حرف نزده را همیشه می‌توان زد

اگر از من بپرسند که زندگی را شبیه به کدام بازی یا ورزش می‌دانی، قطعا خواهم گفت شطرنج. هر کس که بخواهد شطرنج را یاد بگیرد، یکی از اولین نکاتی که به او آموخته می‌شود این است که برای هر حرکتی که می‌خواهد روی صفحه شطرنج اجرا نماید باید خوب فکر کند. به او گفته می‌شود که شطرنج جای حرکت‌های شتاب‌زده نیست، چون یک حرکت اشتباه می‌تواند جبران ناپذیر باشد.

زندگی هم دقیقا همین است. یک تصمیم شتاب‌زده، یک سخن نابه‌جا، یک رفتار بدون پشتوانه فکری می‌تواند زندگی تو و اطرافیان تو را برای همیشه تغییر دهد، می‌تواند موقعیت تو را به کلی عوض کند، می‌تواند کاری کند که برای همیشه نادم بمانی. هیچ کس تضمین نکرده است که فرصت جبران هر اشتباهی را خواهی داشت.

پدرم می‌گفت حرف نزده را همیشه می‌توان زد. دیرتر گفتن برخی حرف‌ها هیچ ضرری ندارد، شاید با کمی صبر به این نتیجه برسی که اصلا نباید آن حرف را به زبان بیاوری. این یعنی همان عدم نتیجه‌گیری زود هنگام. قبلا در مورد این نوشته بودم که نمی‌توان دیگران را قضاوت نکرد، قضاوت کردن از خصوصیات اجتناب ناپذیر انسان‌هاست. با این حال، ما همیشه از به زبان آوردن قضاوت‌های زود هنگام خودمان نسبت به دیگران صدمه می‌خوریم. عاقلانه‌تر است اگر پیش از گفتن برخی از حرف‌ها خوب به آثارش فکر کنیم.

جمله‌ای را شنیده‌ام که الان دقیقا به خاطر ندارم که چه کسی گوینده‌اش بوده و از زبان چه کسی آن را شنیده‌ام. به هر حال، گوینده مهم نیست، خود حرف مهم‌تر است. جمله‌ای که به یاد دارم این است: گاهی با حرف چه راحت جراحت وارد می‌کنیم. جمله‌ای است زیبا و در عین حال عین حقیقت.

ما با حرف‌هایی که می‌زنیم روی روح و روان دیگران تاثیر می‌گذاریم. حال اگر حرف‌های ما بر مبنای نتیجه‌گیری‌های غلط باشد و شخصیت یک فرد را مورد هدف قرار بدهیم، قطعا او را از خودمان می‌رنجانیم. رنجیدن دیگران از ما همان و تنها شدن ما نیز همان.

درست مثل تاثیر حرف‌های خوب روی روح و روان افراد، حرف‌های ناراحت کننده هم تاثیری همیشگی روی ذهنیت آن‌ها در مورد ما باقی می‌گذارد. کسی که از دست تو می‌رنجد هیچ وقت این خاطره را فراموش نخواهد کرد، حتی اگر بعدا بگوید تو را بخشیده است. پس بهتر است از این به بعد قبل از این‌که حرفی را به زبان بیاوری خوب به نتیجه حرف‌هایت فکر کنی و مطمئن بشوی که گفتن این حرف واقعا ارزشش را دارد یا خیر. گاهی اوقات بهترین راه برای گفتن چیزی این است که هیچ چیز نگویی.

خودت چه فکر می‌کنی؟

در دوران تحصیلم در مقطع دبیرستان، یکی از همکلاسی‌هایم را به یاد دارم که در برابر پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها از قبل معلوم بود جمله جالبی می‌گفت. “خودت چه فکر می‌کنی؟”. مثلا اگر از او می‌پرسیدی امروز چه ساعتی کلاس‌ها تمام می‌شود در حالی که از قبل برنامه کلاس‌های آن روز را همه دانش‌آموز‌ها می‌دانستند، او هم در پاسخ به جای این‌که جواب مستقیم بدهد می‌گفت خودت چه فکر می‌کنی. این جمله تنها پاسخ او در برابر پرسش‌های واضحی بود که جواب دادن به آن‌ها چندان منطقی به نظر نمی‌رسید.

این جمله از همان زمان تا کنون در ذهن من باقی مانده است. هر جا هست امیدوارم شاد و سالم باشد. با این کارش به من آموخت که قبل از پرسیدن هر سوالی خوب فکر کنم و ببینم آیا پاسخ را خودم می‌دانم یا نه. با این جمله من یاد گرفتم که بیهوده نپرسم.

