چرا ایمیل مارکتینگ برای وبلاگ، از جذب دنبال‌کننده در شبکه‌های اجتماعی مهم‌تر است؟

اگر سری به هر کدام از وبلاگ‌های محبوب خارجی بیاندازید، متوجه خواهید شد که تمامی این وبلاگ‌ها یک ویژگی مشترک دارند و آن هم تاکیدشان برای گرفتن ایمیل شما به عنوان مخاطب است. اغلب وبلاگ‌نویس‌های معتبر سعی می‌کنند به هر بهانه‌ای که شده شما را راضی کنند تا ایمیل خود را به آن‌ها بدهید. برخی از آن‌ها از پنجره‌های پاپ‌آپ استفاده می‌کنند، برخی دیگر به شما وعده می‌دهند که اگر ایمیل خود را بدهید، آن‌ها هم یک نسخه رایگان از کتاب‌شان را برای شما ایمیل می‌کنند. به طور کلی اکثرشان به تاثیرات مثبت ایمیل مارکتینگ اعتقاد راسخ دارند.

حالا اگر به وبلاگ‌های داخلی سری بزنید و آن را با وبلاگ‌های بلاگرهای خارجی مقایسه کنید، می‌بینید که بلاگرهای ایرانی یا زیاد روی این موضوع تاکید ندارند، یا اگر هم داشته باشند صرفا به خاطر الگوبرداری از همکاران خارجی‌شان بوده است و خودشان هم نمی‌دانند ایمیل بازدیدکننده‌ها چرا به دردشان می‌خورد. بلاگرهای ایرانی بیشتر دوست دارند روی بازاریابی در شبکه‌های اجتماعی وقت صرف کنند و حال و حوصله لیست بیلدینگ را ندارند. به همین دلیل است که در سایدبار اکثر وبلاگ‌های فارسی به جای باکس عضویت در خبرنامه وبلاگ، لینک عضویت در کانال تلگرام یا دنبال کردن نویسنده در شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر و اینستاگرام جلب توجه می‌کند.

با این حساب، لازم دیدم به عنوان یک بلاگر ایرانی نسبتا قدیمی یادآوری کنم که چرا باید به عنوان یک وبلاگ نویس، به لیست بیلدینگ و ساختن یک لیست ایمیل برای خبرنامه وبلاگ اهمیت بیشتری بدهید. گفتم قدیمی، چون بلاگرهای قدیمی‌تر از من، همان بلاگرهای ایرانی نام‌دار و خوش ذوقی که جای برخی‌های‌شان واقعا خالی است، ارزش لیست بیلدینگ را می‌دانستند و در ستون کناری وبلاگ‌شان، علاوه بر لینکدونی (یکی دیگر از فرهنگ‌های خوب وبلاگ‌نویسی که این روزها کم‌کم فراموش می‌شود) یک باکس عضویت در خبرنامه وبلاگ هم جای می‌دادند و به جذب آدرس ایمیل بازدیدکننده‌ها مشغول بودند.

گرچه شاید از نظر بعضی از وبلاگ‌نویس‌های مدرن و امروزی، ایمیل حداقل در ایران دیگر مورد توجه قرار نمی‌گیرد و ارزش وقت صرف کردن ندارد، ولی بد نیست مزایای ایمیل در برابر شبکه‌های اجتماعی را یادآوری کنم تا مجددا به جایگاه قابل احترام بازاریابی با ایمیل پی ببریم:

۱- یک مکاتبه شخصی و به دور از هیاهو

این خیلی شیرین است که بتوانید در توییتر چند هزار نفر فالوئر به دست بیاورید یا برای اکانت‌تان در اینستاگرام کلی طرفدار جذب کنید، اما مطمئن باشید هیچ وقت نمی‌توانید از طریق شبکه‌های اجتماعی به طور مداوم با تک تک طرفداران خود در رابطه با برند و وبلاگ‌تان به طور شخصی و خصوصی مکاتبه نمایید. امکانی که ارسال انبوه ایمیل برای شما فراهم می‌کند، این است که بتوانید به طور منظم (مثلا هر یک هفته یک بار یا به طور ماهانه) به یکایک بازدیدکنندگانی که ایمیل‌شان را به شما داده‌اند یک ایمیل اختصاصی بفرستید و آن‌ها را از آخرین رویدادهای وبلاگ‌تان آگاه سازید. این یعنی یک راه عالی برای جلوگیری از فراموش شدن وبلاگ‌تان از ذهن مخاطبان.

