فریاد نزن، صعود کن

در ادامه تحقیقات و مقالاتم در زمینه پرسنال برندینگ، به نکته‌ای جالب برخوردم که لازم دیدم یک یادداشت جداگانه را در وبلاگم به آن اختصاص بدهم. گرچه این موضوع ممکن است مستقیما به پرسنال برندینگ ارتباط پیدا نکند، اما می‌توان گفت که این باور غلط در زمینه برندینگ شخصی بیشتر از باقی زمینه‌ها به چشم می‌خورد.

حتما تا به حال دیده‌ای افرادی را که بیشتر از آن‌که مشغول کار کردن و قدم برداشتن به سوی اهداف خودشان باشند، مدام در حال فریاد زدن در مورد دست‌آوردهای کوچک‌شان هستند؛ آدم‌هایی که شاید در برخی از زمینه‌های زندگی شخصی یا حرفه‌ای‌شان به اندک موفقیت‌های کوچکی رسیده‌اند، اما به جای آن‌که روی همین موفقیت‌های کوچک کار کنند و پیروزی‌های بزرگ‌تر را به چنگ بیاورند، روی همان چند نقطه قوت نه چندان مهم گیر می‌کنند و تصور می‌کنند که به هر چه می‌خواستند رسیده‌اند و حالا این حق را دارند که جهان را با صدای موفقیت‌های اندک‌شان کر کنند. 

از آن‌جا که سر و صدای این‌ گونه از آدم‌ها خیلی زیاد است، معمولا پیدا کردن‌شان ساده است. فقط کافی است نگاهی به اطرافت بیاندازی. همیشه کسانی را می‌بینی که دست‌آوردهای کوچک خودشان را در بوق و کرنا می‌کنند و چنان داد سخن می‌دهند که انگار خداوندگار حرفه خودشان هستند. این افراد علاقه فراوانی هم به برگزاری همایش و نمایش و سخرانی دارند و هر کجا که فرصتش پیش بیاید فورا برای مربی شدن و منتور شدن و راهنما شدن داوطلب می‌شوند و دست بالا می‌برند. کسی هم نیست از آن‌ها بپرسد که در زندگی‌شان دقیقا به چه هدف بزرگ و دور از دسترسی رسیده‌اند و کدام قله از سلسله کوه‌های موفقیت را فتح کرده‌اند که تا این حد خودشان را قبول دارند؟

من به این کارها می‌گویم فریاد زدن و معتقدم یک فرد حرفه‌ای واقعی اهل فریاد زدن خودش و توانایی‌هایش نیست. کسی که کاربلد است، بیشتر از آن‌که دیده بشود، به افزایش سطح علم و دانش و تجربه‌اش در زمینه دلخواهش اهمیت می‌دهد. برای او مهم نیست دیگران در موردش چه می‌گویند و چطور فکر می‌کنند، برایش مهم نیست که اصلا دیگران او را می‌شناسند یا نه، او فقط به این فکر می‌کند که در کارش پیشرفت کند و هر روز حداقل یک قدم از روز قبل جلوتر برود. چنین شخصی با وجود این‌که کوچک‌ترین تلاشی برای دیده شدن و شنیده شدن نمی‌کند، اما به واسطه رفتار حرفه‌ای و پشتکاری که دارد خود به خود محبوب خواهد شد.

بنابراین، اگر می‌خواهی یک مربی یا منتور واقعی باشی، اگر می‌خواهی واقعا در کار خودت یک حرفه‌ای تمام عیار باشی، فقط به کار خودت برس و درگیر هیاهو و خودنمایی نشو. فریاد نزن، صعود کن.

خداحافظی با شبکه‌های اجتماعی؛ برای همیشه

نه، اشتباه نمی‌کنی. این خود من هستم. همان کسی که چند وقت پیش یک پست در همین وبلاگ منتشر کرد و از مزایای شبکه‌های اجتماعی نکاتی را بیان کرد و تلاش نمود تا اعتیاد خودش به این پلتفرم‌ها را به نوعی توجیه کند. بله من همان آدم هستم؛ فقط از دروغ گفتن به خودم خسته شدم. از این‌که با هزاران دلیل چرند به خودم بقبولانم که محتاج بودن به دوپامین حاصل از فعالیت در شبکه‌های اجتماعی کار غلطی نیست خسته شده بودم. این شد که تصمیم گرفتم از روز ۹ مرداد فعالیت خودم در پلتفرم‌های اجتماعی را به اندازه قابل توجهی کاهش بدهم. من پیش از این هر از چند گاهی به فیسبوک سر می‌زدم و چند پستی هم در آن منتشر می‌نمودم. در اینستاگرام البته فعالیتی نداشتم اما عکس‌های دوستانم را بررسی می‌کردم. اما در بین تمام شبکه‌های اجتماعی، بیش از همه در توییتر وقت می‌گذراندم. شاید روزی حدود چهار الی پنج ساعت درگیر این پلتفرم میکروبلاگینگ اجتماعی بودم. ولی از همان روز ۹ مرداد که تصمیم گرفتم حتما هر روز یک نوشته در وبلاگم منتشر کنم، توییتر را هم در زندگی خودم کم‌رنگ گردم.