پرسش کردن هم برای خودش آدابی دارد. این‌که هر چه به ذهنت می‌رسد بپرسی بدون آن‌که قبل از آن فکر کنی تا ببینی آیا جواب سوالت را خودت بلد هستی یا نه، باعث می‌شود از مقبولیت تو در دید دیگران کاسته شود. از نظر دیگران، کسی که سنجیده سوال می‌پرسد و پرسش‌هایش کلیدی و حساب شده هستند، فردی زیرک و ریزبین است.

پس خوب است که قبل از هر پرسشی یک بار از خودت بپرسی “خودت چه فکر می‌کنی؟”. اضافه کردن این جمله به پیش‌فرض‌های ذهنی مانع به زبان آمدن سوالات بیهوده می‌گردد. البته شاید در ابتدا کمی سخت به نظر برسد که بتوانی قبل از سوال کردن به جواب سوال خودت هم فکر کنی، همان‌طور که برای خود من هم سخت بود، اما قطعا به مرور خوب پرسیدن را خواهی آموخت.

مثلا انسان‌های باهوش معمولا از پرسیدن سوالات ساده دوری می‌کنند و در عوض به سراغ سوالاتی می‌روند که چالشی‌تر باشند و پاسخ آن‌ها بخشی یا همه راه حل اصلی یک موضوع را روشن کند. فرض کنید یک مدیر باهوش اگر بخواهد در مورد اخراج یکی از کارکنان ضعیف شرکت خود با هیئت مدیره تبادل نظر کند، هیچ وقت نمی‌پرسد “آیا لازم هست سعید را اخراج کنیم؟” چون پاسخش از قبلش مشخص است، در عوض می‌پرسد “به نظر شما از چه راهی به سعید بگوییم که دیگر در این شرکت به شیوه کاری‌اش احتیاجی نداریم؟”

از سوی دیگر، باهوش‌ها عاشق سوال‌های تک جمله‌ای هستند و همواره به دنبال این هستند که تمام پرسش خود را در قالب یک جمله مطرح کنند تا شخص مقابل خود را با پرسش‌های چندگانه و پراکنده گمراه نکنند. پرسش‌های تک جمله‌ای سبب می‌شوند که پرسش کننده نتواند سوال‌های بیهوده بپرسد و خودش را مجبور خواهد کرد که تمام اطلاعات مورد نیاز خودش را در قالب یک سوال بگنجاند و همین پیچیدگی کافی به سوال را اضافه می‌کند.

بعلاوه، کمتر حرف زدن و بیشتر گوش دادن هم تمرین خوبی است برای کاهش نیاز به پرسیدن سوال‌هایی با جواب‌های واضح. کسی که با دقت به حرف‌ها گوش می‌کند و سعی می‌کند همه اطلاعات کافی را از میان صحبت‌ها کسب کند، کمتر احتیاج پیدا می‌کند سوالی بپرسد و اگر هم بپرسد قطعا سوالاتی کلیدی و باارزش محسوب می‌شوند.

در هر صورت، پرسیدن خطا نیست اما پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها از قبل روشن است مسلما عدم هوشمندی فرد را نشان می‌دهد. خودت چه فکر می‌کنی؟

کاری کن که زمان به سود تو بگذرد

ماهی‌گیرها را دیده‌ای. آدم‌های شریف و صبوری هستند. یک ماهی‌گیر وقتی قلابش را به آب می‌اندازد شاید ساعت‌ها در همان حال وقت بگذراند. اگر یک نامطلع این صحنه را ببیند قطعا از ماهی‌گیر می‌پرسد که چرا دارد با این کار وقتش را هدر می‌دهد؟ اما این کار از دید یک ماهی‌گیر وقت تلف کردن نیست، چرا؟ چون زمان به سود او در حال سپری شدن است. او می‌داند که تنها راه صید کردن یک ماهی خوب این است که صبر و حوصله به خرج بدهد و منتظر باشد تا ماهی به دام قلابش بیافتد.

حالا یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای در بورس را در نظر بگیر. در شلوغی بازار و افت و خیز ارزش سهام شرکت‌های مختلف، شاید اغلب سرمایه‌گذارهای معمولی به طور لحظه‌ای تغییرات را دنبال کنند و هر دم نگران سود و ضرر خودشان باشند، اما یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای نه تنها می‌داند باید روی کدام شرکت سرمایه‌گذاری کند، بلکه از این موضوع نیز آگاه است که سرمایه‌گذاری در بورس باید بلند مدت باشد نه لحظه‌ای و کوتاه مدت. اکثر سرمایه‌گذارها در ترس و نگرانی وقت می‌گذرانند ولی او با خیال راحت به آینده چشم دوخته است.

