تو خود پاسخی

همه ما در زندگی خود با پرسش‌های فراوانی مواجه می‌شویم. انگار دنیای ما پر شده از انواع و اقسام پرسش‌های کوچک و بزرگ که پاسخ اکثر آن‌ها را هنوز نمی‌دانیم. بعضی از ما به این فکر می‌کنند که با وجود تمام تلاش‌هایی که انجام می‌دهند چرا هنوز نمی‌توانند به جایگاهی که آرزویش را دارند دست پیدا کنند؟ برخی دیگر به این می‌اندیشند که چرا هنوز نمی‌توانند روی پای خودشان بایستند و به کسی وابسته نباشند؟ عده‌ای هم متحیرند که با آن همه مشغله کاری که برای خودشان درست کرده‌اند چگونه می‌توانند از زندگی لذت ببرند؟

می‌بینی، انگار هر کسی سوال‌های خودش را در ذهنش دارد و این سوال‌ها را هر روز بارها و بارها از خودش می‌پرسد و معمولا به هیچ پاسخی هم دست پیدا نمی‌کند. من این بار می‌خواهم سوالی را مطرح کنم که در واقع در برگیرنده تمامی پرسش‌های پنهان در ذهن مردم است. امروز می‌خواهم بپرسم چرا اغلب ما نمی‌توانیم به سوال‌هایی که از خودمان می‌پرسیم جواب بدهیم؟

حتما الان فکر می‌کنی با این کار یک سوال به سوال‌های دیگری که در ذهنت هست اضافه کردم. اما نه! این بار من فقط سوال نمی‌کنم، بلکه جواب هم می‌دهم. می‌دانی جواب سوال من چیست؟ تویی. آری، پاسخ این سوال که چرا نمی‌توانی به سوال‌هایی که در ذهنت داری جواب بدهی خود تو هستی. تو خود پاسخی. تو هر روز این سوال‌های تکراری را در مغزت پرسیده‌ای و در جواب دادن به آن‌ها ناتوان بودی در حالی که تمام این مدت به جای این‌که در دنیای خارج یا در اطرافت به دنبال جواب بگردی، باید به درون خودت نگاه می‌کردی.

پاسخ‌ها بیرون تو نیستند، پاسخ‌ها در داخل خود تو پنهان شده‌اند. می‌دانم شاید فکر کنی نوشته‌ام خیلی فلسفی شده است، اما موضوع خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کسی که هر روز فکر می‌کند با وجود تمام تلاش‌هایی که می‌کند چرا هنوز نمی‌تواند به جایگاه دلخواهش برسد باید بداند که پاسخ سوالش خودش است؛ این خودش است که فکر می‌کند می‌کوشد، در حالی که شاید در جهت اهدافش قدم برنمی‌دارد یا تلاش‌هایش آن‌طور که باید و شاید هدفمند و بهینه نیست.

به همین ترتیب، کسی که دوست دارد مستقل شود و روی پای خودش بایستد اما هر چه می‌کند نمی‌تواند و نمی‌داند که چرا نمی‌تواند، باید بداند که خودش مانع استقلال خودش شده است. او برای آن‌که بتواند وابستگی خودش به دیگران را از بین ببرد باید از منطقه امن خودش خارج بشود و کارهایی را انجام دهد که شاید در ابتدا سخت به نظر برسد، اما در نهایت هدف مورد نظرش را به دنبال داشته باشد. کسی هم که با وجود مشغله‌های کاری فراوانش دوست دارد از زندگی لذت ببرد، به هدفش نمی‌رسد مگر این‌که زمانی را برای لذت بردن از زندگی خالی کند.

هیچ چیز امکان‌پذیر نیست، مگر آن‌که خودت واقعا بخواهی و منظورم از خواستن این است که به هر قیمتی که شده بخواهی. وقتی می‌گویند خواستن توانستن است منظور دقیقا همین است. کسی که از ته دل چیزی را بخواهد حتما و قطعا به آن می‌رسد. اگر باز هم از این نوع سوال‌های بی‌جواب از خودت پرسیدی به خودت نگاه کن. تو خود پاسخی. ببین آیا واقعا طالب پاسخ هستی؟ اگر باشی می‌دانی که چطور باید پیش بروی.

فریاد نزن، صعود کن

در ادامه تحقیقات و مقالاتم در زمینه پرسنال برندینگ، به نکته‌ای جالب برخوردم که لازم دیدم یک یادداشت جداگانه را در وبلاگم به آن اختصاص بدهم. گرچه این موضوع ممکن است مستقیما به پرسنال برندینگ ارتباط پیدا نکند، اما می‌توان گفت که این باور غلط در زمینه برندینگ شخصی بیشتر از باقی زمینه‌ها به چشم می‌خورد.