اوایل کمی سخت بود، به هر حال برای کسی که صبح‌ها قبل از هر کاری توییتر را بررسی می‌کرد و روزی بیش از سی بار اسمارت فون خودش را با هدف سر زدن به توییتر از جیبش بیرون می‌کشید، ترک کردن این شبکه اجتماعی کار چندان ساده‌ای به نظر نمی‌رسد. اما با این حال توانستم بر خودم غلبه کنم و فعالیتم در توییتر را تا حد قابل توجهی کاهش بدهم. من که قبل از این روزی بیش از چهل توییت منتشر می‌کردم، فعالیتم را به روزی حداکثر دو توییت تقلیل دادم. 

با این حال هنوز هم راضی نبودم. هنوز هم برای ارسال همان یکی دو توییت در روز مجبور بودم به توییتر سر بزنم و خواه ناخواه درگیر خواندن توییت‌های کاربران دیگر می‌شدم و بدون این‌که متوجه بشوم بین نیم تا یک ساعت از وقتم را خرج توییتر می‌کردم. برای همین تصمیم گرفتم بالاخره از شر این موضوع خلاص بشوم. روز اول آبان اکانت خودم در توییتر را دی‌اکتیو کردم، همان‌طور که کمی قبل‌تر از آن اکانت‌های خودم در فیسبوک و اینستاگرام را حذف کرده بودم. البته این اولین باری نیست که این تصمیم را می‌گیرم، ولی به جرات می‌توانم بگویم که این آخرین بار بود.

امروز نمی‌خواهم از این موضوع صحبت کنم که چطور موفق شدم به کلی از شبکه‌های اجتماعی خودم را جدا کنم. این سوژه جالبی است که در یک پست دیگر بعدا به آن خواهم پرداخت. هدفم از نوشتن این نوشتار این است که اولا این تصمیم را به صورت عمومی در وبلاگم اعلام کنم و دوما به تو هم پیشنهاد بکنم که حتما حس رها شدن از شبکه‌های اجتماعی را تجربه کنی. اگر فکر می‌کنی چنین چیزی امکان‌پذیر نیست، من با پایبند ماندن به تصمیم خودم می‌خواهم به تو ثابت کنم که این کار شدنی است. می‌توان بدون شبکه‌های اجتماعی هم زندگی کرد، یا به عبارتی دیگر می‌توان بدون شبکه‌های اجتماعی بهتر زندگی کرد.

در آینده در مورد تاثیرات مخرب شبکه‌های اجتماعی روی تک تک ابعاد زندگی افراد، بهانه‌های متداول برای فرار از حقیقت اعتیادآور شبکه‌های اجتماعی و فواید زیستن به دور از این پلتفرم‌ها بیشتر خواهم نوشت. 

تاریکی‌های پنهان دنیای وبلاگ‌نویسی

من به عنوان یک وبلاگ‌نویس فعال همیشه از نوشتن و داشتن یک وبلاگ دفاع کردم و دیگران را به استفاده از وبلاگ تشویق نمودم. این کار را کردم چون معتقدم وبلاگ‌نویسی نه تنها راه بهتر و معتبرتری برای به اشتراک گذاشتن عقاید و دیدگاه‌های هر فرد است، بلکه می‌تواند قدرت خلاقیت و توانایی‌های نویسندگی را هم بهبود ببخشد. همیشه بر این عقیده بودم که وبلاگ از خیلی جهات بهتر و ایمن‌تر از شبکه‌های اجتماعی و سرویس‌های پیام‌رسان است. اما با این همه، دنیای وبلاگ‌نویسی نقاط تاریک و گاها ترسناکی هم دارد.

اولین و شاید ترسناک‌ترین بخش وبلاگ‌نویسی این است که شما هر آن‌چه که می‌نویسید و در وبلاگ خود منتشر می‌کنید برای همیشه به نام خودتان در وبلاگ و به عبارتی دیگر در کل اینترنت قابل یافتن خواهد بود. البته شما همیشه این امکان را دارید که نوشته‌های‌تان را پاک کنید، اما به هر حال تا وقتی نوشتاری روی وبلاگ هست، هر کسی می‌تواند به آن دسترسی پیدا کند و نگرش شما را مورد انتقاد قرار بدهد. قبلا در این مورد نوشته بودم که شاید فکر کنی هیچ کس وبلاگ تو را نمی‌خواند، اما این را فراموش نکن که مطالب عمومی در اینترنت توسط هر کسی قابل دسترسی است.

این موضوع برای کسانی که از انتقادها و طرز فکر دیگران در مورد خودشان و دیدگاه‌های‌شان می‌ترسند می‌تواند آزار دهنده باشد. اصلا یکی از دلایل مهم ترک کردن وبلاگ‌نویسی توسط برخی‌ها دقیقا همین مورد است. با این حال، نویسنده بودن به جرات و شهامت نیاز دارد. یک بلاگر خوب و حرفه‌ای، بلاگری است که به نظرات دیگران اهمیت می‌دهد اما از قضاوت شدن هراسی ندارد و آن‌قدر به خودش و نظراتش مطمئن هست که در نوشته‌های خود نشانی از ترس از دیدگاه‌های مخالف به جا نمی‌گذارد.