اکنون به خودت نگاهی بیانداز. به این فکر کن که وقتی به گذر زمان در ساعت خیره می‌شوی چه حسی به تو دست می‌دهد؟ اگر حس تو منفی بود، این نشانه خوبی نیست. این یعنی زمان به ضررت در گذر است. این یعنی از آینده نگرانی و آرزو داری که زمان به عقب بازگردد یا حداقل از حرکت باز ایستد. این یعنی راه را درست نرفته‌ای و حالا به جای آن‌که به فکر تصحیح مسیر باشی، مشغول حرص خوردن هستی. از سوی دیگر، اگر برنامه‌ریزی‌هایت در گذشته درست بوده باشد و آینده نگری خوبی داشته باشی، دیگر نسبت به زمان نگرش بدی نخواهی داشت؛ در عوض با اطمینان خاطر و آسودگی لحظات را سپری می‌کنی.

این در واقع هنر انسان‌های خوش فکر است که می‌دانند باید چگونه با زمان ارتباط برقرار کنند. چنین افرادی زمان را یک دوست دراز مدت می‌دانند که اگر به درستی با آن برخورد کنند می‌توانند از کمک‌های فراوانش بهره‌مند شوند. در عین حال این را هم در نظر می‌گیرند که اگر بخواهند بدون برنامه‌ریزی و آینده‌نگری و فقط از روی خوش خیالی همه کارهای خود را پیش ببرند، همین دوست صمیمی برای آن‌ها تبدیل به یک دشمن خطرناک می‌گردد که هر ثانیه آن‌ها را به عواقب اشتباهات گذشته‌شان نزدیک و نزدیک‌تر می‌نماید.

قدرت وقت فراتر از حد انتظار است، اما بهره جستن از این قدرت کار ساده‌ای نیست. باید دیدگاهت نسبت به زندگی را تغییر بدهی و همه چیز را به شکل متمایزی بررسی کنی و بر اساس همین دیدگاه متمایز طرز فکرت را هم عوض کنی. مثلا شاید وبلاگ‌نویسی منظم و تولید محتوای باکیفیت در کوتاه مدت کار چندان جذابی نباشد و بازخورد مثبت فراوانی را به سوی تو جذب نکند، اما اگر به راهت ادامه بدهی و از کیفیت کارت نکاهی و همچنان به نظم کاری‌ات پایبند باشی قطعا در دراز مدت به نتایج دلخواهت خواهی رسید. این البته فقط یک مثال از هزاران بود. خودت فکر کن ببین این شیوه برخورد با زمان در چه موارد دیگری جواب می‌دهد؛ به این موضوع فکر کن و سعی کن زمان را به سود خودت بگذرانی.

هیچ کس همه چیز را نمی‌داند

برای من جالب هستند انسان‌هایی که فکر می‌کنند همه چیز را می‌دانند. حتما تو هم دیده‌ای. وقتی می‌نشینی در مورد یک موضوع خاص صحبت کنی سعی می‌کند هر طور که می‌تواند نشان دهد که بیشتر از تو می‌فهمد. هر وقت که لازم بداند هر حرفی که به دهانش بیاید به زبان می‌آورد بدون این‌که فکر کند آن‌چه می‌گوید اصلا درست هست یا نه. حتی تصور این را هم نمی‌کند که ممکن است طرف مقابلش بداند که آن‌چه می‌شنود کاملا اشتباه است. اصلا قبول ندارد که کسی بیشتر از خودش می‌فهمد و اطلاعات دارد.

اگر بخواهم روراست باشم دلم برای‌ این نوع آدم‌ها می‌سوزد، چون حاضر نیستند قبول کنند که دانش‌شان بر مبنای اطلاعات غلط بنا شده است و نیاز به ترمیم دارد. از این دسته از افراد که بگذریم، باید در گستره‌ای بزرگ‌تر بگویم که هیچ کدام از ما هیچ وقت حق نداریم بگوییم همه چیز را می‌دانیم زیرا اساسا چنین چیزی امکان‌پذیر نیست.

آن‌چه می‌دانیم یک قطره و آن‌چه نمی‌دانیم به اندازه دریاست.

آیزاک نیوتون

در یک جمع با شخصی صحبت می‌کردم که به تازگی با او آشنا شدم و صحبت از نحوه کسب حق مالکیت شرکت مایکروسافت در مورد سیستم عامل DOS به میان آمد. او می‌گفت که مایکروسافت برای این سیستم عامل پولی پرداخت نکرده و آن را دزدیده است، اما من مطمئن بودم که مایکروسافت این سیستم عامل را از یک شرکت نرم‌افزاری کوچک خریداری نموده بود. با این حال هر چه کردم حاضر نشد قبول کند که آن‌چه می‌گوید غلط است؛ حتی احتمالش را هم نمی‌داد.