حتما تا به حال دیده‌ای افرادی را که بیشتر از آن‌که مشغول کار کردن و قدم برداشتن به سوی اهداف خودشان باشند، مدام در حال فریاد زدن در مورد دست‌آوردهای کوچک‌شان هستند؛ آدم‌هایی که شاید در برخی از زمینه‌های زندگی شخصی یا حرفه‌ای‌شان به اندک موفقیت‌های کوچکی رسیده‌اند، اما به جای آن‌که روی همین موفقیت‌های کوچک کار کنند و پیروزی‌های بزرگ‌تر را به چنگ بیاورند، روی همان چند نقطه قوت نه چندان مهم گیر می‌کنند و تصور می‌کنند که به هر چه می‌خواستند رسیده‌اند و حالا این حق را دارند که جهان را با صدای موفقیت‌های اندک‌شان کر کنند. 

از آن‌جا که سر و صدای این‌ گونه از آدم‌ها خیلی زیاد است، معمولا پیدا کردن‌شان ساده است. فقط کافی است نگاهی به اطرافت بیاندازی. همیشه کسانی را می‌بینی که دست‌آوردهای کوچک خودشان را در بوق و کرنا می‌کنند و چنان داد سخن می‌دهند که انگار خداوندگار حرفه خودشان هستند. این افراد علاقه فراوانی هم به برگزاری همایش و نمایش و سخرانی دارند و هر کجا که فرصتش پیش بیاید فورا برای مربی شدن و منتور شدن و راهنما شدن داوطلب می‌شوند و دست بالا می‌برند. کسی هم نیست از آن‌ها بپرسد که در زندگی‌شان دقیقا به چه هدف بزرگ و دور از دسترسی رسیده‌اند و کدام قله از سلسله کوه‌های موفقیت را فتح کرده‌اند که تا این حد خودشان را قبول دارند؟

من به این کارها می‌گویم فریاد زدن و معتقدم یک فرد حرفه‌ای واقعی اهل فریاد زدن خودش و توانایی‌هایش نیست. کسی که کاربلد است، بیشتر از آن‌که دیده بشود، به افزایش سطح علم و دانش و تجربه‌اش در زمینه دلخواهش اهمیت می‌دهد. برای او مهم نیست دیگران در موردش چه می‌گویند و چطور فکر می‌کنند، برایش مهم نیست که اصلا دیگران او را می‌شناسند یا نه، او فقط به این فکر می‌کند که در کارش پیشرفت کند و هر روز حداقل یک قدم از روز قبل جلوتر برود. چنین شخصی با وجود این‌که کوچک‌ترین تلاشی برای دیده شدن و شنیده شدن نمی‌کند، اما به واسطه رفتار حرفه‌ای و پشتکاری که دارد خود به خود محبوب خواهد شد.

بنابراین، اگر می‌خواهی یک مربی یا منتور واقعی باشی، اگر می‌خواهی واقعا در کار خودت یک حرفه‌ای تمام عیار باشی، فقط به کار خودت برس و درگیر هیاهو و خودنمایی نشو. فریاد نزن، صعود کن.

آزمایش موفقیت در پرسنال برندینگ

چندی پیش مطلبی نوشتم در زمینه تعریف پرسنال برندینگ. اگر آن نوشته را نخواندی و الان هم دوست نداری این صفحه را رها کنی و به صفحه نوشتار مذکور بروی، به طور خلاصه برایت می‌گویم که به نظر من تعریف صحیح پرسنال برندینگ این است که در جمعی که تو در آن حضور نداری، دیگران در مورد تو چه می‌گویند. اگر حرف‌های‌شان اغلب مثبت باشد، این یعنی در پرسنال برندینگ موفق بوده‌ای و خودت را به یک برند موفق تبدیل کردی، اما اگر اکثر حرف‌های‌شان در مورد تو منفی باشد، پس باید در مورد استراتژی‌های برندینگ شخصی‌ات تجدید نظر نمایی.

حالا ممکن است برای برخی‌ها این سوال پیش بیاید که چطور می‌توان فهمید که دیگران در موردشان چه می‌گویند آن هم وقتی خودشان در جمع حضور ندارند. گرچه این روزها به لطف شبکه‌های اجتماعی، هر فرد نسبتا سرشناسی می‌تواند با جست‌وجوی نام خودش متوجه بشود که نظر دیگران در موردش چیست، ولی راه بهتری هم برای آزمایش میزان موفقیت در پرسنال برندینگ هم وجود دارد؛ راهی که در مقایسه با جست‌وجو در شبکه‌های اجتماعی هم درد کمتری دارد و هم نتیجه‌اش معتبرتر است.

