Personal Branding

آزمایش موفقیت در پرسنال برندینگ

چندی پیش مطلبی نوشتم در زمینه تعریف پرسنال برندینگ. اگر آن نوشته را نخواندی و الان هم دوست نداری این صفحه را رها کنی و به صفحه نوشتار مذکور بروی، به طور خلاصه برایت می‌گویم که به نظر من تعریف صحیح پرسنال برندینگ این است که در جمعی که تو در آن حضور نداری، دیگران در مورد تو چه می‌گویند. اگر حرف‌های‌شان اغلب مثبت باشد، این یعنی در پرسنال برندینگ موفق بوده‌ای و خودت را به یک برند موفق تبدیل کردی، اما اگر اکثر حرف‌های‌شان در مورد تو منفی باشد، پس باید در مورد استراتژی‌های برندینگ شخصی‌ات تجدید نظر نمایی. حالا ممکن است برای برخی‌ها این سوال پیش بیاید که چطور می‌توان فهمید که دیگران در موردشان چه می‌گویند آن هم وقتی خودشان در جمع حضور ندارند. گرچه این روزها به لطف شبکه‌های اجتماعی، هر فرد نسبتا سرشناسی می‌تواند با جست‌وجوی نام خودش متوجه بشود که نظر دیگران در موردش چیست، ولی راه بهتری هم برای آزمایش میزان موفقیت در پرسنال برندینگ هم وجود دارد؛ راهی که در مقایسه با جست‌وجو در شبکه‌های اجتماعی هم درد کمتری دارد و هم نتیجه‌اش معتبرتر است. به هر حال اگر با پلتفرم‌های اجتماعی آشنا باشی، حتما می‌دانی که کاربران این پلتفرم‌ها معمولا از فحاشی و زدن حرف‌های ناراحت کننده خجالت نمی‌کشند، در ضمن خیلی‌ها بیشتر از روی حسودی یا دلایل دیگر در مورد افراد موفق مختلف اظهار نظر می‌کنند. با این حساب اگر تو یکی از آدم‌های نسبتا موفق و تا حدودی سرشناس باشی که سعی داری خودت را به یک برند (در هر موضوعی) تبدیل کنی، خیلی نمی‌توانی به اظهار نظرهای موجود در شبکه‌های اجتماعی اعتماد کنی. راه عاقلانه‌تر و معتبرتری که از آن حرف می‌زنم، یک نظرسنجی خیلی ساده است؛ یک نظرسنجی ساده از اطرافیانت در مورد خودت. کافی است از دوستان و نزدیکانت بخواهی که در سه کلمه تو و شخصیت تو را توصیف کنند. می‌دانم لابد الان با خودت می‌گویی معلوم است که اطرافیانت سعی می‌کنند جانب احترام را حفظ کنند و با صداقت در مورد تو اظهار نظر نخواهند کرد. بله، کاملا درست فکر می‌کنی. ولی در این آزمایش هم هدف این نیست که کسی خارج از ادب و احترام در مورد یک برند شخصی حرف بزنند و نظر بدهند؛ هدف یافتن یک طرح کلی از بین نظرات موثق دیگران است. اگر می‌خواهی بدانی تا چه حد راه پرسنال برندینگ را درست رفته‌ای، از تمام دوستان و اطرافیان خودت بخواه که در مورد تو سه کلمه که پیش از هر چیز به ذهن‌شان می‌رسد را بگویند. مثلا ممکن است یک نفر در مورد تو بگوید: صبور، مصمم، محکم و فرد دیگری بگوید: پیگیر، جدی، صبور و دیگری بگوید: راسخ، بردبار، توانا و باقی هم به همین صورت. وقتی به اندازه کافی نظرات افراد را جمع‌آوری کردی، باید از بررسی یک به یک آن‌ها خودداری کنی و در عوض سعی کنی با نگاه کردن به جمیع نظرات، نقاط اشتراک و طرح اصلی نهفته در این نظرات را بیابی. اگر خصوصیت پنهان در این طرح اصلی، با هدف تو از پرسنال برندینگ یکسان بود به خودت آفرین بگو و به همان راهی که تا الان پیمودی ادامه بده و اگر چنین نبود، حتما سعی کن مسیر خودت را تغییر بدهی. این روش یک متد منطقی و کارآمد برای آزمودن موفقیت در پرسنال برندینگ است که به هر کس که در این زمینه می‌کوشد پیشنهادش می‌کنم. بد نیست یک بار دیگر هم یادآوری کنم که دیدگاه خودت را به شبکه‌های اجتماعی محدود نکن و بیشتر به دنبال نتایج و نظرات ملموس در دنیای واقعی باش.
What Is Personal Branding

