چند کلام در مورد مفهوم شانس

حتما شنیده‌ای از برخی‌ها که می‌پرسی چطور فلانی به این موقعیت مناسب دست یافته است، می‌گویند این برخی‌ها شانس یارشان بوده است. اگر کسی نداند فکر می‌کند یک عده در این دنیا وجود دارند که به طور کاملا اتفاقی انتخاب شده‌اند تا شانس همراه‌شان باشد و همیشه بهترین اتفاقات ممکن برای آن‌ها رخ بدهد و دیگران هم چون شانس ندارند این فرصت را ندارند که مثل آدم‌های خوش شانس بشوند. از دید عموم، شانس یک موجود قدرتمند است که قدرت خودش را فقط با بعضی‌هایی که خودش بخواهد به اشتراک می‌گذارد.

اما آیا واقعا شانس چنین موجودی است؟ من می‌گویم نه. حتی می‌خواهم پا را فراتر از این بگذارم و بگویم که اصلا چیزی به نام شانس وجود ندارد. بله، ممکن است من هم گاهی در جملاتم از کلمه شانس استفاده کرده باشم یا در آینده آن را به کار ببرم، اما قطعا این کلمه برای من فراتر از یک اصطلاح معنا نخواهد شد. پیشنهاد می‌کنم اگر تو هم روی شانس خیلی حساب می‌کنی، طرز فکرت را در موردش تغییر بدهی.

من به شانس خیلی اعتقاد دارم؛ هر چه بیشتر تلاش می‌کنم به نظر می‌رسد که بیشتر شانس می‌آورم.

کولمن کاکس

بهترین راه برای این‌که نظرت در مورد شانس عوض شود این است که نگاهی به زندگی افرادی بیاندازی که به موفقیت‌های پردوام دست یافته‌اند. البته هستند آدم‌هایی که موفقیت‌های زودهنگام به دست آورده‌اند و بدون تقریبا هیچ تلاشی به یک موقعیت خوب رسیده‌اند، اما این افراد چون برای موقعیت خود سختی نکشیده‌اند خیلی زود و به راحتی این موقعیت را از دست می‌دهند. این افراد را از ذهنت پاک کن و به زندگی انسان‌هایی فکر کن که الان در بهترین موقعیت‌ها قرار گرفته‌اند و شاید از دید اکثریت خوش شانس تلقی شوند؛ همان کسانی که برای این موقعیت مناسب سال‌ها کوشیده‌اند.

ما آدم‌ها معمولا عادت داریم قله یک کوه یخ را ببینیم، بدون این‌که توجه داشته باشیم بخش اعظم این کوه یخ در زیر آب و خارج از دید قرار دارد. کسی که الان به قله رویاهایش رسیده و خودش را در آن‌جا حفظ کرده است، برای رسیدن به قله مدت‌ها سختی کشیده ولی ناامید نشده و به راهش ادامه داده است. نمی‌خواهم دروغ بگویم، شاید برخی اوقات شرایط هم تا حدودی به او کمک کرده باشد، اما این شرایط با تلاش‌های گذشته او بوده که فراهم گردیده است و نحوه برخورد مناسب با این شرایط هم به هموارتر کردن راه او برای رسیدن به اهداف کمک می‌نماید.

شانس، تلاقی آمادگی با فرصت است.

جمله مشهور

در نهایت، از این پس هر بار که کلمه شانس را از دهان کسی شنیدی یادت باشد که این کلمه مثل همان قله کوه یخ است. اجازه نده به خاطر این باور غلط که شانس با تو یار نیست، دست از تلاش کردن بکشی و درجا بزنی و بالا رفتن آدم‌های عاقل‌تر را نظاره‌گر باشی. اگر درک خودت از شانس را تغییر بدهی، دیری نمی‌گذرد که تو هم تبدیل به کسی می‌شوی که دیگران خوش شانس می‌دانند.