به هر حال اگر با پلتفرم‌های اجتماعی آشنا باشی، حتما می‌دانی که کاربران این پلتفرم‌ها معمولا از فحاشی و زدن حرف‌های ناراحت کننده خجالت نمی‌کشند، در ضمن خیلی‌ها بیشتر از روی حسودی یا دلایل دیگر در مورد افراد موفق مختلف اظهار نظر می‌کنند. با این حساب اگر تو یکی از آدم‌های نسبتا موفق و تا حدودی سرشناس باشی که سعی داری خودت را به یک برند (در هر موضوعی) تبدیل کنی، خیلی نمی‌توانی به اظهار نظرهای موجود در شبکه‌های اجتماعی اعتماد کنی.

راه عاقلانه‌تر و معتبرتری که از آن حرف می‌زنم، یک نظرسنجی خیلی ساده است؛ یک نظرسنجی ساده از اطرافیانت در مورد خودت. کافی است از دوستان و نزدیکانت بخواهی که در سه کلمه تو و شخصیت تو را توصیف کنند. می‌دانم لابد الان با خودت می‌گویی معلوم است که اطرافیانت سعی می‌کنند جانب احترام را حفظ کنند و با صداقت در مورد تو اظهار نظر نخواهند کرد. بله، کاملا درست فکر می‌کنی. ولی در این آزمایش هم هدف این نیست که کسی خارج از ادب و احترام در مورد یک برند شخصی حرف بزنند و نظر بدهند؛ هدف یافتن یک طرح کلی از بین نظرات موثق دیگران است.

اگر می‌خواهی بدانی تا چه حد راه پرسنال برندینگ را درست رفته‌ای، از تمام دوستان و اطرافیان خودت بخواه که در مورد تو سه کلمه که پیش از هر چیز به ذهن‌شان می‌رسد را بگویند. مثلا ممکن است یک نفر در مورد تو بگوید: صبور، مصمم، محکم و فرد دیگری بگوید: پیگیر، جدی، صبور و دیگری بگوید: راسخ، بردبار، توانا و باقی هم به همین صورت. وقتی به اندازه کافی نظرات افراد را جمع‌آوری کردی، باید از بررسی یک به یک آن‌ها خودداری کنی و در عوض سعی کنی با نگاه کردن به جمیع نظرات، نقاط اشتراک و طرح اصلی نهفته در این نظرات را بیابی. اگر خصوصیت پنهان در این طرح اصلی، با هدف تو از پرسنال برندینگ یکسان بود به خودت آفرین بگو و به همان راهی که تا الان پیمودی ادامه بده و اگر چنین نبود، حتما سعی کن مسیر خودت را تغییر بدهی.

این روش یک متد منطقی و کارآمد برای آزمودن موفقیت در پرسنال برندینگ است که به هر کس که در این زمینه می‌کوشد پیشنهادش می‌کنم. بد نیست یک بار دیگر هم یادآوری کنم که دیدگاه خودت را به شبکه‌های اجتماعی محدود نکن و بیشتر به دنبال نتایج و نظرات ملموس در دنیای واقعی باش.

مسیر موفقیت از سمت شادی می‌گذرد

چه کسی را می‌شناسی که از شادی خوشش نیاید؟ هیچ کس. همه ما دوست داریم شاد باشیم. اما بسیاری از آدم‌ها هر چه می‌کوشند باز هم نمی‌توانند شادی را بیابند. همین موضوع باعث شده در تصور عمومی این فکر ریشه بگیرد که شاد بودن و شاد زیستن خیلی سخت است. این در حالی است که عده قلیلی می‌دانند برای شاد بودن نیازی به تحمل دشواری‌های فراوان نیست.

می‌دانی چرا خیلی‌ها در یافتن شادی مشکل دارند؟ چون آن‌ها تصور می‌کنند که برای شاد بودن باید اول به موفقیت رسید. این نوع انسان‌ها اعتقاد دارند که کسی که به اندازه کافی در زندگی‌اش موفق نیست نمی‌تواند شاد زندگی کند و هر کسی هم که شاد و خوشحال است حتما در زندگی یا کارش به موفقیت‌های بزرگ و چشم‌گیری رسیده است. اما حقیقت این است که برای شاد بودن لزوما نباید به موفقیت‌های خیلی بزرگ دست یافت.