نقطه تاریک دیگری که در دنیای وبلاگ‌نویسی پنهان شده است، مشکلات نگه‌داری از وبلاگ است. البته این برای کسانی که با این موضوع به اندازه کافی آشنا هستند “مشکل” محسوب نمی‌شود، خود من حتی از این کار لذت می‌برم. منظورم از نگه‌داری وبلاگ، کارهایی مثل مدیریت هزینه‌ها و امور هاست و دامنه و سیستم مدیریت محتوا و پوسته و این جور مباحث است. خوشبختانه کار کردن با وردپرس به اندازه کافی ساده هست و می‌توان خیلی زود با آن کنار آمد. شاید در ابتدا این موارد کمی دست و پا گیر به نظر برسند، اما اگر شوق و ذوق کافی در تو وجود داشته باشد، خودت را مجاب می‌کنی که تا حد امکان با مسائل حرفه‌ای همچون تغییر بخشی از ظاهر وبلاگ با دست بردن در CSS یا نصب و کار کردن با افزونه‌های مختلف مشکلاتت را حل کنی. البته همیشه می‌توان از کمک یک شخص حرفه‌ای هم بهره برد، گرچه این‌که بتوانی خودت از پس کارها بر بیایی شیرین‌تر است.

یکی دیگر از جنبه‌های تاریک وبلاگ‌نویسی این است که اگر به طور مداوم به نوشتن ادامه بدهی، ممکن است به آن معتاد بشوی. وبلاگ‌نویسی و کلا نویسندگی برای کسانی که تا حدی به این کار علاقه دارند می‌تواند اعتیاد‌آور باشد. اگرچه این موضوع را نمی‌توان نکته‌ای منفی یا ترسناک دانست، ولی برای کسی که به طور منظم مشغول نوشتن بوده است، اگر به هر دلیلی چند روزی از نوشتن دور بماند احساس می‌کند چیزی مهم در زندگی‌اش کم است. من بارها به دلایل مختلف تصمیم گرفتم وبلاگ‌نویسی را کنار بگذارم و وقتم را با پدیده‌های دیگری همچون شبکه‌های اجتماعی پر کنم، اما هر بار به این نتیجه رسیدم که کنار گذاشتن وبلاگ‌نویسی کار ساده‌ای نیست. اکنون به این نتیجه رسیدم که اعتیاد به نوشتن اعتیاد بدی که نیست هیچ، بلکه علاقه به نوشتن فواید خیلی زیادی هم دارد که مهم‌ترین آن حفظ خلاقیت است. پس بدون ترس به نوشتن اعتیاد پیدا کن، این شاید تنها اعتیادی باشد که فواید زیادی برایت به همراه خواهد داشت.

این موارد که در بالا ذکر کردم، نکاتی بودند که شاید خیلی از بلاگرها به کسانی که می‌خواهند به تازگی وارد این حیطه بشوند نمی‌گویند؛ یا یادشان می‌رود یا این‌که ترجیح می‌دهند حرفی از مسائل نزنند. اما من فکر می‌کنم هر بلاگر تازه‌کاری حق دارد بداند که قرار است دقیقا وارد چه دنیایی بشود تا بتواند تصمیم بگیرد که با پیچیدگی‌های آن چگونه مواجه گردد.

راستی اگر تو هم با وبلاگ و وبلاگ‌نویسی آشنا هستی و نکته پنهان دیگری در این زمینه به ذهنت می‌رسد، پیشنهاد می‌کنم آن را در بخش نظرات این پست با همه در میان بگذاری.

پ.ن: شاهین کلانتری عزیز نوشتاری با موضوعی نسبتا مشترک در وبلاگش منتشر نموده است که حتما پیشنهاد می‌کنم حتما آن را بخوانید.

آزمایش موفقیت در پرسنال برندینگ

چندی پیش مطلبی نوشتم در زمینه تعریف پرسنال برندینگ. اگر آن نوشته را نخواندی و الان هم دوست نداری این صفحه را رها کنی و به صفحه نوشتار مذکور بروی، به طور خلاصه برایت می‌گویم که به نظر من تعریف صحیح پرسنال برندینگ این است که در جمعی که تو در آن حضور نداری، دیگران در مورد تو چه می‌گویند. اگر حرف‌های‌شان اغلب مثبت باشد، این یعنی در پرسنال برندینگ موفق بوده‌ای و خودت را به یک برند موفق تبدیل کردی، اما اگر اکثر حرف‌های‌شان در مورد تو منفی باشد، پس باید در مورد استراتژی‌های برندینگ شخصی‌ات تجدید نظر نمایی.

حالا ممکن است برای برخی‌ها این سوال پیش بیاید که چطور می‌توان فهمید که دیگران در موردشان چه می‌گویند آن هم وقتی خودشان در جمع حضور ندارند. گرچه این روزها به لطف شبکه‌های اجتماعی، هر فرد نسبتا سرشناسی می‌تواند با جست‌وجوی نام خودش متوجه بشود که نظر دیگران در موردش چیست، ولی راه بهتری هم برای آزمایش میزان موفقیت در پرسنال برندینگ هم وجود دارد؛ راهی که در مقایسه با جست‌وجو در شبکه‌های اجتماعی هم درد کمتری دارد و هم نتیجه‌اش معتبرتر است.

