یک مشت کارهای تکراری… شاید هم نه!

فردا چه کارهایی داری؟ یک مشت کارهای تکراری؟ همان کارهایی که امروز انجام دادی؟ همان کارهایی که دیروز انجام دادی؟‌ همان کارهایی که سال‌هاست هر روز (البته شاید به جز روزهای تعطیل) انجام می‌دهی؟ تو به این‌ها می‌گویی یک مشت کارهای تکراری؟ شاید بد نباشد با یک دید دیگر به موضوع نگاه کنی. اگر به تو بگویم قرار است با یک مشت از همین کارهای تکراری به یک انسان موفق تبدیل شوی، آیا باز هم نسبت به این کارهای تکراری به همین شکل نگاه می‌کنی؟

تو فکر می‌کنی کسی که الان ده پله از تو جلوتر است، هر روز یک مشت کارهای تکراری انجام نداده است؟ کسی که الان وضع مالی بهتری دارد، یا کسی که موقعیت شغلی بهتری را به دست آورده است، یا کسی که اکنون شرایط جسمانی بهتری دارد هم هر روز یک مشت کارهای تکراری را انجام می‌داده و هنوز هم انجام می‌دهد (البته متقلب‌ها را کلا نادیده بگیر، چون جایگاه‌شان متزلزل است).

کسی که وضع مالی بهتری دارد، هر روز مقداری پول را پس انداز کرده و از پول خودش به طور هوشمندانه استفاده کرده است تا حالا بتواند سرمایه‌ای به هم بزند. هر روز روی دل خودش پا گذاشته و از خریدهای غیر ضروری‌اش کاسته است تا امروز به این جایگاه دست پیدا کند.

کسی که موقعیت شغلی بهتری دارد، هر روز سعی کرده بهتر و بیشتر از همکارانش کار کند. او هر روز به خودش سختی داده و مرارت کشیده تا بتواند خودش را هم به خودش و هم به مدیرانش اثبات کند و نشان دهد که لایق یک جایگاه شغلی بهتر است.

کسی که وضعیت جسمانی بهتری دارد، هر روز یک مدت مشخص را به ورزش کردن اختصاص داده است. هر روز از راحتی و تن‌پروری دوری کرده و چند دقیقه‌ای را خرج پرورش جسمش کرده تا این‌که امروز جسمی سالم‌تر و بدنی ورزیده‌تر نصیبش شده است.

می‌بینی؟ انگار همین کارهای تکراری روزانه هستند که می‌توانند آینده ما را معین کنند. فقط کافی است در انتخاب کردن کارهای روتین روزانه خودت دقت بیشتری به خرج بدهی تا تو هم به آن‌چه می‌خواهی برسی. ببین هدفت چیست و بر اساس هدفی که داری کارهای روتین روزانه خودت را منظم کن و سعی کن هر روز به طور مرتب و به بهترین شکل ممکن انجام‌شان بدهی. کم‌کم متوجه خواهی شد که دیگر هر روز یک مشت کارهای تکراری انجام نمی‌دهی، بلکه با یک برنامه روتین هر روز داری به هدفت یک قدم نزدیک‌تر می‌شوی.

همیشه آماده باش

دوستی داشتم که همیشه در هر شرایطی به بدترین احتمالات ممکن فکر می‌کرد. از نظر من آدم منفی‌بافی بود و سعی می‌کردم از او دوری کنم تا من هم مثل خودش منفی‌باف نشوم. یک روز از روی کنجکاوی نزدش رفتم و پرسیدم واقعا چرا این‌قدر افکارش منفی است؟ در جواب به من گفت که “تو اشتباه فکر می‌کنی. من منفی‌نگر نیستم. فقط همیشه سعی می‌کنم برای بدترین‌ها آماده باشم. حال اگر این بدترین‌ها رخ ندادند که چه بهتر، اما اگر رخ دادند خودم را نمی‌بازم چون از قبل برای‌شان آماده بوده‌ام.”

