من و این‌جا و آینده

این آخرین پست من در این وبلاگ خواهد بود. شاید تعجب برانگیز باشد برای برخی‌ها، برای خودم بیش از همه. طی صد روز گذشته من به وبلاگ‌نویسی روزانه روی آوردم و خوشحالم که توانستم جزو معدود نویسنده‌های وبلاگستان فارسی باشم که موفق شدم صد روز هر روز به نوشتن بپردازم. به خودم و همه مخاطبان این وبلاگ در طی این صد روز وعده‌هایی دادم که برخی از آن‌ها را توانستم انجام دهم و برخی دیگر را نتوانستم. آخرین پست این وبلاگ را به توضیح در مورد دلایل موفق شدن یا شکست خوردنم در به نتیجه رساندن این وعده‌ها و همین‌طور تصمیمات آینده‌ام خواهم پرداخت.

اولین و اصلی‌ترین وعده من این بود که تا جایی که می‌توانم به روزانه‌نویسی خودم ادامه بدهم. درست در روز صد و سوم این نوشته را منتشر می‌کنم و این یعنی صد و سه روز روزانه‌نویسی کردم. شاید جالب باشد که بدانی من همین حالا چهارده پست آماده دیگر هم دارم که می‌توانم به طور روزانه منتشر کنم و این روند را همچنان ادامه بدهم تا این چهارده نوشته تمام شود. اما این کار را نمی‌کنم چون دیگر تصمیم خودم را گرفتم.

کدام تصمیم؟ توضیح می‌دهم. اما قبل از آن، قرار بر این بود که این وبلاگ از نظر ظاهری بازسازی شود و به شکل مینیمال‌تری به کار خودش ادامه بدهد، ولی متاسفانه به خاطر برخی از مشکلات شرایط مهیا نشد که این تصمیم عملی بشود.

در مورد این‌که چه تصمیمی برای بعد از این وبلاگ گرفتم باید بگویم که قصد دارم بیشتر و جدی‌تر از گذشته در حیطه علم و تکنولوژی که زمینه موضوعی مورد علاقه‌ام است کار کنم. این می‌تواند شامل اظهار نظرات بیشتر در این زمینه‌ها و همین‌طور تولید محتوا به شکل گروهی باشد. واضح‌تر از این چیزی نخواهم گفت چون نمی‌خواهم همه چیز را لو بدهم.

از این‌جا به کجا می‌روم؟ مسلما توییتر برای من بهترین انتخاب است چون مخاطبان و دنبال کننده‌های نسبتا زیادی در آن‌جا دارم. البته این می‌تواند موقت باشد. شاید در آینده در باقی شبکه‌های اجتماعی هم فعال شوم، شاید هم نه. می‌دانم که وعده داده بودم دیگر به سراغ شبکه‌های اجتماعی نروم اما این هم یکی از همان وعده‌هایی است که نتوانستم بر آن پایبند بمانم. شاید دلیلش فالوئرهایی است که به سختی به دست آوردم و نمی‌خواهم از دست‌شان بدهم، شاید هم نه.

حالا اگر می‌پرسی چرا وبلاگ‌نویسی در وبلاگ شخصی را کنار می‌گذارم، بد نیست بگویم که به نظرم ادامه دادن به این کار چندان معقول نیست. من از سال ۸۸ تا امروز یکی از طرفداران پر و پا قرص وبلاگ‌نویسی بودم و هستم ولی اکنون بعد از صد روز نوشتن به این نتیجه رسیدم که گرچه به روز نگه داشتن وبلاگ شخصی با انتشار مطالب روزانه قطعا در افزایش تعداد بازدید کننده‌ها اثر دارد، ولی این چیزی نیست که اکثریت مخاطبان محتوای اینترنتی می‌خواهند. 

با هم که تعارف نداریم، این خوب است که چندین بازدیدکننده ثابت برای وبلاگ خودت داشته باشی، اما جذب مخاطب در وبلاگستان فارسی خیلی سخت‌تر از این حرف‌هاست چون مخاطب زیادی در این زمینه اصلا وجود ندارد. کاربران فارسی اینترنت یا شاید بتوان گفت کاربران اینترنت در جهان از محتوای نوشتاری آن هم در قالب وبلاگ شخصی و انفرادی زیاد خوش‌شان نمی‌آید. شاید عکس و ویدیو و یا حتی صوت جامعه مخاطب گسترده‌تری داشته باشد، اما کمتر کسی حوصله می‌کند که یک وبلاگ نوشتاری صرف را دنبال کند و این برای تولید کننده محتوای نوشتاری که برای تولید هر پست کلی زمان و حواس به خرج می‌دهد هزینه سنگینی به حساب می‌آید.

از این حرف برمی‌گردم به تصمیمم برای آینده و این‌که ممکن است به تولید محتوای صوتی در قالب پادکست یا محتوای ویدیویی با موضوع علم و تکنولوژی توجه بیشتری داشته باشم. به هر حال فعلا اگر خواستی دنبال من بگردی می‌توانی به صفحه توییتر من سر بزنی و در آن‌جا از من آخرین خبرهای عملی و فناوری را دریافت کنی و دیدگاه من در این موارد را بخوانی.

این وبلاگ هم به عنوان یک موفقیت بزرگ برای من و تمام کسانی که می‌خواهند طعم صد روز وبلاگ‌نویسی پیاپی را بچشند همچنان به همین شکل باقی خواهد ماند. این وبلاگ همچنان زنده خواهد ماند اما به روز نخواهد شد. پس تا ایده بزرگ بعدی خدانگهدار.