موفقیت کلید شادی نیست، این شادی است که کلید دست‌یابی به موفقیت است.

آلبرت شوآیتزر

از دید برخی‌ها موفقیت یعنی داشتن یک شغل خیلی خوب با درآمدی رویایی، اما من آدم‌هایی را می‌شناسم که درآمد قابل توجهی ندارند ولی در زندگی شخصی خودشان واقعا خوشحال هستند. آدم‌هایی را می‌شناسم که ماشین زیر پای‌شان بنز و بی‌ام‌و است اما به اندازه برخی‌ها که ماشین‌های بسیار مدل پایین‌تر دارند از خودروی خودشان لذت نمی‌برند. البته من با این‌که چنین تعاریفی از موفقیت ارائه کنم خوشم نمی‌آید چون به نظرم موفق بودن به میزان درآمد و مدل ماشین ارتباطی ندارد، بلکه موفقیت را در موقعیت اجتماعی و میزان علم و دانش افراد و درک صحیح و استحکام فکری کافی برای تصمیم‌گیری می‌بینم. با این همه، نمی‌توان منکر دیدگاه عمومی در مورد موفقیت شد.

شادی همان چیزی است که انجام می‌دهید، نه آن‌چه که جست‌وجو می‌کنید.

جف اولسون

آن‌چه در این زمینه می‌توان بیان کرد این است که بر خلاف آن‌چه خیلی‌ها فکر می‌کنند، مسیر شادی از موفقیت نمی‌گذرد، بلکه این موفقیت است که مسیرش از شادی می‌گذرد. مفهوم حرفم این است که اگر می‌خواهی شاد زندگی کنی لازم نیست این شادی را ملزم به دست یافتن به موفقیت بدانی. چنان‌چه در همین شرایطی که اکنون در آن به سر می‌بری، شاد بودن را تمرین و امتحان کنی و سعی کنی از لحظه لحظه زندگی خودت لذت ببری، تازه آن زمان است که می‌توانی جاده موفقیت را پیدا کنی. حتی اگر از من بپرسی، حاضرم بگویم که شاد بودن خیلی مهم‌تر از موفق بودن است، چون شادی می‌تواند شور و هیجان کافی برای پیمودن مسیر سخت و ناهموار موفقیت را فراهم سازد. پس شاد باش تا موفق بشوی.

خودت معجزه باش

یک آدم را تصور کن؛ آدمی که اسمش را گذاشته‌اند بخت برگشته. کسی که نمی‌تواند هیچ نقطه مثبتی در زندگی خودش پیدا کند. نه شغل و حرفه درست و حسابی دارد و دانش کافی برای رفتن به دنبال کار مورد علاقه‌اش، زندگی‌اش حسابی به هم ریخته است و حال و حوصله تقریبا هیچ کاری را هم ندارد. آن‌قدر وضعش خراب است که لازم نیست حتما هرکول پوآرو باشی تا این موضوع را از روی ظاهر و وجناتش متوجه بشوی. آن‌قدر به او گفته‌اند بدبخت و بخت برگشته که انگار خودش هم باورش شده است که گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه، به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. به خودش قبولانده که هر کاری هم که بکند نمی‌تواند اوضاع خودش را بهبود ببخشد.

ولی من و تو می‌دانیم که این آدم خیالی کاملا در اشتباه است. هیچ کس بدبخت زاده نشده و هیچ کس برای همیشه بدبخت باقی نخواهد ماند، مگر این‌که خودش بخواهد. حتما با خودت می‌گویی چطور ممکن است یک نفر بخواهد که بدبخت باشد. شاید عجیب باشد، اما همین باور داشتن به بدشانسی و بداقبالی یعنی همان پذیرفتن بدبختی. کسی که قبول دارد نمی‌تواند کاری برای خودش انجام بدهد، همیشه شرایط بد را می‌پذیرد و از اتفاقات بد استقبال می‌کند، حتی بدون این‌که خودش مستقیما آگاه باشد.

دوباره برگردیم به همان آدم خیالی قصه خودمان. این آدم اگر به باورهای خودش مبنی بر بدبخت بودنش ادامه بدهد، قطعا هیچ رویداد مثبتی در زندگی‌اش رخ نخواهد داد. حالا فکر کن که این آدم یک روز از خواب بیدار بشود و یک ندایی از درون یا اطراف خودش بشنود و به این نتیجه برسد که اگر تا امروز بدبخت بوده، لزوما به این معنی نیست که از امروز به بعد هم باید بدبخت باشد. فقط کافی است به این موضوع اعتماد کند که یک آدم هر چقدر هم که بداقبال باشد، باز هم این امکان را دارد که اتفاقات خوب را به زندگی خودش دعوت کند.