۲- یک راه ارتباطی بدون هیچ محدودیتی

یکی از مشکلات شبکه‌های اجتماعی، محدودیت‌هایی است که این پلتفرم‌ها با خودشان به همراه دارند. شاید از دید کسی که از شبکه‌های اجتماعی برای تفریح و سرگرمی استفاده می‌کند محدودیتی در این پلتفرم‌ها وجود نداشته باشد، اما از دید من و شمای وبلاگ‌نویس قطعا محدودیت‌هایی احساس می‌شود. مثلا در توییتر شما در هر توییت فقط می‌توانید ۲۸۰ کاراکتر را بگنجانید، یا در فیسبوک باید با الگوریتم‌های این پلتفرم دست و پنجه نرم کنید تا بلکه بتوانید پیام خود را به افراد بیشتری نشان بدهید. از این‌ها گذشته، با توجه به حجم بالای محتوای تولید شده در تمامی این شبکه‌های اجتماعی، عمر محتوای شما کوتاه و محدود خواهد بود و بعد از مدتی در انبوهی از محتوای کاربران دیگر گم می‌شود. این در حالی است که ایمیل به شما اجازه می‌دهد تا پیام خود را به هر شکل و ظاهری که خودتان می‌پسندید، در اختیار تمام کسانی قرار دهید که در خبرنامه وبلاگ‌تان عضو شده‌اند.

۳- تولید محتوای تبلیغاتی با مالکیت کامل

از دیگر معضلات تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی این است که شما هر چقدر هم که در یک پلتفرم اجتماعی وقت و تلاش صرف کنید و برای خودتان طرفدار به دست بیاورید، باز هم مالک اصلی محتوای خودتان در این پلتفرم‌ها نیستید. تصور کنید یک روز یکی از همین شبکه‌های اجتماعی که شما کلی دنبال‌کننده در آن برای خودتان ایجاد کرده‌اید، کلا ورشکست شود و کارش را متوقف کند، یا به هر دلیلی اکانت‌تان در آن پلتفرم مسدود شود، یا قوانین و مقررات خودش را بر خلاف میل شما تغییر دهد، یا این‌که اصلا به دلیل شکست از رقبا از تعداد کاربرانش به اندازه قابل توجهی کاسته شود. آن وقت تمام نقشه‌های شما نقش بر آب می‌شود. در عوض، اگر ایمیل را به عنوان هدف اصلی خود برای بازاریابی وبلاگ‌تان انتخاب کنید، آن‌گاه خیال‌تان راحت است که برای همیشه مالک اصلی محتوای تبلیغاتی ایمیل‌های‌تان خواهید بود.

۴- عادت داشتن کاربران به دریافت محتوای تبلیغاتی از طریق ایمیل

کسانی که شما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنند، انتظار ندارند شما فقط از وبلاگ‌تان در این شبکه‌ها صحبت به میان بیاورید. رسانه‌های اجتماعی راهی برای ارتباطات صمیمانه‌تر است و کاربران این پلتفرم‌ها چندان به دریافت مطالب تبلیغاتی از این طریق علاقه‌ای ندارند. برعکس، وقتی کسی در خبرنامه وبلاگ‌تان عضو می‌شود، این را می‌داند که قرار است هر از چند گاهی از طرف شما یک ایمیل تبلیغاتی در مورد وبلاگ‌تان دریافت کند، پس ذهنش برای دریافت این نوع محتوا آماده است و راحت‌تر آن را می‌پذیرد.

هرگز ایمیل مارکتینگ را دست کم نگیرید

اگر وبلاگ‌نویس هستید و یک وبلاگ برای خودتان دارید اما هنوز به فکر ایمیل مارکتینگ و لیست بیلدینگ نیستید، بهتر است تجدید نظر کنید. اگر به تازگی می‌خواهید یک وبلاگ شخصی بسازید، یادتان باشد که حتما از همان ابتدا شروع به ساختن لیست ایمیل برای خبرنامه وبلاگ‌تان کنید. به دلایلی که در این مطلب اشاره کردم، ایمیل مارکتینگ می‌تواند به شما در پیش‌برد اهداف وبلاگ‌تان و همین‌طور افزایش محبوبیت آن کمک شایان توجهی کند.

البته این را هم خاطر نشان کنم که منظورم از نوشتن این مقاله این نبود که بگویم بازاریابی در شبکه‌های اجتماعی کار بیهوده‌ای است. نه! هر چیزی جای خودش را دارد. شبکه‌های اجتماعی هم بخشی از یک برنامه کامل بازاریابی محتواست. هدفم یادآوری اهمیت بازاریابی ایمیلی بود که این روزها کم‌کم در حال دور شدن از کانون توجه بلاگرهای ایرانی است.

در آینده مطالب بیشتری در زمینه ایمیل مارکتینگ و تکنیک‌ها و ابزارهای مناسب برای این کار خواهم نوشت.

رئیس بودن به معنی باهوش‌ترین بودن نیست

چه کسی دوست ندارد باهوش‌ترین آدم در یک جمع باشد؟ هیچ کس! این تقریبا آرزوی همه ما است که انیشتین گروه باشیم، از بقیه هوشمندانه‌تر عمل کنیم و حرف بزنیم و این همیشه دیگران باشند که از ما سوال می‌پرسند و راهنمایی می‌خواهند و ما فقط تنها کسی باشیم که جواب می‌دهیم و راه حل پیش پای دیگران می‌گذاریم.

