نوعی آموختن دانست؛ آموختن‌هایی که میزان دانش و سطح فکری شما را افزایش می‌دهند و شما را به انسانی کامل‌تر بدل می‌کنند. پس اگر دانستن این‌قدر خوب است، چرا به آن بیشتر اهمیت ندهیم؟ چرا زمان بیشتری را صرف آن نکنیم؟

این بار می‌خواهم از این بنویسم که چرا و چطور باید با یاد گرفتن آشتی کنیم و در کنار تمام کارهای مهم زندگی‌مان، روزی چند ساعت را هم برای آموختن مباحث جدید صرف کنیم. گرچه این را هم باید متذکر شوم که یاد گرفتن یک امر اجباری نیست و اختیارش دست خودتان است، اما اگر با خواندن این مقاله نظرتان در مورد یاد گرفتن و فکر کردن به حقایق جدید و تازه عوض شد سعی کنید زمان بیشتری را به این کار اختصاص بدهید.

چرا باید به یاد گرفتن اهمیت بدهیم؟

مطمئن هستم بین شما افرادی هستند که وقتی حرف از آموختن به میان می‌آید با یک خمیازه بلند می‌گویند ما قبلا هم چیزهای زیادی یاد گرفته‌ایم که بخش بزرگی از آن‌ها به زندگی ما کمکی نکردند و بی‌فایده بودند. قبول دارم، شاید در نگاه اول حجم قابل توجهی از آموخته‌های شما از دید خودتان بلااستفاده و حتی بیخود قلمداد شوند.

اما آیا می‌دانستید که همه ما آدم‌ها در استفاده کردن از آموخته‌های خودمان خیلی تنبل هستیم؟ شاید بتوان گفت ما به ۹۹ درصد از آن‌چه که می‌دانیم نه فکر می‌کنیم و نه عمل می‌کنیم. هزاران هزار موضوع مختلف وجود دارند که قبلا آن‌ها را یاد گرفته‌ایم، اما چون به نظرمان به درد نخور بودند همه آن‌ها را در گوشه‌ای از مغزمان بایگانی کرده‌ایم و درب اتاق بایگانی مغزمان را هم قفل کردیم تا آن آموخته‌ها همان‌جا باقی بمانند و خاک بخورند.

این در حالی است که اگر بلد بودیم به درستی از آن‌چه که می‌دانیم در زندگی واقعی‌مان استفاده کنیم شاید الان یک فرد داناتر با یک موقعیت اجتماعی بهتر و زندگی کامل‌تر بودیم. افسوس گذشته را نخورید! می‌دانم گفتن این حرف‌ها ممکن است مایوس کننده باشد. ولی هدف من این است که تلنگری زده باشم تا از این به بعد دیگر همان اشتباه قدیمی را تکرار نکنیم و از آموخته‌های جدید خودمان به بهترین نحو استفاده کنیم.

اگر بتوانیم پروسه بهره‌برداری از دانش‌مان را برای خودمان ساده‌تر کنیم، می‌توانیم در موقعیت‌های مختلف عکس‌العمل‌های بهتری از خودمان نشان بدهیم، منطقی‌تر و بهتر فکر کنیم، کامل‌تر و بی‌نقص‌تر حرف بزنیم و در نتیجه در موقعیت بهتری قرار بگیریم؛ موقعیتی که نهایتا به موفقیت‌های بیشتر و بزرگ‌تر ختم خواهد شد.

پیامدهای بیشتر آموختن

حتما با خودتان فکر می‌کنید که این کار چه پیامدهایی دارد؟ آمدیم و راضی شدید که هر روز یک موضوع جدید را یاد بگیرید و اطلاعات خود را در آن مورد افزایش دادید. بسیار خوب، اما خروجی این فرآیند چیست و چه تاثیری روی زندگی روزانه شما می‌گذارد؟ پاسخ این سوال واضح است.

اولین و مهم‌ترین تاثیر افزایش آگاهی این است که می‌توانید خلاقیت خود را تا حد چشم‌گیری افزایش دهید به طوری که برای هر موقعیتی یک ایده جدید و مفید داشته باشید.

با همین ایده‌پردازی‌های خلاقانه در موقعیت‌های گوناگون، به مرور زمان توسط اطرافیان خود به عنوان یک انسان خوش‌فکر شناخته می‌شوید. خوش‌فکر بودن برای شما تبدیل به خصوصیت شخصیتی می‌شود و در نتیجه شخصیت شما کامل‌تر می‌شود. کامل‌تر شدن شخصیت هم همیشه سبب می‌شود که بتوانید تاثیر بهتری روی اطرافیان خود بگذارید.

وقتی بتوانید روی اطرافیان خود تاثیر بهتری بگذارید، کم کم اعتماد به نفس و جرات بیشتری پیدا می‌کنید. داشتن اعتماد به نفس لازمه برخورداری از یک زندگی متعالی است. در نتیجه اگر بخواهیم از ابتدا تا انتهای این معادله را بررسی کنیم می‌توانیم به این حقیقت برسیم که افزایش دانش همواره به بهبود شرایط زندگی کمک می‌کند.

از کجا بیاموزید؟

حالا که به اهمیت و ارزش آموختن پی بردید، زمان آن رسیده که با چند مرجع خوب برای یاد گرفتن آشنا شوید.