به هر حال اگر با پلتفرم‌های اجتماعی آشنا باشی، حتما می‌دانی که کاربران این پلتفرم‌ها معمولا از فحاشی و زدن حرف‌های ناراحت کننده خجالت نمی‌کشند، در ضمن خیلی‌ها بیشتر از روی حسودی یا دلایل دیگر در مورد افراد موفق مختلف اظهار نظر می‌کنند. با این حساب اگر تو یکی از آدم‌های نسبتا موفق و تا حدودی سرشناس باشی که سعی داری خودت را به یک برند (در هر موضوعی) تبدیل کنی، خیلی نمی‌توانی به اظهار نظرهای موجود در شبکه‌های اجتماعی اعتماد کنی.

راه عاقلانه‌تر و معتبرتری که از آن حرف می‌زنم، یک نظرسنجی خیلی ساده است؛ یک نظرسنجی ساده از اطرافیانت در مورد خودت. کافی است از دوستان و نزدیکانت بخواهی که در سه کلمه تو و شخصیت تو را توصیف کنند. می‌دانم لابد الان با خودت می‌گویی معلوم است که اطرافیانت سعی می‌کنند جانب احترام را حفظ کنند و با صداقت در مورد تو اظهار نظر نخواهند کرد. بله، کاملا درست فکر می‌کنی. ولی در این آزمایش هم هدف این نیست که کسی خارج از ادب و احترام در مورد یک برند شخصی حرف بزنند و نظر بدهند؛ هدف یافتن یک طرح کلی از بین نظرات موثق دیگران است.

اگر می‌خواهی بدانی تا چه حد راه پرسنال برندینگ را درست رفته‌ای، از تمام دوستان و اطرافیان خودت بخواه که در مورد تو سه کلمه که پیش از هر چیز به ذهن‌شان می‌رسد را بگویند. مثلا ممکن است یک نفر در مورد تو بگوید: صبور، مصمم، محکم و فرد دیگری بگوید: پیگیر، جدی، صبور و دیگری بگوید: راسخ، بردبار، توانا و باقی هم به همین صورت. وقتی به اندازه کافی نظرات افراد را جمع‌آوری کردی، باید از بررسی یک به یک آن‌ها خودداری کنی و در عوض سعی کنی با نگاه کردن به جمیع نظرات، نقاط اشتراک و طرح اصلی نهفته در این نظرات را بیابی. اگر خصوصیت پنهان در این طرح اصلی، با هدف تو از پرسنال برندینگ یکسان بود به خودت آفرین بگو و به همان راهی که تا الان پیمودی ادامه بده و اگر چنین نبود، حتما سعی کن مسیر خودت را تغییر بدهی.

این روش یک متد منطقی و کارآمد برای آزمودن موفقیت در پرسنال برندینگ است که به هر کس که در این زمینه می‌کوشد پیشنهادش می‌کنم. بد نیست یک بار دیگر هم یادآوری کنم که دیدگاه خودت را به شبکه‌های اجتماعی محدود نکن و بیشتر به دنبال نتایج و نظرات ملموس در دنیای واقعی باش.

مسیر موفقیت از سمت شادی می‌گذرد

چه کسی را می‌شناسی که از شادی خوشش نیاید؟ هیچ کس. همه ما دوست داریم شاد باشیم. اما بسیاری از آدم‌ها هر چه می‌کوشند باز هم نمی‌توانند شادی را بیابند. همین موضوع باعث شده در تصور عمومی این فکر ریشه بگیرد که شاد بودن و شاد زیستن خیلی سخت است. این در حالی است که عده قلیلی می‌دانند برای شاد بودن نیازی به تحمل دشواری‌های فراوان نیست.

می‌دانی چرا خیلی‌ها در یافتن شادی مشکل دارند؟ چون آن‌ها تصور می‌کنند که برای شاد بودن باید اول به موفقیت رسید. این نوع انسان‌ها اعتقاد دارند که کسی که به اندازه کافی در زندگی‌اش موفق نیست نمی‌تواند شاد زندگی کند و هر کسی هم که شاد و خوشحال است حتما در زندگی یا کارش به موفقیت‌های بزرگ و چشم‌گیری رسیده است. اما حقیقت این است که برای شاد بودن لزوما نباید به موفقیت‌های خیلی بزرگ دست یافت.

موفقیت کلید شادی نیست، این شادی است که کلید دست‌یابی به موفقیت است.

آلبرت شوآیتزر

از دید برخی‌ها موفقیت یعنی داشتن یک شغل خیلی خوب با درآمدی رویایی، اما من آدم‌هایی را می‌شناسم که درآمد قابل توجهی ندارند ولی در زندگی شخصی خودشان واقعا خوشحال هستند. آدم‌هایی را می‌شناسم که ماشین زیر پای‌شان بنز و بی‌ام‌و است اما به اندازه برخی‌ها که ماشین‌های بسیار مدل پایین‌تر دارند از خودروی خودشان لذت نمی‌برند. البته من با این‌که چنین تعاریفی از موفقیت ارائه کنم خوشم نمی‌آید چون به نظرم موفق بودن به میزان درآمد و مدل ماشین ارتباطی ندارد، بلکه موفقیت را در موقعیت اجتماعی و میزان علم و دانش افراد و درک صحیح و استحکام فکری کافی برای تصمیم‌گیری می‌بینم. با این همه، نمی‌توان منکر دیدگاه عمومی در مورد موفقیت شد.

شادی همان چیزی است که انجام می‌دهید، نه آن‌چه که جست‌وجو می‌کنید.

