منتظر تایید دیگران نمان

چند روز پیش دیدمش که سخت مشغول فکر کردن بود. انگار که با خودش دعوایش شده باشد، اصلا اعصاب هیچ کاری را نداشت. برعکس همیشه که خیلی خوش برخورد و دوستانه رفتار می‌کرد، آن روز چنان می‌نمود که گویی آدم دیگری است. اگر از من می‌پرسیدی می‌گفتم قطعا این آدم همان آدمی که من می‌شناسم نیست. برایم غریبه شده بود. یکی از دوستانم را می‌گویم.

از او پرسیدم چرا این‌قدر به هم ریخته‌ای؟ کم کم متوجه شدم که او در حال تصمیم گرفتن در مورد یکی از بزرگ‌ترین انتخاب‌های زندگی‌اش است. داشت پیش خودش فکر می‌کرد که برای ادامه تحصیل اقدام کند یا این‌که درس را کنار بگذارد و وارد بازار کار بشود. البته خودش تصمیمش را گرفته بود. مشخص بود که اهل درس خواندن نیست و اگر هم ادامه تحصیل را انتخاب می‌کرد به احتمال خیلی زیاد آدم موفقی از آب در نمی‌آمد. به هر حال برخی‌ها برای تحصیلات عالی ساخته نشده‌اند. اما با این حال هنوز کمی تردید داشت.

در مورد مشکلش از من نظر خواست. به او گفتم حقیقت را بخواهی در هر کاری هم که بخواهی وارد بشوی باز هم به علم و دانش احتیاج پیدا خواهی کرد. به او گفتم تحصیلات و کار کردن مکمل یکدیگر هستند و نباید یکی را کلا رها کنی و فقط به سراغ آن یکی بروی. گفتم حتی اگر بدون تحصیلات و دانش هم وارد کاری بشوی به مرور و به صورت تجربی علوم و فنون لازم را خواهی آموخت اما قطعا بابت این نوع آموختن باید هزینه‌های گزافی بپردازی، خیلی بیشتر و جدی‌تر از هزینه‌های ادامه تحصیل.

تا این‌ها را برایش توضیح دادم فوری اخم کرد و ناراحت شد. علت را که جویا شدم، گفت من خودم تمایلی به ادامه تحصیل ندارم و فکر می‌کنم بیشتر از درس خواندن به درد کار کردن می‌خورم. به او تبریک گفتم که این خیلی خوب است که تصمیم خودش را گرفته، ولی اشتباهش این است که برای تصمیم خودش به دنبال تایید دیگران است.

ما آدم‌ها اغلب از قبول مسئولیت‌ها فراری هستیم. تصمیم‌گیری هم ذاتا مسئولیت را به همراه خودش دارد. پس خیلی‌ها دوست دارند که دیگران به جای آن‌ها تصمیم بگیرند یا حداقل تصمیمات‌شان را دیگران هم تایید کنند. در این صورت خیال‌شان راحت است که اگر یک روزی متوجه شدند این تصمیم غلط بوده، این امکان را دارند که یک نفر دیگر را به جای خودشان سرزنش کنند.

اما طریق انسان‌های بزرگ چنین نیست. نشانه رشد عقلی و شخصیتی همین توانایی تصمیم‌گیری بدون اتکا به دخالت دیگران است. مشورت گرفتن قطعا کار درستی است، اما در نهایت فراموش نکن که تصمیم آخر را باید خودت بگیری و این را هم بدان که هیچ کس به اندازه خودت دلسوز زندگی و آینده تو نیست. با شهامت و مصمم باش و خودت برای خودت تصمیم بگیر. نگران عواقبش نباش. همیشه به خودت بگو که اگر هم بعدا به این نتیجه رسیدی که تصمیم اشتباهی گرفتی، حداقل در آن لحظه فکر می‌کردی این بهترین انتخاب است؛ انتخابی که خودت انجام دادی و حالا اگر هم غلط بوده باید از آن پند بگیری تا در آینده تصمیمات صحیح‌تری اتخاذ کنی.

دقیقا چند وبلاگ در دنیای پنهاور وب وجود دارد؟

امروز داشتم فکر می‌کردم یک نوشتار در زمینه وبلاگ‌نویسی منتشر کنم و مدام به دنبال یک ایده خوب می‌گشتم و به همین خاطر شروع کردم به جست‌وجو در اینترنت که اتفاقی به یک مقاله برخوردم که از هر جهت برای موضوع این پست عالی بود. خیلی از بلاگرها دائما به این فکر می‌کنند که چطور بازدیدکننده‌های بیشتری داشته باشند یا چطور برای مطالب وبلاگ خودشان در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی بازاریابی کنند و چگونه وبلاگ خودشان را تبدیل به یک برند نمایند و حتی از وبلاگ خودشان به کسب درآمد بپردازند. اما آیا تا به حال به این فکر کردی که دقیقا در دنیای پنهاور وب چند وبلاگ وجود دارد؟

طبق آماری که در این مقاله آمده است، در سال ۲۰۱۷ تعداد کل وبلاگ‌ها در اینترنت بیش از ۴۴۰ میلیون وبلاگ بوده است. این رقم البته مجموع تعداد وبلاگ‌های موجود در سه پلتفرم تامبلر، اسکوئراسپیس و وردپرس است، پس مسلما رقم اصلی تعداد وبلاگ‌ها خیلی بیشتر از این حرف‌هاست.