چند سال پیش هم نزد یکی از آشنایان بودم که از تخصص حضار حرف به میان آمد. یکی از آن‌ها گفت من در زمینه علوم کامپیوتر تخصص دارم و به نظرم این علم از باقی علوم دشوارتر است چون هر روز و هر لحظه یک موضوع جدید در این زمینه برای آموختن وجود دارد. گرچه شاید حرفش صحیح باشد، اما حقیقت این است که کدام علمی را می‌توان نام برد که هر دم حرف جدیدی برای گفتن نداشته باشد؟ علم پویاست، دانش رشد می‌کند. حتی اگر در یکی از شاخه‌های آن اطلاعات زیادی داشته باشی، باز هم باید به آموختن ادامه بدهی تا از مباحث جدید غافل نمانی.

از این روست که می‌گویم هیچ کس همه چیز را نمی‌داند. برای کسب دانش باید همیشه تشنه ماند؛ تشنه آموختن و تجربه کردن. همه ما باید این را قبول داشته باشیم که آن‌چه می‌دانیم همه‌چیز نیست و همان هم که می‌دانیم کامل نیست. پذیرش این حقیقت سبب می‌شود که به اصلاح اطلاعات خود همت بورزیم.

کاشت، جای خالی، برداشت

یک کشاورز را در نظر بگیر. کشاورز هر سال در زمان مناسب اقدام به کاشت محصول مورد نظر خودش می‌کند و بعد از آن تمام وقت و انرژی خودش را وقف نگه‌داری از آن‌چه کاشته می‌‌نماید. ماه‌ها با جان و دل به کاشته‌های خود رسیدگی می‌کند، به آن‌ها آب و کود می‌رساند و از خطرات طبیعی تا حد امکان در امان‌شان نگه می‌دارد تا این‌که بالاخره در نهایت تلاش‌هایش به ثمر می‌نشینند و وقت آن می‌رسد که محصول خودش را برداشت کند.

آن‌چه گفتم ذکر واضحات بود. اما جالب ماجرا می‌دانی کجاست؟ آن‌جا که خیلی‌ها فکر می‌کنند برای برداشت کردن آن‌چه کاشته‌اند نیازی به مرحله داشت ندارند. اکثر افراد دوست دارند محصولی را بکارند و در سریع‌ترین زمان ممکن دانه‌های‌شان به درخت‌های پربار بدل گردد. نه، همه ما که کشاورز نیستیم، ولی اگر با دید یک کشاورز به زندگی نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که برای به نتیجه رساندن هر ایده‌ای باید در همان زمینه تلاش و کوشش کرد. ایده داشتن یا نتیجه و هدفی را در سر پروراندن کار سختی نیست؛ هر کسی از پس این کارها بر می‌آید. این قدم گذاشتن در مسیر اهداف است که انسان متعالی را از انسان راکد متمایز می‌سازد.

رم یک روزه ساخته نشده است.

ضرب‌المثل فرانسوی

قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی این‌که با دل‌وجان برای دست یافتن غایت مطلوب بکوشی و از انجام دادن کارهای سخت واهمه‌ای نداشته باشی، یعنی این‌که در نیمه راه از ادامه دادن خسته نشوی و در مواجهه با مشکلات دلسرد نگردی. قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی دقیقا همان مرحله داشت.

از این پس اگر دیدی کسی به اهداف دلخواه خودش دست یافته است فراموش نکن که او قطعا به مرحله داشت توجه داشته و اهمیت آن را در کرده است وگرنه هرگز نمی‌توانست به جایی که امروز هست برسد. خوب است من و تو هم سعی کنیم جای خالی مراحل سه گانه مزرعه موفقیت را پر کنیم و همچون یک کشاورز حرفه‌ای به نگه‌داری از کاشته‌های خودمان که همان ایده‌های ما هستند بپردازیم تا این‌که در نهایت این ایده‌ها به نتایج ملموس و واقعی تبدیل گردند.

انگار واقعا یک جای کارشان می‌لنگد!

این چند روزی که کمتر وقتم را خرج شبکه‌های اجتماعی می‌کنم احساس آرامش بیشتری دارم. با این همه هر از گاهی برای بازنشر محتوای خودم و نویسنده‌هایی که دنبال می‌کنم به پلتفرم‌های اجتماعی سر می‌زنم. نکته جالبی که این روزها توجه من و برخی دیگر را به خودش جلب کرده این است که چطور برخی از مطالب و نوشته‌ها بدون هیچ دلیل منطقی در این پلتفرم‌ها محبوب می‌شوند!