بگذار حسودی کنند

من و تو و تقریبا همه آدم‌های اطراف‌مان، همان‌هایی که هر روز آن‌ها را می‌بینیم و از کنارشان رد می‌شویم بی‌آن‌که به داستان و طرز فکرشان فکر کنیم، همه ما شبانه‌روز در تلاشیم که خودمان را بالا بکشیم و به جایی برسیم که دوست داریم و به موقعیتی دست پیدا کنیم که به دنبالش هستیم. در میان ما، بسته به میزان تلاش و اهتمامی که به خرج می‌دهیم، فقط برخی‌های‌مان به آرزوهای خود می‌رسیم. تا این‌جا همه چیز طبیعی است؛ این هم طبیعی است که عده‌ای از کسانی که از رسیدن به جایگاه دلخواه‌شان عقب مانده‌اند و به اندازه کافی کوشش نورزیده‌اند، بخواهند به کسانی که موفق شده‌اند حسودی کنند.

اوضاع زمانی غیرطبیعی می‌شود که افراد موفق بخواهند به حسادت‌های دیگران اهمیت بدهند. فکر کن تو الان دقیقا همان امکاناتی را داری که چند سال آرزویش را داشته‌ای، فکر کن الان همانی شدی که همیشه دلت می‌خواسته. حالا که در اوج خوشحالی هستی کم‌کم متوجه می‌شوی که برخی‌ها شروع می‌کنند به گله کردن و کوچک شمردن و حتی تحقیر و توهین کردن. اگر با چنین بازخوردهایی مواجه شدی تنها کاری که نباید انجام بدهی این است که به آن‌ها اهمیت بدهی.

تجربه به من ثابت کرده است که سروکله زدن با افراد حسود نه تنها هیچ فایده‌ای ندارد، بلکه سبب می‌شود که خودت هم عصبانی بشوی و بیهوده خودت را ناراحت کنی. حسودها کمبودهای زندگی خود را با گیر دادن به انسان‌های پیروز و شاد توجیه می‌کنند چون به نظرشان این کار ساده‌تر است. اگر به حسودها باشد، دل‌شان می‌خواهد همه شکست خورده و ناکام باشند تا دیگر لازم نباشد از منطقه امن خود خارج بشوند و برای بهتر شدن بکوشند.

البته این حسودها یک مزیت اساسی هم دارند؛ هر زمان که سروکله‌شان دورت پیدا شود به این معناست که راه را تا این‌جا درست رفته‌ای و باید در همان مسیر ادامه بدهی. مسلما راه غلط رفتن که حسودها را به سمت خودش نمی‌کشاند، این مسیر صحیح است که چشم حسودها را به سمت خودش می‌چرخاند. هر کجا دیدی کسی دارد موفقیت‌های تو را کوچک نشان می‌دهد یا دست‌آوردهایت را بیهوده و ساده می‌شمارد، یقین داشته باش که آن‌چه به آن رسیده‌ای ارزشش را داشته و ارزشش را دارد که در همان راستا پیش بروی.

اما با این همه، هرگز خودت را درگیر منفی‌نگری‌های حسودها نکن. پرداختن به دیدگاه‌های اشتباه این‌ها درست مثل آب ریختن در آسیاب دشمن است. حسودها هرگز قانع نمی‌شوند (مگر این‌که خودشان بخواهند) پس سعی نکن آن‌ها را متقاعد کنی که به جای آن‌که وقت‌شان را با زدن حرف‌های پوچ هدر بدهند بروند و فکری به حال بهبود موقعیت زندگی خودشان بکنند. حسودها همیشه هستند و همیشه حسودی می‌کنند، این انسان‌های شادکام هستند که باید به ناکامی و بدفکری آن‌ها اهمیت ندهند و ارزش والای موفقیت‌های خودشان را در ذهن‌شان حفظ کنند. پس هر وقت به تو حسودی کردند، لبخندی بزن و با عزمی راسخ‌تر به کارت ادامه بده.