جوابش مرا به فکر فرو برد. تا آن روز فکر می‌کردم مثبت‌اندیشی یعنی بستن ذهن بر روی تمام احتمالات منفی، اما طرز فکر دوستم به نظر کامل‌تر و عاقلانه‌تر جلوه می‌کرد. حالا که به حرفش فکر می‌کنم می‌بینم حق با او بوده. هیچ کس نگفته مثبت‌اندیشی با فکر کردن به احتمالات منفی در تضاد است. اما این نحوه فکر کردن به این احتمالات منفی است که می‌تواند روی طرز فکر کلی یک انسان اثر بگذارد.

به بیان دیگر، اگر هدف از فکر کردن به رویدادهای منفی این باشد که خودت را در این افکار حبس کنی و نسبت به جنبه‌های مثبت زندگی بی‌تفاوت بشوی، آن‌گاه کم‌کم تبدیل به انسان منفی‌نگر می‌شوی که هر لحظه در باتلاق این افکار مخرب بیشتر فرو می‌رود. اما از سوی دیگر، اگر اتفاقات مثبت اطراف خودت را دریابی و در عین حال حواست به احتمالات منفی هم باشد و خودت را برای آن‌ها آماده نگه داری، تو صاحب یک بینش صحیح و کامل نسبت به زندگی خواهی بود.

پس فکر نکن که اگر تمام مدت به نیمه پر لیوان نگاه کنی نیمه خالی لیوان هم پر می‌شود. فقط یک دیوانه می‌تواند شرایط بد را نادیده بگیرد. تو مثبت بیاندیش اما همزمان برای بدترین اتفاقات ممکن هم آمادگی داشته باش. تنها این‌گونه است که می‌توانی در بحران‌ها نیز در مقایسه با دیگران شرایط بهتری داشته باشی و خودت را حفظ کنی.

به طور معمول، بدترین رخدادها زمانی اتفاق می‌افتند که انتظارش را نداری. درست در همان زمان که فکر می‌کنی در بهترین شرایط ممکن قرار داری، ناگهان یک حادثه می‌تواند تو را از عرش به فرش برساند. اما اگر همیشه آماده بدترین‌ها باشی، قادر خواهی بود که جایگاه خودت در عرش را گرچه به سختی اما حفظ کنی. این یکی از رموز اساسی پیروزی است.

ننویس، بخوان بعد بنویس

نوشتن جذاب است. این جمله شاید برای خیلی از کسانی که می‌شنوند هیچ جذابیتی نداشته باشد. برای کسانی که این نوشته را می‌خوانند شاید تا حدودی جذاب باشد چون اگر از نوشتن خوش‌شان نمی‌آمد احتمالا در وبلاگ من وقت خودشان را تلف نمی‌کردند. شما که داری این نوشته را می‌خوانی شاید مفهوم حرفم را درک کنی، حتی شاید خودت هم مثل من از نوشتن بدت نیاید. بله، قطعا نوشتن برای من و شما که قدرت کلمات را درک می‌کنیم جذاب است.

اما نوشتن فقط یک خروجی نیست؛ ورودی هم می‌خواهد. درست مثل یک وسیله برقی می‌ماند. تا وقتی یک جاروبرقی را به برق نزنی نمی‌توانی انتظار داشته باشی همه چیز را هورت بکشد. می‌دانم شاید بگویی وبلاگ‌نویس چه شباهتی با جاروبرقی دارد؟ شاید بگویی این دیگر چه مثالی بود که زدی؟ البته که وبلاگ‌نویس جاروبرقی نیست. اما نکته مثال اینجاست که یک وبلاگ‌نویس یا نویسنده یا هر کسی که به هر طریقی با نوشتن سروکار دارد، برای بهتر و بیشتر نوشتن که در واقع خروجی کارش است باید به مغزش ورودی بدهد؛ مثل جاروبرقی که به برق نیاز دارد.

