اگر وبلاگ‌نویس هستی، پس وبلاگ بخوان

هر بلاگری همیشه نحوه نوشتن و جذب مخاطب را در صدر اهداف و افکارش قرار می‌دهد. کاملا طبیعی است. ما وبلاگ‌نویس‌ها ذاتا به دنبال بالاتر بردن تعداد بازدیدها و مشترکان خبرنامه وبلاگ خودمان هستیم و هر وبلاگی را هم که مخاطب بیشتری داشته باشد برتر از وبلاگ خودمان می‌دانیم که البته قطعا درست است. اما آن‌چه هر بلاگری باید در مجموعه اهدافش قرار بدهد دقیقا همان موردی است که کمتر به آن فکر می‌کند یا حتی اهمیت می‌دهد و آن هم چیزی نیست جز خواندن وبلاگ‌های دیگر.

می‌دانم، خیلی از بلاگرها را می‌شناسم که الان با شنیدن این جمله فورا می‌گویند “ولی ما وبلاگ‌های دیگران را می‌خوانیم و دنبال می‌کنیم، آن‌قدر جدی که حتی در وبلاگ خودمان یک صفحه به معرفی وبلاگ‌های دیگران اختصاص داده‌ایم.” بله، بله. خود من هم یک چنین صفحه‌ای را در وبلاگم داشتم و دارم و هر چند وقت یک بار هم آن را به روز رسانی می‌کنم؛ برخی‌ها را از لیست وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام حذف می‌کنم و برخی دیگر را اضافه می‌نمایم. پس اگر می‌خواهی این جمله را به زبان بیاوری، یادت نرود که خود من هم خیلی وقت است این کار را انجام می‌دهم.

اما صرفا داشتن یک صفحه اختصاصی برای معرفی چند وبلاگ یا اختصاص دادن یک پست هفتگی برای معرفی مطالب وبلاگ‌های دگیر آن هم با هدف رفع مسئولیت یا ساکت کردن عذاب وجدان کافی نیست. هر وبلاگ‌نویسی باید کار دیگر بلاگرها را دنبال کند، حداقل آن‌هایی را که خودش قبول دارد و می‌داند ارزش دنبال کردن را دارند. البته اگر به من باشد که می‌گویم وبلاگ‌هایی را هم که زیاد قبول نداری را هم دنبال کن تا یادت نرود کار خودت چقدر خوب است و به خودت یادآوری کنی که اشتباهاتی که بلاگرهای ضعیف انجام می‌دهند را هرگز مرتکب نشوی.

اما حالا لازم نیست خیلی سخت‌گیرانه به این ماجرا نگاه کنی. من و تو که قرار نیست به خودمان دروغ بگوییم. دوست وبلاگ‌نویس من، بیا و همین حالا با استفاده از موتور جست‌وجوی گوگل یا پیشنهاد دوستانت یا صفحه وبلاگ‌های برتر همین وبلاگ یا هر روش دیگری که خودت دوست داری، چند وبلاگ خوب از نظر خودت پیدا کن و شروع کن به دنبال کردن‌شان. در خبرنامه‌شان عضو بشو و نوشته‌های‌شان را واقعا دنبال کن. برای‌شان کامنت بگذارد و در جریان اتفاقات وبلاگ‌شان قرار داشته باش. خیلی طول نمی‌کشد که متوجه می‌شوی که نه تنها حلقه ارتباطی خوبی با بلاگرهای مورد قبول خودت ایجاد کرده‌ای، بلکه با اشتیاق و علاقه بیشتری به نوشتن در وبلاگ خودت فکر می‌کنی و ادامه می‌دهی.

مخاطب این نوشته البته پیش از هر کس خودم هستم که تا چند وقت پیش چندان جدی وبلاگ‌های نویسنده‌های دیگر را دنبال نمی‌کردم، ولی از حدود یکی دو ماه پیش با خودم قرار گذاشتم به جای وقت تلف کردن در شبکه‌های اجتماعی، وقتم را به خواندن نوشتارهای وبلاگ‌های دیگر اختصاص بدهم. باور کن که از نتیجه کار خیلی راضی هستم. جالب این‌که چشم و ذهنم عادت کرده که به جای خواندن مطالب کوتاه و سطحی شبکه‌های اجتماعی، نوشته‌های طولانی و عمیق را راحت‌تر و دقیق‌تر مطالعه کند. از این انتخاب واقعا خوشحالم. تو هم امتحان کن.

کتاب خواندن لزوما به معنای دانا بودن نیست

جمعه بود و شب هنگام تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم و چند دقیقه‌ای از وقت و حواسم را به این جعبه جادویی اختصاص بدهم. گرچه اغلب اوقات ترجیح می‌دم در سکوت کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم، اما به هر حال هر از گاهی تنوع هم بد نیست. به هر حال این تلویزیون بدبخت که گوشه اتاق قرار داده شده است، بعضی وقت‌ها به توجه هم نیاز دارد.