این خودش یک نوع معجزه است. این‌که یک نفر تصمیم بگیرد از این به بعد به زندگی به شکل دیگری نگاه کند و به دنبال کوچک‌ترین امواج مثبت پراکنده در اطرافش باشد، همین که یاد بگیرد بدشانسی فقط یک خیال باطل است و هر کسی اگر بخواهد می‌تواند خوشحال باشد، همین خودش یک معجزه است. با چنین افکاری، حتی تیره‌روزترین انسان‌های دنیا هم می‌توانند شرایط را طوری برای خودشان فراهم بیاورند که آرزوهای‌شان تبدیل به اهداف بشود و لبخند در سراسر لحظات‌شان جاری گردد. آری، فقط کافی است که خودشان بخواهند.

بروس؛ آیا به دنبال معجزه هستی؟ خودت معجزه باش!

خدا خطاب به بروس / جیم کری در فیلم بروس قدرتمند

خوشبختی چیزی نیست که خودش اتفاق بیافتد؛ چیزی نیست که لازم باشد انتظارش را بکشی. خوشبختی همیشه و همه‌جا هست. این تو هستی که باید آن را ببینی، به آن روی خوش نشان بدهی و از آن دعوت کنی که وارد زندگی‌ات بشود. همین خواستن موجب می‌شود که ناخواسته به سمت شاد زیستن قدم برداری. من این را یک معجزه می‌دانم. دنبال معجزه نگرد، خودت معجزه باش.

اگر همه چیز به هم بریزد…

همه چیز خوب است؟ به احتمال زیاد حالا که نشستی پشت کامپیوتر و داری این نوشتار را در این وبلاگ می‌خوانی یعنی الان حالت خوب است و افکار بزرگ و جدیدی در سر داری که می‌خواهی امتحان‌شان کنی و به موفقیت برسی. احتمالا در حال گشت زدن در وب بودی تا چند نوشته در زمینه موفقیت بخوانی و بتوانی بهتر در موردش فکر کنی. خوشحالم که الان اکثر قطعه‌های پازل زندگی‌ات در جای درست قرار دارند می‌گویم اکثرشان، چون هیچ وقت چنین شرایطی پیش نمی‌آید که دقیقا هیچ مشکلی در زندگی نباشد. مشکلات همیشه هستند، حالا چه اکنون در جریان باشند و چه در گذشته رخ داده باشند و آثارشان تا زمان حال ادامه یافته باشد.

بگذریم. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد که همه ما آدم‌ها در تمام طول زندگی خودمان می‌کوشیم که همه چیز بر وفق مرادمان باشد. هر کسی که درست زندگی می‌کند و به اندازه کافی عاقل است، همیشه در تکاپو است تا زندگی آرام‌تر و بهتری برای خودش و خانواده و همراهانش فراهم سازد. تمام آن برنامه‌هایی که در سر داریم، همه برنامه‌ریزی‌هایی که با اهداف کوتاه مدت و بلند مدت انجام می‌دهیم، حتی همین لحظه و همین حالا که نفس می‌کشیم با این امید است که همه چیز رو به راه باشد یا رو به راه بشود.

اما آیا تا به حال از خودت پرسیدی که اگر دست بر قضا زمانی رسید که همه چیز به هم ریخت چه خواهی کرد؟ نمی‌توانی منکرش بشوی. برای همه ما بالاخره پیش خواهد آمد. مهم نیست در کجای دنیا باشیم و دارای چه موقعیتی از لحاظ اجتماعی یا حرفه‌ای باشیم. همه ما هر از گاهی با شرایطی مواجه می‌شویم که برخی‌ها به آن می‌گویند شرایط بحرانی.

آیا بلد هستی که در بحران‌ها چطور رفتار کنی؟ اگر نه، فراموش نکن که تنها کاری که هرگز نباید انجام بدهی، ناامید شدن و ترسیدن است. هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی روزگار به کام ما نباشد. اگر همیشه همه چیز همان طوری بود که ما می‌خواستیم، آن‌گاه دنیا یک‌نواخت و خسته کننده می‌شد و هیچ کس قدر روزهای خوش خودش را نمی‌دانست. به جای گیر دادن به زمین و زمان و خورد کردن اعصاب خودت و دیگران، درست‌ترین کار این است که به دنبال راهی باشی که شرایط را دوباره به حالت طبیعی بازگردانی و مشکلات را رفع نمایی.