نویسنده هم برای نوشتن به خواندن نیاز دارد. یک معمار وقتی می‌خواهد خلاقیت خودش را افزایش بدهد تا طرح‌های بهتری را تولید کند، از روی دست باقی معماران معتبر نگاه می‌کند و سعی می‌کند از آن‌ها الهام بگیرد. یک طراح دکوراسیون برای آن‌که چینش‌های زیباتری را خلق کند، از همکارهای خوش ذوق خودش کمک می‌گیرد تا ایده‌های بهتری در ذهنش نقش ببندد. پس چطور فکر می‌کنی یک نویسنده می‌تواند بدون خواندن آثار دیگر نویسنده‌ها، خوب و گیرا بنویسد؟

دوست داری وبلاگ‌نویس بهتری باشی؟ حداقل دو برابر آن‌چه می‌نویسی را صرف خواندن کن. محدودیتی ندارد. هر چه دوست داری بخوان، کتاب بخوان از هر موضوعی و ژانری که دوست داری. به کتاب خواندن اگر عادت نداری، با خواندن وبلاگ‌ها و نوشته‌های کوتاه شروع کن. بخوان نه فقط برای این‌که خوانده باشی. بخوان که بیاموزی. آن‌چه خواندی در ذهنت مشق کن. سبک نوشتار نویسنده‌های مختلف را پیش خودت نقد کن و پند بگیر. نوشتن جذاب است، اما اگر اهل نوشتن باشی، از خواندن هم لذت خواهی برد حتی شاید خیلی بیشتر از نوشتن.

بگذار یک تقلب کوچک برسانم: کتاب‌های داستانی را دست کم نگیر؛ رمان‌ها شاید به نظر برای بیشتر نوشتن به تو ایده‌ای ندهند، اما اگر آن‌ها را خوب بخوانی، شیوه نوشتنت را جذاب‌تر می‌کنند. پس سعی کن از سبک نوشتار نویسنده‌های داستانی تا می‌توانی ایده بگیری.

همین که روزانه چند صفحه کتاب خواندن را شروع کنی خودت به مرور متوجه تغییرات در نوشتارت می‌شوی. احساس می‌کنی حالا بهتر و روان‌تر می‌توانی بنویسی و دیگر مثل قبل لازم نیست برای تبدیل کردن افکار به کلمات به خودت فشار بیاوری چون خودشان به طور خودکار از ذهن تو روی کیبورد خالی می‌شوند. مدتی بخوان، بعد بنویس. اثرش را دوست خواهی داشت.

امروز، پلی است برای پس فردا

من دیدم، تو هم دیدی، من و تو هر روز با آن‌ها مواجه می‌شویم. آدم‌هایی را می‌گویم که به قول معروف فقط تا نوک دماغ‌شان را می‌بینند. همان‌هایی که افعال آینده جمله‌های‌شان به بیشتر از چند ساعت آینده کشیده نمی‌شود. همان‌هایی که همیشه عجله دارند، یک لحظه آرام و قرار ندارند، یک دقیقه به خودشان اجازه فکر کردن نمی‌دهند. همان‌هایی که باید به آن‌ها بگویی به کجا چنین شتابان؟

چنین اشخاصی تصور نمی‌کنند که آینده می‌تواند طولانی‌تر از چند ساعت بعد باشد. دوست هم ندارند به این فکر کنند که فردایی هم وجود دارد. راستی آدم‌هایی که به فردا خیلی اهمیت می‌دهند را هم دیده‌ام، تو هم دیده‌ای، من و تو هر روز با آن‌ها مواجه می‌شویم. پیش خودشان فکر می‌کنند خیلی داناتر از بقیه هستند. شاید غلط هم نباشد این طرز فکرشان. اگر دقت کنی می‌بینی معمولا آرام‌تر هستند و کارهای‌شان حساب شده‌تر است. اما همین آدم‌ها هم وقتی به فردا نزدیک می‌شوند حالت‌شان شبیه دسته اول آدم‌ها می‌شود و شکل اکثریت به خود می‌گیرند.