چرا آن‌جا که تویی من نرسیدم؟

انسان‌های پیروز همیشه توجه دیگران را به خودشان جلب می‌کنند، حتی اگر خودشان نخواهند و ندانند. کمتر کسی را می‌توان یافت که دلش نخواهد مثل آدم‌های موفق و سرشناس باشد. به هر حال همه ما برای خودمان قهرمان‌هایی داریم که سعی می‌کنیم در اکثر ابعاد زندگی از آن‌ها الگوبرداری کنیم. با این همه، برخی اوقات ممکن است غبطه بخوریم که چرا هر چه می‌رویم به جایی نمی‌رسیم که آن‌ها هستند؟

شاید در ابتدا این احساس فقط در حد غبطه خوردن باقی بماند، اما اگر کسی بخواهد به وجود فاصله بین خودش و شخصیت محبوبش بیش از حد دقیق شود احتمالا به مرحله حسودی می‌رسد. حس حسودی دقیقا همان سیاه‌چاله‌ای است که اراده و توان انسان را آرام آرام در خودش فرو می‌کشاند و دیگر هیچ جایی برای رشد و تعالی باقی نمی‌گذارد.

اگر روزی روزگاری این سوال در ذهنت نقش بست که چرا مثل فلان شخص نشده‌ای، این را باید به یاد داشته باشی که هر کدام از ما آدم‌ها در شرایط کاملا متمایزی به دنیا آمده‌ایم و بزرگ شده‌ایم. مسائلی از قبیل تربیت، خانواده، خاطرات، تجربیات و نگرش‌ها همگی روی شکل‌گیری شخصیت ما موثر هستند. خیلی از اتفاقاتی که در زندگی تو رخ داده است شاید در زندگی شخصیت مورد علاقه‌ات رخ نداده باشد یا اگر هم اتفاق افتاده باشد به احتمال زیاد نحوه برخورد او با نحوه برخورد تو در برابر این رویدادها می‌تواند کاملا متفاوت باشد.

با این همه، معنای آن‌چه نوشته شد این نیست که تو نمی‌توانی به موفقیت دست یابی. خوشبختانه رشد و تعالی یک پروسه قابل یادگیری است؛ یعنی هر کسی می‌تواند خودش را در زمینه‌های به خصوص به ایده‌آل‌های مد نظرش نزدیک کند (می‌گویم نزدیک، چون هیچ کس نمی‌تواند کامل باشد). پیشرفت شخصی غیرممکن نیست، بلکه نیاز به همت و استمرار سازنده دارد.

بر همین مبنا، لازم است هر کسی استعدادهای اصلی خودش را پیدا کند. قطعا هیچ کس در تمام زمینه‌ها نمی‌تواند همه فن حریف باشد و فقط در برخی موارد علاقه و استعداد دارد. یکی در نقاشی و طراحی دستی بر آتش دارد و یکی دیگر به نوشتن علاقه‌مند است. استعدادیابی اولین قدم برای پیشرفت شخصی است. پس از آن باید روی بهبود نقاط قوت استعداد خودت کار کنی و آن‌قدر سرگرم تمرین و تکرار شوی که استعداد خودت را به شکوفایی برسانی و در حیطه فعالیت مورد علاقه‌ات تبدیل به یک فرد حرفه‌ای شوی.

بنابراین، صرفا مقایسه کردن هیچ نتیجه مثبتی برای تو که به دنبال موفق شدن هستی ندارد. هیچ دو زندگی را نمی‌توان یافت که دقیقا مانند هم باشند و به همین خاطر هیچ برنامه واحدی برای پیروز شدن در زندگی وجود ندارد. این خود تو هستی که باید راه درست را از میان هزاران مسیر غلط پیدا کنی و این ممکن نیست مگر با استعدادیابی و تمرین و اشتیاق. یادت باشد این‌ها را به هر کس که حس حسادتش گل کرد هم بگویی تا همه یاد بگیریم که چرا نباید بپرسیم “چرا آن‌جا که تویی من نرسیدم؟”.

کاشت، جای خالی، برداشت

یک کشاورز را در نظر بگیر. کشاورز هر سال در زمان مناسب اقدام به کاشت محصول مورد نظر خودش می‌کند و بعد از آن تمام وقت و انرژی خودش را وقف نگه‌داری از آن‌چه کاشته می‌‌نماید. ماه‌ها با جان و دل به کاشته‌های خود رسیدگی می‌کند، به آن‌ها آب و کود می‌رساند و از خطرات طبیعی تا حد امکان در امان‌شان نگه می‌دارد تا این‌که بالاخره در نهایت تلاش‌هایش به ثمر می‌نشینند و وقت آن می‌رسد که محصول خودش را برداشت کند.