مثلا یک نفر یک توییت چند کلمه‌ای کاملا ساده و اغلب بی‌محتوا منتشر می‌کند و ناگهان هزاران بار لایک و ریتوییت به دست می‌آورد. یا یک کاربر معمولی یک مطلب ساده را منتشر می‌کند اما بازخورد قابل توجهی دریافت نمی‌کند، اما یک کاربر دیگر دقیقا همان مطلب را بدون ذکر نام و نشان صاحب اصلی محتوا کپی می‌کند و ده‌ها برابر صاحب اصلی محتوا بازخورد مثبت می‌گیرد.

این نوع از اتفاقات عجیب در هیچ کجا به غیر از پلتفرم‌های اجتماعی رخ نمی‌دهند. واقعا مشکل از کجاست؟ چطور ممکن است یک نفر بتواند با نوشتن نوشته‌هایی کاملا بی‌ربط بتواند تا این حد بازخورد کسب کند؟ یا چطور امکان دارد یک شخص بتواند با کپی بی اجازه از محتوای شخصی دیگر برای خودش شهرت و محبوبیت دست و پا کند؟

علت چیزی است به نام باندبازی! بله، در اکثر شبکه‌های اجتماعی باندهایی وجود دارند که اعضای این باندها با هم هماهنگ می‌شوند تا مطالب یکدیگر را بازنشر کنند و به بیشتر دیده شدن نوشته‌های‌شان کمک کنند. اگر کاربری عضو یکی از این باندها باشد، لازم نیست نگران باشد چه چیزی می‌نویسد و چه محتوایی را به اشتراک می‌گذارد؛ هر چه بنویسد خیالش راحت است که دیگر اعضای باند حتما و قطعا او را بازنشر می‌کنند و مطلبش را بیهوده محبوب می‌کنند.

در این میان، معدود کاربرانی هم که محتوای تازه و نسبتا خوبی هم منتشر می‌کنند اگر عضو باندی نباشند جایی برای پیشرفت ندارند، فقط می‌شوند خوراک محتوایی باندها و مطالب‌شان بدون اجازه کپی می‌شود و اگر اعتراضی هم بکنند به آن‌ها گفته می‌شود که در شبکه‌های اجتماعی کسی صاحب آن‌چه منتشر می‌کند نیست و حق کپی رایت ندارد.

این راه و رسم اکثر شبکه‌های اجتماعی است. محبوب شدن در این پلتفرم‌ها کار سختی نیست. نیازی به زحمت کشیدن و فکر کردن در مورد محتوای تولیدی خودت نداری، حتی لازم نیست هویت خاصی هم داشته باشی، یک اسم و عکس ساختگی هم کارت را راه می‌اندازد.

هر کسی که به تازگی به شبکه‌های اجتماعی می‌پیوندد متوجه می‌شود که انگار این پلتفرم‌ها را نمی‌فهمد، انگار یک جای کارشان می‌لنگد. به بیان واضح‌تر اگر می‌خواهی در این سرویس‌ها پیشرفتی داشته باشی مجبوری در باندهای‌شان عضو شوی و این دقیقا همان موضوعی است که من از آن متنفرم.

خوشبختانه این باندبازی‌ها در دنیای وبلاگ‌ها هنوز شکل نگرفته است، یا حداقل مورد توجه قرار نگرفته است. وبلاگ‌ها خیلی قبل‌تر از شبکه‌های اجتماعی محبوبیت داشتند و از آن زمان تا کنون باندبازی جایی در این حرفه نداشته است. برای دیده شدن در وبلاگستان باید واقعا استعداد نوشتن داشته باشی و خوب بنویسی. نویسنده‌های ضعیف جایی در این عرصه نخواهند داشت. فقط کسانی باقی می‌مانند که به خوب نوشتن علاقه دارند و از این کار لذت می‌برند.

البته که نویسنده‌های خوب نوشته‌های یکدیگر را با دیگران به اشتراک می‌گذارند ولی این با مفهوم باندبازی خیلی فرق دارد. این گیرایی نوشته‌های وبلاگ‌نویس است که سبب می‌شود باقی بلاگرها هم به سمت بازنشر محتوای‌شان جذب شوند. در مجموع همیشه دنیای وبلاگ‌نویسی برای من جذاب‌تر و عادلانه‌تر بوده تا شبکه‌های اجتماعی.