پرسنال برندینگ دقیقا یعنی چه؟

وقتی ناپلوئون هیل در سال ۱۹۳۷ در فصل ششم کتاب Think and Grow Rich برای اولین بار ایده پرسنال برندینگ را مطرح کرد، کمتر کسی تصور می‌کرد که روزی این موضوع تا این حد مهم و محبوب بشود. از آن زمان تا کنون این عبارت بارها و بارها مورد استفاده قرار گرفته است. اگر بخواهیم به گذشته نگاهی بیاندازیم، خواهیم دید که هر کسی برای خودش تعریف متمایز و منحصر به فردی از پرسنال برندینگ داشته و دارد. همین موضوع سبب شده است که برندینگ شخصی تبدیل به یک سوژه عجیب بشود؛ عجیب از این منظر که تقریبا همه ما با آن آشنا هستیم ولی تقریبا هیچ کدام نمی‌دانیم معنا و مفهوم اصلی آن چیست. بر همین اساس امروز تصمیم گرفتم کمی به مفهوم پرسنال برندینگ بپردازم. طی چند روز گذشته داشتم در شبکه‌های اجتماعی در مورد تعاریف کاربران از پرسنال برندینگ تحقیق می‌کردم. برخی‌ها برندینگ شخصی را در تعداد دنبال‌کننده‌های بیشتر در شبکه‌های اجتماعی می‌بینند و فکر می‌کنند که هر کس پرفالوئرتر باشد پس درک بهتر و بیشتری از برندینگ شخصی دارد. برخی دیگر پول می‌دهند تا عکس‌شان در مجلات و بیلبوردها بخورد یا رپورتاژ می‌دهند به این وبلاگ و آن وبسایت که اسم‌شان را به عنوان پدر دیجیتال مارکتینگ و پدر جد شبکه‌های اجتماعی تبلیغ کنند و تصور می‌کنند که صرفا با پول خرج کردن می‌توان در پرسنال برندینگ موفق شد. عده‌ای هستند که درک‌شان از پرسنال برندینگ این است که باید با زدن حرف‌های تعجب برانگیز و عموما اشتباه، خودشان را در کانون توجه قرار بدهند و با این کار در واقع یک موج ایجاد کنند و خودشان روی این موج سوار شوند و بالا بروند. کاری ندارم که آیا این روش کار می‌کند یا نه، اما آن‌چه مطمئن هستم این است که این موضوع هیچ ربطی به پرسنال برندینگ ندارد، این بیشتر شبیه یک شیوه کثیف برای جلب توجه است. از همه این موارد که بگذریم، آن‌چه اکثریت افراد از پرسنال برندینگ می‌شناسند تعریف و تمجید کردن از خودشان و بزرگ‌نمایی توانایی‌های‌شان است. شاید صدها بار مواجه شدم با کسانی که تمام مدت مشغول غلو کردن در مورد توانایی‌های خودشان هستند. حتی کسانی هم هستند که صرفا ادعا می‌کنند در فلان کار حرفه‌ای هستند، در حالی که در حد یک مبتدی هم اطلاعات ندارند. تعریف صحیح، دقیق و اصلی پرسنال برندینگ این است که دیگران در جمعی که تو در آن حضور نداری، در مورد تو چه می‌گویند. به همین سادگی. همان‌طور که در این تعریف دیده می‌شود، برندینگ شخصی هیچ ربطی به گفته‌های فرد در مورد خودش ندارد، هیچ ربطی به آن‌چه با تبلیغات سعی می‌کند از خودش نشان بدهد هم ندارد. همه چیز به این بستگی دارد که دیگران در مورد تو چه فکری می‌کنند. برند شخصی را نه می‌توان خرید و نه می‌توان تلقین کرد. این مجموع رفتارها و کارهای هر فرد است که می‌تواند روی برند شخصی او تاثیر مثبت یا منفی بگذارد. بنابراین، اگر تصمیم داری وارد حیطه پرسنال برندینگ بشوی و خودت را به یک برند تبدیل کنی، تمامی تعاریف عریض و طویل و عمدتا غلط را دور بیانداز و فقط سعی کن طوری کار کنی و رفتار کنی که وقتی در جمعی حضور نداشتی و دیگران خواستند در مورد تو صحبت کنند، نتوانند از تو ایرادی بگیرند و بین خودشان بگویند که فلانی واقعا در کارش حرفه‌ای است و خوب می‌داند چطور باید با مجبوبیت کنار بیاید.
boss