از روزی که در سال ۱۹۹۴ پدیده وبلاگ متولد شد، کمتر کسی فکر می‌کرد تا این حد گسترده شود. اگر به همین آمار در طی چند سال گذشته نگاهی بیاندازیم می‌توانیم آهنگ رشد وبلاگ‌ها را بهتر درک کنیم. مثلا در اکتبر سال ۲۰۱۱ تعداد کل وبلاگ‌ها چیزی حدود ۱۷۳ میلیون عدد تخمین زده شده بود، این در حالی است که طبق آمار Nielsen، تعداد وبلاگ‌ها در انتهای همان سال یعنی سال ۲۰۱۱ به چیزی حدود ۱۸۱ میلیون عدد رسیده است. به بیان دیگر، در مدت دو ماه نزدیک به هشت میلیون عدد به جمع وبلاگ‌ها اضافه گردیده است. این میزان رشد در آن زمان سرسام‌آور به حساب می‌آید.

این آمار البته به برخی از پلتفرم‌ها به شکل مجزا هم پرداخته است. مثلا تعداد وبلاگ‌های پلتفرم تامبلر چهار سال پس از تاسیسش یعنی در سال ۲۰۱۱ چیزی حدود ۱۷.۵ عدد بود، اما امروز این پلتفرم وبلاگ‌نویسی نیروبخش بیش از ۳۶۰ میلیون وبلاگ است.

اما از هر چه که بگذریم، سخن از وردپرس شیرین‌تر است، چون این سیستم مدیریت محتوا در دسامبر سال ۲۰۱۶ میزبان بیش از ۷۵ میلیون وب‌سایت بوده و مسلما الان این رقم خیلی بیشتر نیز شده است. به عنوان یکی از پرمصرف‌ترین سیستم‌های مدیریت محتوا، وردپرس خانه حجم قابل توجهی از وبلاگ‌های فعال دنیای وب بوده و هست. طبق آمار خود وردپرس، هر ماه نزدیک به ۷۰ میلیون پست و ۵۲ میلیون کامنت در این سیستم منتشر می‌گردد. از سوی دیگر، بیش از ۴۰۹ میلیون نفر هر ماه از حدود ۲۱ میلیارد صفحه اینترنتی مبتنی بر وردپرس بازدید می‌کنند.

اکنون که این آمار را نگاه می‌کنم می‌فهمم که وردپرس چه سیاره عظیم و گسترده‌ای است. نکته دیگری که از این اطلاعات به دست آوردم این است که دنیای وبلاگ‌ها واقعا دنیای بزرگی است. حالا اگر بخواهم به این فکر کنم که چطور می‌توان یک وبلاگ را از بین دیگر وبلاگ‌ها متمایز کرد و به مقام برتر رساند، به خودم یادآوری می‌کنم متمایز بودن در این دنیای غول‌‌آسا مسلما کار چندان راحتی هم نیست.

پورتال؛ تناقضی عجیب از فیسبوک

چند وقت پیش در بین اخبار دنیای تکنولوژی به خبر جالبی برخوردم؛ فیسبوک می‌خواهد یک دیوایس جدید به نام پورتال را روانه بازار کند. پورتال در واقع یک صفحه نمایش مجهز به دوربین است که هدفش این است که بتوانی با این دیوایس به شکل راحت‌تری با دوستانت در فیسبوک ارتباط صوتی و تصویری برقرار کنی. پورتال می‌تواند صداهای مزاحم را حذف کند و صدای تو را تقویت نماید یا این‌که با دوربینش تو را دنبال کند و ارتباط خوب و باکیفیتی را برای تو و دوستان فیسبوکی‌ات فراهم سازد. تقریبا شبیه یک اسپیکر هوشمند مجهز به صفحه نمایش و دوربین، ساخته شده توسط شرکت فیسبوک.

حالا کجای این خبر جالب است. خوب اگر اخبار مربوط به فیسبوک را دنبال کرده باشی متوجه نکات جالب این تصمیم فیسبوک خواهی شد. فیسبوک در حال حاضر با مشکلات بسیار زیادی مواجه شده است. مهم‌ترین مشکل هک شدن این پلتفرم است که سبب شده اطلاعات خصوصی میلیون‌ها نفر از کاربران این شبکه اجتماعی به دست هکرها بیافتد. این موضوع و همین‌طور موضوعاتی از قبیل دخالت‌های سیاسی فیسبوک و رصد رفتار کاربران برای نشان دادن تبلیغات هدفمند و خیلی از مشکلات دیگر سبب شده است که جنبشی در توییتر شکل بگیرد به نام deletefacebook و با هدف حذف کردن اکانت‌ها از این شبکه اجتماعی برای مقابله با تصمیمات اشتباه این شرکت و عدم اهمیت دادن مدیران فیسبوک به حریم خصوصی و اطلاعات محرمانه کاربرانش.

گرچه فیسبوک یک زمانی برای خودش بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین شبکه اجتماعی بود و این بازار را تحت سلطه خودش درآورده بود، اما اکنون با مشکلات متعددی روبه‌رو شده است که پایه‌های پادشاهی این پلتفرم بر دنیای شبکه‌های اجتماعی را به لرزه در آورده است. مارک زاکربرگ که زمانی برای فرار از این وحشت که پلتفرم‌های رقیب گوی سبقت را از فیسبوک بربایند، رقبا را یا می‌خرید یا بدون هیچ واهمه‌ای از آن‌ها کپی می‌کرد و با خاک یکسان‌شان می‌کرد، اکنون با استعفای مدیران و موسس‌های پلتفرم‌هایی که توسط فیسبوک خریداری شده‌اند نشان داده است که شیوه مدیریت این شرکت طوری نبوده است که بتواند رضایت این مدیران و موسس‌ها را جلب کند و این یعنی وضعیت کارمندان و مدیران شرکت فیسبوک در شرایط چندان مناسبی به سر نمی‌برد.