چرا خیره‌اش شدی؟

دنیای امروزی بدون اسمارت فون‌ها و گجت‌ها غیر قابل تصور است. هر کسی در هر حیطه کاری که باشد بالاخره به یکی از این وسیله‌ها احتیاج پیدا می‌کند. وسایل کمکی خیلی خوبی هستند. خودت فکر کن که با به همراه داشتن یک اسمارت فون چه کارها که نمی‌شود کرد. فقط کافی است یکی از همین دیسپلی‌های کوچک که در جیب هم جا می‌شوند به همراه داشته باشی تا در هر لحظه بدانی وضعیت هوا چطور است و چطور خواهد بود، ترافیک چه اوضاعی دارد و از چه مسیری بروی خلوت‌تر است، کدام رستوران غذاهای خوشمزه‌تری دارد که مستقیما بروی همان جا میز رزرو کنی، دیگر لازم نیست کارهایت را حفظ کنی چون اسمارت فون به تو می‌گوید چه زمانی قرار است چه کاری انجام دهی، هر وقت خسته شدی به راحتی می‌توانی با بازی‌ها و موزیک‌ها سرگرم شوی یا کتاب بخوانی و فیلم ببینی. 

خلاصه هر چه از کارایی‌های این گجت‌ها بگویم کم گفته‌ام. اما آیا تا به حال به این هم فکر کرده‌ای که خیلی از اوقات بیخودی به اسمارت فونت خیره می‌شوی؟ خیلی از اوقات بیخودی از جیبت بیرونش می‌آوری و حواست را متوجه دیوایست می‌کنی بدون این‌که اصلا کاری با آن داشته باشی. انگار باید این کار را انجام دهی! انگار اگر چنین کاری نکنی احساس می‌کنی یک چیزی کم است! انگار مسحورش شده‌ای! انگار واقعا معتادش شده‌ای!

نه، نمی‌توان انکار کرد که اسمارت فون‌ها دیگر تبدیل به یک بخش جدایی ناپذیر از مغز ما تبدیل شده‌اند. اگر یک روز بدون اسمارت فون بمانی می‌فهمی چه می‌گویم. این درست، ولی نباید فراموش کنیم که این ابزارها همان مقدار که مفید هستند، همان مقدار هم می‌توانند اعتیاد آور باشند. تا به حال به این فکر کردی که در روز چند ساعت را خرج اسمارت فونت می‌کنی؟ اصلا چه کار می‌کنی با این وسیله؟ حاضرم قسم بخورم که استفاده مفید تو از این دیوایس نهایتا بیشتر از روزی یک ساعت و نیم نیست و مابقی تماما وقت هدر دادن است و ساکت کردن این حس اعتیاد. البته روزی یک ساعت و نیم را هم زیادی گفتم ولی خواستم ناگهان توی دلت را خالی نکنم.

خوشبختانه شرکت‌هایی همچون اپل و گوگل در جدیدترین نسخه‌های سیستم عامل موبایل خود این امکان را به طور پیش‌فرض فراهم کرده‌اند که از میزان استفاده خودت از اسمارت فون آگاه شوی و آن را زیر نظر بگیری. سعی کن یکی دو هفته به طور مرتب این ویژگی را مورد بررسی قرار بدهی تا بدانی که آیا واقعا به اسمارت فونت اعتیاد داری یا نه.

اگر جواب منفی بود که هیچ، اما اگر واقعا معتاد گجت‌ها شده باشی باید یک فکری به حال خودت بکنی. یادت نرود که باید همیشه حواست به دنیای اطرافت باشد نه فقط به اسمارت فون‌ها و گجت‌ها.

دل‌نوشته‌ها ناجی وبلاگستان فارسی

روزی روزگاری در دورانی نه چندان دور، همین چند سال پیش سرزمینی وجود داشت به نام وبلاگستان فارسی که برای خودش برو و بیایی داشت. آن روزها اگر از معدود آدم‌هایی بودی که کامپیوتر داشتی و اهل چت هم نبودی، به احتمال خیلی زیاد یک وبلاگ برای خودت داشتی و در آن مشغول نوشتن بودی. آن روزها وبلاگ‌ها رونق بیشتری نسبت به امروز داشتند و البته شکل و شمایل امروزی را هم نداشتند.

واضح‌تر بگویم، در وبلاگ‌های فارسی نسل اول باید انتظار هر چیزی را می‌داشتی، از ریزش برف و باران روی مطالب وبلاگ گرفته تا پخش آهنگ‌های مختلف در پس‌زمینه. خلاصه آن روزها هر کسی هر طور که سلیقه‌اش می‌کشید هر بلایی که فکرش را بکنی بر سر وبلاگش می‌آورد. اما اگر مثل من آن قدیم‌ها را یادت بیاید، این را هم یادت هست که گرچه وبلاگ‌های فارسی نسل اول از خیلی جهات با یکدیگر تفاوت‌های زیادی داشتند، اما اغلب از یک جنبه کاملا با هم مشابه بودند؛ آن هم این بود که نویسنده‌های این وبلاگ‌ها از دل و جان می‌نوشتند. واقعا می‌نوشتند نه این‌که نقش بازی کنند. 