اما تو چطور باشی بهتر است؟ این‌که به چند ساعت بعد فکر کنی یا به فردا؟ یا به هیچ کدام؟ نه، هیچ کدام ایده‌آل نیست، چند ساعت بعد و فردا هم عاقلانه نیست. چرا دید خودت را وسیع‌تر نمی‌کنی؟ بیا از امروز به پس فردا فکر کن. امروز خودت را به چشم یک پل به پس فردا ببین. اهداف آینده خودت را تا پس فردا گسترش بده. به جای این‌که وقت و ذهن امروز خودت را روی چند ساعت بعد یا فردا سرمایه‌گذاری کنی، روی پس فردا تمرکز کن. شنیدی که می‌گویند زمان همه چیز را حل می‌کند؟ این وقتی درست است که زمان به نفع تو بگذرد نه به ضرر تو. چگونه زمان به نفع تو می‌گذرد؟ وقتی از حالا خودت را برای پس فردا آماده کنی.

من خیلی کم دیدم، تو هم شاید دیده باشی، من و تو کم دیدیم آدم‌هایی را که این‌گونه باشند و به پس فردا بیاندیشند. تعدادشان کم است اما همه این تعداد کم امروز معمولی هستند و پس فردا موفق، چون راز زمان را درک کرده‌اند. زمان یک دشمن کوتاه مدت و یک دوست دراز مدت است.

می‌دانم که می‌فهمی منظورم از چند ساعت بعد و فردا و پس فردا چیست. راستی امروز چند آجر به قصر پس فردایت اضافه کردی؟ 

مشغول چه کاری هستی؟

نه، منظورم شغلت نیست! می‌گویم کلا چه کار می‌کنی؟ آدم‌ها در برابر این پرسش از دید من به سه دسته تقسیم می‌شوند. دسته اول کسانی هستند که سقوط می‌کنند. هر روز که از خواب بیدار می‌شوند از روز قبل‌شان پایین‌تر هستند، از همه نظر. انگار کلا یادشان رفته که جهت‌های دیگری هم در زندگی وجود دارد. فقط پایین را می‌شناسند و فقط پایین و پایین‌تر می‌روند.

دسته دوم کسانی هستند که زندگی ساکنی دارند. روح و روان‌شان را سکون در بر گرفته. هیچ تغییری نمی‌کنند. حتی مثل دسته اول هم نیستند که رو به افول باشند. فقط هستند. حضور این آدم‌ها معمولا هیچ نقشی در زندگی هیچ جنبنده‌ای ندارد. به بیان دیگر، بود و نبودشان یکی است. نه دیده می‌شوند و نه شنیده می‌شوند. فقط هستند. همین.

به نظر من حالا فقط یک انتخاب ساده داریم، یا مشغول زندگی کردن شویم یا مشغول مردن.

اندی دوفرن، فیلم رستگاری در شاوشنگ

دسته سوم کسانی هستند که بالا می‌روند. هر روز سعی می‌کنند نسبت به روز قبل خودشان بهتر باشند. حتی شده یک صدم درصد. به رشد کردن اهمیت می‌دهند. در هر زمینه‌ای و از هر نظر تلاش می‌کنند که وقتی خودشان را با دیروزشان مقایسه می‌کنند دست کم یک نقطه قوت پیدا کنند. همان روزی یک صدم درصد بهتر شدن را آن‌چنان جدی می‌گیرند که انگار برای‌شان حیاتی است.

تو مشغول چه کاری هستی؟ پایین می‌روی؟ ساکنی؟ بالا می‌روی؟ بالا برو. هر روز بالاتر برو. حتی شده یک پله. حتی شده یک نیم پله. صعود کن. زندگی یعنی صعود. نه سقوط و نه سکون، فقط صعود. فقط برای چند روز هر روز یک صدم درصد بهتر شو تا ببینی که چطور انگیزه پیدا می‌کنی. تا ببینی که چطور دنیا از دید تو زیباتر می‌شود. تا ببینی که چطور زندگی برای تو معنا پیدا می‌کند. اگر دیروز پنج دقیقه مطالعه کردی، امروز پنج دقیقه و سی ثانیه مطالعه کن. اگر دیروز ده دقیقه ورزش کردی امروز یازده دقیقه ورزش کن. اگر دیروز پانزده دقیقه شاد بودی امروز شانزده دقیقه شاد باش. اگر دیروز به یک نفر کمک کردی امروز به دو نفر کمک کن. اگر دیروز سه دوست خوب داشتی امروز یک ارتباط دوستانه جدید برقرار کن.