من اسم این علاقه به باهوش‌ترین بودن را یک غریزه می‌گذارم. همان‌طور که می‌دانید غرایز خوب و بد دارند. مثلا اگر تشنه‌تان بشود به صورت غریزی به دنبال آب می‌گردید تا تشنگی خود را رفع کنید که این غریزه چون به حفظ سلامت کمک می‌کند یک غریزه مثبت قلمداد می‌شود. اما به دنبال باهوش‌ترین بودن یک غریزه منفی است به دلایل بسیار زیاد.

منفی است چون کسی که فکر می‌کند از همه باهوش‌تر است، فقط و فقط خودش را قبول دارد و تصور می‌کند هر حرفی که می‌زند و هر کاری که می‌کند درست‌ترین کار ممکن بوده و هست، چون فکر می‌کند هیچ وقت اشتباه نمی‌کند، چون فکر می‌کند نباید از هیچ کس بیاموزد زیرا همه چیز را خودش می‌داند.

این گونه افراد تقریبا همیشه در عالم خیالی خودشان به سر می‌برند و هرگز حقیقت را درک نمی‌کنند. اگر اشتباهی مرتکب بشوند هیچ وقت نمی‌توانند علت اصلی آن اشتباه یعنی خودشان را پیدا کنند. اگر به موفقیتی دست پیدا کنند هیچ وقت نمی‌توانند بفهمند که بخشی از این موفقیت را هم مدیون کمک دیگران بوده‌اند.

حالا تصور کنید که مدیر یک شرکت یا کسب‌وکار، یک چنین شخصیت و طرز فکری داشته باشد. خیلی دور از انتظار نیست که کارمندان آن کسب‌وکار از کارشان ناراضی باشند چون به آن‌ها توجه نمی‌شود. دور از انتظار نیست اگر جناب مدیر دچار خودبرتربینی واهی شود و در تکبر و غرور ناشی از چند پیروزی احتمالی، واقعیات را نادیده بگیرد. دور از انتظار نیست اگر همین واقعیات در آینده‌ای نزدیک در قالب یک شکست بزرگ دنیای زیبا ولی خیالی جناب مدیر را به نابودی بکشاند و کسب‌وکارش ورشکست شود.

دیگر آن دوران گذشت که رئیس‌ها لزوما باید باهوش‌ترین‌ها می‌بودند. خیر! در فضای مدرن مدیریت امروزی این طرز فکرها قدیمی شده‌اند. کسی می‌تواند مدیر خوبی برای کسب‌وکارش باشد که خودش را برتر از دیگران نبیند. کسی لایق مدیریت یک گروه است که خودش هم بیاموزد، کسی که از سوال پرسیدن خجالت نکشد، کسی که از دیگران مشورت بخواهد، کسی که از کارمندانش راهنمایی بگیرد و در عین حال راهنمایی کند، و به طور کلی، کسی که گوش شنوا داشته باشد.

اکثر کسب‌وکارها و برندهای موفقی که امروز نام‌شان برای شما آشنا به نظر می‌رسد، این شهرت و اعتبار را مدیون همین جو پویا بین مدیران و کارمندان هستند.

اگر سریال The Mentalist را دیده باشید می‌دانید که در این سریال همیشه پاتریک جین بود که همه پرونده‌های جنایی و پلیسی را حل می‌کرد. فقط پاتریک جین بود که همه چیز را می‌دانست و به معنی واقعی کلمه باهوش‌ترین فرد در هر جمعی بود. اگر پاتریک در یکی از پرونده‌ها گروه را یاری نمی‌کرد، بقیه اعضای گروه تقریبا فلج بودند.

شاید هر کسی دلش بخواهد جای پاتریک جین باشد ولی حقیقت این است که او فقط یک شخصیت داستانی است و هرگز ممکن نیست کسی تا این حد باهوش باشد و هیچ وقت اشتباه نکند (هر چند که او هم گاهی اشتباه می‌کرد).

شاید شما هم در کارتان آن‌قدر تجربه و علم داشته باشید که فکر کنید دیگر به یک استاد تمام تبدیل شده‌اید. اما باز هر چقدر هم که در کارتان خبره باشید، همیشه امکان دارد جایی اشتباه کنید، همیشه ممکن است یک فرد دیگر که شاید تجربه‌اش از شما خیلی کمتر باشد بتواند شما را به درستی راهنمایی کند. پس خوب است که به دیگران اجازه دهید در مورد کارتان اظهار نظر کنند یا حتی کارتان را نقد کنند.