ویل اسمیت و دیوار اراده

وقتی داشتم کتاب فوق‌العاده برتری خفیف، نوشته جف اولسون را می‌خواندم به یک داستان جالب از ویل اسمیت برخوردم. این داستان در رابطه با اراده بود و این‌که اگر انسان باور داشته باشد که از پس انجام کاری برمی‌آید پس حتما موفق خواهد شد. بد ندیدم اگر این داستان را با تو هم در میان بگذارم تا باور کنی اگر بخواهی و بکوشی حتما می‌توانی.

روزی از روزها، پدر ویل اسمیت یک دیوار آجری بزرگ را خراب کرد و سپس از او و برادر ویل خواست که آن دیوار را دوباره از نو بسازند. ویل و برادرش از این حرف پدر خود بسیار تعجب کرده بودند. ویل به پدرش گفت “ولی این غیر ممکن است. من نمی‌توانم این کار را انجام بدهم.” اما پدر ویل گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و بالاخره آن دو را مجبور کرد که برای ساختن این دیوار آجری بزرگ دست به کار شوند.

حدود یک سال و نیم طول کشید تا ویل و برادرش آن دیوار را از نو بسازند. کاری که برای این دو غیر ممکن به نظر می‌رسید حالا دیگر به نتیجه رسیده بود. روزی که دیوار کامل شد پدرشان گفت “دیگر هرگز نگو نمی‌توانی کاری را انجام بدهی.”

پدر ویل اسمیت درست می‌گفت. واکنش اکثر آدم‌ها در برابر کارهای سخت این است که به خودشان و دیگران بگویند که نمی‌توانند آن کار را انجام دهند. اما انسان‌های موفق از گفتن و تکرار این جمله متنفر هستند و در عوض خودشان را به چالش می‌کشند و سعی می‌کنند به مرور و قدم به قدم به این هدف سخت دست پیدا کنند.

تو نباید با فکر ساختن یک دیوار شروع کنی، بلکه باید با فکر گذاشتن یک آجر به بهترین نحو ممکن شروع به کار کنی و هر روز این کار را انجام بدهی. خیلی زود یک دیوار خواهی داشت.

ویل اسمیت

قبلا در مورد غیر ممکن و معنا و مفهوم آن نوشته بودم و روشن کرده بودم که غیر ممکن فقط بهانه‌ای است برای شانه خالی کردن از قبول کارها و مسئولیت‌های سخت؛ کارها و مسئولیت‌هایی که به زمان و تلاش بیشتری احتیاج دارند و ابدا ناممکن نیستند.

داستان ویل اسمیت این موضوع را بهتر نشان می‌دهد. هیچ کار معقولی غیر ممکن نیست مگر این‌که تو به غیر ممکن بودنش باور داشته باشی. هیچ محدودیتی برای تو و توانایی‌های تو وجود ندارد مگر این‌که خودت باور داشته باشی محدودیت‌هایی وجود دارد. باورهای غلط را در خودت بشکن و محدودیت‌های خیالی را حذف کن. تو نامحدودی.

تو خود پاسخی

همه ما در زندگی خود با پرسش‌های فراوانی مواجه می‌شویم. انگار دنیای ما پر شده از انواع و اقسام پرسش‌های کوچک و بزرگ که پاسخ اکثر آن‌ها را هنوز نمی‌دانیم. بعضی از ما به این فکر می‌کنند که با وجود تمام تلاش‌هایی که انجام می‌دهند چرا هنوز نمی‌توانند به جایگاهی که آرزویش را دارند دست پیدا کنند؟ برخی دیگر به این می‌اندیشند که چرا هنوز نمی‌توانند روی پای خودشان بایستند و به کسی وابسته نباشند؟ عده‌ای هم متحیرند که با آن همه مشغله کاری که برای خودشان درست کرده‌اند چگونه می‌توانند از زندگی لذت ببرند؟

می‌بینی، انگار هر کسی سوال‌های خودش را در ذهنش دارد و این سوال‌ها را هر روز بارها و بارها از خودش می‌پرسد و معمولا به هیچ پاسخی هم دست پیدا نمی‌کند. من این بار می‌خواهم سوالی را مطرح کنم که در واقع در برگیرنده تمامی پرسش‌های پنهان در ذهن مردم است. امروز می‌خواهم بپرسم چرا اغلب ما نمی‌توانیم به سوال‌هایی که از خودمان می‌پرسیم جواب بدهیم؟

حتما الان فکر می‌کنی با این کار یک سوال به سوال‌های دیگری که در ذهنت هست اضافه کردم. اما نه! این بار من فقط سوال نمی‌کنم، بلکه جواب هم می‌دهم. می‌دانی جواب سوال من چیست؟ تویی. آری، پاسخ این سوال که چرا نمی‌توانی به سوال‌هایی که در ذهنت داری جواب بدهی خود تو هستی. تو خود پاسخی. تو هر روز این سوال‌های تکراری را در مغزت پرسیده‌ای و در جواب دادن به آن‌ها ناتوان بودی در حالی که تمام این مدت به جای این‌که در دنیای خارج یا در اطرافت به دنبال جواب بگردی، باید به درون خودت نگاه می‌کردی.