بین کانال‌ها این سو و آن سو می‌رفتم که یک مسابقه معلومات عمومی توجهم را جلب کرد. مجری از شرکت کننده سوالی نسبتا آسان پرسیده بود با چهار گزینه. گزینه‌ها فریاد می‌زدند که پاسخ صحیح کدام است، اما شرکت کننده دچار شک و تردید شده بود. شاید جو محیط مسابقه حواسش را پرت کرده بود یا شاید تا به حال به پاسخ این سوال فکر نکرده بود. علت هر چه که بود او نمی‌توانست درست تصمیم بگیرد. در نهایت او یک گزینه را انتخاب کرد و گرچه مجری هم به طور غیر مستقیم سعی کرده بود به شرکت کننده بفهماند گزینه منتخبش اشتباه است اما باز هم او متوجه نشد و با همان گزینه از مسابقه حذف شد.

وقتی چراغ گزینه مورد نظر شرکت کننده قرمز شد و او باخت، مجری حرف جالبی را رو به دوربین گفت. او گفت “چقدر بگویم کتاب بخوانید؟” و این سوال را چند بار تکرار کرد. دقیقا همین جا بود که سوالی در ذهنم شکل گرفت. آیا واقعا با کتاب خواندن اطلاعات عمومی افراد افزایش پیدا می‌کند؟ آیا هر کس کتاب می‌خواند یعنی از بقیه آگاه‌تر و داناتر است؟ آیا اصلا هدف از کتاب خواندن داناتر شدن است؟

موضوع دقیقا همین است. علت این‌که خیلی‌ها دوست ندارند کتاب بخوانند، یا دلیل این‌که بسیاری از افراد زمان خیلی کمی را به مطالعه اختصاص می‌دهند دقیقا همین است. دلیلش این است که خیلی‌ها اصلا نمی‌دانند برای چه باید کتاب بخوانند.

ما از کودکی به خاطر اجبار خواندن کتاب‌های درسی، با یک پیش‌فرض ذهنی غلط نسبت به کتاب بزرگ می‌شویم. پیش خودمان فکر می‌کنیم کتاب یعنی درس گرفتن. با این‌که شاید در بعضی موارد این جمله صحیح باشد، اما کتاب خواندن لزوما یک فعالیت علمی و آموزشی نیست. کسی هم که بیشتر کتاب می‌خواند سوادش بیشتر نیست.

علاقه‌مندان به کتاب‌خوانی کتاب می‌خوانند چون از این کار لذت می‌برند. درست مثل یک گیمر که از بازی کردن لذت می‌برد یا یک ورزش‌کار که از ورزش کردن خوشش می‌آید، کسی هم که کتاب خواندن را دوست دارد فقط به خاطر لذت بردن از این کار کتاب می‌خواند و نه چیز دیگری. حال اگر در خلال این مطالعه چیزهایی هم یاد می‌گیرد این دیگر یک مزیت فرعی برای او محسوب می‌شود و نه اصلی. 

پس اگر خواستی دوباره به کتاب خواندن فکر کنی، یادت باشد که ضرورتی ندارد به کتاب‌ها به چشم یک منبع آموزشی نگاه کنی. کتابی را انتخاب کن و بخوان که موضوعش، شیوه نگارش نویسنده‌اش و در یک کلام همه چیزش به نظرت جذاب برسد. سعی کن با کتاب‌ها یک ارتباط دوستانه و صمیمانه برقرار کنی و از آن‌ها انرژی مثبت بگیری. خواه یک کتاب داستانی باشد و خواه یک کتاب در زمینه موفقیت یا روان‌شناسی یا حتی علمی، به این دلیل نخوان که صرفا چیزی یاد بگیری، بلکه بخوان که تفریح کرده باشی. یکی از دوستانم می‌گفت کتابی خوب است که ساعت‌ها را به ثانیه‌ها تبدیل کند. 

ننویس، بخوان بعد بنویس

نوشتن جذاب است. این جمله شاید برای خیلی از کسانی که می‌شنوند هیچ جذابیتی نداشته باشد. برای کسانی که این نوشته را می‌خوانند شاید تا حدودی جذاب باشد چون اگر از نوشتن خوش‌شان نمی‌آمد احتمالا در وبلاگ من وقت خودشان را تلف نمی‌کردند. شما که داری این نوشته را می‌خوانی شاید مفهوم حرفم را درک کنی، حتی شاید خودت هم مثل من از نوشتن بدت نیاید. بله، قطعا نوشتن برای من و شما که قدرت کلمات را درک می‌کنیم جذاب است.