من فکر می‌کنم در چنین مواقعی بهترین طرز فکر این است که پیش خودت مدام تکرار کنی که به هم ریختگی‌ها طبیعی است و تو باید آن‌ها را سر و سامان بدهی. همین طبیعی دانستن شرایط کمک شایان توجهی به توانایی تو در کنترل صحیح امور می‌کند. دستپاچگی و خشم و عصبانیت، به جای این‌که به تو کمک کنند، بدتر سبب می‌شوند که تصمیمات اشتباه بیشتری بگیری و همه چیز را از همین هم که هست بدتر کنی. پس به خودت مسلط باش و تصور نکن دنیا به آخر رسیده است.

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.”

چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت.

گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم.

به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.

نگو سخت است چون سخت‌تر می‌شود!

بعضی کارها سخت هستند. حتما انتظار داشتی الان مثل خیلی از وبلاگ‌ها و کتاب‌های خودشناسی و موفقیت، من هم برگردم و بگویم هیچ کار سختی وجود ندارد و همه چیز برای یک انسان موفق آسان است. مسلما این‌طور نیست. من هم مثل تو می‌دانم که بعضی از کارها و امور هستند که انجام دادن‌شان سخت است؛ غیر ممکن نیست چون قبلا هم گفتم که غیر ممکن فقط یک بهانه برای شانه خالی کردن از زیر بار انجام دادن کارهای سخت است. اما در سخت بودن برخی امور هیچ شکی نیست.

مثلا کسی که تا به حال آن‌چنان ورزش‌کار نبوده است و هیکل روی فرمی هم ندارد، اگر بخواهد شکل و شمایل آرنولد شوارتزنگر را به خود بگیرد این را می‌داند که کار خیلی سختی در پیش رو دارد. یا کسی که تا کنون تجربه چندانی در نوشتن نداشته است برای آن‌که بخواهد تبدیل به یک نویسنده مشهور و محبوب در حد تام کلنسی بشود مسلما پروسه ساده‌ای انتظارش را نمی‌کشد.

حالا این که کاری سخت است و تو می‌خواهی حتما انجامش بدهی، برخورد صحیح و عقلانی در این رابطه چیست؟ اغلب افراد در مواجهه با فعالیت‌های سخت یک رفتار مشترک غلط را در پیش می‌گیرند. آن‌ها یک جا می‌نشینند، یک نگاه به خودشان می‌اندازند، یک نگاه به هدف نهایی و یک نگاه عمیق هم به مسیر رسیدن به این هدف دشوار. بعد به خودشان می‌گویند این کار خیلی سخت است، اصلا خیلی خیلی سخت است. چند باری این جمله را پیش خودشان تکرار می‌کنند، بعد به این نتیجه می‌رسند که در حد و اندازه رسیدن به هدف مورد نظرشان نیستند و بنابراین کل موضوع را نادیده می‌گیرند.

این بدترین برخوردی است که می‌توان با کارهای سخت داشت. نتیجه‌اش همان‌طور که گفتم ناامید شدن است و دلسرد شدن از رسیدن به هدف.

اما اگر می‌پرسی پس باید چه کار کنی که مسیرهای سخت را طی کنی و به اهدافی برسی که الان بیشتر شبیه رویا هستند تا هدف ملموس، باید بگویم که باید دست از تکرار این جمله مخرب برداری. همین جمله “عجب کار سختی است” را می‌گویم. تو در واقع با گفتن و تکرار کردن این جمله، به ضمیر ناخودآگاه خود این فرمان را می‌دهی که به تو تلقین کند به اندازه کافی توانایی و قدرت نداری که مسیر سخت رسیدن به هدفت را طی کنی.

اگر قرار بود آرنولد شوارتزنگر از همان ابتدای راه به خودش بگوید رسیدن به هیکل دلخواهش کار خیلی سختی است یا اگر تام کلنسی مدام پیش خودش تکرار می‌کرد که تبدیل شدن به یک نویسنده مشهور و حرفه‌ای دشوار است شاید هیچ کدام هرگز نمی‌توانستند به جایی که الان هستند برسند.

ضمیر ناخودآگاه خودت را دست کم نگیر. به جای آن‌که با “نمی‌شود” و “نمی‌توانم” و “سخت است” کوکش کنی، باید سعی کنی عقربه معیار ضمیر ناخودآگاهت را از منفی به سمت مثبت حرکت بدهی و به این نتیجه برسی که اگر بخواهی واقعا می‌توانی از پس کارهای سخت بر بیایی.