دنیا هم به مدیر نیاز دارد، هم به رئیس

نمی‌دانم از چه زمانی بود که بین همه ما مد شد که هر کسی باید بکوشد تا یک رئیس باشد. این روزها تقریبا هر کسی را که می‌بینم، از جوان تا پیر همگی به دنبال این هستند که هر طور شده کسب‌وکار خودشان را راه بیاندازند و به قول خودشان آقای خودشان باشند و نوکر خودشان. همه دوست دارند بر یک عده ریاست کنند و بشوند شخص اول یک برند یا شرکت. تب ریاست مثل یک ویروس بین همه ما فراگیر شده. نمی‌خواهم بگویم ریاست چیز خوبی نیست. به هر حال هر برندی و هر کسب‌وکاری به یک رئیس توانا و دانا احتیاج دارد که مثل کاپیتان یک کشتی، شرکت خودش را از میان موج‌های سهمگین و کوه‌های یخی به سلامت عبور بدهد و به سر منزل مقصود که همان شکوفایی کامل است برساند. اما این بدان معنا نیست که لازم است همه ما یک پا رئیس باشیم. غایت کار کردن ریاست نیست. این‌جا می‌رسیم به تفاوت میان دو مفهوم مدیریت و ریاست که از دید عموم هر دو یک معنا دارند و از دید حرفه‌ای دو مفهوم کاملا جدا و متمایز محسوب می‌شوند. ریاست تقریبا همان مفهومی است که اکثر ما از این کلمه سراغ داریم؛ یعنی هدایت کردن یک گروه از افراد در یک راستای مشخص برای رسیدن به یک هدف واحد و از پیش تعیین شده. اما مدیریت چیست و چه تفاوتی با ریاست دارد؟ مدیریت یعنی در دست گرفتن امور. مدیریت یعنی مسئولیت‌پذیری. هر کدام از ما می‌توانیم و باید یک مدیر باشیم. هر کدام‌مان در هر سطحی که هستیم و هر شغلی که داریم باید مدیریت را وارد کارمان کنیم. این یعنی کنترل کامل داشتن بر تمام فعالیت‌های حرفه‌ای خودمان، از تعیین هدف گرفته تا برنامه‌ریزی و تلاش کردن و اقداماتی که پس از رسیدن به اهداف‌مان لازم است انجام دهیم. دنیا فقط به روسا احتیاج ندارد، دنیا را کارمندهای مدیر و مدبر شکوفا می‌کنند. اگر چنین کارمندانی وجود نداشته باشند، هیچ رئیسی هم وجود نخواهد داشت که بتواند گروه مناسبی را برای ریاست بر آن‌ها بیابد و آن‌ها را درست هدایت کند و به مقصد برساند. شاید از دید برخی‌ها، ریاست حرفه جذاب‌تری باشد چون می‌تواند شهرت و اعتبار هم در کنار خودش به وجود بیاورد. اما هر کسی برای هدایت و ریاست ساخته نشده است. ریاست کردن کار ساده‌ای نیست و به سال‌ها کسب علم و تجربه نیاز دارد، بگذریم که ریاست به یک سری خصوصیات شخصی و روحیات فردی خاص هم نیاز دارد که در اغلب افراد این ویژگی‌ها وجود ندارد. از سویی دیگر، مدیر بودن یک فن است و قابل یادگیری و ارتقاء و بهبود. فنی است که به رشد حرفه‌ای و نائل آمدن به موقعیت‌های اجتماعی بهتر منجر خواهد شد. بد نیست به جای این همه وقتی که صرف تلاش برای ریاست می‌گذاریم، بدانیم که با آموختن فوت و فن‌های مدیریت هم می‌توانیم به فرصت‌های بهتر و شایسته‌تری دست پیدا کنیم.
Your Job

به مرور حرفه مورد علاقه‌ات را خواهی یافت

وقتی عبارت حرفه مورد علاقه را می‌شنوی چه کاری در ذهنت نمایان می‌شود؟ شاید الان پاسخ این سوال را بدانی و با اطمینان کامل نام یک حرفه خاص را به زبان بیاوری، شاید هم هنوز مطمئن نباشی و چندین حرفه مختلف به ذهنت خطور کند، شاید هم هنوز اصلا نمی‌دانی که واقعا عاشق چه کاری هستی و ترجیح می‌دهی در برابر این سوال سکوت اختیار کنی. اگر یادت باشد، از کودکی از همه ما می‌پرسیدند وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشوی. آن زمان درک درستی از مشاغل و حرفه‌ها نداشتیم و هر چه به نظر خوب و قشنگ می‌آمد را نام می‌بردیم. از پزشک و مهندس گرفته تا خلبان و پلیس و آرایشگر و کارگردان و بازیگر و… کمی که بزرگ‌تر می‌شویم با درک و فهم بیشتری در این مورد تصمیم می‌گیریم و اقداماتی را انجام می‌دهیم که ما را به سمت شغل دلخواه‌مان هدایت کند. اما در مورد اکثر ما، دیری نمی‌گذرد که متوجه می‌شویم در مورد حرفه مورد نظرمان اشتباه می‌کردیم و اکنون به یک حرفه دیگر علاقه پیدا کرده‌ایم. به طور معمول، این روند بارها و بارها تکرار می‌شود. اگر به تغییر مسیر ادامه بدهیم و هر بار به دنبال آن چیزی که دوست داریم برویم، شاید در نهایت به کاری دست یابیم که صد در صد از آن راضی باشیم و تا آخر عمر به آن کار مشغول بشویم، شاید هم این روند هیچ وقت به انتها نرسد و لازم باشد تا وقتی شوق کار کردن در ما وجود دارد، حرفه‌های مختلف را تجربه کنیم. هیچ استانداردی در این مورد وجود ندارد و هر کس در مورد مشاغل مختلف در زمان‌های مختلف احساسات مختلفی دارد. من اکنون وبلاگ‌نویسی را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانم. به عنوان کسی که قبلا کاراته و زبان انگلیسی و موسیقی و جواهرسازی و چندین حرفه دیگر را حرفه مورد علاقه خودم می‌دانستم، حاضرم قول بدهم که الان در مورد علاقه به وبلاگ‌نویسی و نویسندگی همان‌قدر اطمینان دارم که در مورد حرفه‌هایی که قبلا تجربه کردم اطمینان داشتم. هیچ تضمینی وجود ندارد که چند روز دیگر موضوع هیجان‌انگیزتری برای دنبال کردن پیدا نکنم و نویسندگی را کنار بگذارم، اما تا آن زمان سعی می‌کنم از نوشتن لذت ببرم. تمام این نکات را گفتم که یادآوری کنم اگر فکر می‌کنی می‌توانی یک شبه به این نتیجه برسی که دقیقا از زندگی چه می‌خواهی و چه شغلی برای تو ساخته شده است، باید بدانی که اشتباه می‌کنی. از تجربه کردن لذت ببر و همیشه سعی کن به دنبال همان هدفی باشی که در آن لحظه به نظرت بهترین است. از قضاوت شدن در این رابطه نترس و مشتاق تجربه کردن باش و مشتاق بمان. کافیست نگاهی بیاندازی به تجربیات متنوع کارآفرین‌های موفق نسل حاضر، آن‌ زمان است که پی خواهی برد هیچ کس از همان اول نمی‌دانست چه می‌خواهد و تو هم همین‌طور هستی و خواهی بود. فرق این کارآفرین‌ها با بقیه این بوده که شهامت پریدن به روی شاخه‌های مختلف را داشته‌اند و از شکست و قضاوت بیم‌ناک نبودند.
Slow Is Better