جف اولسون

آن‌چه در این زمینه می‌توان بیان کرد این است که بر خلاف آن‌چه خیلی‌ها فکر می‌کنند، مسیر شادی از موفقیت نمی‌گذرد، بلکه این موفقیت است که مسیرش از شادی می‌گذرد. مفهوم حرفم این است که اگر می‌خواهی شاد زندگی کنی لازم نیست این شادی را ملزم به دست یافتن به موفقیت بدانی. چنان‌چه در همین شرایطی که اکنون در آن به سر می‌بری، شاد بودن را تمرین و امتحان کنی و سعی کنی از لحظه لحظه زندگی خودت لذت ببری، تازه آن زمان است که می‌توانی جاده موفقیت را پیدا کنی. حتی اگر از من بپرسی، حاضرم بگویم که شاد بودن خیلی مهم‌تر از موفق بودن است، چون شادی می‌تواند شور و هیجان کافی برای پیمودن مسیر سخت و ناهموار موفقیت را فراهم سازد. پس شاد باش تا موفق بشوی.

کمتر به آن فکر کن

تصور کن با یک مشکل خیلی جدی مواجه شده‌ای و هر چه فکر می‌کنی نمی‌توانی راه حل مناسبی برای آن بیابی. ساعت‌ها از زمانت را خرج اندیشیدن به پاسخ سوالاتت می‌کنی و در نهایت به این نتیجه می‌رسی که به هیچ عنوان نمی‌توانی افکارت را جمع و جور کنی. پیش خودت می‌گویی این دیگر عجب مشکلی است که هر کاری می‌کنی از پس آن بر نمی‌آیی. شاید کمی خودت را سرزنش کنی و به خودت بگویی باید باهوش‌تر از این حرف‌ها باشی اما انگار ذهنت قفل کرده و کلید قفل را هم گم کرده‌ای. دست آخر تسلیم می‌شوی و با عصبانیت همه چیز را رها می‌کنی و می‌گویی شاید وقتی دیگر.

صبح روز بعد وقتی داری روزنامه می‌خوانی یا اخبار گوش می‌دهی یا شب هنگام وقتی داری برای خودت یک فنجان چای یا قهوه می‌ریزی، یا زمانی که به تخت خواب می‌روی که بخوابی، درست در همان زمان که فکرت کمتر درگیر پیدا کردن راه حل آن مشکل است، ناگهان پاسخ سوال‌ها مثل نت‌های موسیقی به ذهنت روانه می‌شوند و آهنگی جادویی را به صدا در می‌آورند و آن وقت است که قفل ذهنت با این آهنگ جادویی باز می‌گردد. در همین لحظه است که به خودت می‌گویی “آها… فهمیدم”. البته شاید هم واکنشت شدیدتر باشد و در حالی که می‌دوی فریاد بزنی “یافتم… یافتم”.

ممکن است این موضوع چند باری برای تو پیش آمده باشد. عجب لحظه جذابی است. از آن لحظه‌ای می‌گویم که درست وقتی انتظارش را نداری به یک راه حل بکر و ناب دست پیدا می‌کنی. بگذریم که خیلی از اختراعات مهم بشری هم دقیقا با همین شیوه کشف شدند. اما آیا تا به حال به این موضوع دقت کرده‌ای؟ تا کنون شده از خودت بپرسی چرا؟ چه اتفاقی می‌افتد که وقتی کمتر به موضوعی خاص فکر می‌کنی بهترین ایده‌ها در مورد آن موضوع به ذهنت خطور می‌کند؟

دلیلش را از نظر منطقی نمی‌دانم، اما مهم نیست. مهم این است که جواب می‌دهد. شاید مغز وقتی بیش از حد روی یک موضوع خاص متمرکز شود، توانایی‌هایش تضعیف می‌شود. شاید وقتی بیش از اندازه روی یک سوژه به خصوص دقت می‌کنی و سعی می‌کنی در موردش راه حلی پیدا کنی، فکرت خسته می‌شود و نمی‌تواند جواب‌ها را به تو منتقل کند.

بنابراین پیشنهاد می‌کنم اگر به مشکلی برخوردی که هر کاری می‌کنی نمی‌توانی آن را حل کنی و ایده مناسبی در موردش به ذهنت خطور نمی‌کند، بهترین کار این است که برای مدتی فکر کردن به آن را رها کنی و به ذهنت اجازه تنفس بدهی. به کارهای دیگرت بپرداز، یا این‌که کمی به پیاده روی برو یا یک فنجان چای یا قهوه بخور یا آبی به سر و صورتت بزن. هر کاری که به نظرت آرام‌بخش است و آرامت می‌کند انجام بده اما سعی کن به آن مشکل به خصوص فکر نکنی. شاید در ابتدا این پیشنهاد چیزی مثل وقت تلف کردن به نظر برسد، اما تجربه ثابت کرده این کار بر خلاف ظاهرش، می‌تواند تو را زودتر به پاسخ مشکلات برساند.