اما نوشتن فقط یک خروجی نیست؛ ورودی هم می‌خواهد. درست مثل یک وسیله برقی می‌ماند. تا وقتی یک جاروبرقی را به برق نزنی نمی‌توانی انتظار داشته باشی همه چیز را هورت بکشد. می‌دانم شاید بگویی وبلاگ‌نویس چه شباهتی با جاروبرقی دارد؟ شاید بگویی این دیگر چه مثالی بود که زدی؟ البته که وبلاگ‌نویس جاروبرقی نیست. اما نکته مثال اینجاست که یک وبلاگ‌نویس یا نویسنده یا هر کسی که به هر طریقی با نوشتن سروکار دارد، برای بهتر و بیشتر نوشتن که در واقع خروجی کارش است باید به مغزش ورودی بدهد؛ مثل جاروبرقی که به برق نیاز دارد.

نویسنده هم برای نوشتن به خواندن نیاز دارد. یک معمار وقتی می‌خواهد خلاقیت خودش را افزایش بدهد تا طرح‌های بهتری را تولید کند، از روی دست باقی معماران معتبر نگاه می‌کند و سعی می‌کند از آن‌ها الهام بگیرد. یک طراح دکوراسیون برای آن‌که چینش‌های زیباتری را خلق کند، از همکارهای خوش ذوق خودش کمک می‌گیرد تا ایده‌های بهتری در ذهنش نقش ببندد. پس چطور فکر می‌کنی یک نویسنده می‌تواند بدون خواندن آثار دیگر نویسنده‌ها، خوب و گیرا بنویسد؟

دوست داری وبلاگ‌نویس بهتری باشی؟ حداقل دو برابر آن‌چه می‌نویسی را صرف خواندن کن. محدودیتی ندارد. هر چه دوست داری بخوان، کتاب بخوان از هر موضوعی و ژانری که دوست داری. به کتاب خواندن اگر عادت نداری، با خواندن وبلاگ‌ها و نوشته‌های کوتاه شروع کن. بخوان نه فقط برای این‌که خوانده باشی. بخوان که بیاموزی. آن‌چه خواندی در ذهنت مشق کن. سبک نوشتار نویسنده‌های مختلف را پیش خودت نقد کن و پند بگیر. نوشتن جذاب است، اما اگر اهل نوشتن باشی، از خواندن هم لذت خواهی برد حتی شاید خیلی بیشتر از نوشتن. 

بگذار یک تقلب کوچک برسانم: کتاب‌های داستانی را دست کم نگیر؛ رمان‌ها شاید به نظر برای بیشتر نوشتن به تو ایده‌ای ندهند، اما اگر آن‌ها را خوب بخوانی، شیوه نوشتنت را جذاب‌تر می‌کنند. پس سعی کن از سبک نوشتار نویسنده‌های داستانی تا می‌توانی ایده بگیری. 

همین که روزانه چند صفحه کتاب خواندن را شروع کنی خودت به مرور متوجه تغییرات در نوشتارت می‌شوی. احساس می‌کنی حالا بهتر و روان‌تر می‌توانی بنویسی و دیگر مثل قبل لازم نیست برای تبدیل کردن افکار به کلمات به خودت فشار بیاوری چون خودشان به طور خودکار از ذهن تو روی کیبورد خالی می‌شوند. مدتی بخوان، بعد بنویس. اثرش را دوست خواهی داشت.

کتاب بخوان، بی‌آن‌که به کمیت‌ها فکر کنی

یکی از موج‌های نسبتا جدیدی که اخیرا در دنیای اطرافم و همین‌طور در وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی زیاد به چشمم می‌خورد، موج کمیت کتاب‌خوانی است. اکثر اوقات، وقتی از کتاب و کتاب خواندن حرف به میان می‌آید، بالاخره کسی پیدا می‌شود که بپرسد “تا به حال چند تا کتاب خوانده‌ای؟” یا “روزی چند صفحه کتاب می‌خوانی؟”. هر بار که با این سوالات مواجه می‌شوم، از خودم می‌پرسم این دیگر چه معیاری است برای سنجش میزان مطالعه یک فرد؟ اصلا چه کسی اثبات کرده است که هر کس کتاب بیشتری بخواند یا هر کس که هر روز تعداد بیشتری از صفحات یک کتاب را بخواند، رتبه بالاتری دارد؟ مگر مسابقه است؟

موضوع خیلی ساده است. ممکن است یک نفر روزی ۵ صفحه کتاب بخواند اما همان ۵ صفحه را با تمام دقت و توجه مطالعه کند و کلمه به کلمه آن را درک کند و در ذهن خودش ذخیره کند، یک نفر هم می‌تواند روزی ۴۰ صفحه کتاب بخواند اما هدفش فقط این باشد که روزانه ۴۰ صفحه بخواند و از کل این ۴۰ صفحه نهایتا یکی دو صفحه مطلب را به ذهن بسپارد یا بیاموزد. یک نفر ممکن است سالی دو کتاب بخواند اما از همین مقدار مطالعه بیشترین میزان آموخته‌های ممکن را کسب کرده باشد، کسی هم ممکن است در سال ۷۵ تا کتاب بخواند و فقط به اندازه یکی دو کتاب دانش اندوخته باشد.