اما برگردیم به پورتال. یادم نیست دقیقا چه زمانی بود، اما چندین ماه پیش مارک زاکربرگ عکسی از محیط کار خودش منتشر کرد. نکته اصلی این عکس آن بود که مارک روی دوربین لپ‌تاپ خودش را با چیزی مثل چسپ پوشانده بود. حالا تصور کنید که شرکتی که مدیرش دوربین لپ‌تاپ خودش را می‌پوشاند، یک دیوایس مجهز به دوربین عرضه کرده تا همه کاربران خودش را به استفاده از دوربین تشویق نماید؛ آن هم شرکتی که در این چند وقت ثابت کرده توانایی و یا حتی تمایلی به حفاظت از اطلاعات خصوصی کاربران خودش ندارد!

امروز در توییتر داشتم بازخورد کاربران مطرح و بلاگرها و منتقدهای مشهور دنیای فناوری را می‌خواندم و به توییت جذابی برخوردم. نیلی پتل سردبیر وبلاگ Engadget توییت کرده بود که “شما ترجیح می‌دهید در خانه خود یک مار کبری نگه‌داری کنید یا پورتال فیسبوک را بخرید؟” و والت موسبرگ بلاگر مشهور در زمینه تکنولوژی پاسخ داده بود “من ترجیح می‌دهم دو عدد مار کبری نگه‌داری کنم.”

این عدم اطمینان برترین چهره‌های رسانه‌های حوزه فناوری و همین‌طور جنبش‌هایی مثل Deletefacebook سبب شده است که به این نتیجه برسم که گویا فیسبوک و شرکت‌های تحت سلطه‌اش این بار در چنان شرایطی گیر کرده‌ که احتمال سالم خارج شدنش از این بحران کم به نظر می‌رسد. البته هیچ چیز بعید نیست، اما شاید زمان آن رسیده باشد که شبکه‌های اجتماعی از انحصار فیسبوک خارج بشود.

راهنمای مینیمال کردن محل زندگی

همان‌طور که قبلا قول داده بودم که در مورد زندگی مینیمال بیشتر توضیح بدهم، امروز می‌خواهم بپردازم به این‌که چطور می‌توانی محل زندگی خودت را مینیمال کنی. قبل از این‌که بخواهم شروع کنم لازم می‌دانم یادآوری کنم که مینیمال زیستن اصلا چیز ترسناکی نیست. بخش اعظم این نوع زندگی قدرت دور انداختن یا دور ماندن از وسایل و ابزارهایی است که یا هیچ کاربردی برای تو ندارند یا این‌که حس خوبی از آن‌ها دریافت نمی‌کنی.

با این پیش‌فرض ذهنی، می‌رویم سراغ شروع کار. بر خلاف اکثر افراد که فکر می‌کنند اولین اقدام در این پروسه مرتب کردن اتاق است، باید این را بگویم که قدم اول دور انداختن است. بله! شاید کمی سنگدل به نظر برسم، ولی اگر می‌خواهی مینیمال زندگی کنی از همین اول باید یاد بگیری هر آن‌چه به دردت نمی‌خورد را دور بریزی و به هیچ چیز رحم نکنی. همین حالا نگاهی به اطرافت بیانداز و هر آن‌چه در کمدها و روی میزها و زیر وسایل گذاشته‌ای را بیرون بکش و همه را دور تا دور خودت بچین. حالا بدون هیچ گذشتی هر چه فکر می‌کنی به کارت نمی‌آید را کنار بگذار و از آن‌ چیزهایی که برایت ضروری هستند یا نسبت به آن‌ها حس خوبی داری جدا کن.

این شامل همه چیز می‌شود. مثلا از بین لباس‌هایت قطعا لباس‌های زیادی داری که دیگر برایت کوچک شده‌اند یا رنگ و رویی برای‌شان باقی نمانده یا این‌که کلا دل خوشی از آن‌ها نداری اما هنوز بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای نگه‌شان داشته‌ای. همه این لباس‌ها را کنار بگذار. می‌دانم که حتما بین دیگر وسیله‌های اتاقت حجم قابل توجهی از لوازم هست که نه ضروری هستند و نه از ته دل دوست‌شان داری. همه آن‌ها را کنار بگذار. در مورد این‌که منظورم از وسایل غیر ضروری دقیقا چیست در آینده بیشتر خواهم نوشت.

حالا می‌خواهم کمی به تو امیدواری بدهم. لازم نیست وسایلی که کنار گذاشتی را یک راست دور بیاندازی. از آن‌جا که تو تازه می‌خواهی سبک زندگی مینیمال را تجربه کنی و مطمئن نیستی از آن خوشت بیاید یا نه، بهتر است به جای دور انداختن وسایل بیخودی، آن‌ها را در انبار یا یک اتاق دیگر، جایی دور از محیط زندگی روزانه‌ات نگه‌داری کنی. شاید بعد از مدتی دلت خواست به زندگی سابقت بازگردی، آن‌گاه همه وسایلت را دوباره در اختیار خواهی داشت.