اگر وبلاگ‌نویس هستی، پس وبلاگ بخوان

هر بلاگری همیشه نحوه نوشتن و جذب مخاطب را در صدر اهداف و افکارش قرار می‌دهد. کاملا طبیعی است. ما وبلاگ‌نویس‌ها ذاتا به دنبال بالاتر بردن تعداد بازدیدها و مشترکان خبرنامه وبلاگ خودمان هستیم و هر وبلاگی را هم که مخاطب بیشتری داشته باشد برتر از وبلاگ خودمان می‌دانیم که البته قطعا درست است. اما آن‌چه هر بلاگری باید در مجموعه اهدافش قرار بدهد دقیقا همان موردی است که کمتر به آن فکر می‌کند یا حتی اهمیت می‌دهد و آن هم چیزی نیست جز خواندن وبلاگ‌های دیگر.

می‌دانم، خیلی از بلاگرها را می‌شناسم که الان با شنیدن این جمله فورا می‌گویند “ولی ما وبلاگ‌های دیگران را می‌خوانیم و دنبال می‌کنیم، آن‌قدر جدی که حتی در وبلاگ خودمان یک صفحه به معرفی وبلاگ‌های دیگران اختصاص داده‌ایم.” بله، بله. خود من هم یک چنین صفحه‌ای را در وبلاگم داشتم و دارم و هر چند وقت یک بار هم آن را به روز رسانی می‌کنم؛ برخی‌ها را از لیست وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام حذف می‌کنم و برخی دیگر را اضافه می‌نمایم. پس اگر می‌خواهی این جمله را به زبان بیاوری، یادت نرود که خود من هم خیلی وقت است این کار را انجام می‌دهم.

اما صرفا داشتن یک صفحه اختصاصی برای معرفی چند وبلاگ یا اختصاص دادن یک پست هفتگی برای معرفی مطالب وبلاگ‌های دگیر آن هم با هدف رفع مسئولیت یا ساکت کردن عذاب وجدان کافی نیست. هر وبلاگ‌نویسی باید کار دیگر بلاگرها را دنبال کند، حداقل آن‌هایی را که خودش قبول دارد و می‌داند ارزش دنبال کردن را دارند. البته اگر به من باشد که می‌گویم وبلاگ‌هایی را هم که زیاد قبول نداری را هم دنبال کن تا یادت نرود کار خودت چقدر خوب است و به خودت یادآوری کنی که اشتباهاتی که بلاگرهای ضعیف انجام می‌دهند را هرگز مرتکب نشوی.

اما حالا لازم نیست خیلی سخت‌گیرانه به این ماجرا نگاه کنی. من و تو که قرار نیست به خودمان دروغ بگوییم. دوست وبلاگ‌نویس من، بیا و همین حالا با استفاده از موتور جست‌وجوی گوگل یا پیشنهاد دوستانت یا صفحه وبلاگ‌های برتر همین وبلاگ یا هر روش دیگری که خودت دوست داری، چند وبلاگ خوب از نظر خودت پیدا کن و شروع کن به دنبال کردن‌شان. در خبرنامه‌شان عضو بشو و نوشته‌های‌شان را واقعا دنبال کن. برای‌شان کامنت بگذارد و در جریان اتفاقات وبلاگ‌شان قرار داشته باش. خیلی طول نمی‌کشد که متوجه می‌شوی که نه تنها حلقه ارتباطی خوبی با بلاگرهای مورد قبول خودت ایجاد کرده‌ای، بلکه با اشتیاق و علاقه بیشتری به نوشتن در وبلاگ خودت فکر می‌کنی و ادامه می‌دهی.

مخاطب این نوشته البته پیش از هر کس خودم هستم که تا چند وقت پیش چندان جدی وبلاگ‌های نویسنده‌های دیگر را دنبال نمی‌کردم، ولی از حدود یکی دو ماه پیش با خودم قرار گذاشتم به جای وقت تلف کردن در شبکه‌های اجتماعی، وقتم را به خواندن نوشتارهای وبلاگ‌های دیگر اختصاص بدهم. باور کن که از نتیجه کار خیلی راضی هستم. جالب این‌که چشم و ذهنم عادت کرده که به جای خواندن مطالب کوتاه و سطحی شبکه‌های اجتماعی، نوشته‌های طولانی و عمیق را راحت‌تر و دقیق‌تر مطالعه کند. از این انتخاب واقعا خوشحالم. تو هم امتحان کن.

خودت معجزه باش

یک آدم را تصور کن؛ آدمی که اسمش را گذاشته‌اند بخت برگشته. کسی که نمی‌تواند هیچ نقطه مثبتی در زندگی خودش پیدا کند. نه شغل و حرفه درست و حسابی دارد و دانش کافی برای رفتن به دنبال کار مورد علاقه‌اش، زندگی‌اش حسابی به هم ریخته است و حال و حوصله تقریبا هیچ کاری را هم ندارد. آن‌قدر وضعش خراب است که لازم نیست حتما هرکول پوآرو باشی تا این موضوع را از روی ظاهر و وجناتش متوجه بشوی. آن‌قدر به او گفته‌اند بدبخت و بخت برگشته که انگار خودش هم باورش شده است که گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه، به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. به خودش قبولانده که هر کاری هم که بکند نمی‌تواند اوضاع خودش را بهبود ببخشد.

ولی من و تو می‌دانیم که این آدم خیالی کاملا در اشتباه است. هیچ کس بدبخت زاده نشده و هیچ کس برای همیشه بدبخت باقی نخواهد ماند، مگر این‌که خودش بخواهد. حتما با خودت می‌گویی چطور ممکن است یک نفر بخواهد که بدبخت باشد. شاید عجیب باشد، اما همین باور داشتن به بدشانسی و بداقبالی یعنی همان پذیرفتن بدبختی. کسی که قبول دارد نمی‌تواند کاری برای خودش انجام بدهد، همیشه شرایط بد را می‌پذیرد و از اتفاقات بد استقبال می‌کند، حتی بدون این‌که خودش مستقیما آگاه باشد.