حرفم این است که لزومی ندارد وقتی کتاب می‌خوانید به فکر اعداد و در بند کمیت‌ها باشید. کتاب را فقط به خاطر خواندن و یاد گرفتن و لذت بردن بخوانید. با خودتان یا دیگران مسابقه نگذارید. البته خیلی خوب است اگر بتوانید روزی سی چهل صفحه کتاب بخوانید اما به شرطی که همه آن‌چه خواندید را درک کرده باشید و از وقتی که با کتاب گذرانده‌اید لذت برده باشید. مطالعه دو صفحه کتاب با دقت و لذت، خیلی بهتر از تند تند خواندن پنجاه صفحه کتاب است.

کتاب‌خوان یا کتاب‌خانه؟

چند هفته پیش بود که مشغول خواندن یک کتاب در اسمارت فون خودم بودم یکی از دوستانم پرسید “واقعا کتاب واقعی چه اشکالی دارد که حتی کتاب خواندنت را هم به تکنولوژی وصل کرده‌ای؟” در آن لحظه چون دقیقا در جای حساسی از کتاب بودم حوصله نداشتم خیلی مفصل توضیح بدهم، اما بعدا به این فکر کردم که واقعا سوال جالبی بود. البته این دوست من شاید به شکل درستی سوالش را مطرح نکرده بود، شاید بهتر بود می‌پرسید کتاب‌خوان بهتر است یا کتاب‌خانه؟

داشتن کتاب‌خانه یا به بیان دیگر همان مجموعه‌ای از کتاب‌های واقعی و فیزیکی، مسلما لذت‌های مخصوص به خودش را دارد. همین در دست گرفتن یک کتاب و ورق زدن کتاب و شنیدن بوی صفحات و صدای کاغذها و دیدن کلماتی که روی این کاغذها چاپ شده‌اند، چنان آدم را در خود غرق می‌کنند که اصلا انگار از دنیای واقعی کنده می‌شوی و به دنیای دل‌چسب کتاب‌ها چسبانده می‌شوی. از این‌ها گذشته، وقتی به کتاب‌خانه‌ات نگاه می‌کنی و تمام کتاب‌هایی که جمع‌آوری کرده‌ای را از نظر می‌گذرانی احساس غرور می‌کنی؛ انگار که داری به یک صندوقچه درخشان طلا می‌نگری. تازه، این فرصت را هم در اختیار داری که کتاب‌هایت را با دوستانت هم به اشتراک بگذاری، کتاب قرض بدهی و کتاب قرض بگیری و در همین اثنی با دوستانت در مورد کتاب‌ها بحث و تبادل نظر کنی و حتی دوستان جدید پیدا کنی. کتاب خودش یک پا شبکه اجتماعی است.

همه این‌ها درست. من عاشق کتاب‌های واقعی و داشتن کتاب‌خانه هستم و خودم هم یکی دارم که همیشه سعی می‌کنم آن را به روز نگه دارم. کتاب‌خانه من البته از آن کتاب‌خانه‌ها نیست که روی طبقاتش خاک می‌نشیند، یا از آن‌ها که کتاب‌هایش بر اساس رنگ جلدشان چیده شده باشد، یا از آن‌ها که کتاب‌هایش کاملا نو باقی مانده باشند و حتی باز هم نشده باشند. نه، کتاب‌خانه فقط زمانی خوب است که به روز نگه داشته شود، کتاب از آن برداشته شود، کتاب به آن اضافه شود.

اما با این همه، کتاب‌خوان را هم قبول دارم. منظورم از کتاب‌خوان، هم خود دیوایس کتاب‌خوان یا همان بوک‌ریدر است مثل کیندل آمازون، و هم اپ‌های کتاب‌خوان که روی اسمارت فون‌ها نصب می‌شوند و به شما اجازه خرید و دانلود و مطالعه کتاب‌ها را می‌دهند. کتاب‌خوان‌ها هم مزه خودشان را دارند. با این شیوه مطالعه، نه تنها به مصرف کمتر کاغذ و زنده نگه داشتن جنگل‌ها کمک می‌کنیم، بلکه امکانات جالبی هم در اختیارمان قرار می‌گیرد. مثلا می‌توانیم بدون این‌که نگران خراب شدن کتاب باشیم، هر جا لازم دانستیم یادداشتی را به کتاب اضافه کنیم یا بخشی از آن را هایلایت کنیم؛ کارهایی که خود من شخصا هیچ وقت با کتاب‌های واقعی انجام نمی‌دهم چون معتقدم با این کار احترام به کتاب را زیر پا می‌گذارم و اگر چنین کنم دیگر آن کتاب به درد کسی نمی‌خورد و نمی‌توانم آن را قرض بدهم.