اکنون زمان مرتب کردن فرا رسیده است. هر آن‌چه از وسایلت باقی مانده است را دقیقا همان جایی بگذار که بهترین حس را به تو منتقل می‌کنند. خیلی زود متوجه خواهی شد از آن‌جایی که بسیاری از وسایلت را کنار گذاشته‌ای حالا فضای خالی خیلی بیشتری در اختیار داری. خالی بودن فضای اتاق شاید برای چند روز اول برایت عجیب به نظر برسد، اما اگر از زندگی مینیمال خوشت بیاید به مرور نسبت به این فضای خالی احساس خوبی پیدا خواهی کرد. این فضای خالی باعث می‌شود که اطرافت بیهوده شلوغ نباشد و به این حقیقت پی خواهی برد که در یک چنین محیطی تمرکز کردن و متمرکز ماندن کار خیلی ساده‌ای است.

گرچه شاید فکر کنی دیگر مرحله‌ای برای رسیدن به سبک زندگی مینیمال باقی نمانده، اما مهم‌ترین بخش این زندگی همین بخش آخر یعنی مینیمال ماندن است. مقابله با وسوسه اضافه کردن وسایل بسیار ضروری است. باید یاد بگیری نه چیز بیخود خریداری کنی و نه چیز بیخود نگه‌داری کنی. زندگی مینیمال نه تنها به وسایل حال حاضرت ارتباط دارد، بلکه به وسایلی که وارد زندگی‌ات می‌کنی هم مرتبط است. پس سعی کن هر چیزی را وارد زندگی‌ات نکنی.

این یک راهنمای خیلی خلاصه از اولین قدم‌ها برای وارد شدن به زندگی مینیمال بود. قطعا همه مباحث به همین جا ختم نمی‌شود، اما برای کسی که آشنایی چندانی با این نوع زندگی ندارد می‌تواند نقطه شروع خوبی باشد. اگر بعد از خواندن این پست و امتحان کردن آن‌چه گفتم هنوز هم مشتاق یاد گرفتن در مورد زندگی مینیمال هستی، به دنبال کردن این وبلاگ ادامه بده.

انسان مجموعه‌ای از اطلاعات و احساسات است

وقتی از کامپیوترها و اسمارت فون‌ها و در کل گجت‌ها صحبت می‌کنیم، در واقع داریم در مورد محصولاتی ساخته دست انسان حرف می‌زنیم که بخش اعظمی از شریان اصلی حیات‌شان، اطلاعات است؛ اطلاعاتی که خود ما به آن‌ها می‌دهیم. یک اسمارت فون فوق پیشرفته را تصور کنید. اسمارت فونی که بهترین و باکیفیت‌ترین دوربین دنیا را دارد، قدرتمندترین پردازنده مرکزی در آن گنجانده شده و بیشترین میزان حافظه داخلی در آن جا خوش کرده است. این اسمارت فون فوق پیشرفته، بدون اطلاعاتی که کاربر به آن می‌دهد به چه دردی می‌خورد؟ دقیقا به هیچ دردی.

وسایل کامپیوتری، گجت‌ها و حتی کل دنیای اینترنت بدون اطلاعات ما انسان‌ها درست مثل یک خودروی بودن لاستیک می‌مانند. گران قیمت‌ترین خودروی جهان هم بدون چهار لاستیک سالم به درستی حرکت نمی‌کند و خودرویی هم که حرکت نکند با مشتی آهن‌پاره تفاوتی ندارد. صفحات اینترنتی هم با اطلاعات ما پر می‌شوند. وب‌لاگ‌ها و وب‌سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی و سرویس‌های پیام رسان، همه چیز وابسته به اطلاعات انسان‌ها هستند.

این اطلاعات می‌توانند از دانش و آموخته‌ها ریشه بگیرد یا خاطرات و تجربه‌ها یا ترکیبی از همه این موارد. حالا تصور کنید که بخواهند هوش یک انسان را شبیه‌سازی کنند. همان پدیده‌ای که این روزها از آن به عنوان هوش مصنوعی یاد می‌شود. به نظر تو ممکن است در آینده هوش مصنوعی آن‌قدر پیشرفت کند که بتواند به اندازه هوش یک انسان واقعی کامل و جامع باشد؟

من با قطعیت می‌گویم نه. تمام آن‌چه در سریال‌هایی مثل Humans یا بازی‌هایی مثل Detroit: Become Human دیده‌ای، همه چیزی بیش از داستان‌هایی علمی و تخیلی نیستند؛ داستان‌هایی تخیلی که هرگز به واقعیت نخواهند پیوست.

ربات‌هایی که آن‌قدر باهوش می‌شوند که می‌توانند بر خلاف برنامه‌ریزی‌های خودشان عمل کنند، مشاهده کنند و بر اساس مشاهدات خودشان تصمیم بگیرند. قلمرو چنین ربات‌هایی هرگز فراتر از داستان‌ها و فیلم‌ها و سریال‌ها و بازی‌های ویدیویی نخواهد رفت. چرا این‌قدر با اطمینان در این مورد صحبت می‌کنم؟

مشخص است. چون انسان فقط یک هوش مبتنی بر اطلاعات نیست. انسان ترکیبی از اطلاعات و احساسات است. بخشی که تکنولوژی هرگز نمی‌تواند به آن وارد شود و آن را شبیه‌سازی کند، احساسات انسانی است. احساسات و عواطف همان بخش بسیار مهمی از انسان‌ها است که شخصیت آن‌ها را شکل می‌دهد و هر انسانی بر مبنای همین احساست و عواطف یا به بیان دیگر بر اساس شخصیت خودش در شرایط مختلف تصمیم‌های متفاوتی می‌گیرد.

هیچ رباتی نمی‌تواند احساسات و عواطف انسانی را آن طور که باید و شاید تقلید کند. البته ربات‌ها می‌توانند تا حدودی به این معیارها نزدیک بشوند اما قطعا مثل انسان نمی‌شوند، چه برسد به این‌که از انسان‌ها کامل‌تر بشوند یا بر علیه آن‌ها شورش کنند.