هر طور که می‌توانی بالا برو. محدودیت موضوعی نداری. فقط به این فکر کن که قرار است امروز نسبت به دیروز حداقل در یک زمینه بهتر باشی. پس بهتر باش. امروز که این نوشته را خواندی بهتر از دیروزت شدی، چون حالا من دوست جدید تو هستم. امیدوارم دوست خوبی برایت باقی بمانم. 

واقعا فکر می‌کنی هنوز وقت هست؟

هر بار که به آرزوهایت فکر می‌کنی چه جمله‌ای به ذهنت می‌رسد؟ شاید تو نخواهی بگویی ولی من خودم می‌دانم؛ می‌دانم چون خودم هم همین فکر را می‌کردم. تو به خودت می‌گویی هنوز وقت هست. اما آیا واقعا هنوز وقت هست؟ بگذار صادقانه با تو صحبت کنم: هیچ تضمینی وجود ندارد که فرصت داشته باشی، که بتوانی به آن‌چه برای بعدا کنار گذاشته‌ای دست پیدا کنی، که روز مبادایی که برای آن برنامه‌ریزی کردی اصلا فرا برسد، که رویاهایت را بسازی، که از زندگی لذت ببری.

نه! منفی‌بافی نمی‌کنم. بیان حقیقت گاهی شاید تلخ باشد اما بیان کردنش مضرتر از نادیده گرفتن آن نیست. این را همه ما می‌دانیم. می‌دانم که تو هم می‌دانی. می‌دانم که تو هم به این موضوع فکر می‌کنی. اما هیچ کدام از ما دوست نداریم این جمله را به زبان بیاوریم. هیچ کدام از ما دوست نداریم به این حقیقت اعتراف کنیم که “قرار نیست همیشه وقت داشته باشیم.” 

شاید از دست من ناراحت بشوی. ایرادی ندارد. ناراحت شدن اولین واکنش منطقی در برابر حقایق تلخ است. بیشتر که به این موضوع فکر کنی دیگر ناراحت نخواهی شد. به مرور، درک و فهم جای نگرانی و ناراحتی را می‌گیرد و کمی بعد هم از این درک و فهم برای اقدامات درست کمک می‌گیری، به شرط آن‌که حرفم را خوب متوجه شده باشی و نشنیده نگیری. هر بار که خواستی کاری را به آینده موکول کنی و با جمله “حالا وقت برای این کارها هست” وجدان خودت را راحت کنی، به خودت یادآوری کن که یک بار هم همین جمله را به طور سوالی پیش خودت تکرار کنی: “حالا وقت برای این کارها هست؟”

سعی نکن خودت را گول بزنی. صادقانه جواب خودت را بده. کسی قرار نیست تو را قضاوت کند. این سوال را از خودت بپرس. مطمئنم به این جواب خواهی رسید که قرار نیست همیشه وقت داشته باشی. این را به خاطر بسپار که برای انجام دادن کارها هیچ وقت دیر نیست، اما برای پشت گوش انداختن کارها همیشه دیر است. هر وقت نکته حرفم را درک کردی، یک لبخند بزن. 🙂

چطورها را چگونه انجام می‌دهید؟

اکثر کسانی که به دنبال راه‌های رسیدن به موفقیت هستند معمولا زندگی انسان‌های موفق را به دقت مورد بررسی قرار می‌دهند تا بدانند که آن‌ها چطور به جایی که امروز هستند رسیده‌اند. چنین افرادی معمولا هزاران ویدیوی آموزشی و کنفرانس و گفت‌وگو و مصاحبه و کتاب در رابطه با موفق‌ترین انسان‌های روی کره زمین را مورد بررسی قرار می‌دهند، به این امید که شاید بتوانند پاسخ این سوال که “چطور” می‌توان موفق شد را پیدا کنند. اما مشکل اینجاست که پرسش آن‌ها از اساس اشتباه است.