به جز این، کمک گرفتن از تکنولوژی برای مطالعه، فواید دیگری هم دارد. مثلا دیگر لازم نیست همیشه و هر جا یک کیف با چند کتاب را با خودتان حمل کنید. با این اپ‌ها یا دیوایس‌های کتاب‌خوان می‌توانید هزاران کتاب را همیشه و همه‌جا با خودتان همراه داشته باشید و هر کجا که زمان خالی گیر آوردید مشغول خواندن کتاب مورد علاقه‌تان بشوید. بعلاوه، پیدا کردن و خریدن کتاب‌های جدید از طریق اپ‌ها و دیوایس‌های کتاب‌خوان معمولا هم راحت‌تر است و هم ارزان‌تر.

با این همه، قبول دارم که کتاب خواندن با گجت مثل کتاب خواندن با کتاب‌های واقعی نمی‌شود، ولی به نظرم هر کدام خوبی‌های خودشان را دارند. در نهایت فکر می‌کنم مهم اصل خواندن است، حالا به هر روشی که می‌خواهد باشد.

بیایید از این پس در زمان مطالعه اینترنتی، فقط یک برگه از مرورگر را باز نگه داریم

مطالعه اینترنتی

اگر بخواهید در اینترنت چرخی بزنید و جست‌وجویی کنید، اولین کاری که می‌کنید چیست؟ مسلما اولین اقدام شما باز کردن یک مرورگر است، حالا هر چه که می‌خواهد باشد، چه کروم و چه سافاری و چه حتی اینترنت اکسپلورر (هنوز هم کسی هست که از IE استفاده کند؟!). بعد از باز کردن مرورگر، در اولین برگه (Tab) شروع به جست‌وجو در مورد یک موضوع خاص می‌کنید. درست در میان این جست‌وجو یک برگه جدید باز می‌کنید و سری به توییتر (یا اینستاگرام یا…) خود می‌زنید، قبل از این‌که کارتان با شبکه‌های اجتماعی تمام شود، تصمیم می‌گیرید یک برگه جدید باز کنید و سایت خبری دلخواه‌تان را مورد بررسی قرار بدهید و ببینید چه اخبار جدیدی در آن منتشر شده است. هنوز همه خبرهای جدید را نخوانده‌اید که دوباره یک برگه دیگر باز می‌کنید و به وبلاگ یکی از دوستان‌تان مراجعه می‌کنید و یکی از مقالات جدیدش را باز می‌کنید تا آن را مطالعه نمایید. هنوز چند خط بیشتر نخوانده‌اید که تصمیم می‌گیرید دوباره به برگه اول مرورگر خود بازگردید تا جست‌وجوی‌تان را ادامه بدهید.

مرورگرها به نوعی، مهم‌ترین ابزار برای گشت‌وگذار و تحقیق در اینترنت هستند (نه! نگفتم تلگرام! گفتم اینترنت). در این شکی نیست که همه ما به مرورگرها احتیاج داریم. اما مهم بودن این اپ‌ها دلیل نمی‌شود که بگوییم تمام امکانات‌شان واقعا به دردمان می‌خورند. اضافه شدن امکان باز کردن چندین برگه در یک پنجره از مرورگر شاید بدترین ویژگی‌ای بود که می‌توانست شکل بگیرد.

عادت کردن به باز کردن برگه‌های جدید خیلی آسان است. اصلا انگار خود مرورگر شما را وسوسه می‌کند که مدام یک برگه جدید باز کنید و بعد از آن هم به سراغ یک برگه دیگر بروید. اگر حواس‌تان نباشد، می‌بینید سی چهل برگه مختلف باز کردید که خودتان هم نمی‌دانید کدام به کدام است و هدف‌تان از باز کردن‌شان چه بوده است. مرورگر هم که دیگر توان تحمل این همه فشار را ندارد یا قفل می‌کند یا این‌که خودش را می‌بندد (البته این بستگی به توان کامپیوتر شما دارد که چند تا برگه را بتوانید با هم باز نگه دارید).