اطلاعات ما آدم‌ها به تنهایی از ما یک انسان کامل نمی‌سازند، بلکه این احساسات و عواطف هستند که در نقش یک مکمل ظاهر می‌شوند و شخصیت ما را تکمیل می‌کنند؛ شخصیتی که ممکن است در هر شرایطی به شکل متفاوتی رفتار کند. حتما برای خودت هم پیش آمده. بعضی وقت‌ها در مواجهه با شرایطی ناراحت کننده شاید کاملا تسلیم غم بشوی و گاهی هم ممکن است مقاومت کنی و روحیه خودت را حفظ کنی. در مقابل خشم دیگران گاهی ممکن است تو هم خشمگین شوی و با آن‌ها درگیر شوی و گاهی هم این احتمال وجود دارد که خشم خودت را کنترل کنی و از کنار ماجرا بگذری.

می‌بینی؟ هیچ رفتاری در ذهن ما برنامه‌ریزی نشده است، چون احساست و عواطف را نمی‌توان برنامه‌ریزی و پیش‌بینی کرد. حال با این توضیح، چطور می‌شود رباتی ساخت که این تفاوت‌ها را درک کند و بر مبنای آن‌ها خودش برای خودش یک شخصیت بسازد؛ شخصیتی که خودش آن را به وجود بیاورد نه این‌که برایش برنامه‌ریزی کرده باشند؟

تو فکر می‌کنی چنین ربات‌هایی در آینده وجود خواهند داشت؟ فکر می‌کنی تقابل ربات و انسان بالاخره رخ خواهد داد یا این‌که مثل من عقیده داری این تصورات فقط تخیل و داستان‌پردازی است؟

چرا فونت؟ چرا ایران یکان؟

اگر نگاهی به دریای بی‌کران وب بیاندازید، و البته منظورم صرفا وب فارسی نیست، چیزی که به وضوح در این عرصه خودنمایی می‌کند، حضور و خودنمایی انواع فونت‌های مختلف است. یکی از جذابیت‌های اینترنتی غرق شدن در گستردگی فونت‌هاست. بسیاری از وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های انگلیسی که تقریبا هر روز با آن‌ها روبه‌رو می‌شوم سعی می‌کنند اتکای خودشان به سلیقه خود در انتخاب فونت‌ها را فریاد بزنند. در واقع فونت‌های خوب یکی از نقاط قوت صفحات برتر اینترنتی به حساب می‌آید.

هر فونتی برای خودش یک شخصیت منحصر به فرد دارد و دارای ویژگی‌هایی متمایز است. مزایای انتخاب یک فونت مناسب، به خصوص در وبلاگ‌ها جلوه پیدا می‌کند. یک وبلاگ متکی به محتوای نوشتاری است. حال اگر این محتوای نوشتاری با رسم‌الخط زیبا و در عین حال خوانایی نوشته نشده باشد، قطعا ذهن و چشم مخاطب را خسته می‌کند و این برای یک وبلاگ یعنی کاهش تعداد مخاطبین و ناتوانی در جذب بازدیدکننده. به همین دلیل است که اکثر بلاگرها روی فونت‌ وبلاگ‌های خودشان حساس هستند و سعی می‌کنند فونتی را انتخاب کنند که برای بازدیدکننده‌های‌شان گیرا باشد.

این در حالی است که در وب فارسی تا چند سال پیش خبری از نقش مهم فونت یا همان رسم‌الخط نبود. تقریبا تمام صفحات اینترنتی فارسی با فونت‌هایی نوشته می‌شدند که اساسا برای زبان انگلیسی طراحی شده بودند و همخوانی کاملی با زبان فارسی نداشتند. البته این فقط به دنیای وب محدود نمی‌شد، همه چیز حتی نوشتارها و مقالاتی هم که با کامپیوتر نوشته می‌شدند، مثل متونی که با نرم‌افزارهایی همچون Word آماده و بعد چاپ می‌شدند همگی اکثرا یا با فونت تاهوما تولید می‌گردیدند یا فونت آریال که هیچ کدام خوانایی قابل قبولی نداشتند.

خوشبختانه طی چند سال اخیر و به لطف عزیزانی همچون مسلم ابراهیمی، رسم‌الخط دیجیتال در زبان فارسی در حال شکل گرفتن و متنوع‌تر شدن است. حالا ما فونت‌های خوبی برای استفاده در وبلاگ‌ها و متون وب و در مجموع تمامی نوشته‌های تولید شده با کامپیوتر داریم، و بله من گفتم فونت‌ها. از کلمه جمع استفاده کردم چون اکنون نه یک فونت بلکه چندین فونت مختلف در اختیار داریم که می‌توانیم از بین آن‌ها بر مبنای سلیقه‌مان گزینه‌های برتر را برگزینیم.

این‌ها را تا این‌جا نوشتم تا تاکید کنم که اکر وبلاگ‌نویس هستی باید حتما به فکر انتخاب یک فونت خوب و خوانا برای وبلاگت باشی و این لطف را به خواننده‌های وبلاگت بکنی که نوشته‌هایت را راحت‌تر بتوان خواند.

حالا اگر می‌پرسی من چه فونتی را پیشنهاد می‌کنم، باید بگویم که بر مبنای تجربه‌ام هیچ فونتی زیبایی و خوانایی ایران یکان را ندارد. اگرچه مطابق آماری که آقای مسلم ابراهیمی منتشر کرده است، فونت ایران سنس بیشترین طرفدار را در بین سایت‌های مطرح فارسی دارد و ایران یکان در این میان مقام چهارم را به خودش اختصاص داده است، اما با توجه به این‌که ایران یکان عمر کمی دارد و فونت جوانی به حساب می‌آید، می‌توان انتظار داشت که در آینده نه چندان دور میزان اقبال عمومی از این رسم‌الخط بیشتر شود.