آن‌چه گفتم ذکر واضحات بود. اما جالب ماجرا می‌دانی کجاست؟ آن‌جا که خیلی‌ها فکر می‌کنند برای برداشت کردن آن‌چه کاشته‌اند نیازی به مرحله داشت ندارند. اکثر افراد دوست دارند محصولی را بکارند و در سریع‌ترین زمان ممکن دانه‌های‌شان به درخت‌های پربار بدل گردد. نه، همه ما که کشاورز نیستیم، ولی اگر با دید یک کشاورز به زندگی نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که برای به نتیجه رساندن هر ایده‌ای باید در همان زمینه تلاش و کوشش کرد. ایده داشتن یا نتیجه و هدفی را در سر پروراندن کار سختی نیست؛ هر کسی از پس این کارها بر می‌آید. این قدم گذاشتن در مسیر اهداف است که انسان متعالی را از انسان راکد متمایز می‌سازد.

رم یک روزه ساخته نشده است.

ضرب‌المثل فرانسوی

قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی این‌که با دل‌وجان برای دست یافتن غایت مطلوب بکوشی و از انجام دادن کارهای سخت واهمه‌ای نداشته باشی، یعنی این‌که در نیمه راه از ادامه دادن خسته نشوی و در مواجهه با مشکلات دلسرد نگردی. قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی دقیقا همان مرحله داشت.

از این پس اگر دیدی کسی به اهداف دلخواه خودش دست یافته است فراموش نکن که او قطعا به مرحله داشت توجه داشته و اهمیت آن را در کرده است وگرنه هرگز نمی‌توانست به جایی که امروز هست برسد. خوب است من و تو هم سعی کنیم جای خالی مراحل سه گانه مزرعه موفقیت را پر کنیم و همچون یک کشاورز حرفه‌ای به نگه‌داری از کاشته‌های خودمان که همان ایده‌های ما هستند بپردازیم تا این‌که در نهایت این ایده‌ها به نتایج ملموس و واقعی تبدیل گردند.

یک مشت کارهای تکراری… شاید هم نه!

فردا چه کارهایی داری؟ یک مشت کارهای تکراری؟ همان کارهایی که امروز انجام دادی؟ همان کارهایی که دیروز انجام دادی؟‌ همان کارهایی که سال‌هاست هر روز (البته شاید به جز روزهای تعطیل) انجام می‌دهی؟ تو به این‌ها می‌گویی یک مشت کارهای تکراری؟ شاید بد نباشد با یک دید دیگر به موضوع نگاه کنی. اگر به تو بگویم قرار است با یک مشت از همین کارهای تکراری به یک انسان موفق تبدیل شوی، آیا باز هم نسبت به این کارهای تکراری به همین شکل نگاه می‌کنی؟

تو فکر می‌کنی کسی که الان ده پله از تو جلوتر است، هر روز یک مشت کارهای تکراری انجام نداده است؟ کسی که الان وضع مالی بهتری دارد، یا کسی که موقعیت شغلی بهتری را به دست آورده است، یا کسی که اکنون شرایط جسمانی بهتری دارد هم هر روز یک مشت کارهای تکراری را انجام می‌داده و هنوز هم انجام می‌دهد (البته متقلب‌ها را کلا نادیده بگیر، چون جایگاه‌شان متزلزل است).

کسی که وضع مالی بهتری دارد، هر روز مقداری پول را پس انداز کرده و از پول خودش به طور هوشمندانه استفاده کرده است تا حالا بتواند سرمایه‌ای به هم بزند. هر روز روی دل خودش پا گذاشته و از خریدهای غیر ضروری‌اش کاسته است تا امروز به این جایگاه دست پیدا کند.

کسی که موقعیت شغلی بهتری دارد، هر روز سعی کرده بهتر و بیشتر از همکارانش کار کند. او هر روز به خودش سختی داده و مرارت کشیده تا بتواند خودش را هم به خودش و هم به مدیرانش اثبات کند و نشان دهد که لایق یک جایگاه شغلی بهتر است.