نکته اصلی در مسیر پیروزی این است که هیچ راه واحدی وجود ندارد. به این شکل نیست که بگوییم اگر این فرمول را رعایت کنی بالاخره حتما موفق خواهی شد. هر کسی فرمول خودش را برای رسیدن به موفقیت دارد؛ فرمولی که فقط خودش می‌تواند آن را کشف کند. 

اگر همین امروز از جف بزوس، مدیر شرکت آمازون و یکی از پول‌دارترین انسان‌های زنده نسل کنونی بخواهید که برای شما نقشه راه خودش برای رسیدن به موفقیت را قدم به قدم ترسیم کند و بگوید که هر روز باید چنین کارهایی بکنی تا مثل من بشوی، من به شما دو چیز را قول می‌دهم: اول این‌که جف بزوس هیچ وقت چنین کاری را نمی‌کند، دوم این‌که حتی اگر چنین کاری می‌کرد آن نقشه راه به هیچ درد شما نمی‌خورد.

بالاتر به این موضوع پرداختم که هر کس بخواهد مسیر موفقیت را پیدا کند به دنبال این می‌گردد که “چطور” باید این کار را انجام دهد. بله! مسلما در این زمینه یک “چطور”هایی وجود دارند که می‌توانید آن‌ها را در کتاب‌ها و مقالات و ویدیوها و مصاحبه‌ها و… پیدا کنید؛ مثلا حتما شنیده‌اید که می‌گویند باید هدف داشته باشید یا برای رسیدن به هدف خود تلاش کنید یا به کارتان علاقه داشته باشید یا وقت خود را بیهوده هدر ندهید و نکاتی از این دست که بارها و بارها خواندید و شنیده‌اید و حتی شاید به زبان آورده‌اید. همه این‌ها یک سری “چطور”های کلی هستند که همه ما با آن‌ها آشنا هستیم؛ آن‌چه نمی‌شناسیم این است که “چگونه” می‌خواهیم و می‌توانیم این “چطور”ها را انجام دهیم.

این‌که بدانیم چگونه اصول موفقیت را یک به یک دنبال کنیم و به مرحله انجام برسانیم کلید ماجراست و مهم‌تر این‌که هر کدام از ما پاسخ مخصوص به خودمان را به این چگونه‌ها داریم. یادتان نرود که باید به تعریف خودتان از روند انجام امور نیز فکر کنید. پس از این به بعد به جای دنبال کردن چطورها، دنبال پاسخ این سوال باشید که چطورها را چگونه انجام می‌دهید.

بباز تا ببری!

اگر کمی دقت کرده باشید، خواهید دید که همه ما دوست داریم مثل برنده‌ها باشیم. در هر کار و حرفه‌ای که دقیق می‌شویم به سراغ کسانی می‌رویم که موفق شدند به جایگاه‌های خوبی دست پیدا کنند. وقتی می‌خواهیم مثال بزنیم از اشخاصی مثل جف بزوس و بیل گیتس و استیو جابز و ریچارد برنسون حرف می‌زنیم. اما عموما همه ما یک مورد را از یاد می‌بریم و اصلا به آن توجه نمی‌کنیم. تمام این اشخاصی که به عنوان موفق‌ترین‌ها می‌شناسیم، از همان روز اول موفق به دنیا نیامده‌اند. هیچ کدام‌شان از همان روز اول برنده نبوده‌اند. آن‌ها هم طعم شکست را چشیده‌اند؛ نه یک بار بلکه هزاران بار. تنها تفاوت‌شان با دیگران این است که بعد از هر شکست دنیا را پیش چشم خود تیره و تار ندیده‌اند.

فرمول موفقیت واقعا ساده است: نرخ شکست‌های‌تان را دو برابر کنید.