ایران یکان در اصل بر مبنای فونت یکان طراحی شده است، اما در اصل نسخه کامل‌تر یکان به حساب می‌آید. از آن‌جا که فونت یکان از برخی جهات مشکلاتی داشت، تصمیم بر طراحی مجدد این فونت و حل مشکلات آن گرفته شد، ولی چون تغییرات زیاد و قابل توجه بود نسخه جدید را تحت عنوان یک فونت جدید و ریشه گرفته از فونت یکان منتشر کردند و این‌گونه بود که ایران یکان ابداع شد.

تمام متون این وبلاگ بر مبنای فونت ایران یکان نوشته شده است. پس اگر به دنبال نمونه‌ای از این رسم‌الخط هستی می‌توانی این وبلاگ را مورد قضاوت قرار بدهی.

در هر صورت حتی اگر از ایران یکان هم خوشت نیامد، پیشنهاد می‌کنم حتما فونت‌های دیگر فارسی را هم مورد بررسی قرار بده و همان موردی را انتخاب کن که به نظرت کامل‌تر و خواناتر است. هر چه باشد بهتر از تاهوما یا آریال است.

از ساعت بدن و ذهنت به نفع خودت استفاده کن

چند وقت پیش بود که نوشتم چرا از To Do Listها استفاده نمی‌کنم. یکی از دلایلی که آورده بودم این است که با قرار دادن سخت‌ترین کار در اولین لیست امور روزانه مشکل دارم. به نظر من این حرف که همه ما اول روز دارای بیشترین میزان انرژی هستیم کاملا غلط است. هیچ کس تضمین نکرده است که روزها میزان انرژی بدن و خلاقیت ذهن در بیشترین میزان خودش باشد.

در واقع، هر کسی بسته به جسم و ذهن خودش شرایط مختلفی دارد. برخی‌ها به طور معمول صبح‌ها پر انرژی و خلاق هستند، برخی‌ها عصرها و بعضی دیگر هم شب‌ها تازه موتورشان راه می‌افتد و فکرشان کار می‌کند. تازه این فقط در مورد کلیت بحث صدق می‌کند. شاید کسی که به طور معمول صبح‌ها خلاق است، بعضی روزها برنامه بدنش تغییر کند و اوج خلاقیتش به ظهرها موکول شود یا عصرها به نهایت انرژی برسد. همه حرفم این است که هیچ قانون کلی‌ای در این زمینه وجود ندارد. هر کسی در هر زمانی ممکن است به اوج خلاقیت خودش برسد.

دقیقا همین‌جاست که باید به ساعت بدن توجه نمود و سعی کرد از آن منفعت برد. کارهای سخت و مهم هر روز را برای همان زمانی نگه داری که در اوج انرژی و خلاقیت هستی. در این زمینه نگران تاخیر در انجام امور نباش. به نظر من اگر یک کار را با ذهنی خلاق انجام بدهی خیلی بهتر از این است که با خستگی و فقط از روی ساکت کردن حس انجام وظیفه تمامش کنی.

بنابراین، اگر معمولا صبح‌ها سرحال هستی بهتر است سعی کنی سخت‌ترین کارها را برای اول صبح خود تنظیم کنی. اگر ظهرها یا بعدازظهرها خلاقیتت به اوج می‌رسد، پس عاقلانه این است که کارهایی که به خلاقیت نیاز دارند را به این دوره زمانی اختصاص بدهی. و اگر شب‌ها تازه ذهنت به کار می‌افتد، پس از شب کار کردن واهمه‌ای نداشته باش و کارهای مهمت را به شب‌ها منتقل کن.

از هیچ چیز و هیچ کس در مورد نحوه کار کردنت خجالت نکش. بگذار دیگران هر چه می‌خواهند بگویند. به طرز فکر دیگران اهمیت نده و سعی کن همان طوری کار کنی که بدن و ذهنت به تو اجازه می‌دهند. این را فراموش نکن که کار کردن در هنگام خستگی فکری و جسمی گرچه کار کردن محسوب می‌شود، اما کار کردن به بهترین نحو نیست. شاید شنیده باشی که نباید سخت کار کرد، بلکه باید هوشمندانه کار کرد. یکی از راه‌های هوشمندانه کار کردن همین است. و نکته آخر این‌که خواب را هرگز دست کم نگیر. خواب خوراک جسم و فکر است و کمک می‌کند که بیشتر و بهتر به اوج خلاقیت و انرژی دست پیدا کنی.

انتشار منظم محتوا برای وبلاگ چه اهمیتی دارد؟

اگر چند ماه قبل به سراغ من میامدی و از من می‌پرسیدی هر چند وقت یک بار باید در وبلاگم مطلب جدیدی بنویسم، قطعا نمی‌گفتم روزی یک بار، حتی نمی‌گفتم هفته یا ماهی یک بار. پاسخ من به تو این می‌بود که هر وقت دوست داشتی بنویس. آن زمان فکر می‌کردم برای وبلاگ‌نویسی نویسنده نباید خودش را تحت فشار قرار بدهد و باید فقط زمانی دست به کیبورد بشود که دلش بخواهد بنویسد. با همین طرز فکر بود که برخی اوقات فقط ماهی یک نوشته در وبلاگم منتشر می‌کردم و فکر می‌کردم با این کار گرچه کمیت مطالبم کمتر خواهد بود اما در عوض، کیفیت‌شان مناسب است.