شاید در کسب‌وکارها و یا استارت‌آپ‌ها دیده یا شنیده باشید که مربی‌ها یا همان منتورها نقش مهمی در شکل‌گیری و رشد یافتن کسب‌وکارهای جدید ایفا می‌کنند. همان‌طور که ایده‌های نو احتیاج به یک مشاور و راهنما دارند، همه ما انسان‌ها هم برای درست زندگی کردن به مربی نیاز داریم. پس سعی کنید در هر امری به طور جداگانه، از ورزش و کار گرفته تا تحصیل و ازدواج، برای خودتان مربی داشته باشید؛ مربی‌ای که به اندازه کافی در آن زمینه به خصوص تجربه داشته باشد.

بعد از آن به سراغ بازنده‌ها و برنده‌ها بروید. معمولا هر کسی بخواهد در مورد یک موضوع اطلاعات بیشتری به دست بیاورد فقط به سراغ شخصی می‌رود که در آن زمینه موفق بوده است. اما نکته اصلی این است که گاهی بازنده‌ها و شکست خورده‌ها پندهای بیشتری برای ارائه دارند. از نصیحت‌های بازنده‌ها هیچ وقت غافل نشوید.

تصور اشتباه دیگری که مطرح است این است که فقط بزرگ‌ترها شایسته درس دادن هستند. این فکر کاملا غلط است. بزرگی و کوچکی به سن و سال نیست. گاهی ممکن است یک ذهن جوان‌تر بتواند از دید بهتری به مسائل نگاه کند و تحلیل بهتری ارائه بدهد. بنابراین جدا از سن، هر کس که رفتار و منش و طرز فکر معقولی داشته باشد لیاقت آن را دارد که به دیگران بیاموزد.

بد نیست به این موضوع هم توجه کنید که همه حرف‌ها گفتنی نیستند. بعضی از مسائل هستند که تقریبا هیچ کجا سخنی از آن‌ها نمی‌شنوید اما می‌بینید که اکثریت افراد به این مسائل توجه می‌کنند. آموختنی‌های ناگفته را بیشتر می‌توان در عادات فرهنگی و اجتماعی اطرافیان دید. پس رفتار انسان‌های خوش رفتار هم می‌تواند مرجع خوبی برای یاد گرفتن باشد.

محتوای نوشتاری یکی از اصلی‌ترین راه‌های یاد گرفتن به حساب می‌آید و به هیچ وجه نباید از آن غافل شد. حال این محتوای نوشتاری می‌تواند کتاب باشد یا مجله و یا وبلاگ. هر آن‌چه که توسط افراد دانا نوشته می‌شود باارزش است. البته ممکن است در این دوران که اینترنت همه دنیا ما را فراگرفته فرصت زیادی برای خواندن کتاب پیدا نکنید (که این فقط یک بهانه است برای فرار از کتاب‌خوانی) ولی همان مطالعه صفحات اینترنتی و وبلاگ‌ها هم خودش نوعی مطالعه محسوب می‌شود.

بعد از محتوای نوشتاری، محتوای صوتی هم ارزشمند است. منظور از محتوای صوتی صرفا برنامه‌های رادیویی نیست (هر چند برخی از برنامه‌های رادیویی درس‌های زیادی برای آموختن دارند)، بلکه امروزه انواع جدیدی از محتوای صوتی در اختیار همگان قرار گرفته که قابل توجه هستند. مثلا پادکست‌ها بر حسب موضوع محتوای غنی و پرمفهومی دارند. کتاب‌های صوتی هم برای کسانی مناسب است که علاقه چندان به کتاب خواندن ندارند و کتاب شنیدن را ترجیح می‌دهند. مصاحبه‌های صوتی نیز کم تعداد نیستند و در هر کدام می‌توان آموختنی‌های زیادی یافت.

محتوای تصویری نیز آز آن‌جا که راحت‌تر در ذهن پردازش می‌شود و به خاطر سپرده می‌شود جایگاه خوبی دارد. به عنوان مثال، یوتیوب به غیر از ویدیوهایی که جنبه فان و سرگرمی دارند، پر است از ویدیوهای آموزشی در هر زمینه‌ای که فکرش را بکنید. می‌توان گفت یوتیوب (یا برخی دیگر از سرویس‌های مشابه) خودش یک پا دانشگاه است. به جز آن، دوره‌های آموزشی ویدیویی زیادی را هم در اینترنت می‌توانید پیدا کنید. مثلا ویدیوهای آموزشی لیندا برای آموختن فنون حرفه‌ای فوق‌العاده هستند. بعضی (فقط بعضی) از برنامه‌های تلویزیونی را هم می‌توانیم در بین محتوای آموزنده تصویری قرار دهیم.

حرف آخر: آنچه آموختید را به دیگران هم بیاموزید

یکی از بهترین راه‌ها برای به کار بردن آموخته‌های‌تان این است که هر چه یاد گرفتید را به دیگران هم بیاموزید. لذت یاد دادن حتی از یاد گرفتن هم خیلی بیشتر است. این دقیقا همان کاری است که من در وبلاگ شخصی خودم انجام می‌دهم و سعی می‌کنم آنچه می‌دانم را نشر دهم و دانش دیگران را هم بالاتر ببرم. اصلا به همین طریق است که می‌توانیم سطح فکری، اجتماعی و فرهنگی جامعه خودمان را ارتقا ببخشیم. پس شما هم سعی کنید به این روند بپیوندید و هر چه می‌دانید را از طریق وبلاگ، کتاب، پادکست، ویدیو یا هر روش دیگری که می‌پسندید منتشر کنید.