از اظهار نظر دیگران بدون توجه به میزان تحصیلات و سن و خیلی چیزهای دیگر، به بهترین نحو استفاده کنید. به آن‌ها بفهمانید که مشتاق شنیدن نظرات‌شان هستید. اگر نظرشان از دید شما معقول بود آن را یاد بگیرید و اگر نه، بی سر و صدا و جار و جنجال از آن بگذرید. این‌گونه می‌توانید مدیر خوبی برای یک گروه باشید.

به هر حال، نکته اینجاست که اگر یک مدیر سعی کند باهوش‌ترین بماند و فقط کسانی را به گروه راه بدهد و استخدام کند که به وضوح از او کم‌هوش‌تر هستند، هرگز نمی‌تواند رشد کند. اگر یک مدیر نتواند با آموختن از دیگران رشد کند، شرکتش هم رشد نخواهد کرد و این یعنی درجا زدن. البته درجا زدن بهترین اتفاقی است که ممکن است برای چنین مدیری رخ بدهد. وگرنه اگر سعی کند صرفا با عقل و منطق خودش و بدون همکاری و مشورت و تبادل نظر، کارش را گسترش دهد حتما به زمین خواهد خورد.

اگر روزی مدیر یک گروه کاری شدید، سعی کنید افرادی را به گروه راه بدهید که از نظر علم و دانش و هوش یا هم سطح شما باشند یا از شما بهتر باشند. نگران موقعیت خودتان نباشید. برعکس، از این طریق خواهید توانست گروه فعال‌تر و کارآمدتری را تشکیل دهید که قادر است در مقابل سختی‌های گسترش فعالیت مقاومت کند و به درجات بالاتری دست پیدا کند.

به غیر از این، اگر دیگر اعضای گروه از شما باهوش‌تر باشند، یک فضای رقابتی در گروه شکل می‌گیرد که شما هم به عنوان مدیر برای حفظ جایگاه خود وادار به حضور در آن می‌شوید و این اصلا بد نیست. اگر فکر می‌کنید می‌توانید مدیر خوبی باشید، این را در عمل باید به دیگران ثابت کنید. از اعضای گروه یاد بگیرید و مشورت بخواهید اما سعی کنید در مواقع ضروری با بهترین راه حل به میدان بیایید تا به آن‌ها نشان دهید چرا خودتان را مدیرشان خطاب می‌کنید. همین رقابت به بهبود عملکرد و موقعیت گروه نیز کمک شایان توجهی می‌کند.

جایی خواندم که نوشته بود “اگر تو باهوش‌ترین فرد در یک اتاق هستی، مطمئن باش در اتاق اشتباهی قرار داری”. این جمله را مدیران همه کسب‌وکارها، به خصوص کسب‌وکارهای نوپا باید آویزه گوش‌شان کنند. قبول دارم که باهوش‌ترین بودن ممکن است وسوسه‌انگیز باشد و تجربه آن حتما شیرین خواهد بود، اما نتیجه کار چیزی نخواهد بود که بتوان به آن افتخار کرد.

ریسک کن، ولی نه خیلی بزرگ

تقریبا هیچ کس را در این دنیا نمی‌توان یافت که حداقل یک بار در عمرش ریسک نکرده باشد. همه ما قبلا چندین بار خطر کرده‌ایم. گاهی کوچک و گاهی بزرگ. گاهی با موفقیت مواجه شدیم و گاهی هم شکست خوردیم. ماهیت اصلی ریسک هم همین است که یا برنده باشی یا بازنده. اعتراضی هم نیست.

بی‌توجه به این‌که ریسک قبلی‌مان موفق بوده یا شکست تلخی را در زندگی ما رقم زده، باز هم لاجرم در شرایط لازم حاضر هستیم دوباره ریسک کنیم. نه به خاطر این‌که خطر کردن را خیلی دوست داریم، بلکه چون فکر می‌کنیم برخی مواقع هیچ راه دیگری نداریم.

اما اگر بخواهیم اختصاصا در مورد دنیای تجارت حرف بزنیم، باید اعتراف کنم که تجارت یعنی ریسک. هیچ عنصری در تجارت وجود ندارد که صد در صد تضمین شده باشد. از ارزش پول و کالا گرفته تا اقبال مشتریان از یک محصول خاص. همه چیز غیرقابل پیش‌بینی است.

البته علم و تجربه در تخمین آینده نزدیک در فضای تجاری مسلما تاثیرگذار هست، وگرنه کارشناسان اقتصادی باید همگی کار و زندگی خودشان را رها می‌کردند و به فکر یک شغل دیگر می‌بودند. این‌طور نیست که بگوییم نمی‌شود در مورد آینده بازار حدس زد، ولی قطعا نمی‌توان با اطمینان در مورد این موضوع سخن به میان آورد.

حدس زدن با پیش‌گویی خیلی فرق می‌کند. هیچ کس هیچ وقت نمی‌تواند مطمئن باشد فلان محصول در بازار با فروش بسیار خوبی مواجه می‌شود، فقط می‌تواند بگوید با توجه به کیفیت و خصوصیات محصول و همین‌طور نیاز بازار، اگر همه چیز خوب پیش برود ممکن است آن محصول به خصوص فروش نسبتا خوبی داشته باشد.