اما اکنون اگر همین سوال را از من بپرسی، باز هم نخواهم گفت حتما لازم است روزی یک بار بنویسی، ولی ضروری است که نوشتارهایت را به طور منظم منتشر کنی. به این فکر کن که تو برای مخاطب وبلاگت مشغول فعالیت هستی و این مخاطب اگر بداند هر چند وقت یک بار باید منتظر یک نوشتار جدید از سوی تو باشد، مسلما تمایل بیشتری به دنبال کردن وبلاگ تو خواهد داشت. وبلاگی که به طور منظم با مطالب جدید آپدیت می‌شود، شانس بیشتر و بهتری برای جذب مخاطب و کسب اعتبار دارد.

اصلا مهم نیست که برنامه انتشار مطالب وبلاگت روزانه باشد یا هفتگی یا ماهانه. اگر از آن دسته از نویسنده‌هایی هستی که برای انتشار روزانه محتوا خلاقیت و زمان کافی را داری، پس جدول انتشار مطالبت را طوری تنظیم کن که هر روز وبلاگت به روز شود. اگر زیاد اهل روزانه‌نویسی نیستی، می‌توانی روی انتشار هفته‌ای دو یا سه مطلب یا ماهی پنج یا ده نوشته تمرکز داشته باشی.

حفظ نظم در انتشار مطالب وبلاگ نه تنها می‌تواند وبلاگت را در ذهن بازدیدکننده‌ها معتبر جلوه بدهد و کاری کند که آن‌ها به سادگی وبلاگ‌ت را فراموش نکنند، بلکه می‌تواند موتورهای جست‌وجو را هم راضی کند که به وبلاگت اولویت بیشتری بدهند. از این گذشته، بلاگرهای منظم در بین باقی بلاگرها جایگاه بالاتری دارند، پس این فرصت را هم خواهی داشت که با بلاگرهای بهتری ارتباط برقرار کنی و موقعیت وبلاگ خودت را بهبود ببخشی.

فراموش نکن، من دارم در مورد جدول انتشار محتوا صحبت می‌کنم و نه جدول تولید محتوا. ممکن است یک نویسنده برنامه زمانی روزانه برای وبلاگ خودش تنظیم کرده باشد و معین کرده باشد که هر روز یک نوشته جدید در وبلاگش منتشر کند، اما این لزوما به آن معنا نیست که این نویسنده باید حتما روزی یک مطلب بنویسد. خود من، با این‌که روزانه یک نوشته در وبلاگم منتشر می‌کنم، اما برخی روزها چند مطلب می‌نویسم و برخی روزها نیز به خودم استراحت می‌دهم و چیزی نمی‌نویسم و از مطالبی که قبلا برای خودم ذخیره کردم استفاده می‌کنم و منتشرشان می‌نمایم.

همان‌طور که در تیتر این نوشتار هم گفتم، حفظ نظم در انتشار محتوا خیلی مهم است. این را کسی که برای مدتی منظم نوشته است خوب می‌داند. بنابراین یا باید منظم نوشت، یا اصلا ننوشت.

مشکلات را مثل موقعیت‌ها ببین

مشکلات همیشه در زندگی همه ما پدیدار خواهند شد. مهم نیست دقیقا چه کاره هستی، چقدر در کارت موفق هستی، چقدر پولداری، چقدر در زندگی شخصی‌ات پیروزی، هیچ کدام این‌ها مهم نیست. حتی کسانی هم که در صدر محبوبیت و موفقیت قرار دارند هم هر از گاهی به مشکل می‌خورند. حتی بیل گیتس یا ریچارد برنسون هم مشکلاتی برای خودشان دارند. البته مشکلات برای هر کسی با توجه به شرایط زندگی‌اش و جایگاهی که در دنیا به دست آورده می‌توانند متفاوت باشند، می‌توانند خیلی بزرگ یا خیلی کوچک و جزئی باشند، اما به هر حال هر چه که باشند باز هم اسم‌شان “مشکلات” است.

کاری که اغلب انسان‌ها در هنگام مواجهه با مشکلات می‌کنند این است که آن‌ها را به عنوان دردسر در نظر می‌گیرند. پیش خودشان می‌گویند مشکلاتی که برای‌شان پیش آمده یا پیش خواهد آمد، نتیجه تصمیمات غلطی است که در گذشته گرفته‌اند تا اقدامات غلطی که قبلا انجام داده‌اند بدون آن‌که از عاقبتش آگاه باشند. با این‌که شاید این موضوع در برخی مواقع صحیح باشد، اما این نوع نگرش همیشه سبب می‌شود که آدم به دنبال مقصر بگردد و برای پیدا کردن راه حل تمرکز چندانی به خرج ندهد.

بهترین برخوردی که می‌توان با مشکلات داشت این است که آن‌ها را به عنوان موقعیت‌ها ببینی. هر مشکلی یک موقعیت است؛ موقعیتی برای امتحان صبر و استقامت تو، موقعیتی برای سنجش قدرت تمصمیم‌گیری‌ات یا توانایی‌ات در مدیریت شرایط. هر مشکل را مثل یک چالش ببین که قرار است در این چالش خودت را مورد آزمون و آزمایش قرار بدهی. مشکل هر چه که می‌خواهد باشد، چه بزرگ و چه کوچک، چه مهم و چه بی‌اهمیت، هر چه که هست برای تو یک موقعیت محسوب می‌شود؛ موقعیتی برای اثبات خودت به خودت.