کسی که وضعیت جسمانی بهتری دارد، هر روز یک مدت مشخص را به ورزش کردن اختصاص داده است. هر روز از راحتی و تن‌پروری دوری کرده و چند دقیقه‌ای را خرج پرورش جسمش کرده تا این‌که امروز جسمی سالم‌تر و بدنی ورزیده‌تر نصیبش شده است.

می‌بینی؟ انگار همین کارهای تکراری روزانه هستند که می‌توانند آینده ما را معین کنند. فقط کافی است در انتخاب کردن کارهای روتین روزانه خودت دقت بیشتری به خرج بدهی تا تو هم به آن‌چه می‌خواهی برسی. ببین هدفت چیست و بر اساس هدفی که داری کارهای روتین روزانه خودت را منظم کن و سعی کن هر روز به طور مرتب و به بهترین شکل ممکن انجام‌شان بدهی. کم‌کم متوجه خواهی شد که دیگر هر روز یک مشت کارهای تکراری انجام نمی‌دهی، بلکه با یک برنامه روتین هر روز داری به هدفت یک قدم نزدیک‌تر می‌شوی.

امروز، پلی است برای پس فردا

من دیدم، تو هم دیدی، من و تو هر روز با آن‌ها مواجه می‌شویم. آدم‌هایی را می‌گویم که به قول معروف فقط تا نوک دماغ‌شان را می‌بینند. همان‌هایی که افعال آینده جمله‌های‌شان به بیشتر از چند ساعت آینده کشیده نمی‌شود. همان‌هایی که همیشه عجله دارند، یک لحظه آرام و قرار ندارند، یک دقیقه به خودشان اجازه فکر کردن نمی‌دهند. همان‌هایی که باید به آن‌ها بگویی به کجا چنین شتابان؟

چنین اشخاصی تصور نمی‌کنند که آینده می‌تواند طولانی‌تر از چند ساعت بعد باشد. دوست هم ندارند به این فکر کنند که فردایی هم وجود دارد. راستی آدم‌هایی که به فردا خیلی اهمیت می‌دهند را هم دیده‌ام، تو هم دیده‌ای، من و تو هر روز با آن‌ها مواجه می‌شویم. پیش خودشان فکر می‌کنند خیلی داناتر از بقیه هستند. شاید غلط هم نباشد این طرز فکرشان. اگر دقت کنی می‌بینی معمولا آرام‌تر هستند و کارهای‌شان حساب شده‌تر است. اما همین آدم‌ها هم وقتی به فردا نزدیک می‌شوند حالت‌شان شبیه دسته اول آدم‌ها می‌شود و شکل اکثریت به خود می‌گیرند.

اما تو چطور باشی بهتر است؟ این‌که به چند ساعت بعد فکر کنی یا به فردا؟ یا به هیچ کدام؟ نه، هیچ کدام ایده‌آل نیست، چند ساعت بعد و فردا هم عاقلانه نیست. چرا دید خودت را وسیع‌تر نمی‌کنی؟ بیا از امروز به پس فردا فکر کن. امروز خودت را به چشم یک پل به پس فردا ببین. اهداف آینده خودت را تا پس فردا گسترش بده. به جای این‌که وقت و ذهن امروز خودت را روی چند ساعت بعد یا فردا سرمایه‌گذاری کنی، روی پس فردا تمرکز کن. شنیدی که می‌گویند زمان همه چیز را حل می‌کند؟ این وقتی درست است که زمان به نفع تو بگذرد نه به ضرر تو. چگونه زمان به نفع تو می‌گذرد؟ وقتی از حالا خودت را برای پس فردا آماده کنی.

من خیلی کم دیدم، تو هم شاید دیده باشی، من و تو کم دیدیم آدم‌هایی را که این‌گونه باشند و به پس فردا بیاندیشند. تعدادشان کم است اما همه این تعداد کم امروز معمولی هستند و پس فردا موفق، چون راز زمان را درک کرده‌اند. زمان یک دشمن کوتاه مدت و یک دوست دراز مدت است.