گاهی آهسته سریع‌تر است

کسب‌وکارهای بزرگ امروزی را که می‌بینی دلت می‌خواهد خودت هم صاحب یکی از همین کسب‌وکارها باشی. این برای مدیران کسب‌وکارهای مختلف یک حس کاملا طبیعی است. به همین خاطر است که برخی از مدیران ناگهان تصمیم می‌گیرند که روند پیشرفت شرکت خود را سریع کنند. اینجاست که باید گفت سرعت همیشه هم ضامن پیشرفت نیست. اتفاقی که در رشد سریع می‌افتد این است که فرصتی برای متعادل‌سازی تغییرات باقی نمی‌ماند. مدیر شرکت دلش می‌خواهد هر چه زودتر شاخه‌های فعالیت کسب‌وکار خودش را گسترش بدهد و سهم بیشتری از بازار را تحت اختیار خودش در بیاورد، به همین دلیل شروع می‌کند به افزایش محصولات و خدمات و کارمندان، بدون آن‌که فکر کند باید روی کیفیت محصولات و ارائه خدمات نظارت بشود، بدون آن‌که فکر کند کارمندها باید خودشان را با این سرعت همسان سازند. آن‌چه که اکثر مدیران کم تجربه نمی‌بینند این است که تمام آن کسب‌وکارهای معروف و محبوبی که امروز مشغول فعالیت هستند و الگوی شرکت‌های دیگر می‌شوند، از همان ابتدا به این اندازه بزرگ و موفق نبوده‌اند. هر کدام از این کسب‌وکارها قبلا فقط یک ایده در ذهن موسسان‌شان بوده‌اند و این مدیریت آهسته و پیوسته مدیران صبورشان بوده است که این شرکت‌ها را به این‌جا که امروز هستند رسانده است. مدیران موفق کسانی هستند که برای هر حرکت جدیدی که در نظر دارند برنامه‌ریزی می‌کنند و شرایط را فراهم می‌سازند.
گاهی اوقات برای سریع‌تر رسیدن، لازم است آهسته‌تر حرکت کنید. جف اولسون / کتاب برتری خفیف
بله، این‌گونه است که می‌توان به پیشرفت شغلی واقعی دست یافت. یک مدیر دانا می‌فهمد که هرگز نباید کیفیت را فدای سرعت کند. رشد کردن خوب است، اما به شرطی که حساب شده باشد و کیفیت کار را پایین نیاورد. جمله معروف Go big or go home را شاید شنیده باشی. اکثر افراد فکر می‌کنند این جمله یعنی باید خیلی زود بزرگ شد و گسترش یافت وگرنه با شکست مواجه می‌شوند. در زمینه کسب‌وکار این روش جواب نمی‌دهد و قبلا هم بارها این موضوع اثبات شده است. منظور اصلی از این جمله این است که باید پیشرفت کرد وگرنه کنار گذاشته خواهی شد. در این جمله حرفی از سرعت پیشرفت به میان نیامده است. مدیری که بدون هیچ سابقه مدیریتی قبلی شروع به هدایت یک رستوران خیلی بزرگ می‌کند شانس زیادی برای موفق شدن و موفق ماندن ندارد، اما در عوض کسی که با یک رستوران خیلی کوچک شروع کرده و به مرور رستوران خودش را گسترده‌تر کرده بهتر می‌تواند خودش را با موقعیت‌های مختلف وفق بدهد و شکست نخورد. این یک امر ساده اما پنهان در حیطه مدیریت کسب‌وکارهاست که شاید کمتر کسی به آن توجه می‌کند. اغلب این مدیرهای جوان و تازه‌کار هستند که در دام سرعت پیشرفت می‌افتند. در این زمینه بهتر است تحقیقات بیشتری انجام شود یا حداقل از کسانی که سابقه و تجربه بیشتری دارند مشورت گرفته شود.
Courage