این مساله هیچ ربطی هم به شانس و اقبال ندارد. مثلا کسی که کارش سرمایه‌گذاری در بورس است را در نظر بگیرید. او هر روز مشغول ریسک کردن است. بعضی روزها پولی را روی یکی از سهام سرمایه‌گذاری می‌کند و روز بعد می‌بیند ارزش آن سهام چندین برابر شده. پس پیروزی از آن اوست و هر چه بیشتر سرمایه‌گذاری کرده باشد خوشحال‌تر خواهد بود.

در این مواقع معمولا این فرد به خودش می‌بالد که چقدر باهوش و کارکشته است که توانسته پولش را جای درستی سرمایه‌گذاری کند. حالا اگر همین آدم سهام اشتباهی را برای سرمایه‌گذاری انتخاب کند و شکست بخورد، دیگر خودش را مقصر نمی‌داند، بلکه هر چه ناسزا بلد است را نثار بازار و بورس و اطرافیانش و هر کس و چیزی غیر از خودش می‌کند.

این یکی از خصوصیات بد همه ما آدم‌هاست که حاضر نیستیم شکست را بپذیریم. حاضر نیستیم قبول کنیم که خودمان هم هر از گاهی اشتباه می‌کنیم. فقط بلد هستیم دیگران را مقصر بدانیم. ریسک همیشه یک سرش برد است و یک سرش باخت. بهتر است از همان ابتدا و قبل از اینکه خطر کنیم، به خودمان بقبولانیم که انتهای این بازی ممکن است تلخ تمام شود و اگر چنین شد باید به اعصاب خودمان مسلط باشیم.

هر چقدر هم که حساب شده عمل کرده باشیم، باز هم در انتها ممکن است بازار ما را شگفت زده کند. در چنین شرایطی که هیچ اطمینانی وجود ندارد و همه چیز بر حدس و گمان پیش می‌رود، فقط افرادی باقی می‌مانند که می‌دانند باید پای‌شان را اندازه گلیم‌شان دراز کنند.

تجربه و علم، هر کدام به تنهایی عوامل موثر و به سزایی در تخمین نتیجه هستند و اگر هر دو با هم به کار گرفته شوند، این تخمین دقیق‌تر هم خواهد شد. اما همان‌طور که بالاتر گفتم، آینده بازار تخمین‌ناپذیرتر از این حرف‌هاست.

شرکت سامسونگ را در نظر بگیرید. این شرکت در تولید اسمارت فون هم به اندازه کافی تجربه داشت و هم به علم این کار تجهیز شده بود. اما هیچ کس نمی‌توانست تصورش را هم بکند که سامسونگ با آن همه عظمتش، به خاطر یک اشتباه مهندسی در باطری گلکسی نوت ۷، با یک شکست بسیار بزرگ مواجه بشود. حتی مدیران سامسونگ هم باورشان نمی‌شد.

این غیرمنتظره بودن در دنیای تجارت همیشگی است و اجتناب ناپذیر. ولی این‌طور هم نباید باشد که صاحبان کسب‌وکارها به خودشان بگویند چون نمی‌شود آینده را پیش‌بینی کرد، کلا برنامه‌ریزی و تحقیق و کار حساب شده را کنار بگذارند و به سبک مدیران تازه‌کار سرشان را پایین بیاندازند و بی‌توجه به پتانسیل‌ها فقط پیش بروند و امیدوار باشند همه چیز خوب پیش برود.

نه! برنامه‌ریزی برای آینده نزدیک بازار، لازم و ضروری است. توجه به نیاز بازار و فکر کردن به رقابت بهتر با رقبا کاملا حیاتی است. مگر می‌شود یک شرکت بدون حساب و کتاب و به دلخواه خودش یک محصول تولید کند و باز هم بی حساب و کتاب آن را وارد بازار کند بی آن‌که به واقعایت فکر کرده باشد؟ امکان ندارد. مگر ممکن است یک سرمایه‌گذار بدون تحقیق و تجربه و مشورت اقدام به سرمایه‌گذاری‌های کلان کند؟ این بیشتر شبیه یک شوخی است.

گفته شد که فردای تجارت غیر قابل پیش‌بینی است ولی منظور این نیست که نباید فکر شده پیش رفت چون در این صورت عاقبتی جز شکست وجود نخواهد داشت. مشورت کردن با افراد با تجربه، درس گرفتن از تصمیمات شرکت‌های بزرگ و نتایجی که به خاطر این تصمیمات برای آن‌ها به وقوع پیوسته، مطالعه در مورد رفتار مرسوم بازار و بالاتر بردن میزان آشنایی با این ماشین غول‌پیکر نه چندان منظم، از جمله اقداماتی است که می‌تواند میزان ریسک را کاهش دهد.