آیا لایق آن‌چه می‌خواهی هستی؟

هر کسی به دنبال یک سری اهداف متمایز و منحصر به فرد است. یکی دوست دارد آدم خوش هیکلی بشود، آن یکی دوست دارد سلامتی خودش را حفظ کند، دیگری می‌خواهد موفق‌ترین مدیر دنیا بشود و فلانی به دنبال مشهور شدن است. هر کسی بسته به نوع زندگی و نگرشی که نسبت به دنیا و اطرافش دارد هدف یا اهدافی را مشخص می‌کند و حال چه با جدیت و چه با کاهلی به دنبال این اهداف می‌رود و گاه به مقصد می‌رسد و گاه هرگز نمی‌رسد. اما سوالی که خیلی‌ها شاید تا به حال از خودشان پرسیده باشند این است که آیا اصلا لایق آن چیزی که می‌خواهند هستند یا نه؟

زیر سوال بردن لیاقت هر فرد، بسته به پاسخی که به این سوال می‌دهد، میزان پیگری اهداف توسط آن فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مثلا کسی که دوست دارد یک شناگر ماهر بشود و تا امروز روزی یک ساعت به تمرین و شنا کردن اخصاص می‌داده است، وقتی از خودش بپرسد آیا لیاقت یک شناگر ماهر شدن را دارد یا نه، خودش را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد؛ چون اگر پاسخش به این سوال به هر دلیلی منفی باشد، قطعا دیگر به اندازه قبل برای رسیدن به هدفش تلاش نمی‌کند و اعتماد به نفسش به اندازه چشم‌گیری کاهش می‌یابد و به مرور کل هدف و تلاش برای دست یافتن به آن را به دست فراموشی خواهد سپرد.

بر همین اساس، من فکر می‌کنم اصولا این سوال به کل غلط است. از آن‌جایی که زیر سوال بردن لیاقت تاثیر مستقیم و به سزایی روی اعتماد به نفس اشخاص دارد، میزان تخریب‌گری این پرسش خیلی بیشتر از میزان سازندگی آن تخمین زده می‌شود. البته ممکن است یک نفر در میانه راه رسیدن به هدف از خودش بپرسد لیاقتش را دارد یا نه و پاسخش مثبت باشد و در ادامه با تلاش بیشتری قدم بردارد، اما از آن‌جا پاسخ این سوال یک احتمال پنجاه پنجاه است پس اصولا پرسیده نشود بهتر است.

به نظر من، وقتی کسی در حال تعیین هدف برای خودش است، باید پیش از شروع راه این مشکل را برای خودش حل کند تا بعدا برایش سوال پیش نیاید. تو اگر می‌خواهی به هدفی برسی باید این را به خودت تلقین کنی که واقعا شایستگی رسیدن به مقصد را داری. حتی اگر واقعا این طور نباشد، همین تلقین باعث می‌شود که شایستگی لازم را در خودت پیدا کنی و با اعتماد به نفس کامل به جنگ مشکلات این راه دشوار بروی. شاید خیلی از کسانی که امروز از آن‌ها به عنوان افراد موفق یاد می‌شود، از همان اول لیاقت این جایگاه را نداشته‌اند، اما به خاطر این‌که در ضمیر ناخودآگاه خود گنجایش این پیروزی را پدید آورده‌اند، پس در طول مسیر رسیدن به اهداف‌شان، شایستگی لازم را هم در خود ساخته‌اند.

لیاقت و شایستگی را می‌توان یک بهانه دانست برای سنگین دانستن بار موفقیت و پیروزی. به جای این‌که وقتت را با پرسیدن این سوال هدر بدهی، به این فکر کن که می‌توانی با زیر پا گذاشتن جاده‌های صعود، این لیاقت و شایستگی را در خودت به وجود بیاوری. این وجه تمایز تو با کسی است که وسط راه خسته می‌شود و این سوال نابود کننده را برای خودش بهانه می‌کند تا از حرکت باز ایستد. تو می‌توانی و خواهی توانست چون لیاقتش را در خودت رشد می‌دهی. 

واقعا سرت شلوغ است؟

شرح حال انسان‌های امروزی خیلی جالب است. همه آن‌ها همیشه سرشان شلوغ است. هر لحظه که آن‌ها را می‌بینی یا هر بار که می‌خواهی با آن‌ها صحبت کنی متوجه می‌شوی وقت ندارند و سرشان شلوغ است. آن‌قدر همه سرشان شلوغ است که تو فکر می‌کنی انگار همه‌شان مشغول انجام دادن کار مهمی هستند؛ از همان کارهای ضروری که اگر انجام نشود دنیا از حرکت باز می‌ایستد و هزاران اتفاق ناگوار به طور همزمان بر سر همه نازل می‌شود.