پیشگام بودن، شهامت می‌خواهد

بین تمام آدم‌های روی کره زمین، اگر بخواهم یک نقطه اشتراک معرفی کنم باید بگویم که آن پیشگام بودن است. هر کدام از ما ذاتا تمایل داریم از مابقی جلوتر باشیم؛ در هر زمینه‌ای که می‌خواهد باشد. هیچ ربطی به فرهنگ و تربیت و این‌گونه مسائل ندارد، آدم‌ها طبیعتا عاشق برتری هستند. اما در بین تک تک افرادی که در اطراف خودت می‌بینی فقط برخی‌ها موفق می‌شوند که در سطحی بالاتر از دیگران قرار بگیرند و بالاتر باقی بمانند. حالا چرا؟ تا به حال از خودت پرسیدی؟ علتش این است که فقط عده قلیلی می‌دانند که پیشگام بودن شهامت می‌خواهد. قدم گذاشتن در راه‌های بدیع و ناهموار پیش از این‌که به دانش و اعتماد به نفس و هر چیز دیگری نیاز داشته باشد، شهامت می‌خواهد؛ یعنی همان چیزی که اکثریت از آن برخوردار نیستند. دیده‌ای که هر وقت از کسی در مورد آینده یک ایده می‌پرسی اغلب اوقات با جواب منفی مواجه می‌شوی؟ دیده‌ای وقتی به دیگران می‌گویی در مورد ایده‌ات چه فکر می‌کنند، فورا می‌گویند نه! این ایده هزاران مشکل و دردسر دارد و ارزش ندارد پیگیرش باشی؟ این‌ها کسانی هستند که خودشان شهامت تجربه کردن نداشته‌اند و به همین خاطر هم سعی می‌کنند توی دل تو را خالی کنند تا تو هم شهامت کافی را از دست بدهی و به جمع مابقی بپیوندی. یک دوچرخه‌سوار را تصور کن، او هیچ وقت به طولانی بودن و سختی راه فکر نمی‌کند، بلکه در عوض نقطه پایان را در نظر می‌گیرد و با شهامت تمام در مسیر پدال می‌زند. یک آدم موفق هم به چون و چراها و مشکلات پیش رویش فکر نمی‌کند، بلکه شهامت به خرج می‌دهد تا به همان چیزی که می‌خواهد دست پیدا کند. انسان اگر دل و جرات امتحان کردن را نداشت هرگز روی کره ماه پا نمی‌گذاشت. برای شهامت داشتن باید با نقطه مقابل آن یعنی ترس مقابله کنی. تا وقتی از چیزی ترس داری هیچ‌گاه نخواهی توانست از دستش خلاص بشوی؛ شاید بتوانی برای مدتی از آن دور بمانی، اما در نهایت باز هم با آن روبه‌رو خواهی شد. این نحوه برخود تو با ترس‌هایت است که نشان می‌دهد تو آدم موفقی خواهی شد. ترسو بودن انتخاب ساده‌تری است. به همین علت اکثریت در دسته ترسوها طبقه‌بندی می‌شوند. انتخاب شهامت هم خودش شهامت می‌خواهد. قطعا سخت است که از آسانی‌ها دل بکنی و به سراغ راه‌های سخت‌تر بروی، ولی مطمئن باش ارزشش را خواهد داشت. بار بعدی که یک فرد موفق و سرشناس را دیدی، قبل از این‌که فکر کنی چطور می‌توانی مثل او باشی، این را در نظر داشته باش که او قطعا مشکلات فراوانی را پشت سر گذاشته تا به اینجا رسیده است. تفاوت او با مابقی این بوده که مقابل این سختی‌ها سر تسلیم فرود نیاورده است.
Growth

کاشت، جای خالی، برداشت

یک کشاورز را در نظر بگیر. کشاورز هر سال در زمان مناسب اقدام به کاشت محصول مورد نظر خودش می‌کند و بعد از آن تمام وقت و انرژی خودش را وقف نگه‌داری از آن‌چه کاشته می‌‌نماید. ماه‌ها با جان و دل به کاشته‌های خود رسیدگی می‌کند، به آن‌ها آب و کود می‌رساند و از خطرات طبیعی تا حد امکان در امان‌شان نگه می‌دارد تا این‌که بالاخره در نهایت تلاش‌هایش به ثمر می‌نشینند و وقت آن می‌رسد که محصول خودش را برداشت کند. آن‌چه گفتم ذکر واضحات بود. اما جالب ماجرا می‌دانی کجاست؟ آن‌جا که خیلی‌ها فکر می‌کنند برای برداشت کردن آن‌چه کاشته‌اند نیازی به مرحله داشت ندارند. اکثر افراد دوست دارند محصولی را بکارند و در سریع‌ترین زمان ممکن دانه‌های‌شان به درخت‌های پربار بدل گردد. نه، همه ما که کشاورز نیستیم، ولی اگر با دید یک کشاورز به زندگی نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که برای به نتیجه رساندن هر ایده‌ای باید در همان زمینه تلاش و کوشش کرد. ایده داشتن یا نتیجه و هدفی را در سر پروراندن کار سختی نیست؛ هر کسی از پس این کارها بر می‌آید. این قدم گذاشتن در مسیر اهداف است که انسان متعالی را از انسان راکد متمایز می‌سازد.
رم یک روزه ساخته نشده است. ضرب‌المثل فرانسوی
قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی این‌که با دل‌وجان برای دست یافتن غایت مطلوب بکوشی و از انجام دادن کارهای سخت واهمه‌ای نداشته باشی، یعنی این‌که در نیمه راه از ادامه دادن خسته نشوی و در مواجهه با مشکلات دلسرد نگردی. قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی دقیقا همان مرحله داشت. از این پس اگر دیدی کسی به اهداف دلخواه خودش دست یافته است فراموش نکن که او قطعا به مرحله داشت توجه داشته و اهمیت آن را در کرده است وگرنه هرگز نمی‌توانست به جایی که امروز هست برسد. خوب است من و تو هم سعی کنیم جای خالی مراحل سه گانه مزرعه موفقیت را پر کنیم و همچون یک کشاورز حرفه‌ای به نگه‌داری از کاشته‌های خودمان که همان ایده‌های ما هستند بپردازیم تا این‌که در نهایت این ایده‌ها به نتایج ملموس و واقعی تبدیل گردند.