خطر کردن و پذیرش ریسک در تجارت جز این‌که کاری غیر قابل اجتناب است، اگر حساب شده باشد مفید هم می‌شود. اما اگر ریسک‌ها بر اثر بی‌مبالاتی بزرگ و بزرگ‌تر شوند کم کم شکست‌ها هم جبران ناپذیرتر می‌شوند. همیشه طوری ریسک کنید که اگر شکست خوردید بتوانید دوباره روی پای خودتان بایستید. همیشه آهسته ولی پیوسته بهتر است.

این اشتباه در مرحله رشد کسب‌وکارهای کوچک هم بیش از هر جای دیگری به چشم می‌خورد؛ این اشتباه که یک کسب‌وکار دچار غرور شود و فکر کند می‌تواند قدم‌هایش را سه تا یکی بردارد. چه بسیار کسب‌وکارهای نوپا یا شرکت‌های کوچکی که در طی مراحل تبدیل شدن به یک بیزنس بزرگ، هدف اصلی خودشان را فراموش کردند و به مرور سقوط کردند.

کسب‌وکارهایی را می‌شناسم (و احتمالا شما هم می‌شناسید) که در ابتدا با یک هدف معین و با قدم‌هایی کوچک شروع کردند و سپس وقتی دیدند از این راه به موفقیت نسبی رسیده‌اند، شروع کردند به ارائه سرویس‌ها و محصولاتی نه چندان مرتبط با آن هدف اولیه. در واقع به جای آن‌که کیفیت خدمات اصلی خودشان را بالاتر ببرند، خودشان را دلگرم فروش محصولات و خدمات بیشتر کرده‌اند. آینده این شرکت‌ها اغلب از قبل روشن است. این همه به نوعی یک ریسک است اما از نوع حساب نشده و خوش باورانه.

متاسفانه برخی‌ها تاب و تحمل قدم به قدم پیش رفتن را ندارند. بعضی‌ها از همان ابتدا به دنبال نتایج بزرگ هستند. دوست دارند از همان اول در اوج شروع کنند ولی خبر ندارند که هر پیروزی بزرگی متشکل از چندین شکست و پیروزی کوچک‌تر است. به همین دلیل است که می‌گویم برای رسیدن به موفقیت نباید دوید، باید قدم به قدم پیش رفت.

اشتیاق تنها راه دست یافتن به دست نیافتنی‌هاست

صبح که از خانه بیرون زدم، تا سر خیابان را پیاده رفتم و طبق معمول منتظر تاکسی ماندم. آن روز باید به یکی از دوستان جدیدم در محل کارش سر می‌زدم تا با هم در مورد یک موضوع کاری صحبت می‌کردیم، بعد از آن باید به یک کتاب‌فروشی همان نزدیکی می‌رفتم تا چند کتاب جدید برای مطالعه کردن بخرم، از آن‌جا به اندازه کافی فرصت داشتم تا غذای یکی از رستوران‌هایی که از قبل نشان کرده بودم را امتحان کنم. نهار را که خوردم می‌توانستم به کتاب‌خانه محل بروم و از سکوتش برای مطالعه کتاب‌هایی که به تازگی خریده بودم بهره ببرم.

داشتم به برنامه امروزم فکر می‌کردم که بالاخره تاکسی از راه رسید. بعد از توافق بر سر مقصد و کرایه راه، سوار ماشین شدم و به سمت محل کار دوستم که یک شرکت ارائه دهنده خدمات پس از فروش برای یکی از برندهای لوازم صوتی و تصویری بود راهی شدم. در مسیر، راننده تاکسی بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به غر زدن در مورد مشکلات کارش و تقریبا تا انتهای راه یک نفس از این می‌گفت که تا چه حد از کارش ناراضی است.

وقتی به آخر مسیر رسیدیم، من که از اول سکوت اختیار کرده بودم بالاخره به حرف آمدم و با صدایی خسته از شنیدن آن همه غرولند گفتم “ممنون، من همین‌جا پیاده می‌شم، بفرمایید این هم کرایه‌تون.”

وقتی از تاکسی پیاده شدم به این فکر کردم که چطور ممکن است یک نفر تا این حد از کارش متنفر باشد و در عین حال هر روز همان کار را تکرار کند؟

به اتاق کار دوستم فریبرز در همان شرکت خدمات پس از فروش که رسیدم، با سلام و احوال‌پرسی گرمش مواجه شدم. دیری نگذشت که گرم صحبت شدیم. در میانه بحث از فریبرز پرسیدم که آیا از کارش راضی هست یا نه. او بلافاصله اخم‌هایش را در هم فرو برد و بی‌مقدمه از مشکلاتی که با کارش داشت لب به سخن گشود. از میزان کم حقوق ماهیانه گرفته تا نور کم اتاق و نداشتن یک همکار درست و حسابی. فهمیدم که فریبرز هم مثل همان راننده تاکسی که چند دقیقه پیش افتخار آشنایی با او را داشتم، دل خوشی از شرایط شغل فعلی خودش نداشت.