پاسخ‌ها بیرون تو نیستند، پاسخ‌ها در داخل خود تو پنهان شده‌اند. می‌دانم شاید فکر کنی نوشته‌ام خیلی فلسفی شده است، اما موضوع خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کسی که هر روز فکر می‌کند با وجود تمام تلاش‌هایی که می‌کند چرا هنوز نمی‌تواند به جایگاه دلخواهش برسد باید بداند که پاسخ سوالش خودش است؛ این خودش است که فکر می‌کند می‌کوشد، در حالی که شاید در جهت اهدافش قدم برنمی‌دارد یا تلاش‌هایش آن‌طور که باید و شاید هدفمند و بهینه نیست.

به همین ترتیب، کسی که دوست دارد مستقل شود و روی پای خودش بایستد اما هر چه می‌کند نمی‌تواند و نمی‌داند که چرا نمی‌تواند، باید بداند که خودش مانع استقلال خودش شده است. او برای آن‌که بتواند وابستگی خودش به دیگران را از بین ببرد باید از منطقه امن خودش خارج بشود و کارهایی را انجام دهد که شاید در ابتدا سخت به نظر برسد، اما در نهایت هدف مورد نظرش را به دنبال داشته باشد. کسی هم که با وجود مشغله‌های کاری فراوانش دوست دارد از زندگی لذت ببرد، به هدفش نمی‌رسد مگر این‌که زمانی را برای لذت بردن از زندگی خالی کند.

هیچ چیز امکان‌پذیر نیست، مگر آن‌که خودت واقعا بخواهی و منظورم از خواستن این است که به هر قیمتی که شده بخواهی. وقتی می‌گویند خواستن توانستن است منظور دقیقا همین است. کسی که از ته دل چیزی را بخواهد حتما و قطعا به آن می‌رسد. اگر باز هم از این نوع سوال‌های بی‌جواب از خودت پرسیدی به خودت نگاه کن. تو خود پاسخی. ببین آیا واقعا طالب پاسخ هستی؟ اگر باشی می‌دانی که چطور باید پیش بروی.

صد روز وبلاگ‌نویسی پیاپی

این صدمین نوشتار پیاپی من است. من در صد روز گذشته هر روز یک نوشته آماده و منتشر کردم. چند ماه پیش که با چالش سی روز وبلاگ‌نویسی مواجه شدم از پذیرش این چالش شانه خالی کردم چون فکر می‌کردم این کار خیلی خیلی سخت است. برای خودم بهانه می‌آوردم که این کار باعث می‌شود کیفیت نوشته‌ها کاهش پیدا کند. اما از زمانی که تصمیمم را گرفتم صد روز می‌گذرد. صد روز است که وبلاگ‌نویسی را به طور روزانه انجام می‌دهم. حالا چیزی دارم که به خاطرش کری بخوانم. 🙂

امروز برای من یک روز خیلی خاص و ویژه به حساب می‌آید. دوست داشتم می‌توانستم این حس فوق‌العاده را به همه منتقل کنم. فکر کردم با یک کار جدید بتوانم چنین اقدامی را انجام بدهم. در نظر داشتم هم‌زمان با انتشار این مطلب از پوسته جدید وبلاگ هم که در حال طراحی و آماده‌سازی هست پرده‌برداری کنم. اما متاسفانه به دلایل متعدد این پوسته برای امروز آماده نشد. با این همه، این مژده را می‌دهم که در آینده نزدیک بالاخره رونمایی خواهد شد.

از پوسته وبلاگ که بگذریم، می‌خواهم کمی در مورد این دستاورد بنویسم. این‌که صد روز وبلاگ‌نویسی پیاپی چه حسی دارد و چطور می‌توان از پس آن برآمد. 

دوستی داشتم که می‌گفت “همیشه سعی کن راه سختی را طی کنی که اغلب افراد از پیمودنش دوری می‌کنند. مهم این است که آن راه را به نام خودت ثبت کنی.” اگر سوالت این است که صد روز وبلاگ‌نویسی روزانه چه حسی دارد، باید بگویم یک حس فوق‌العاده و هیجان‌انگیز. کسانی که در چالش سی روز وبلاگ‌نویسی شرکت کردند یا شرکت می‌کنند، نه تنها به خودشان ثابت می‌کنند که توانایی نوشتن روزانه را دارند، بلکه وقتی به عقب نگاه می‌کنند و تک تک آن سی نوشته را می‌بینند به خودشان افتخار می‌کنند.

چند وبلاگ‌نویس در وبلاگستان فارسی وجود دارند که برای سی روز هر روز یک نوشته جدید در وبلاگ‌شان منتشر کرده باشند؟ شاید صدها بلاگر. چند وبلاگ‌نویس در وبلاگستان فارسی وجود دارند که برای صد روز هر روز یک نوشته جدید در وبلاگ‌شان منتشر کرده باشند؟ شاید ده‌ها بلاگر.

مسلما وقتی احساس کنی که به خاطر پشتکارت به موفقیتی رسیدی که تعداد کمی از افراد به آن دست یافته‌اند، وقتی خودت را در یک گروه کم‌جمعیت از افرادی با موفقیت یکسان ببینی، خیلی بیشتر خوشحال و هیجان‌زده می‌شوی. حس شادی بعد از انتشار صدمین پست متوالی، چندین برابر حس موفقیت در چالش سی روز وبلاگ‌نویسی است.