خیلی دوست دارم پشت یک بلندگو با صدای بلند رو به همه آن‌ آدم‌هایی که سر خودشان را شلوغ می‌دانند فریاد بزنم و بپرسم “واقعا سرتان شلوغ است؟ مگر دارید چه کار می‌کنید؟” تمام آن لحظه‌هایی که کله‌شان در صفحه‌نمایش‌هایی با ابعاد مختلف فرو رفته است، یعنی آن همه وقت را مشغول انجام دادن کارهای مفید و سازنده هستند؟ مگر ممکن است کسی چند ساعت متوالی بنشیند پشت کامپیوتر یا یک اسمارت فون را بگیرد جلوی چشم‌هایش و تمام آن چند ساعت را به انجام دادن فعالیتی ارزشمند اختصاص دهد؟ مسلما نه.

من و تو که خودمان از همین نسل هستیم و می‌دانیم گوشی‌ها و کامپیوترها و گجت‌ها چه کاربردهای مفید و غیر مفید زیادی دارند. وقت تلف کردن با وجود این ابزارها ساده‌ترین کاری است که می‌توان انجام داد و اکثر آدم‌های روی کره زمین هم چه بدانند و چه ندانند همین کار را می‌کنند. آن‌ها شاید ساعت‌ها از وقت باارزش خودشان را با این گجت‌ها هدر می‌دهند.

اکثر مدت زمانی که صرف شبکه‌های اجتماعی می‌کنند یا به چت کردن با دیگران مشغول می‌شوند و یا بدون هیچ هدف خاصی در اینترنت می‌چرخند و دور می‌زنند، در اصل دارند وقت‌شان را هدر می‌دهند. نه این‌که ماهیت شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها و اینترنت و گجت‌ها منفی باشد، نه! ولی آن‌ها نمی‌دانند چه‌طور می‌توانند از جنبه‌های مثبت این پدیده‌ها بهره‌مند شوند.

نتیجه‌اش چه می‌شود؟ همین که اکثر اوقات سرشان شلوغ است و وقت کافی برای کارهایی که مهم نمی‌دانند ندارند. حالا کارهایی که از نظرشان مهم نیست شامل چه کارهایی می‌شود؟ مثلا صحبت کردن و گپ زدن با اطرافیان، یا ورزش کردن و تحرک داشتن، یا تعیین هدف و تلاش کردن برای رسیدن به این هدف‌ها. این‌ها کارهایی است که آن‌ها برایش وقت ندارند.

برای آن‌که تو هم به این جمع نپیوندی و وقتت را از بین نبری، قبل از هر چیز فراموش نکن که زمان تنها مهماتی است که برای دست یافتن به اهدافت در اختیار داری و باید به درستی از آن استفاده کنی تا بتوانی به مقصد برسی. از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی استفاده کن، ولی به خاطر بسپار که کارهای مهم‌تری هم داری و باید بیشتر تمرکزت را صرف این امور کنی.

اغلب کسانی که شبانه روز در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند، معمولا در مورد اشخاص محبوب و مشهور و ارزشمند با دیگران تبادل نظر می‌کنند یا در موردشان غیبت می‌کنند و حرف به میان می‌آروند و از این نوع کارها که فقط وقت خودشان را بگذارنند. چیزی که اکثرشان به آن توجه نمی‌کنند این است که سوژه اصلی حرف‌های‌شان معمولا کسانی هستند که وقت کمتری خرج این کارها کردند و در عوض برای رسیدن به آرزوهای‌شان سخت کوشیده‌اند و سخت می‌کوشند.

اگر تو هم بتوانی میزان وقتی که خرج کارهای کم اهمیت مثل پرسه زدن در شبکه‌های اجتماعی می‌کنی را کاهش بدهی و به جای آن روی برنامه‌هایت کار کنی و اهدافت را به واقعیت برسانی، خیلی زود تو آن شخصی خواهی شد که دیگران در موردت در شبکه‌های اجتماعی با هم صحبت می‌کنند و گپ می‌زنند. انتخاب با خود تو است که جزو کدام دسته باشی، یک کاربر ساده در شبکه‌های اجتماعی یا یک فرد موفق و ارزشمند که دیگران در شبکه‌های اجتماعی در موردش نظر می‌دهند و دنبالش می‌کنند.