توماس جی واتسون / مدیر شرکت آی‌بی‌ام

چه چیزی باعث می‌شود که ما شکست را پایانی برای تلاش کردن بدانیم؟ به نظر من علتش این است که از کودکی به ما آموخته‌اند که باخت ماهیتی منفی دارد و ما باید با جان و دل سعی کنیم در هر مرحله از زندگی این ماهیت منفی را تجربه نکنیم. به ما نگفته‌اند که این دیدگاه سبب می‌شود از امتحان کردن راه‌های مختلف بترسیم آن هم فقط به این خاطر که از شکست خوردن هراس داریم. اگر از باختن بترسیم جرات انجام خیلی از کارها را از دست می‌دهیم. اما اگر از اکثر انسان‌های موفق بپرسید یا داستان زندگی آن‌ها را بخوانید خواهید فهمید که ویژگی مشترک آن‌ها همین نترسیدن از آزمودن راه‌های مختلف بوده است؛ یعنی همان نترسیدن از باخت.

من شکست نخوردم، من فقط ده‌ها هزار راهی را پیدا کردم که به کار نمی‌آمدند.

توماس ادیسون

اگر قرار بود راهی وجود داشته باشد که سراسر آن مملو از پیروزی باشد و باخت در آن جایی نداشته باشد که دیگر تلاش کردن معنایی نداشت. هر برنده‌ای قبل از این‌که یک برنده باشد، یک بازنده بزرگ بوده است. من فکر می‌کنم هر کسی که می‌خواهد مسیر موفقیت را در پیش بگیرد، باید بیشتر از پیروزی روی شکست تحقیق کند و بداند که چطور با این پدیده باید برخورد کند. چنین فردی باید بداند که در هر راهی که قدم بگذارد بالاخره درگیر مشکلاتی خواهد شد و بالاخره به شکست خواهد رسید، حال این نحوه برخورد او با شکست‌ها است که می‌تواند از او یک برنده بسازد. ما باید روی شیوه بازخورد انسان‌های موفق در شرایط بحرانی و سخت تحقیق بیشتری کنیم، وگرنه موفق بودن در شرایط ایده‌آل که کار سختی نیست.

کتاب بخوان، بی‌آن‌که به کمیت‌ها فکر کنی

یکی از موج‌های نسبتا جدیدی که اخیرا در دنیای اطرافم و همین‌طور در وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی زیاد به چشمم می‌خورد، موج کمیت کتاب‌خوانی است. اکثر اوقات، وقتی از کتاب و کتاب خواندن حرف به میان می‌آید، بالاخره کسی پیدا می‌شود که بپرسد “تا به حال چند تا کتاب خوانده‌ای؟” یا “روزی چند صفحه کتاب می‌خوانی؟”. هر بار که با این سوالات مواجه می‌شوم، از خودم می‌پرسم این دیگر چه معیاری است برای سنجش میزان مطالعه یک فرد؟ اصلا چه کسی اثبات کرده است که هر کس کتاب بیشتری بخواند یا هر کس که هر روز تعداد بیشتری از صفحات یک کتاب را بخواند، رتبه بالاتری دارد؟ مگر مسابقه است؟

موضوع خیلی ساده است. ممکن است یک نفر روزی ۵ صفحه کتاب بخواند اما همان ۵ صفحه را با تمام دقت و توجه مطالعه کند و کلمه به کلمه آن را درک کند و در ذهن خودش ذخیره کند، یک نفر هم می‌تواند روزی ۴۰ صفحه کتاب بخواند اما هدفش فقط این باشد که روزانه ۴۰ صفحه بخواند و از کل این ۴۰ صفحه نهایتا یکی دو صفحه مطلب را به ذهن بسپارد یا بیاموزد. یک نفر ممکن است سالی دو کتاب بخواند اما از همین مقدار مطالعه بیشترین میزان آموخته‌های ممکن را کسب کرده باشد، کسی هم ممکن است در سال ۷۵ تا کتاب بخواند و فقط به اندازه یکی دو کتاب دانش اندوخته باشد.