فکر می‌کنم اسم “برگه بازی” برای این پدیده جالب باشد. تقریبا اکثر ما کاربران اینترنت در هر کجای دنیا، از برگه بازی خوشمان می‌آید. اصلا انگار به ما آرامش می‌دهد. پیش خودمان فکر می‌کنیم که وای! ما چه‌قدر مشغول هستیم و داریم کار می‌کنیم. احساس می‌کنیم هر چه تعداد برگه‌های باز در مرورگرمان بیشتر باشد به این معنی است که در آن لحظه فعال‌تریم و در بهترین و دقیق‌ترین شرایط فکری به سر می‌بریم.

در حالی که ماجرا کاملا برعکس است. ما هر چه بیشتر درگیر برگه بازی بشویم، میزان تمرکزمان روی موضوعات مختلف را کاهش می‌دهیم. قبلا در یک پست جداگانه در مورد پیچیدگی‌های تمرکز کردن در عصر دیجیتال توضیح دادم و نوشتم که پریدن مداوم مغز از یک موضوع به موضوع دیگر، قدرت تمرکز ذهن را به شدت کاهش می‌دهد. برگه‌های مرورگرتان هم دقیقا به همین افت قدرت تمرکز کمک می‌کنند.

ویکتور هوگو: مطالعه کردن مثل روشن کردن آتش است؛ هر هجایی که خوانده می‌شود حکم یک جرقه را دارد.

یکی از دلایلی که همیشه کتاب خواندن را برتر از مطالعه مقالات اینترنتی می‌دانم این است که شما وقتی کتاب می‌خوانید، فقط همان یک کتاب را می‌خوانید که یک موضوع واحد دارد و تمام فصل‌ها و تک تک خطوطش در خدمت همان موضوع نوشته شده‌اند. اما مقالات اینترنتی شما را وسوسه می‌کنند که از وسط این متن یا موضوع، به سراغ یک متن یا موضوع دیگر بپرید. حتی اگر خودتان هم دل‌تان نخواهد وسط مطالعه یک نوشتار اینترنتی یک برگه جدید در مرورگرتان باز کنید، همان نوشتار با گذاشتن چند لینک به مطالبی دیگر شما را دعوت می‌کند که از موضوع خارج شوید و ذهن‌تان را به سمت مباحث دیگر به پرواز درآورید.

مطالعه اینترنتی

البته از دید من، مقصر اصلی تولید کننده‌های محتوای اینترنتی نیستند چون به دلایلی مجبور هستند که از لینک‌ها در مطالب خود استفاده نمایند. مقصر اصلی شاید ما کاربران اینترنتی هستیم که درست و حسابی بلد نیستیم از محتوای اینترنتی استفاده کنیم. تازه باز هم نمی‌توان گفت همه چیز تقصیر کاربران و مخاطبان اینترنتی است، چون آن‌ها به درستی آموزش ندیده‌اند، پس اگر اشتباه عمل می‌کنند به این خاطر است که روش صحیح مطالعه اینترنتی را بلد نیستند.

Fran Lebowitz: قبل از حرف زدن فکر کن و قبل از فکر کردن مطالعه کن.

وقتی در میانه خواندن یک متن، به سراغ یک نوشتار دیگر می‌روید، در واقع به ذهن‌تان یاد می‌دهید که باید همه چیز را نیمه کاره رها کند و یک مبحث جدید را باز نماید و تا زمانی که خسته بشود همین روند را تکرار کند. حال اگر برای مدتی خودتان را مجبور کنید که تا قبل از اتمام مطالعه یک نوشتار در اینترنت، به سراغ یک مطلب دیگر نروید، ذهن‌تان کم‌کم به این روند عادت می‌کند و آن را تبدیل به یک پیش‌فرض خواهد کرد.

این همه را نوشتم تا به این نتیجه برسم که بد نیست از این پس اگر خواستیم مقاله‌ای را در فضای اینترنت بخوانیم، برگه بازی را کنار بگذاریم و هر بار فقط یک برگه از مرورگر را باز نگه داریم و تا زمانی که مطالعه آن مقاله را به اتمام نرساندیم، به سراغ برگه‌ای دیگر نرویم. به نظرم نمی‌تواند کار خیلی سختی باشد. نمی‌دانم برای این کار افزونه‌ای هم برای مرورگرها ساخته شده است یا نه، هر چند اهمیتی هم نمی‌دهم چون به نظرم باید خودمان بخواهیم نه این‌که به زور افزونه و نرم‌افزار خودمان را محدود کنیم.

مسلما وقتی می‌گویم در هنگام خواندن یک نوشتار اینترنتی فقط یک برگه را باز نگه دارید، منظورم شامل این مورد هم می‌شود که تا قبل از به اتمام رساندن آن مطلب، روی لینک‌هایی که ممکن است در داخل آن گنجانده شده باشد هم نباید کلیک کنید و از میان این متن به یک متن دیگر منتقل شوید. خیال‌تان راحت، آن لینک‌ها همان‌جا هستند و فرار نمی‌کنند. پس با خیال راحت به خواندن ادامه بدهید و در انتها اگر لازم دیدید، به سراغ لینک‌های داخل متن بروید.