تقویم را ورق می‌زنیم و به نسل حاضر وبلاگستان فارسی می‌رسیم. اکنون این سرزمین خیلی کم جمعیت شده است. خیلی‌ها کوچ کرده‌اند به شهرهای پر زرق‌وبرق شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها. اما هنوز سرزمین وبلاگستان فارسی خالی از سکنه نشده است. هر از گاهی چند تایی نویسنده به اینجا سرک می‌کشند و چند مدتی هم مشغول وبلاگ‌نویسی می‌شوند، اما به مرور دوباره باز می‌گردند به همان شهرهای پر زرق‌وبرق همسایه. تک و توک البته هستند نویسنده‌هایی که تقریبا همیشه بوده‌اند، گاهی فعال و گاهی نیمه فعال.

وبلاگ‌های فارسی امروز گرچه مثل گذشته هر کدام‌شان شکل و شمایل متفاوتی دارند، اما دیگر خبری از آن اتفاقات غیر منتظره مثل ریزش برف و باران و پخش موسیقی در پس‌زمینه وبلاگ نیست که البته از این بابت خوشحالم. اما آن‌چه ناراحتم می‌کند این است که وبلاگ‌نویس‌های امروز دیگر مثل قدیم‌ها از دل و جان نمی‌نویسند. نمی‌دانم چه اتفاقی به سرمان آمده، انگار دوست نداریم زیبا بنویسیم. هر وبلاگی را که نگاه می‌کنی یا مملو است از ترجمه و اقتباس از نوشته‌های نویسنده‌های خارجی، یا بازگو کردن اخبار و رویدادهای دنیای تکنولوژی و ورزش و… مگر ما خودمان حرفی برای گفتن نداریم؟

جالبش این‌جاست که خیلی‌ها همین الان در شبکه‌های اجتماعی در حال نوشتن دل‌نوشته‌های خودشان هستند. خیلی‌ها در شبکه‌های اجتماعی به همان سبک و سیاقی از زندگی می‌نویسند که انتظار می‌رفت در وبلاگ‌ها نوشته شود. تنها تفاوتش این است که در شبکه‌های اجتماعی این امکان را داری که خورد خورد و با غلط املایی و انشایی بنویسی و زود بازخورد بگیری، اما در وبلاگ باید برای آن‌چه می‌نویسی دقت بیشتری به خرج بدهی و در سبک نوشتارت هنر داشته باشی. سادگی نوشتن در شبکه‌های اجتماعی باعث شد که دل‌نوشته‌ها از سرزمین وبلاگستان فارسی رخت بربندند. هر چه مانده وبلاگ‌هایی هستند که بزرگ‌ترین هدف‌شان پول است و نوشتارهای‌شان به دل نمی‌نشیند.

فکر می‌کنم آن‌چه وبلاگستان فارسی را می‌تواند جان دوباره ببخشد، همین دل‌نوشته‌ها هستند. همان نوشته‌هایی را می‌گویم که نویسنده برای نوشتنش سلیقه و علاقه به خرج داده. تو هم می‌توانی به حفظ وبلاگستان کمک کنی. فقط کافی است از دلت بنویسی. در مورد هر چیزی که دوست داری، آن طور که خودت دوست داری، بنویس. باور کن سخت نیست. 

قبولت داشته باش

با خودت صحبت می‌کردی؟ چه می‌گفتی؟ نمی‌خواهد به من دروغ بگویی. داشتم گوش می‌دادم. همه حرف‌هایت را شنیدم. داشتی می‌گفتی خیلی از اوقات اشتباه می‌کنی و تصمیمات غلط می‌گیری، داشتی می‌گفتی انگار بلد نیستی کاری را بی‌نقص انجام بدهی، داشتی می‌گفتی همه چیز را خراب می‌کنی، داشتی می‌گفتی شرایط حال حاضر زندگی‌ات تقصیر هیچ کس نیست جز خودت.

ببخشید، می‌دانم کار بدی بود ولی گوش ایستادم و همه این حرف‌ها را شنیدم؛ حرف‌هایی که خودت داشتی به خودت می‌گفتی را می‌گویم. ببخشید که گوش ایستادم، اما چون به تو قول داده بودم برایت دوست خوبی باشم لازم دانستم حرف‌هایت را بشنوم تا بدانم با خودت چند چندی. انگار خیلی از خودت دلت پر است. انگار اگر امکانش بود احتمالا با خودت درگیر هم می‌شدی. فکر می‌کنم احتمالا الان چشم دیدن خودت را نداری.

تمام این صحبت‌ها که گاهی با خودت در میان می‌گذاری، عاملش همان چیزی است که خیلی‌ها از آن به عنوان وجدان یاد می‌کنند. خوشحالم که دوست باوجدانی دارم. خوشحالم که مسئولیت کارهای خودت را قبول می‌کنی و می‌دانی که نباید به خاطر اشتباهاتت دیگران را مقصر بدانی. اما دوست من، تو با این کار به خودت هیچ کمکی نمی‌کنی.