اگر می‌خواهی بدانی چطور می‌توان به پله صدم وبلاگ‌نویسی روزانه رسید، باید اعتراف کنم که آن‌قدرها هم آسان نیست. البته من اساسا وبلاگ‌نویسی را کار سختی نمی‌دانم، چون اگر بلاگر به کارش علاقه داشته باشد از نوشتن لذت خواهد برد. ولی برای صد روز وبلاگ‌نویسی پیاپی باید این شور و علاقه خیلی زیاد باشد، آن‌قدر که خودت را راضی کنی حتما هر روز به فکر یک ایده جدید برای نوشتن باشی، حتما هر روز دست به کیبورد بشوی و حتما هر روز سعی کنی بهترین نوشته عمرت را تحویل مخاطبانت بدهی.

در پاسخ به این سوال که آیا به این روند ادامه خواهم داد یا نه، باید بگویم که سعیم را خواهم کرد که تا جایی که توانش را دارم این راه را ادامه بدهم. این‌که تا کی این روند ادامه پیدا خواهد کرد، اعتراف می‌کنم که خودم هم نمی‌دانم.

اما بد نیست همین‌جا یک چالش جدید را راه‌اندازی کنم. چالش صد روز وبلاگ‌نویسی. کسانی که از چالش سی روز وبلاگ‌نویسی خوش‌شان آمد و به دنبال یک چالش دشوارتر هستند را به این چالش دعوت می‌کنم. اصلا همه بلاگرها را به چالش صد روز وبلاگ‌نویسی دعوت می‌کنم. اگر کسی فکر می‌کند این کار غیرممکن است، کافی است به نود و نه پست قبلی من نگاهی بیاندازد. من ثابت کردم که این کار ممکن است. پس تو هم می‌توانی. دست به کار شو و اگر موفق شدی، حتما لینک صدمین نوشتار متوالی خودت را در بخش کامنت‌ها بگذار تا من و بقیه هم بدانیم که توانستی.

محدودیت زمانی یعنی بیشتر و بهتر کار کردن

ددلاین یا همان محدودیت زمانی برای خیلی‌ها به خصوص فریلنسرها موضوع چندان جذابی نیست. همه ما در هر کاری که هستیم از ددلاین دل خوشی نداریم. اگر به خودمان بود دوست داشتیم وقت‌مان نامحدود می‌بود و کارهای‌مان را هر زمان که دل‌مان می‌خواست و حسش را داشتیم انجام دهیم، دوست داشتیم هیچ کس به ما گیر ندهد و مجبور نبودیم به خاطر تاخیر در به اتمام رساندن کارها به کسی جواب پس بدهیم. اگر چنین روندی امکان‌پذیر بود، آن وقت می‌توانستیم با اطمینان بگوییم که به شغل رویایی خود دست یافته‌ایم.

اما امروز می‌خواهم طرز فکر تو را در مورد محدودیت زمانی برای انجام دادن کارها عوض کنم. ددلاین‌ها آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد بد نیستند. تصور کن، اگر هیچ ددلاینی وجود نداشت کارها چگونه انجام می‌شد. قبول دارم که خودت دوست داری بدون محدودیت زمانی کار کنی، اما اگر دیگران هم به همین روال کارشان را انجام می‌دادند آن‌گاه چه اتفاقی می‌افتاد؟ مسلما نظم همه امور از بین می‌رفت.

اساسا ما وقتی در موقعیت کارمند قرار می‌گیریم به ددلاین بدبین می‌شویم، اما مسلما همیشه جای کارمند و کارفرما عوض می‌شود. وقتی یک کارمند یکی از کارهای شخصی خودش را به یک شخص یا شرکت دیگر می‌سپارد آن‌گاه تبدیل به کارفرما می‌شود. مثلا فرض کن یک نفر فریلنسر است و برای شرکت‌های طراحی وب فعالیت می‌کند، اما برای خرید یکی از محصولات مورد نیازش از یک فروشگاه اینترنتی آن را خریداری می‌کند. آن‌گاه این فریلنسر تبدیل می‌شود به یک کارفرما برای آن فروشگاه اینترنتی. حالا این وظیفه فروشگاه اینترنتی است که محصول مورد نظر را به درستی و سر وقت به دست مشتری‌اش برساند.

در این شرایط فکر کن هیچ ددلاینی وجود نداشت. نتیجه این روند کاملا مشخص است. بدون ددلاین، آن فروشگاه اینترنتی دیگر ضرورتی نمی‌بیند که سر وقت محصول را به دست مشتری‌اش برساند. در نهایت ممکن است که این محصول یک ماه یا یک سال دیگر برای مشتری ارسال بشود و مشتری هم که همان فریلنسر قصه ماست، کارهایش تا زمان دریافت محصول عقب می‌افتد، پس کاری که شرکت طراحی وب به این فریلنسر سپرده است تا بیش از یک سال طول می‌کشد، و مشتری آن شرکت طراحی وب هم باید تا بیش از یک سال منتظر بماند تا در نهایت به سرویس مورد نظرش دست پیدا کند و همین طور این چرخه معیوب ادامه پیدا می‌کند.

می‌بینی؟ پس ددلاین آن‌جور هم که اکثر ما فکر می‌کنیم بد نیست. انگار این‌گونه به نظر می‌رسد که تا وقتی فشاری روی ما نباشد ما به کار کردن رضایت نمی‌دهیم، البته منظورم در مورد اکثریت افراد است چون در هر حال همیشه استثنا هم وجود دارد. محدودیت زمانی همان فشاری است که باعث می‌شود ما به تحویل دادن به موقع کارها متعهد بمانیم. پس بهتر است از این به بعد ددلاین‌ها را دوست داشته باشی.