آغاز کردن یک هنر است

من یکی از طرفداران پر و پا قرص برنامه‌ریزی هستم. به این اعتقاد دارم که برای هر اقدامی چه کوچک و چه بزرگ، چه فنی و چه ساده، اگر بدون برنامه‌ریزی پیش برویم به احتمال خیلی زیاد با شکست مواجه می‌شویم، گرچه ممکن است گاهی هم برنده بشویم ولی قطعا شانسی بوده است. طراحی یک نقشه راه می‌تواند ما را برای هر احتمال ممکنی آماده کند و از دور شدن از مسیر درست و رفتن به سمت پرتگاه جلوگیری به عمل بیاورد. 

اما با این همه، برخی‌ها از تاکید بر روی برنامه‌ریزی به درک اشتباهی رسیده‌اند. بعضی‌ها فکر می‌کنند هر چه زمان بیشتری صرف برنامه‌ریزی کنند بهتر است. این درست است، ولی اغلب این افراد آن‌چنان غرق فکر کردن به برنامه‌ریزی می‌شوند که اصلا یادشان می‌رود بالاخره باید شروع کنند. وقتی به این افراد می‌گویی پس چرا دست به کار نمی‌شوی، عموما می‌گویند هنوز برنامه‌های‌شان کامل نشده و باید همه جوانب را رعایت کنند.

شاید بتوان گفت این یک نوع وسواس است که گریبان عده‌ای را گرفته. اما اگر از من بپرسید می‌گویم هیچ وسواسی در این نوع برداشت از برنامه‌ریزی وجود ندارد. این فقط یک بهانه است. کسانی که از آغاز کردن هراس دارند، ترجیح می‌دهند خودشان را با برنامه‌ریزی مشغول کنند. حداقل به این شکل خیال خودشان راحت است که دست کم مشغول یک کاری هستند. به بیان دیگر، این‌ها سر خودشان کلاه می‌گذارند.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجام دادن آن به دنبالش می‌آید.

رالف والدو امرسون

تصور اصلی‌شان این است که آن‌قدر باید به برنامه‌ریزی بپردازند تا بالاخره همه شرایط فراهم شود. کدام شرایط؟ قرار نیست یک روزی همه چیز برای شما به شکلی مهیا بشود. قرار نیست جلوی پای شما فرش قرمز پهن کنند و بگویند “بفرمایید آقای رئیس، شما چه دستوری می‌فرمایید؟”. اگر منتظر چنین روزهایی هستید کلا موفقیت را فراموش کنید.

ترس از آغاز کردن، این روزها به یک مشکل همه‌گیر تبدیل شده و گسترش یافته است. عده‌ای هستند که همیشه فکر می‌کنند اگر همین امروز دست به کار بشوند و ایده‌های خودشان را عملی کنند، ممکن است در میانه راه به موقعیت‌هایی بربخورند که قبلا برای‌شان برنامه‌ریزی نکرده‌اند. خوب این که کاملا طبیعی است! مواجه شدن با مشکلات و موقعیت‌هایی که از قبل برای آن‌ها برنامه‌ای تنظیم نشده بخشی از هر کاری است.

مگر مارک زاکربرگ می‌دانست که روزی آن‌قدر دچار مشکلات مختلف می‌شود که ارزش سهام فیسبوک بیش از ۲۰ درصد سقوط کند؟ مگر مدیران کمپانی معروف لگو می‌دانستند که با تغییراتی که در اواخر دهه ۱۹۹۰ در محصولات خود ایجاد کردند قرار است سال ۲۰۰۰ را با شکستی سنگین آغاز کنند؟ ایوان ویلیامز از کجا می‌دانست ایده پلتفرم وبلاگ‌نویسی بلاگر که تقریبا هیچ سودی برایش نداشت، در اواخر سال ۲۰۰۲ یک مشتری ۵۰ میلیون دلاری به اسم گوگل پیدا می‌کند؟ یا قهوه فروشی کوچک استارباکس که روزی از روزهای سال ۱۹۷۱ در سیاتل پا به عرصه وجود گذاشت، واقعا چه کسی فکرش را می‌کرد که در آینده تبدیل شود به یکی از بزرگ‌ترین برندهای فروش قهوه در جهان.

می‌بینید! هیچ کدام از مدیران ارشد جهان امروز نمی‌دانستند زمانی فرا خواهد رسید که به جایگاه‌های رویایی دست می‌یابند و هیچ کدام هم نمی‌دانند که چه فرصت‌ها و بحران‌هایی انتظاراشان را می‌کشد. همه این افراد حداقل در یک جنبه با هم مشترک بوده‌اند. آن‌ها منتظر نماندند که به تمام این احتمالات فکر کنند، بلکه فقط شروع کردند.

بگذارید خیال‌تان را راحت کنم، شما هیچ وقت نمی‌توانید تمام اتفاقات محتمل را پیش‌بینی کنید و برای‌شان برنامه داشته باشید. شما خدا نیستید که از همه چیز آگاه باشید. البته من به هیچ وجه مخالف آمادگی و برنامه‌ریزی نیستم، حرفم این است که نباید بیش از حد در این مرحله وقت بکشید. شهامت آغاز کردن را داشته باشید و دست به کار شوید.