قبل از این‌که از دیگران انتظار داشته باشی به تو احترام بگذارند، باید خودت به خودت احترام بگذاری. اگر می‌خواهی دیگران تو را قبول داشته باشند، اول باید خودت خودت را قبول داشته باشی. نه! نمی‌گویم اگر اشتباهی کردی از زیر بار مسئولیت آن فرار کنی، اما این هم درست نیست که به خاطر اشتباهات گذشته شخصیت خودت را پیش خودت زیر سوال ببری. مسئولیت‌ پذیر باش اما نه با نگرش سرزنش‌گر بلکه نگرش اصلاح‌گر. کارهای نادرست خودت را پیدا کن ولی به جای گیر دادن به خودت، سعی کن خودت را مجبور کنی که دیگر آن کار نادرست را انجام ندهی. 

واقعا می‌گویم، اگر بخواهی به روحیه سرزنش کننده خودت فرصت جولان بدهی، کم‌کم اعتباری پیش خودت باقی نخواهی گذاشت. کسی هم که شخصیت خودش را قبول نداشته باشد بیشتر و بدتر از قبل اشتباه می‌کند. پس در یک کلام، من قبولت دارم، تو هم قبولت داشته باش.

به کلمات مجال حکمرانی بده

اگر وبلاگ‌نویس باشی، چه از وردپرس استفاده کنی و چه از پلتفرم‌های غیر رایگان یا رایگان دیگر، قطعا یکی از کارهایی که از انجام دادنش لذت می‌بری این است که ظاهر وبلاگت را همان‌طور که دوست داری تغییر بدهی. قبول دارم، حق داری، این یکی از بزرگ‌ترین جذابیت‌های دنیای وبلاگ‌نویسی است. اگر مثل من از وردپرس استفاده کنی، هر وقت دلت بخواهد می‌توانی اجزای سایدبار وبلاگت را تغییر بدهی، ترکیب رنگی وبلاگت را عوض کنی یا اصلا به طور کل ظاهر وبلاگت را بکوبی و از نو بسازی. این آزادی عمل خیلی لذت‌بخش است.

اما امروز می‌خواهم به تو پیشنهاد جسورانه‌ای بدهم. از تو می‌خواهم به کلمات مجال حکمرانی بدهی. حتما می‌پرسی منظورم چیست؟ می‌دانم حرفی که می‌خواهم بزنم شاید اجرا کردنش سخت باشد چون لازم است روی برخی از لذت‌هایی که در پاراگراف اول به آن‌ها اشاره کردم پا بگذاری. اما به تو قول می‌دهم که اگر واقعا از دنیای کلمات لذت می‌بری، این کار ارزشش را دارد.

به من بگو تا به حال کدام کتابی را دیدی که پر از عکس و رنگ باشد؟ خودت را گول نزن، منظورم را فهمیدی، کتاب‌های مصور را نمی‌گویم. حتی بیشتر کتاب‌های داستانی هم فقط از کلمات پر شده‌اند، نه عکس و رنگ و موارد مشابه. فکر می‌کنی علت چیست؟ دلیل این‌که من کتاب‌ها را خیلی دوست دارم همین است که در کتاب‌ها کلمات حکمرانی می‌کنند. این فقط هنر نویسنده در به کار گیری هنرمندانه کلمه‌ها است که یک کتاب را جذاب و خواندنی می‌کند. تو وقتی در حال خواندن کتاب هستی تمام تمرکزت را خرج مطالعه همان کلمات می‌کنی چون هیچ چیز دیگری بین تو و کلمات نیست که حواست را پرت کند.

اما اکثر وبلاگ‌های امروزی پر شده‌اند از انواع و اقسام زرق‌وبرق‌های غیر ضروری که حواس مخاطب را از اصل نوشتار پرت می‌کنند. مگر هدف تو به عنوان یک وبلاگ‌نویس این نیست که با نوشته‌هایت توجه بازدیدکننده را به طرف فکرت جلب کنی؟ پس چرا خودت داری حواسش را پرت می‌کنی؟

پیشنهاد می‌کنم کلمات را در وبلاگت پادشاه کنی. هر چه عکس و رنگ و جزئیات به درد نخور است از وبلاگت حذف کن و فقط کلمات را باقی بگذارد. اجازه بده دیگران بدانند که تو عاشق نوشتن هستی و هنرت را فقط با کلمات انتقال می‌دهی. وبلاگ تو روزنامه و مجله نیست، نسخه‌ای اینترنتی از کتاب افکار توست. پس اجازه بده کلمات حاکم وبلاگت شوند.