بعد از اینکه از فریبرز خداحافظی کردم، طبق برنامه نوبت این رسیده بود که به کتاب‌فروشی بروم و کتاب‌های مورد نظر خودم را بخرم. در بین راه با خودم فکر می‌کردم عجیب است که امروز با هر کس ملاقات می‌کنم از کار خودش راضی نیست.

در کتاب‌فروشی مشغول نگاه کردن به کتاب‌های چیده شده در قفسه‌ها بودم که تلفن کتاب‌فروشی زنگ زد و فروشنده آن را برداشت. کسی به غیر از من و فروشنده در کتاب‌فروشی نبود، من هم که سرگرم انتخاب کتاب بودم. فروشنده باخیال راحت و با صدای بلند با تلفن مشغول حرف زدن شد. مابین حرف‌های فروشنده و کسی که آن سوی خط با او صحبت می‌کرد، نمی‌دانم چطور بحث به این‌جا رسید که فروشنده گفت “نه بابا، کدوم کاسبی! صبح تا شب نشستم گوشه مغازه دریغ از یه مشتری. کی دیگه توی این دوره زمونه کتاب می‌خونه. دیگه خسته شدم از این کار بیهوده. هیچ فایده‌ای به حالم نداره.”

در همین اثنا بود که من سر رسیدم و کتاب‌هایی که انتخاب کرده بودم را روی میزش گذاشتم تا حساب کند. با بی‌میلی به شخصی که با تلفن با او حرف می‌زد گفت “بعدا باهات تماس می‌گیرم.” تلفن را گذاشت و مشغول حساب کردن شد.

دیگر ظهر شده بود و وقت نهار فرارسیده بود. پس به همان رستورانی که از قبل نشان کرده بودم رفتم و یکی از بهترین غذاهای منو را انتخاب کردم. انصافا غذای خوشمزه‌ای بود. بیخود نبود که دوستانم از این رستوران تعریف می‌کردند. بعد از صرف غذا به سمت صندوق رفتم تا پولش را حساب کنم. قبل از اینکه به میز صندوق برسم شنیدم که یکی از کارکنان رستوران خطاب به صندوق‌دار می‌گفت “امروز هم که کولر خرابه. هر روز اینجا یه چیزی خراب می‌شه. عجب گیری کردیم. اگر می‌تونستم حتی یه روز هم اینجا نمی‌موندم. منو چه به کار توی رستوران؟”

دیگر داشتم دیوانه می‌شدم. انگار امروز همه از کارشان ناراحت بودند. نمی‌دانستم چه باید بگویم، فقط از این اتفاقات حسابی گیج شده بودم. در مسیر برگشت به خانه بودم که ناگهان یکی از دوستان جدیدم با من تماس گرفت و مرا به خانه‌اش دعوت کرد. اول خواستم مزاحم نشوم اما چون اصرار کرد من هم قبول کردم. فقط امیدوار بودم سعید هم مثل بقیه در مورد مشکلات کاری‌اش حرفی نزند.

در خانه سعید اعصابم کمی آرام‌تر شد چون آن‌جا هیچ خبری از ناراحتی و نارضایتی از کار وجود نداشت. سعید در حیاط خانه‌اش یک کارگاه نجاری درست کرده بود و در آن مشغول ساختن مجسمه‌های چوبی کوچک بود. او می‌گفت عاشق کارش است. برایش مهم نبود که مجسمه‌ها را با چه قیمتی از او می‌خرند، فقط از این‌که می‌توانست از چوب بی‌شکل، مجسمه‌هایی زیبا بتراشد لذت می‌برد.

باقی روز داشتم به این فکر می‌کردم که ای کاش همه ما، مثل سعید همان کاری را انجام می‌دادیم که واقعا دوستش داشتیم. اگر چنین می‌شد، قطعا زندگی به کام همه ما شیرین‌تر بود.

برادران رایت و ساموئل لانگلی

ساموئل پیرپونت لانگلی صاحب یکی از بهترین مغزهای دهه ۱۹۰۰ میلادی بود. او یک پروفسور ریاضیات، یکی از اعضای ارشد انیستیتوی اسمیت‌سونیان و یکی از اساتید دانشگاه هاروارد بود. به غیر از این، دوستان توانایی همچون اندرو کارنگی و الکساندر گراهام‌بل داشت. او در همان دوران توسط دپارتمان جنگ ۵۰ هزار دلار بودجه دریافت کرد و مامور شد تا اولین وسیله نقلیه پرنده دنیا را بسازد. برای همین، ساموئل یکی از بهترین تیم‌های ممکن در آن دوران را تشکیل داد تا با کمک بزرگ‌ترین دانشمندان، محققان و متفکران هم دوره‌اش بتواند این پروژه را با موفقیت به پایان برساند.