شکست را بپذیر؛ از پیروزی مغرور نشو

خاطرم نیست کجا اما یادم هست یک روز از کسی شنیدم که آدم باید قدرت از دست دادن داشته باشد. شکست خوردن و از دست دادن برای هر کسی بارها اتفاق می‌افتد، اما در این میان فقط کسانی در آینده موفق خواهند شد که از امروز قدرت پذیرش شکست را داشته باشند.

آن که به جای چانه زدن و غر زدن، شکست خودش را می‌فهمد، به خاطرش چیزی را از دست می‌دهد و در عوض سعی می‌کند از این شکست یاد بگیرد که چطور اشتباهات گذشته را تکرار نکند، این فرد نه تنها شخصیت کاملی دارد، بلکه قطعا به زودی پیروز خواهد شد و شکست امروز خودش را جبران خواهد کرد.

حال آن‌که همه چیز با پیروز شدن به اتمام نمی‌رسد. پیروزی هم آداب خودش را دارد. طرفی که پیروز می‌شود باید بداند که همیشه برنده نخواهد بود و روزی به هر حال شکست دوباره به سراغش خواهد آمد. این‌که در روز خوش چطور رفتار کنی مهم است. برنده‌ای که به بازنده‌ها فخر نمی‌فروشد، وقتی به بازنده‌ها پیوست می‌تواند به همراهی برنده‌ها امیدوار باشد.

خاصیت شکست و پیروزی در گذرا بودن‌شان است. پس غرور ورزیدن و یا غبطه خوردن به یک امر گذرا عقلا منطقی نیست.

قبول دارم که برای یک بازنده، قبول کردن باخت شاید کار ساده‌ای نباشد. اما هر زمان که بحث برد و باخت به میان می‌آید، قطعا رقابتی هم در کار است و هر بار که رقابتی در کار باشد یعنی یک طرف بهتر و طرف دیگر ضعیف‌تر عمل می‌کند. یک بازنده می‌تواند هر چقدر که دلش بخواهد خودش را سرزنش کند یا دیگران را مقصر بداند، اما واقعیت این است که با این رفتار به هیچ کجا نمی‌رسد. در عوض، بازنده‌ای که به نقاط ضعف خودش فکر کند و در جهت رفع آن‌ها بکوشد، پیروزی را برای خودش تضمین کرده است.

از سوی دیگر، طرف قوی‌تر یک رقابت که پیروز از میدان خارج شده است به سادگی در تله غرور خواهد افتاد. چه بسیار شرکت‌هایی که مغرور یک دوره کوتاه موفق شدند و بعد از چند مدت، با سقوطی سنگین مواجه شده‌اند. چه بسیار انسان‌های موفقی که در اوج غرور و تکبر، به نابودی کشیده شدند. یک برنده هرگز نباید فراموش کند که پیروزی در یک رقابت به معنی تضمین پیروزی در تمامی رقابت‌های زندگی نیست.

هر ایده‌ای برای موفقیت، نیاز به یک چاشنی ویژه دارد

روزانه هزاران هزار ایده نوپا در سراسر جهان تبدیل به کسب‌وکار می‌شوند. اما از میان این هزاران هزار کسب‌وکار، فقط تعداد اندکی از آن‌ها موفق می‌شوند روی پای خود بایستند و زنده بمانند و از میان همین کسب‌وکارهای زنده هم فقط تعداد اندکی می‌توانند به شهرت و اعتبار دست پیدا کنند. می‌دانید علت اصلی شکست خوردن یا محبوب نشدن آن همه ایده و کسب‌وکار چیست؟ به این خاطر است که برای خودشان چاشنی ویژه ندارند.

منظور از چاشنی ویژه، همان عنصری است که باعث می‌شود کسب‌وکار شما از رقبا متمایز باشد. شاید تا به حال خیلی‌ها برای به نتیجه رساندن ایده کاری‌شان به سختی تلاش کرده باشند ولی به جایی نرسیده باشند. مشکل آن‌ها این است که تا به حال از خودشان نپرسیده‌اند که چه چیزی کسب‌وکار آن‌ها را از مابقی جدا می‌کند و سبب می‌شود که مشتری‌ها و مخاطبان به سمت کار او جذب بشوند؟

اهمیت این امر در ایده‌های بکر که رقبای کمتری دارند یا اصلا رقیب ندارند کمتر است، چون خود ایده به تنهایی یک چاشنی ویژه خالص است. اما در کسب‌وکارهایی که متداول‌تر و پررقیب‌تر هستند، به نسبت تعداد رقبا اهمیت این امر نیز بالاتر می‌رود.

مثلا شرکت اپل در بازار پر از هیجان گجت‌ها، یک ویژگی منحصر به فرد دارد که موقعیتش را در طول سالیان حفظ نموده است و آن ویژگی منحصر به فرد یا به عبارت دیگر چاشنی ویژه، چیزی نیست جز کنترل کامل روی هر دو بخش سخت‌افزار و نرم‌افزار. این نقطه قوت به اپل اجازه داده که هماهنگی بی‌نظیری بین این دو بخش از گجت‌ها ایجاد کند، هماهنگی‌ای که در محصولات شرکت‌های دیگر کمتر دیده می‌شود. فرضا در رقابت iOS و اندروید همیشه بحث عدم توزیع هماهنگ اندروید مورد انتقاد قرار می‌گیرد، در حالی که iOS به واسطه هماهنگی کاملش با آیفون‌ها و آیپدها هم توزیع منظم‌تر و سریع‌تری دارد، و هم نسخه‌های مختلفش از طول عمر بیشتری نسبت به اندروید برخوردارند.