اگر از آن دسته از افرادی هستید که اهل کتاب خواندن نیستید و بیشتر وقت‌تان را در اینترنت سپری می‌کنید، از این طریق می‌توانید خودتان را برای مطالعه‌های طولانی مدت در رابطه با یک موضوع واحد عادت بدهید. و نکته آخر این‌که سعی کنید هر روز مطالعه کنید و از آموختن فراری نباشید.

رمان‌ها چطور می‌توانند از شما نویسنده بهتری بسازند؟

رمان‌ها و داستان‌ها

معمولا وقتی بین دوستان و نزدیکانم حرف از فواید مطالعه می‌زنم، اکثرشان فکر می‌کنند که منظورم مطالعه کتاب‌های علمی و تاریخی و آموزشی و فرهنگی و اجتماعی است و رمان و کتاب‌های داستانی در دسته‌بندی حرفم قرار نمی‌گیرند. خودم این موضوع را به تازگی متوجه شدم که هر بار اسم مطالعه را می‌آورم باید یادآوری کنم که رمان‌ها هم می‌توانند مفید باشند، حتی خیلی مفیدتر از باقی کتاب‌ها. تا همین چند وقت پیش نمی‌دانستم که در پیش‌فرض ذهنی خیلی‌ها، رمان‌ها و کتاب‌های داستانی اصولا جنبه تفریحی و سرگرمی دارند و هیچ سودی به جز این به همراه ندارند.

واقعا باعث تعجب است که برخی‌ها چطور می‌توانند تا این حد در مورد رمان و داستان دید منفی داشته باشند. نادیده گرفتن یک دسته‌بندی مهم از کتاب‌ها با این همه ارزش‌آفرینی و جذابیت، اوج بی‌انصافی است. من به عنوان یک نویسنده و تولید کنند محتوا، بخش اعظم دانش و ذوق نویسندگی خودم را مدیون داستان‌ها هستم، حال چه در قالب رمان و کتاب باشد و چه سریال و فیلم و کارتون. به بیان دقیق‌تر، از نظر من کسی که در کتاب‌خانه‌اش جایی برای رمان‌ها و کتاب‌های داستانی اختصاص نداده باشد، بخش فوق‌العاده جذاب و در عین حال مفیدی از کتاب‌ها را به حساب نیاورده است. هر رمان در واقع دریچه‌ای است به سمت یک دنیا و زندگی متفاوت و شما با خواندنش، آن زندگی و دنیا را تجربه می‌کنید.

امروز روی صحبتم با کسانی نیست که فقط کتاب می‌خوانند. مخاطب من وبلاگ‌نویس‌ها و نویسنده‌ها هستند؛ تولید کننده‌های محتوایی که برای بالا بردن کیفیت نوشتارهای خودشان می‌دانند که باید کتاب بخوانند، اما نمی‌دانند که رمان‌ها دقیقا چه کمکی به آن‌ها می‌کنند. در این مقاله سعی می‌کنم به شما نویسنده‌های عزیز این پیام را منتقل کنم که چرا باید رمان بخوانید.

برای بهبود توانایی داستان‌پردازی

رمان‌ها و داستان‌ها

اولین و اصلی‌ترین فایده رمان‌ها این است که قوه داستان‌پردازی شما را تقویت می‌کنند. شاید از خودتان بپرسید که با توجه به این‌که حیطه موضوعی نوشته‌های شما هیچ ارتباطی با داستان‌ها ندارد چرا باید قدرت داستان‌پردازی خود را تقویت کنید؟ در جواب این سوال باید بگویم که شما در هر زمینه و موضوعی که مشغول به تولید محتوا باشید، باید داستان‌پردازی را بلد باشید و از آن در محتوای خود استفاده کنید. در خیلی از موارد، داستان‌ها بهتر از هزاران مقاله غیر داستانی می‌توانند پیام را منتقل کنند. این موضوع بارها و بارها به من ثابت شده است. هر زمان که من منظورم را در قالب یک داستان به مخاطب ارائه دادم، بازخوردهای بهتر و بیشتری دریافت کرده‌ام. به عنوان نمونه، برای نوشتن این مقاله من تصمیم گرفتم شیوه داستان‌نویسی را پیش بگیرم و از نتیجه کار هم راضی بودم. شما هم اگر بتوانید داستان را وارد مطالب خود کنید یا مقالات‌تان را با داستان آغاز کنید، می‌بینید که نوشته‌های‌تان از جذابیت بیشتری برخوردار خواهند شد. حتی خودتان هم از نوشتن چنین مطالبی بیش از همیشه لذت می‌برید.