این یک عنوان جذاب است!

برای یک وبلاگ‌نویس هیچ چیز بیشتر از جذب مخاطب جذاب‌تر نیست. هیچ بلاگری نیست که از چند مخاطب جدید خوشش نیاید. اما به دست آوردن هر یک مخاطب برای یک وبلاگ کار خیلی سختی است، به خصوص اگر آن وبلاگ تازه کارش را شروع کرده باشد. گرچه بخشی از کار باز می‌گردد به بازاریابی مطالب در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، ولی بخش اعظم پروسه جذب مخاطبین جدید برای وبلاگ به خود بلاگر بستگی دارد. این هنر یک بلاگر است که بتواند بازدید کننده‌ها را به سمت خودش بکشاند.

حال چرا می‌گویم هنر؟ چون بلاگر باید خودش حداقل یک دلیل قانع کننده به دست دیگران بدهد تا آن‌ها او و وبلاگش را بخوانند و دنبال کنند. وبلاگ‌نویسی که جذابیتی در نوشته‌ها و محتوایش نداشته باشد هر چقدر هم که وقت و هزینه خرج بازاریابی کند باز هم راه به جایی نمی‌برد. درست مثل نویسنده‌ها که با قلم‌شان علاقه‌مندان را مجذوب خود می‌کنند، بلاگرها هم با کیبوردشان باید همین کار را انجام دهند.

اگر دوست داری بلاگر خوبی باشی، اکنون می‌دانی که باید برای به دست آوردن مخاطب هنر به خرج بدهی. حالا اگر می‌پرسی این هنر را کجا باید بیشتر به نمایش بگذاری، باید بگویم همه بخش‌های یک وبلاگ از اهمیت بالایی برخوردار هستند، اما قطعا عنوان نوشته‌ها یک سر و گردن از باقی قسمت‌ها بالاتر قرار دارند. از آن‌جایی که عنوان یک نوشته اولین چیزی است که مخاطب آن را می‌خواند، پس این دقیقا همان جایی است که باید همه هنر و خلاقیت خودت را به کار بگیری.

در مورد نحوه نوشتن عنوان نوشتار، قبلا در وبلاگ‌های دیگر به عنوان نویسنده مهمان زیاد نوشته‌ام و توضیح داده‌ام. اگر مطالب قبلی من را نخواندی نگران نباش، در این نوشته به طور خلاصه به اکثر نکات مهم در زمینه نوشتن یک عنوان خوب توضیح خواهم داد.

قبل از هر چیز، هر آن‌چه تا این‌جا در مورد عنوان‌نویسی خوانده‌ای و یاد گرفته و در وبلاگ‌های خارجی دیده‌ای را دور بیانداز. تمام آن استانداردهای بیخودی که می‌گویند بهتر است در عنوان مطالب از اعداد استفاده کنی و عنوان نوشته‌ات بهتر است پرسشی باشد و… به درد خودشان می‌خورد. این گونه عنوان‌ها آن‌قدر تکراری شده‌اند که دیگر جذابیتی ندارند.

حالا که ذهنت از پیش‌فرض‌های بیهوده خالی شده، بدون هیچ عنوانی نوشتارت را بنویس. وقتی نوشتار به انتها رسید، آن وقت به فکر عنوان باش. با این روش، ذهنت آمادگی بیشتری دارد تا بر مبنای محتوای تولید شده یک عنوان مناسب پیدا کند.

اقدام بعدی این است که چشمت را ببندی و به یک عنوان کوتاه و هیجان‌انگیز فکر کنی. کمال‌گرایی را کنار بگذار و فقط به یک عنوان با خصوصیاتی که گفتم فکر کن. کوتاه و هیجان‌انگیز و مرتبط با بدنه مطلب. سعی کن عنوانی را انتخاب کنی که تا حد امکان حس کنجکاوی مخاطب را جلب کند. بیش از پنج دقیقه وقت صرف این کار نکن، چون تعداد عناوین مورد نظرت زیاد می‌شود و انتخاب از بین‌شان سخت. بعد از پنج دقیقه همانی که فکر می‌کنی از همه بهتر است را بنویس و دیگر به عنوان فکر نکن.

می‌دانم لابد الان انتظار داشتی با یک پست بلند و طولانی با چندین شماره نکته و لیست مواجه بشوی، اما حقیقت را می‌گویم. عنوان نوشتن به همین سادگی است. هیچ استانداردی وجود ندارد. عنوان‌نویسی یک هنر است و هنر هم ذاتا با استانداردها در تضاد است. هر بلاگری بر اساس ذوق و سلیقه‌اش در رابطه با موضوعات مختلف عنوان‌های مختلفی می‌نویسد. عنوانی که تو برای پست بعدی وبلاگت انتخاب می‌کنی شاید با عنوان منتخب من برای همان نوشته متفاوت باشد؛ درست مثل نقاشی دو نقاش مختلف از یک منظره یکسان.