حرفم این است که لزومی ندارد وقتی کتاب می‌خوانید به فکر اعداد و در بند کمیت‌ها باشید. کتاب را فقط به خاطر خواندن و یاد گرفتن و لذت بردن بخوانید. با خودتان یا دیگران مسابقه نگذارید. البته خیلی خوب است اگر بتوانید روزی سی چهل صفحه کتاب بخوانید اما به شرطی که همه آن‌چه خواندید را درک کرده باشید و از وقتی که با کتاب گذرانده‌اید لذت برده باشید. مطالعه دو صفحه کتاب با دقت و لذت، خیلی بهتر از تند تند خواندن پنجاه صفحه کتاب است.

طرز فکر دیگران در مورد شما مهم است یا نه؟

برخی از آدم‌ها هستند که تمام زندگی خودشان را مبنی بر طرز فکر دیگران نسبت به خودشان شکل می‌دهند. اگر ورزش می‌کنند به این خاطر است که در نظر دیگران آدم سالم و سرزنده‌ای به نظر برسند، اگر درس یا کتاب می‌خوانند به این خاطر است که به دیگران نشان بدهند اهل تعقل و تعلم هستند، اگر حرفی را به زبان نمی‌آورند به این خاطر است که فکر می‌کنند آن حرف از دید دیگران جالب به نظر نمی‌رسد، در یک کلام، محصور در طرز فکر دیگران هستند.

از سوی دیگر افرادی هستند که نقطه مقابل گروه اول به حساب می‌‌آیند. ورزش می‌کنند تا فقط خودشان از سلامتی و شادابی‌شان لذت ببرند، درس یا کتاب می‌خوانند تا به دانش خودشان بیافزایند نه این‌که دانش خود را به رخ دیگران بکشانند، در حرف‌هایی که به زبان می‌آورند فقط نظر خودشان را لحاظ می‌کنند و نگران تاثیر حرف‌های‌شان روی دیگران نیستند.

حالا سوال این‌جاست که کدام یک از این دو نگرش صحیح است. بستگی دارد که چه کسی این سوال را بپرسد. اگر شما اهل اهمیت دادن به نظر دیگران باشید قطعا نگرش اول را انتخاب می‌کنید و اگر فقط نظر خودتان برای شما مهم باشد حتما به سراغ نگرش دوم می‌روید. اما من می‌گویم یک نگرش سومی هم وجود دارد که اساسا ترکیبی از دو نگرش فوق‌الذکر محسوب می‌شود؛ نگرشی که نه مثل اولی بر مبنای از خود گذشتگی است و نه به اندازه دومی خودخواهانه. من به این نگرش سوم را محترمانه می‌نامم.

حالا چرا محترمانه؟ چون در این نگرش هم به خودتان احترام می‌گذارید و هم به دیگران. منطق پشت نگرش محترمانه این است که هر گاه موضوعی صرفا به حریم خصوصی شما محدود می‌شد دیدگاه دیگران را در آن دخالت ندهید و هر زمان یک موضوع از این حریم خصوصی  خارج شد و روی دیگران هم تاثیر گذاشت باید به عقیده دیگران در مورد خودتان هم احترام بگذارید.

به عنوان مثال، به زبان آوردن برخی جملات می‌تواند آثار منفی فراوانی در روح و روان و شخصیت دیگران به جا بگذارد. شما به عنوان کسی که نگرش محترمانه به همه چیز دارد، نباید به خودتان اجازه دهید هر آن‌چه دوست دارید هر کجا که دل‌تان خواست به هر کسی بگویید. اما مثلا در مورد کسب علم و دانش هیچ لزومی ندارد که برای به رخ کشیدن میزان درک و فهم خود از مسائل، به تحصیل و تعلیم بپردازید و در این مورد باید خودتان را در اولویت قرار دهید نه طرز فکر دیگران را.

در مجموع، به نظر من شخصیت هر کسی بر اساس یکی از این سه نوع نگرش سنجیده می‌شود. این دیگر انتخاب خود فرد است که کدام یک را انتخاب کند و خودش را در چه موقعیت‌هایی قرار دهد؛ اما من نگرش محترمانه را نشانه یک شخصیت کامل و عاقل می‌دانم. شما اهل کدام نگرش هستید؟