برای افزایش دایره لغات

یکی از توانایی‌هایی که هر نویسنده‌ای باید روی آن کار کند، افزایش گستره دایره لغاتش است. خیلی از مواقع برای کاهش تکرار کلمات و جلوگیری از خسته‌کننده شدن نوشتار، نویسنده باید بلد باشد که از مترادف‌ها استفاده نماید. رمان‌ها این امکان را برای شما فراهم می‌کنند که دایره لغات خود را گسترده‌تر کنید. تجربه ثابت کرده است که کسانی که رمان‌های زیادی می‌خوانند در پیدا کردن کلمات مترادف تواناتر هستند. از سوی دیگر، از آن‌جا که شما مترادف‌ها و کلمات جدید را در قالب داستان می‌آموزید، خیلی راحت و سریع‌تر در ذهن‌تان ذخیره می‌شوند و احتمال این‌که کلمات جدید را فراموش کنید خیلی کم است. بعد از خواندن و به اتمام رساندن چندین رمان و داستان، وقتی شروع به نوشتن مطالب جدیدتان می‌کنید خودتان متوجه خواهید شد که چقدر در پیدا کردن مترادف‌ها سریع‌تر و قدرتمندتر شده‌اید.

برای عادت کردن به مطالعه کتاب

رمان‌ها و داستان‌ها

کسانی که هنوز به کتاب خواندن عادت ندارند، بهترین کار این است که از رمان‌ها آغاز به کار کنند. داستان‌ها و رمان‌ها به دلیل جذابیتی که دارند می‌توانند خواننده را به سمت خود بکشانند و در خود غرق کنند. همین گیرایی باعث می‌شود کسی که قبلا شاید بعد از ۱۰ دقیقه کتاب خواندن خسته می‌شد و آن را کنار می‌گذاشت، بدون این‌که خودش متوجه بشود یکی دو ساعت به خواندن ادامه بدهد و اصلا هم احساس خستگی نکند. با این روش، این اشخاص می‌توانند به کتاب خواندن عادت کنند و به آن علاقه‌مند شوند.

Ann Patchett: خواندن کتاب‌های داستانی نه تنها قوه تخیل و خلاقیت ما را افزایش می‌دهند، بلکه مهارت تنها بودن را هم به ما می‌آموزند. داستان‌ها به ما قدرت احساس هم‌دلی با کسانی را می‌دهند که تا کنون هرگز آن‌ها را ملاقات نکرده‌ایم، به ما اجازه می‌دهند که زندگی‌هایی را تجربه کنیم که خودمان هرگز نمی‌توانستیم در واقعیت به خود ببینیم، همه این‌ها به این خاطر است که کتاب‌های داستانی ما را جای شخصیت اصلی داستان قرار می‌دهند.

برای بالا بردن خلاقیت در نویسندگی

نویسندگان رمان‌ها استادان بلامنازع خلاقیت در نویسندگی هستند. تکنیک‌هایی که این نویسنده‌ها در داستان‌های خود به کار می‌برند خیره کننده و مثال زدنی است. هر نویسنده‌ای در هر سطحی هم که باشد، می‌تواند کلی فوت و فن از رمان‌نویس‌ها بیاموزد و این میسر نمی‌شود مگر با خواندن رمان‌ها و آثار داستانی مختلف و متنوع. هر چه در این حیطه بیشتر پیش بروید و کتاب‌های داستانی بیشتری بخوانید، بیشتر می‌فهمید که هنر خلاقیت در نویسندگی انتهایی ندارد. ریزه‌کاری‌هایی که رمان‌نویس‌ها برای بالا بردن گیرایی داستان‌های خود به کار می‌برند هر کدام به تنهایی لایق ساعت‌ها تفکر و تمرین و تکرار هستند.

برای آن‌که لذت‌بخش است!

چه دلیلی بالاتر از این؟ اصلا ما برای چه کتاب می‌خوانیم؟ اصلی‌ترین هدف تمام کسانی که به کتاب خواندن روی می‌آورند این است که از خواندن کتاب‌ها لذت ببرند. درست مثل کسی که از سریال دیدن و فیلم دیدن لذت می‌برد، یا بازی‌بازی که از تجربه بازی‌های ویدیویی لذت می‌برد، یا ورزش‌کاری که از ورزش کردن لذت می‌برد، کسی هم که اهل کتاب و کتاب‌خوانی است از مطالعه آثار مختلف لذت می‌برد. حال چرا باید رمان‌ها که یکی از دل‌چسب‌ترین دسته‌های کتاب‌ها است را کنار بگذاریم؟ رمان بخوانید و از خواندش لذت ببرید و این نکته را فراموش نکنید که تا وقتی خودتان از خواندن خوش‌تان نیاید نمی‌توانید چیزی بنویسید که دیگران را به سمت خودش بکشاند.