می‌دانم که می‌فهمی منظورم از چند ساعت بعد و فردا و پس فردا چیست. راستی امروز چند آجر به قصر پس فردایت اضافه کردی؟ 

واقعا فکر می‌کنی هنوز وقت هست؟

هر بار که به آرزوهایت فکر می‌کنی چه جمله‌ای به ذهنت می‌رسد؟ شاید تو نخواهی بگویی ولی من خودم می‌دانم؛ می‌دانم چون خودم هم همین فکر را می‌کردم. تو به خودت می‌گویی هنوز وقت هست. اما آیا واقعا هنوز وقت هست؟ بگذار صادقانه با تو صحبت کنم: هیچ تضمینی وجود ندارد که فرصت داشته باشی، که بتوانی به آن‌چه برای بعدا کنار گذاشته‌ای دست پیدا کنی، که روز مبادایی که برای آن برنامه‌ریزی کردی اصلا فرا برسد، که رویاهایت را بسازی، که از زندگی لذت ببری.

نه! منفی‌بافی نمی‌کنم. بیان حقیقت گاهی شاید تلخ باشد اما بیان کردنش مضرتر از نادیده گرفتن آن نیست. این را همه ما می‌دانیم. می‌دانم که تو هم می‌دانی. می‌دانم که تو هم به این موضوع فکر می‌کنی. اما هیچ کدام از ما دوست نداریم این جمله را به زبان بیاوریم. هیچ کدام از ما دوست نداریم به این حقیقت اعتراف کنیم که “قرار نیست همیشه وقت داشته باشیم.” 

شاید از دست من ناراحت بشوی. ایرادی ندارد. ناراحت شدن اولین واکنش منطقی در برابر حقایق تلخ است. بیشتر که به این موضوع فکر کنی دیگر ناراحت نخواهی شد. به مرور، درک و فهم جای نگرانی و ناراحتی را می‌گیرد و کمی بعد هم از این درک و فهم برای اقدامات درست کمک می‌گیری، به شرط آن‌که حرفم را خوب متوجه شده باشی و نشنیده نگیری. هر بار که خواستی کاری را به آینده موکول کنی و با جمله “حالا وقت برای این کارها هست” وجدان خودت را راحت کنی، به خودت یادآوری کن که یک بار هم همین جمله را به طور سوالی پیش خودت تکرار کنی: “حالا وقت برای این کارها هست؟”

سعی نکن خودت را گول بزنی. صادقانه جواب خودت را بده. کسی قرار نیست تو را قضاوت کند. این سوال را از خودت بپرس. مطمئنم به این جواب خواهی رسید که قرار نیست همیشه وقت داشته باشی. این را به خاطر بسپار که برای انجام دادن کارها هیچ وقت دیر نیست، اما برای پشت گوش انداختن کارها همیشه دیر است. هر وقت نکته حرفم را درک کردی، یک لبخند بزن. 🙂

چطورها را چگونه انجام می‌دهید؟

اکثر کسانی که به دنبال راه‌های رسیدن به موفقیت هستند معمولا زندگی انسان‌های موفق را به دقت مورد بررسی قرار می‌دهند تا بدانند که آن‌ها چطور به جایی که امروز هستند رسیده‌اند. چنین افرادی معمولا هزاران ویدیوی آموزشی و کنفرانس و گفت‌وگو و مصاحبه و کتاب در رابطه با موفق‌ترین انسان‌های روی کره زمین را مورد بررسی قرار می‌دهند، به این امید که شاید بتوانند پاسخ این سوال که “چطور” می‌توان موفق شد را پیدا کنند. اما مشکل اینجاست که پرسش آن‌ها از اساس اشتباه است.

نکته اصلی در مسیر پیروزی این است که هیچ راه واحدی وجود ندارد. به این شکل نیست که بگوییم اگر این فرمول را رعایت کنی بالاخره حتما موفق خواهی شد. هر کسی فرمول خودش را برای رسیدن به موفقیت دارد؛ فرمولی که فقط خودش می‌تواند آن را کشف کند. 