شاید به همین دلیل است که به تازگی شرکت‌های رقیب اپل مثل مایکروسافت و گوگل به این فکر افتادند که راه اپل را پیش بگیرند. گوگل گرچه قبلا خودش مستقیما اسمارت فون نمی‌ساخت، اما دو سالی می‌شود که شروع به تولید اسمارت فون با برند پیکسل کرده و آن را جایگزین نکسوس نموده است. البته گرچه پیکسل هم مثل نکسوس برندی نیست که ساخت دیوایس‌هایش به طور کامل بر عهده گوگل باشد، اما پیکسل‌ها با طراحی و برند انحصاری گوگل تولید و عرضه می‌شوند و برند شرکت سازنده در پشت دیوایس ثبت نخواهد شد. از سوی دیگر مایکروسافت نیز با راه‌اندازی سری محصولات سرفیس، از یک شرکت نرم‌افزاری صرف خارج شده و تصمیم دارد مثل اپل روی هر دو بخش سخت‌افزاری و نرم‌افزاری کنترل کامل پیدا کند.

چاشنی ویژه

اگر مطلب من در مورد دلیل شکست گوگل پلاس در برابر فیسبوک را خوانده باشید، می‌دانید که آن‌جا هم همین بحث بود. گوگل اگر برای پلاس یک چاشنی ویژه در نظر می‌گرفت و صرفا یک فیسبوک دیگر نمی‌ساخت، اکنون در دنیای شبکه‌های اجتماعی جایگاه بهتری داشت. چاشنی ویژه توییتر، سرعت بالای گردش محتوا در آن است که آن هم به لطف محدودیت ۲۸۰ کاراکتری توییت‌ها ممکن شده است. توییتر با همین ویژگی منحصر به فرد موفق شده در طول این سال‌ها روی پای خودش بایستد و طرفداران خودش را به دست بیاورد. اینستاگرام هم گرچه اکنون تحت اختیار فیسبوک فعالیت می‌کند، اما حتی قبل از خریداری شدنش توسط فیسبوک، یک شبکه اجتماعی مهم و تاثیرگذار به حساب می‌آمد، چون یک ویژگی منحصر به فرد داشت و آن هم اتکایش بر عکس‌ها و ویدیوها بود.

یا اگر دنیای کنسول‌های بازی را در نظر بگیریم، می‌بینیم که سونی تقریبا همیشه سلطان این حیطه بوده و هست. دلیلش این است که در کنار قدرت‌نمایی نسل‌های مختلف پلی‌استیشن، این کنسول با چاشنی ویژه‌اش همیشه نفس رقبا را بریده است و آن چاشنی هم چیزی نیست جز بازی‌های انحصاری. بسیاری از بازی‌های ویدیویی مهم و مطرح جهان، در ابتدا به صورت انحصاری برای پلی‌استیشن عرضه می‌شوند، حال یا تا انتها انحصاری باقی می‌مانند و یا بعد از مدتی برای کنسول‌های رقیب هم ارائه می‌گردند. به غیر از سونی، اخیرا نینتندو نیز با کنسول سوییچ نشان داده که از طریق نوآوری‌های سخت‌افزاری و همین‌طور بازی‌های فوق‌العاده جذاب موفق شده ویژگی‌های منحصر به فرد متعددی برای خودش ایجاد کند که البته نتیجه خوبی هم از این کوشش‌ها به دست آورده است.

مثال‌هایی که زده شد، جهت روشن کردن این موضوع بود که اگر می‌بینید یک شرکت در جهان صاحب شهرت و اعتبار است، یکی از دلایل اصلی‌اش همین داشتن چاشنی ویژه است. واضح است که این موضوع را می‌توان به کسب‌وکارها و ایده‌ها و بازارهای دیگری هم تعمیم داد. علی‌الخصوص برای کسب‌وکارهایی که به تازگی می‌خواهند شروع بکنند و به دنبال پیشرفت هستند این مساله جالب توجه است. مثلا اگر می‌خواهید یک فست‌فود جدید راه‌اندازی کنید، باید به فکر یک دستور پخت و طعم منحصر به فرد باشید، یا اگر می‌خواهید یک شرکت تولید کفش و پوشاک داشته باشید، باید به فکر طرح‌های متمایز و انحصاری برای محصولات خود باشید.

البته این نکته هم قابل ذکر است که همیشه باید حواس‌تان به حفظ انحصار چاشنی ویژه کسب‌وکار خودتان باشد. در این مورد می‌توانم اسنپ‌چت را مثال بزنم که گرچه در دنیای شبکه‌های اجتماعی پر بود از نوآوری‌ها و ویژگی‌های خاص، اما چون نتوانست از این نوآوری‌ها در برابر رقبا محافظت کند، فیسبوک خیلی راحت توانست از آن کپی کند و عملا در تعداد کاربر نیز آن را شکست بدهد. فرض کنید مک دونالد دستور پخت استثنائی خودش را لو بدهد، در این صورت دیگر چیزی از مک دونالد باقی نمی‌ماند.

شما هم اگر مثال دیگری از چاشنی‌های ویزه در کسب‌وکارهای مختلف به ذهن‌تان می‌رسد، می‌توانید آن را در بخش کامنت‌ها اضافه نمایید.