مثلا همین نوشتار را در نظر بگیر. یک بار دیگر عنوان نوشته‌ام را بخوان. من دو دقیقه و بیست و سه ثانیه وقت صرف فکر کردن به این عنوان کرده‌ام. پیش خودم گفتم برای یک نوشته در رابطه با عنوان‌نویسی چه عنوانی را می‌توانم انتخاب کنم که هم کوتاه باشد و هم هیجان‌انگیز و هم مرتبط با خود نوشته. چند ایده به ذهنم رسید، اما “این یک عنوان جذاب است!” علاوه بر داشتن تمام این ویژگی‌ها، حس کنجکاوی مخاطب را هم جلب می‌کند. کمال‌گرایی و نگرانی در مورد قضاوت‌های دیگران را کنار گذاشتم و به خودم گفتم این عنوان گرچه ساده است، اما من از آن راضی هستم. پس همین را انتخاب کردم.

این دفعه خواستی عنوان بنویسی، همه مواردی که گفتم را در نظر بگیر. خیلی زود متوجه خواهی شد که نوشتن عنوان نه تنها کار سخت و وقت‌گیری نیست، بلکه حتی می‌تواند بسیار جالب و شوق‌آفرین باشد.

مراقب خودت باش

حتما الان پیش خودت فکر کردی من قرار است در این پست بگویم که مواظب باش اتفاقی برایت نیافتد، سعی کن از پیاده‌رو بروی و با دقت از خیابان بگذری تا ماشین به تو نزند، حواست باشد دزد کیف یا موبایلت را نزند و از این جور حرف‌ها. البته مسلما همه این موارد جای خودشان را دارند، اما منظور من از نوشتن این تیتر برای این نوشتار کلا چیز دیگری است. منظورم این است که باید مراقب خودت باشی تا دیگران با تو به درستی رفتار کنند.

لابد حالا می‌پرسی “یعنی چه که باید مراقب خودم باشم که دیگران با من به درستی رفتار کنند؟ مگر اصلا طرز رفتار دیگران با من ربطی به مراقبت از خودم دارد؟ این دیگر چه جور حرفی است؟” تعجب نکن! برایت توضیح می‌دهم.

این‌که می‌گویم مراقب خودت باش منظورم این است که باید روی رفتار و اخلاق خودت بیشتر دقت کنی. رفتار و اخلاق تو به طور کاملا مستقیم روی رفتار اطرافیان تو در موردت موثر است. این‌که دیگران در مورد تو چه می‌گویند، با تو چطور برخورد می‌کنند، چطور شوخی می‌کنند، چه حرف‌هایی را با تو در میان می‌گذارند یا نمی‌گذارند، در چه مواقعی از تو کمک می‌خواهند یا نمی‌خواهند، با تو درگیر می‌شوند یا نمی‌شوند، همه این موارد ریشه در طرز رفتار خودت با دیگران و اعمالی که به طور عمومی انجام می‌دهی دارد.

مثلا فرض کن اگر آدمی باشی که اهل شوخی کردن‌های خطرناک با دوستانت باشی، اگر دیدی روزی یکی از دوستانت شوخی خیلی خطرناکی با تو کرد نباید از دست او عصبانی بشوی، بلکه باید خودت را بازخواست کنی که چرا با رفتارت به او اجازه دادی فکر کند که می‌تواند چنین کاری با تو انجام بدهد. یا چنان‌چه آدمی دعوایی هستی، نباید از این‌که دیگران مدام با تو درگیر شوند تعجب کنی.

از سوی دیگر، اگر همواره رفتاری منطقی و دوستانه از خودت نشان بدهی خواهی دید که اطرافیانت هم با تو رفتاری دوستانه و صمیمی خواهند داشت. دقیقا به همین خاطر است که می‌گویند آدم‌های مثبت‌اندیش همیشه آدم‌های مثبت‌اندیش دیگر را به سمت خودشان جذب می‌کنند.

نوع واکنش اطرافیان نسبت به تو، وابسته به شخصیت غالبی است که از تو می‌بینند و این شخصیت غالب از همان رفتارهای روزانه و حرف‌هایی که می‌زنی ریشه می‌گیرد. اگر به دروغ گفتن عادت داشته باشی، بیشتر دروغ می‌شنوی. اگر راست‌گویی را دوست داشته باشی، دیگران هم اغلب با تو صادقانه حرف خواهند زد. اگر قدر دوستان و نزدیکانت را بدانی و به آن‌ها اهمیت بدهی آن‌ها هم روی تو حساب می‌کنند و در مواقع ضروری به تو کمک خواهند کرد.

در یک کلام، همه چیز به خودت بستگی دارد. چنان‌چه فکر می‌کنی دیگران با تو رفتار خوبی ندارند یا تو را از خودشان نمی‌دانند، باید جوابش را در خودت جست‌وجو کنی. 

اپل حالا رسما یک پنهان‌کار است

امروز در خبرها خواندم که شرکت اپل گزارش مالی مربوط به سه ماهه چهارم سال مالی جاری خود را منتشر کرده است. اساسا گزارش‌های مالی شرکت‌های بزرگ از این جهت مهم است که می‌توان اطلاعات زیاد و مفیدی از آن استخراج نمود؛ اطلاعاتی که شاید خود شرکت‌ها دوست نداشته باشند به طور مستقیم آن‌ها را افشا کنند.