آدم‌های کاربلد و حرفه‌ای برای هر مشکلی آمادگی دارند. مسلما دوست ندارند مشکلی برای‌شان پیش بیاید و برای همین همیشه دقت می‌کنند که بیهوده به مشکلی برنخورند، اما اگر چنین هم بشود برای پیدا کردن راه حل آماده هستند. این افراد به جای این‌که مدام خودشان را سرزنش کنند یا عصبانی شوند و سر دیگران و در و دیوار غر بزنند، تمرکز می‌کنند و پاسخی برای مشکل پیش آمده پیدا می‌کنند.

تو هم مثل آن‌ها باش. سعی کن هر بار که با مشکلی مواجه می‌شوی، خودت را به یک چالش جذاب دعوت کنی. خونسردی خودت را حفظ کن و تمام قدرت تمرکز و خلاقیت خودت را به کار بگیر تا نه تنها یک راه حل، بلکه بهترین راه حل را برای مشکل مورد نظر پیدا کنی. دور ماندن از مشکلات فکر خیلی خوبی است، اما اگر به مشکلی برخوردی، عصبانیت و سرخوردگی هیچ کمکی به تو نخواهند کرد. تکنیک برتر این است که به فکر راه چاره باشی.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است

تام باکلی که از اثبات ادعای خودش مبنی بر کلاه بردار بودن سیمون سیلور ناتوان و خسته شده بود، تصمیم می‌گیرد درست چند لحظه قبل از نمایش آخر سیمون، او را به طور خصوصی ملاقات کند. بنابراین بدون برنامه قبلی وارد اتاق سیمون می‌شود. با این‌که سیمون کور بود اما از همان ابتدا فهمید که تام درون اتاق است، پس شروع کرد برای او صحبت کردن. تام که از این ماجرا و حرف‌های سیمون جا خورده بود فقط سکوت کرده بود و با تعجبی وصف ناپذیر به صحبت‌های این پیرمرد کور عجیب و غریب گوش می‌داد. سیمون گفت: “بودن یا تظاهر به بودن، مساله من این است، همیشه همین بوده. ما همیشه تظاهر می‌کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم.”

این بخشی بود از فیلم چراغ‌های قرمز، محصول سال ۲۰۱۲ با بازی خیره کننده رابرت دنیرو در نقش سیمون سیلور، پیرمردی متقلب که ادعا می‌کرد کور است ولی قدرت‌های فرابشری دارد و می‌تواند انرژی‌های اطرافش را تحت کنترل خودش در بیاورد. گرچه در انتهای فیلم دست او رو می‌شود و همه متوجه می‌شوند که او کلاه‌برداری بیش نبوده است، اما این جمله از فیلم مرا به شدت درگیر خودش کرد. از آن جمله‌هایی بود که چند ساعت غرق در فکر کردن به آن شدم.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است. بله مساله این است. اکثر ما دوست داریم تظاهر کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم. خیلی از آدم‌هایی که در اطراف خودت می‌بینی، چه آشنا و چه غریبه، همگی در حال تظاهر کردن هستند. این یکی تظاهر می‌کند که درس می‌خواند، آن یکی تظاهر می‌کند که هیچ مشکلی در زندگی‌اش وجود ندارد، دیگری تظاهر می‌کند شاد و خوشحال است، یکی دیگر تظاهر می‌کند که غمگین و ناراحت است و سیمون سیلور هم تظاهر می‌کرد که نیروهای فراطبیعی دارد و با این جمله در واقع اعتراف کرد که مشغول به تظاهر کردن است.

ما تظاهر می‌کنیم چون تظاهر کردن را دوست داریم. اغلب‌مان از آن‌چه واقعا هستیم زیاد خوش‌مان نمی‌آید، فکر می‌کنیم خود واقعی‌مان چندان جذاب نیست. بنابراین تصمیم می‌گیریم تظاهر کنیم به آن‌چه که در اصل نیستیم. دوست داریم مثل آب در موقعیت‌های مختلف شخصیت خودمان را در ظرف‌های مختلف بریزیم و کاری کنیم که شکل ظرف مناسب را به خود بگیریم. دوست داریم صورت واقعی خودمان را پشت هزاران هزار ماسکی که تا کنون برای خودمان ساختیم پنهان کنیم.

کمتر کسی بودن را ترجیح می‌دهد. تظاهر به بودن متداول‌تر است و تقریبا همه با آن کنار آمده‌اند. همه به طور ناخودآگاه می‌دانند که آدم‌های اطراف‌شان یا حتی خودشان در حال تظاهر کردن هستند، اما حرفی نمی‌زنند و تعجب نمی‌کنند چون به این موضوع عادت کرده‌اند. اما اگر همین آدم‌های متظاهر به فردی بر بخورند که تظاهر نمی‌کند و خودش است و صرفا بودن را برتر از تظاهر به بودن می‌داند آن وقت است که تعجب می‌کنند. چرا؟ چون بودن متداول نیست. واقعی بودن متداول نیست. جالب این‌جاست که دست آخر دنیا را همان کسانی تغییر می‌دهند و می‌سازند که خود واقعی‌شان هستند؛ چون به جای این‌که فکر و ذهن‌شان را درگیر تظاهر کردن‌ها کنند، به موضوعات مهم‌تر مثل ارتقاء شخصیت حقیقی‌شان می‌پردازند.

پس خودت باش، تظاهر نکن. و هرگز فراموش نکن که دیر یا زود کسانی که تظاهر کردن را انتخاب کرده‌اند بالاخره دست‌شان رو خواهد شد. تو از آن‌ها نباش.