دوباره برگردیم به همان آدم خیالی قصه خودمان. این آدم اگر به باورهای خودش مبنی بر بدبخت بودنش ادامه بدهد، قطعا هیچ رویداد مثبتی در زندگی‌اش رخ نخواهد داد. حالا فکر کن که این آدم یک روز از خواب بیدار بشود و یک ندایی از درون یا اطراف خودش بشنود و به این نتیجه برسد که اگر تا امروز بدبخت بوده، لزوما به این معنی نیست که از امروز به بعد هم باید بدبخت باشد. فقط کافی است به این موضوع اعتماد کند که یک آدم هر چقدر هم که بداقبال باشد، باز هم این امکان را دارد که اتفاقات خوب را به زندگی خودش دعوت کند.

این خودش یک نوع معجزه است. این‌که یک نفر تصمیم بگیرد از این به بعد به زندگی به شکل دیگری نگاه کند و به دنبال کوچک‌ترین امواج مثبت پراکنده در اطرافش باشد، همین که یاد بگیرد بدشانسی فقط یک خیال باطل است و هر کسی اگر بخواهد می‌تواند خوشحال باشد، همین خودش یک معجزه است. با چنین افکاری، حتی تیره‌روزترین انسان‌های دنیا هم می‌توانند شرایط را طوری برای خودشان فراهم بیاورند که آرزوهای‌شان تبدیل به اهداف بشود و لبخند در سراسر لحظات‌شان جاری گردد. آری، فقط کافی است که خودشان بخواهند.

بروس؛ آیا به دنبال معجزه هستی؟ خودت معجزه باش!

خدا خطاب به بروس / جیم کری در فیلم بروس قدرتمند

خوشبختی چیزی نیست که خودش اتفاق بیافتد؛ چیزی نیست که لازم باشد انتظارش را بکشی. خوشبختی همیشه و همه‌جا هست. این تو هستی که باید آن را ببینی، به آن روی خوش نشان بدهی و از آن دعوت کنی که وارد زندگی‌ات بشود. همین خواستن موجب می‌شود که ناخواسته به سمت شاد زیستن قدم برداری. من این را یک معجزه می‌دانم. دنبال معجزه نگرد، خودت معجزه باش.

اگر همه چیز به هم بریزد…

همه چیز خوب است؟ به احتمال زیاد حالا که نشستی پشت کامپیوتر و داری این نوشتار را در این وبلاگ می‌خوانی یعنی الان حالت خوب است و افکار بزرگ و جدیدی در سر داری که می‌خواهی امتحان‌شان کنی و به موفقیت برسی. احتمالا در حال گشت زدن در وب بودی تا چند نوشته در زمینه موفقیت بخوانی و بتوانی بهتر در موردش فکر کنی. خوشحالم که الان اکثر قطعه‌های پازل زندگی‌ات در جای درست قرار دارند می‌گویم اکثرشان، چون هیچ وقت چنین شرایطی پیش نمی‌آید که دقیقا هیچ مشکلی در زندگی نباشد. مشکلات همیشه هستند، حالا چه اکنون در جریان باشند و چه در گذشته رخ داده باشند و آثارشان تا زمان حال ادامه یافته باشد.

بگذریم. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد که همه ما آدم‌ها در تمام طول زندگی خودمان می‌کوشیم که همه چیز بر وفق مرادمان باشد. هر کسی که درست زندگی می‌کند و به اندازه کافی عاقل است، همیشه در تکاپو است تا زندگی آرام‌تر و بهتری برای خودش و خانواده و همراهانش فراهم سازد. تمام آن برنامه‌هایی که در سر داریم، همه برنامه‌ریزی‌هایی که با اهداف کوتاه مدت و بلند مدت انجام می‌دهیم، حتی همین لحظه و همین حالا که نفس می‌کشیم با این امید است که همه چیز رو به راه باشد یا رو به راه بشود.

اما آیا تا به حال از خودت پرسیدی که اگر دست بر قضا زمانی رسید که همه چیز به هم ریخت چه خواهی کرد؟ نمی‌توانی منکرش بشوی. برای همه ما بالاخره پیش خواهد آمد. مهم نیست در کجای دنیا باشیم و دارای چه موقعیتی از لحاظ اجتماعی یا حرفه‌ای باشیم. همه ما هر از گاهی با شرایطی مواجه می‌شویم که برخی‌ها به آن می‌گویند شرایط بحرانی.

آیا بلد هستی که در بحران‌ها چطور رفتار کنی؟ اگر نه، فراموش نکن که تنها کاری که هرگز نباید انجام بدهی، ناامید شدن و ترسیدن است. هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی روزگار به کام ما نباشد. اگر همیشه همه چیز همان طوری بود که ما می‌خواستیم، آن‌گاه دنیا یک‌نواخت و خسته کننده می‌شد و هیچ کس قدر روزهای خوش خودش را نمی‌دانست. به جای گیر دادن به زمین و زمان و خورد کردن اعصاب خودت و دیگران، درست‌ترین کار این است که به دنبال راهی باشی که شرایط را دوباره به حالت طبیعی بازگردانی و مشکلات را رفع نمایی.