گرچه اهمیت این نوع گزارش‌ها برای سرمایه‌گذارهای شرکت‌ها خیلی مهم‌تر است، اما من و تو و هر کس که از محصولات آن شرکت استفاده می‌کنند یا اخبارش را دنبال می‌کنند هم می‌توانند اطلاعات جالبی از این گزارش‌ها بیرون بکشند. و البته از آن‌جا که اپل یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های تکنولوژی است که در تمام دنیا از جمله ایران هم طرفداران و مصرف‌کنندگان زیادی دارد، اهمیت توجه به این گزارش مالی را دو چندان می‌کند.

در بین تمام حرف‌هایی که در این گزارش مالی زده شد، بیش از همه این نکته توجه من را جلب کرد که اپل اعلام کرد که از این پس قصد ندارد آمار میزان فروش محصولاتی همچون آیفون‌ها و آیپدها و مک‌ها را به طور جداگانه و به تفکیک دیوایس اعلام کند. پیش از این، اپل سیاستی مشابه را در مورد محصولاتی همچون اپل واچ و ایرپاد و هوم پاد در پیش گرفته بود و میزان فروش همه این دیوایس‌ها را در قالب یک دسته‌بندی واحد با عنوان “محصولات متفرقه” ارائه می‌داد.

جذابیت این خبر زمانی روشن می‌شود که بدانیم میزان فروش آیفون نسبت به سال گذشته میلادی هیچ تغییری نکرده است. گرچه آمار میزان فروش هر دیوایس به طور مجزا می‌تواند نشان دهنده میزان موفقیت آن دیوایس و در نتیجه میزان موفقیت عملکرد شرکت در بازار باشد، اما اپل در این گزارش مالی ادعا کرد که این شرکت دیگر به این موضوع اعتقادی ندارد و در عوض مایل است آمار عملکرد کلی شرکت را ملاک قرار دهد.

با این‌که اپل در این گزارش اعلام کرد که میزان درآمد کل شرکت از فروش محصولاتش ۲۹ درصد رشد داشته است، اما این دقیقا به معنای عملکرد بهتر و فروش بیشتر محصولات اپل نیست. همان‌طور که همه می‌دانیم، قیمت محصولات جدید شرکت اپل خیلی بیشتر از سال‌های گذشته شده است. افزایش درآمد شرکت نشانه فروش بیشتر آیفون‌ها و مک‌ها و آیپدها نیست، بلکه نشان دهنده این است که اپل با بالا بردن قیمت محصولاتش موفق شده پول بیشتری از طرفداران دو آتشه خود بیرون بکشد، نه این‌که به تعداد خریداران محصولاتش اضافه کند؛ تصوری که با پنهان‌کاری اپل در افشای میزان فروش هر محصول به طور جداگانه، قوت می‌گیرد.

بنابراین، با یک حساب خیلی ساده می‌توان به این نتیجه رسید که تعداد خریداران محصولات اپل در حال حاضر رو به افول است و اپل هم در برابر این واقعیت سیاست پنهان‌کاری را در پیش گرفته است. سوالی که مطرح می‌شود این است که اپل تا چه زمانی می‌تواند این موضوع نسبتا آشکار را مخفی نگه دارد و آیا دوباره قادر خواهد بود که به جای استخراج پول بیشتر از طرفدارانش، به فکر ارائه محصولات جذاب برای خریداران بیشتر باشد یا خیر.

این‌جا اکنون امن‌(تر) است

آن قدیم‌ترها، هشت نه سال پیش که تازگی وبلاگ‌نویسی را شروع کرده بودم، تمام درکم از وبلاگ همین راه‌اندازی یک بلاگ رایگان در سرویس‌های وبلاگ‌دهی رایگان بود. همین که یک قالب از بین قالب‌های از پیش طراحی شده انتخاب کنم و بدون هیچ دردسری شروع کنم به نوشتن و منتشر کردن نوشتارهایم فکر می‌کردم الان دیگر آخر وبلاگ‌نویسی هستم. اما به هر حال از آن‌جا که هر موضوعی به مرور و با تجربه آموخته می‌شود، من هم کم‌کم فهمیدم که سیاره وبلاگ‌نویسی فقط در نوشتن خلاصه نمی‌شود بلکه بخش مهم‌تری هم دارد؛ بخش هدایت فنی وبلاگ.

دیری نگذشت که فهمیدم داشتن یک وبلاگ با دامنه و هاست شخصی خیلی بهتر از استفاده کردن از سرویس‌های وبلاگ‌دهی رایگان است چون در آن صورت کنترل بیشتری روی محتوا و خود وبلاگ دارم. بعد با وردپرس آشنا شدم و هر چه جلوتر رفتم متوجه شدم که چطور باید با این سیستم مدیریت محتوا کار کنم. آن لحظه فکر کردم که دیگر همه چیز را می‌دانم، اما قدم به قدم متوجه شدم که برای برخی از تغییرات جزئی در پوسته‌ها باید با CSS و HTML آشنایی پیدا کنم. آشنا شدن با این عرصه‌ها به من این توانایی را داد که هر کجا از پوسته وبلاگ را که لازم می‌دانستم، تغییر بدهم.

همان دوران بود که با مفهوم فونت‌ها آشنا شدم و فهمیدم که برای داشتن یک وبلاگ خوانا باید حتما از یک رسم‌الخط خوب کمک گرفت. در مجموع هر روز که از عمر وبلاگ‌نویسی من گذشت با مفاهیم مختلفی مواجه شدم و پی بردم که برای درک این مفاهیم باید سطح دانش خودم را بالاتر ببرم؛‌ بالاتر از یک نویسنده معمولی.