اگر همین امروز از جف بزوس، مدیر شرکت آمازون و یکی از پول‌دارترین انسان‌های زنده نسل کنونی بخواهید که برای شما نقشه راه خودش برای رسیدن به موفقیت را قدم به قدم ترسیم کند و بگوید که هر روز باید چنین کارهایی بکنی تا مثل من بشوی، من به شما دو چیز را قول می‌دهم: اول این‌که جف بزوس هیچ وقت چنین کاری را نمی‌کند، دوم این‌که حتی اگر چنین کاری می‌کرد آن نقشه راه به هیچ درد شما نمی‌خورد.

بالاتر به این موضوع پرداختم که هر کس بخواهد مسیر موفقیت را پیدا کند به دنبال این می‌گردد که “چطور” باید این کار را انجام دهد. بله! مسلما در این زمینه یک “چطور”هایی وجود دارند که می‌توانید آن‌ها را در کتاب‌ها و مقالات و ویدیوها و مصاحبه‌ها و… پیدا کنید؛ مثلا حتما شنیده‌اید که می‌گویند باید هدف داشته باشید یا برای رسیدن به هدف خود تلاش کنید یا به کارتان علاقه داشته باشید یا وقت خود را بیهوده هدر ندهید و نکاتی از این دست که بارها و بارها خواندید و شنیده‌اید و حتی شاید به زبان آورده‌اید. همه این‌ها یک سری “چطور”های کلی هستند که همه ما با آن‌ها آشنا هستیم؛ آن‌چه نمی‌شناسیم این است که “چگونه” می‌خواهیم و می‌توانیم این “چطور”ها را انجام دهیم.

این‌که بدانیم چگونه اصول موفقیت را یک به یک دنبال کنیم و به مرحله انجام برسانیم کلید ماجراست و مهم‌تر این‌که هر کدام از ما پاسخ مخصوص به خودمان را به این چگونه‌ها داریم. یادتان نرود که باید به تعریف خودتان از روند انجام امور نیز فکر کنید. پس از این به بعد به جای دنبال کردن چطورها، دنبال پاسخ این سوال باشید که چطورها را چگونه انجام می‌دهید.

بباز تا ببری!

اگر کمی دقت کرده باشید، خواهید دید که همه ما دوست داریم مثل برنده‌ها باشیم. در هر کار و حرفه‌ای که دقیق می‌شویم به سراغ کسانی می‌رویم که موفق شدند به جایگاه‌های خوبی دست پیدا کنند. وقتی می‌خواهیم مثال بزنیم از اشخاصی مثل جف بزوس و بیل گیتس و استیو جابز و ریچارد برنسون حرف می‌زنیم. اما عموما همه ما یک مورد را از یاد می‌بریم و اصلا به آن توجه نمی‌کنیم. تمام این اشخاصی که به عنوان موفق‌ترین‌ها می‌شناسیم، از همان روز اول موفق به دنیا نیامده‌اند. هیچ کدام‌شان از همان روز اول برنده نبوده‌اند. آن‌ها هم طعم شکست را چشیده‌اند؛ نه یک بار بلکه هزاران بار. تنها تفاوت‌شان با دیگران این است که بعد از هر شکست دنیا را پیش چشم خود تیره و تار ندیده‌اند.

فرمول موفقیت واقعا ساده است: نرخ شکست‌های‌تان را دو برابر کنید.

توماس جی واتسون / مدیر شرکت آی‌بی‌ام

چه چیزی باعث می‌شود که ما شکست را پایانی برای تلاش کردن بدانیم؟ به نظر من علتش این است که از کودکی به ما آموخته‌اند که باخت ماهیتی منفی دارد و ما باید با جان و دل سعی کنیم در هر مرحله از زندگی این ماهیت منفی را تجربه نکنیم. به ما نگفته‌اند که این دیدگاه سبب می‌شود از امتحان کردن راه‌های مختلف بترسیم آن هم فقط به این خاطر که از شکست خوردن هراس داریم. اگر از باختن بترسیم جرات انجام خیلی از کارها را از دست می‌دهیم. اما اگر از اکثر انسان‌های موفق بپرسید یا داستان زندگی آن‌ها را بخوانید خواهید فهمید که ویژگی مشترک آن‌ها همین نترسیدن از آزمودن راه‌های مختلف بوده است؛ یعنی همان نترسیدن از باخت.