من فکر می‌کنم در چنین مواقعی بهترین طرز فکر این است که پیش خودت مدام تکرار کنی که به هم ریختگی‌ها طبیعی است و تو باید آن‌ها را سر و سامان بدهی. همین طبیعی دانستن شرایط کمک شایان توجهی به توانایی تو در کنترل صحیح امور می‌کند. دستپاچگی و خشم و عصبانیت، به جای این‌که به تو کمک کنند، بدتر سبب می‌شوند که تصمیمات اشتباه بیشتری بگیری و همه چیز را از همین هم که هست بدتر کنی. پس به خودت مسلط باش و تصور نکن دنیا به آخر رسیده است.

پرسنال برندینگ دقیقا یعنی چه؟

وقتی ناپلوئون هیل در سال ۱۹۳۷ در فصل ششم کتاب Think and Grow Rich برای اولین بار ایده پرسنال برندینگ را مطرح کرد، کمتر کسی تصور می‌کرد که روزی این موضوع تا این حد مهم و محبوب بشود. از آن زمان تا کنون این عبارت بارها و بارها مورد استفاده قرار گرفته است. اگر بخواهیم به گذشته نگاهی بیاندازیم، خواهیم دید که هر کسی برای خودش تعریف متمایز و منحصر به فردی از پرسنال برندینگ داشته و دارد. همین موضوع سبب شده است که برندینگ شخصی تبدیل به یک سوژه عجیب بشود؛ عجیب از این منظر که تقریبا همه ما با آن آشنا هستیم ولی تقریبا هیچ کدام نمی‌دانیم معنا و مفهوم اصلی آن چیست. 

بر همین اساس امروز تصمیم گرفتم کمی به مفهوم پرسنال برندینگ بپردازم. طی چند روز گذشته داشتم در شبکه‌های اجتماعی در مورد تعاریف کاربران از پرسنال برندینگ تحقیق می‌کردم. برخی‌ها برندینگ شخصی را در تعداد دنبال‌کننده‌های بیشتر در شبکه‌های اجتماعی می‌بینند و فکر می‌کنند که هر کس پرفالوئرتر باشد پس درک بهتر و بیشتری از برندینگ شخصی دارد. برخی دیگر پول می‌دهند تا عکس‌شان در مجلات و بیلبوردها بخورد یا رپورتاژ می‌دهند به این وبلاگ و آن وبسایت که اسم‌شان را به عنوان پدر دیجیتال مارکتینگ و پدر جد شبکه‌های اجتماعی تبلیغ کنند و تصور می‌کنند که صرفا با پول خرج کردن می‌توان در پرسنال برندینگ موفق شد.

عده‌ای هستند که درک‌شان از پرسنال برندینگ این است که باید با زدن حرف‌های تعجب برانگیز و عموما اشتباه، خودشان را در کانون توجه قرار بدهند و با این کار در واقع یک موج ایجاد کنند و خودشان روی این موج سوار شوند و بالا بروند. کاری ندارم که آیا این روش کار می‌کند یا نه، اما آن‌چه مطمئن هستم این است که این موضوع هیچ ربطی به پرسنال برندینگ ندارد، این بیشتر شبیه یک شیوه کثیف برای جلب توجه است.

از همه این موارد که بگذریم، آن‌چه اکثریت افراد از پرسنال برندینگ می‌شناسند تعریف و تمجید کردن از خودشان و بزرگ‌نمایی توانایی‌های‌شان است. شاید صدها بار مواجه شدم با کسانی که تمام مدت مشغول غلو کردن در مورد توانایی‌های خودشان هستند. حتی کسانی هم هستند که صرفا ادعا می‌کنند در فلان کار حرفه‌ای هستند، در حالی که در حد یک مبتدی هم اطلاعات ندارند.

تعریف صحیح، دقیق و اصلی پرسنال برندینگ این است که دیگران در جمعی که تو در آن حضور نداری، در مورد تو چه می‌گویند. به همین سادگی. همان‌طور که در این تعریف دیده می‌شود، برندینگ شخصی هیچ ربطی به گفته‌های فرد در مورد خودش ندارد، هیچ ربطی به آن‌چه با تبلیغات سعی می‌کند از خودش نشان بدهد هم ندارد. همه چیز به این بستگی دارد که دیگران در مورد تو چه فکری می‌کنند. برند شخصی را نه می‌توان خرید و نه می‌توان تلقین کرد. این مجموع رفتارها و کارهای هر فرد است که می‌تواند روی برند شخصی او تاثیر مثبت یا منفی بگذارد.

بنابراین، اگر تصمیم داری وارد حیطه پرسنال برندینگ بشوی و خودت را به یک برند تبدیل کنی، تمامی تعاریف عریض و طویل و عمدتا غلط را دور بیانداز و فقط سعی کن طوری کار کنی و رفتار کنی که وقتی در جمعی حضور نداشتی و دیگران خواستند در مورد تو صحبت کنند، نتوانند از تو ایرادی بگیرند و بین خودشان بگویند که فلانی واقعا در کارش حرفه‌ای است و خوب می‌داند چطور باید با مجبوبیت کنار بیاید.