این‌ها را گفتم که بگویم این وبلاگ امروز یک تغییر مهم کرده است. در ادامه کسب تجربه‌ام در سیاره وبلاگ‌نویسی، این را متوجه شدم که اگر وبلاگ خودم را جدی می‌گیرم و اگر می‌خواهم که این وبلاگ را کامل‌تر کنم، یک کار خیلی مهم را از قلم انداخته‌ام و آن چیزی نیست جز استفاده کردن از پروتکل HTTPS.

برای کسانی که احتمالا نمی‌دانند باید بگویم این پروتکل در واقع نسخه ایمن همان پروتکل HTTP معمولی هست. اما اهمیت استفاده از HTTPS در این است که اولا صفحات اینترنتی را برای کاربران و بازدیدکننده‌ها و همین‌طور صاحبان آن صفحات اینترنتی امن‌تر می‌کند، و هم این‌که موتورهای جست‌وجو و به خصوص گوگل به صفحات اینترنتی مبتنی بر این پروتکل امن اهمیت بیشتری می‌دهند و آن‌ها را بر باقی صفحات ناایمن مقدم می‌دانند (گرچه در حال حاضر اهمیت زیادی به سئو نمی‌دهم ولی به هر حال…).

این شد که تصمیم گرفتم یک گواهی SSL خریداری کنم و این دامنه را به HTTPS انتقال بدهم. شاید این تغییر چون ظاهری نیست چندان به چشم نیاید، اما اگر در این مورد اطلاعات کافی داشته باشی می‌دانی که تغییر مهمی است.  حالا می‌توانی با پروتکل HTTPS به این وبلاگ دسترسی پیدا کنی. بنابراین با خوشحالی اعلام می‌کنم که اکنون این وبلاگ امن(تر) است.

حلقه دوستانت را متنوع کن

وقتی می‌خواهی رابطه دوستی جدیدی را آغاز کنی، برای پیدا کردن یک دوست جدید دقیقا به چه خصوصیاتی فکر می‌کنی؟ معمولا دوست داری با چه کسانی در ارتباط باشی و رفت و آمد کنی؟ اگر مثل خیلی‌ها باشی حتما الان می‌گویی دوست داری با کسانی رفاقت کنی که از نظر ذهنی و فکری به طور کلی شبیه خودت باشند. حتما فکر می‌کنی هر چه دیدگاه‌های دوستانت نسبت به موضوعات مختلف بیشتر شبیه به نگرش‌های خودت در رابطه با همان موضوعات باشد، این نشانه خوبی است و احتمالا این نوع ارتباطات برای تو طول عمر و دوام بیشتری خواهند داشت.

اما من امروز می‌خواهم کاملا عکس این موضوع را به تو ثابت کنم. تو همان مقدار که به دوستان مشابه به خودت نیاز داری، به دوستانی هم نیاز داری که از برخی جهات نظرات‌شان با تو کاملا متفاوت باشد.

دوستان هم‌نظر و مشابه با خودت، شاید در ابتدا برای تو گزینه‌های بهتری به نظر برسند، اما کسی که در حلقه دوستانش افرادی با نظرات مخالف نداشته باشد ممکن است در اکثر مواقع نتواند به درستی انتخاب کند و تصمیم بگیرد، این موضوع در مورد کسی که در تصمیم‌گیری از حرف اطرافیانش تاثیر می‌پذیرد خیلی جدی‌تر است.

بگذار یک مثال ساده برایت بزنم؛ یک فرد چاق را در نظر بگیر. این فرد در درون خودش می‌داند که داشتن اضافه وزن برای سلامتی خوب نیست و می‌تواند زمینه‌ساز مشکلات فراوانی بشود. اما این فرد چاق عادت دارد با افراد چاق ارتباط برقرار کند و دوست بشود. به بیان دیگر، تقریبا تمام دوستان او مثل خودش اضافه وزن دارند.

چنین فردی حتی با وجود این‌که در پس ذهن خودش قبول دارد که اضافه وزن دارد و داشتن اضافه وزن را خوب نمی‌داند، اما وقتی در میان دوستانش قرار می‌گیرد پیش خودش فکر می‌کند مشکلی ندارد چون دوستانش و اطرافیانش هم مثل خودش هستند و اگر قرار بود مشکلی پیش بیاید حتما دوستانش هم در این مورد ابراز نگرانی می‌کردند. حتی ممکن است این افراد گاهی هم با یک‌دیگر در مورد داشتن اضافه وزن گپ بزنند، ولی باز هم چون در این خصوصیت همگی مشترک هستند سعی می‌کنند شرایط را برای خودشان عادی نشان بدهند.

حال اگر همین آدم چند دوست صمیمی ورزشکار هم داشت، این دوستان می‌توانستند او را راضی کنند که در مورد اضافه وزن خودش جدی‌تر فکر کند و با ورزش کردن و رژیم گرفتن به سلامتی خودش لطفی بکند.

می‌توانی این مثال را برای خودت در ذهنت به مسائل مختلف هم تعمیم بدهی. همان‌طور که می‌بینی داشتن دوستانی که از خیلی جهات با تو فرق دارند چندان هم بد نیست. پیشنهاد می‌کنم استانداردهای دوست‌یابی خودت را به روز رسانی کنی، با دیدی بازتر به برقراری ارتباط بنگری و حلقه دوستانت را متنوع‌تر کنی.