من شکست نخوردم، من فقط ده‌ها هزار راهی را پیدا کردم که به کار نمی‌آمدند.

توماس ادیسون

اگر قرار بود راهی وجود داشته باشد که سراسر آن مملو از پیروزی باشد و باخت در آن جایی نداشته باشد که دیگر تلاش کردن معنایی نداشت. هر برنده‌ای قبل از این‌که یک برنده باشد، یک بازنده بزرگ بوده است. من فکر می‌کنم هر کسی که می‌خواهد مسیر موفقیت را در پیش بگیرد، باید بیشتر از پیروزی روی شکست تحقیق کند و بداند که چطور با این پدیده باید برخورد کند. چنین فردی باید بداند که در هر راهی که قدم بگذارد بالاخره درگیر مشکلاتی خواهد شد و بالاخره به شکست خواهد رسید، حال این نحوه برخورد او با شکست‌ها است که می‌تواند از او یک برنده بسازد. ما باید روی شیوه بازخورد انسان‌های موفق در شرایط بحرانی و سخت تحقیق بیشتری کنیم، وگرنه موفق بودن در شرایط ایده‌آل که کار سختی نیست.

ارزش محور بیاندیش، نه استحقاقی

جف اولسون در کتاب برتری خفیف دیدگاه جالبی را مطرح می‌کند. او از نگرش استحقاقی و ارزش محور در این کتاب سخن به میان آورده است. بنابر تعریف او، نگرش استحقاقی یعنی انتظار کشیدن برای موقعیت مناسب و سپس تلاش کردن در همان راستا، از سوی دیگر نگرش ارزش محور یعنی تلاش کردن و ساختن موقعیت مناسب به دست خود فرد.

شاید البته قبلا شما به صورت تجربی با این دو نگرش آشنا بوده باشید اما نه با این تعریف. موضوع جالب اینجاست که اکثریت افراد با نگرش استحقاقی زندگی می‌کنند. آن‌ها همواره در انتظار فراهم شدن تمام امکانات لازم برای رسیدن به اهداف خودشان هستند. مثلا اگر می‌خواهند در کار و حرفه خودشان موفق‌تر شوند به خودشان می‌گویند که من صبر می‌کنم، هر وقت پول بیشتری دریافت کردم یا محیط و ابزار کارم ارتقا پیدا کرد، آن وقت من هم بهتر و بیشتر کار خواهم کرد؛ وقتی می‌خواهند ورزش کنند و جسم خودشان را تقویت نمایند به خودشان می‌گویند من باید صبر کنم تا ابزار کافی و مناسبی برای ورزش کردن برایم فراهم شود تا آن وقت با جان و دل ورزش کنم.

در مقابل چنین افرادی، گروه اندکی هستند که نگرش ارزش محور دارند و کاملا برعکس اکثریت فکر می‌کنند. آن‌ها برای بهبود شرایط خود در محیط کار به خودشان می‌گویند من بهتر و بیشتر کار می‌کنم تا در نتیجه بتوانم پول بیشتری کسب کنم و به جایگاه‌های بالاتری دست یابم. آن‌ها به خودشان می‌گویند گرچه ابزار پیشرفته‌ای برای ورزش کردن ندارم، اما با همین امکانات آغاز می‌کنم تا سلامتی خودم را حفظ کنم و به مرور به امکانات ورزشی خودم اضافه می‌کنم.

همان‌طور که می‌بینید، نگاه استحقاقی داشتن همیشه ساده‌تر است چون در این استدلال شما خودتان را مستحق شرایط بهتر می‌دانید در حالی که برای این شرایط هیچ تلاشی نمی‌کنید. اما این نگاه ارزش محور است که همیشه به موفقیت ختم می‌شود و چون سخت‌تر از دیدگاه قبلی است، طرفداران کمتری دارد. این یکی از همان دلایلی است که چرا انسان‌های موفق خیلی کم‌ تعدادتر از انسان‌های معمولی هستند. این نگرش خود شماست که جایگاه شما را در زندگی مشخص می‌نماید، پس با دقت انتخاب کنید.