اما در نهایت این برداران رایت بودند که در سال ۱۹۰۳ در اوهایو، با بودجه‌ای خیلی خیلی کمتر از ساموئل، با دانشی خیلی خیلی کمتر از او و با گروهی خیلی خیلی ساده‌تر از گروه ساموئل موفق شدند اولین ماشین پرنده دنیا را خلق کنند.

حتما می‌پرسید چرا ساموئل لانگلی با آن همه توانایی و بودجه مالی مناسب نتوانست، ولی برادران رایت که در مقایسه با ساموئل تازه‌کارهایی بیش نبودند موفق شدند به این مهم دست پیدا کنند. جواب سوال شما یک کلمه است: اشتیاق. بله! ساموئل توانایی‌های خیلی بیشتری داشت ولی به ماشین پرنده فقط به چشم یک پروژه کاری نگاه می‌کرد نه چیزی بیشتر از آن. در عوض این برداران رایت بودند که با اشتیاق تمام به دنبال به واقعیت رساندن رویای خود و هزاران انسان دیگر بودند. قدرت این اشتیاق به حدی بود که توانست تمام نقاط ضعف برداران رایت و گروه‌شان را پوشش دهد و آن‌ها را به موفقیت برساند.

اشتیاق یعنی یک قدم عقب‌تر از دیوانگی محض!

شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید منظور من از اشتیاق دقیقا چیست. این کلمه ساده می‌تواند درجات و معانی مختلفی داشته باشد. شما ممکن است به کاری علاقه داشته باشید و این خوب است. علاقه داشتن به یک کار، باعث می‌شود که از انجامش خسته نشوید.

اما منظور من از اشتیاق چیزی بالاتر از علاقه داشتن است. شما باید دیوانه یک کار باشید تا بتوانید منظور واقعی من را درک کنید. اگر کاری سراغ دارید که به شوقش صبح‌ها زود از خواب بیدار شوید و تا شب سرتان به آن گرم باشد و تا دیروقت مشغولش باشید و دست آخر هم نه از روی خستگی، بلکه به خاطر اینکه فردا دوباره بتوانید از صبح زود کارتان را آغاز کنید به خواب بروید، این یعنی برای آن کار اشتیاق دارید. این یعنی شما دیوانه کارتان هستید.

بیخود نیست که استیو جابز در ابتدای سخنرانی معروفش برای تبلیغ شعار شرکت اپل که همان “متفاوت فکر کنید” بود این طور گفت “این خطاب به دیوانه‌ها است…”

اشتیاق، سختی نمی‌فهمد

ما انسان‌ها موجودات فوق‌العاده بهانه‌جویی هستیم. همیشه دوست داریم به جای این‌که به اصل موضوع فکر کنیم، برای خودمان بهانه‌های الکی بتراشیم و خودمان را گول بزنیم. همه ما همین‌طور هستیم. استثنا هم ندارد. هر کس می‌گوید بهانه‌جو نیست یا دروغ می‌گوید یا آدم نیست.

بهانه‌جویی یک امر کاملا طبیعی است. یکی از همان خصوصیات بد ما آدم‌هاست که هیچ کاری هم برایش نمی‌شود کرد جز این‌که با آن کنار آمد. اما بد نیست هر وقت در تنهایی خودمان بودیم، این بهانه‌ها را کنار بگذاریم و از خودمان بپرسیم “واقعا چته؟” حداقل در تنهایی خودمان را گول نزنیم.

هر وقت توانستیم این سوال اصلی را از خودمان بپرسیم، به فکر پیدا کردن راه حل درست می‌گردیم.

در مورد افرادی که از کارشان راضی نیستند، جواب این سوال همیشه این است که باید به فکر یک کار بهتر باشند. اما بهترین جواب این است که باید به فکر همان کاری باشند که همیشه برایش لحظه‌شماری می‌کردند؛ همان کاری که دیوانه‌اش هستند.

مهم نیست آن کار چقدر سخت باشد، اگر آن اشتیاق واقعی در کار باشد می‌شود تمام این سختی‌ها را به جان خرید برای رسیدن به آن نتیجه رویایی که منتظرش بودید.

یک گیتاریست در اثر تمرین‌های زیاد به مرور زمان سر انگشتانش تاول می‌زند و خون می‌آید. اما اگر واقعا عاشق گیتار باشد، به تنها چیزی که فکر نمی‌کند درد سر انگشتانش است.

اگر دوست داری انجامش بدهی، پس انجامش بده!

هیچ وقت امکان ندارد در استخر پر از آب بپرید ولی خیس نشوید. این غیرممکن است. این حرف درست مثل این است که بگویید می‌خواهید وارد کار جدیدی بشوید ولی از هیچ چیز نمی‌ترسید.

ترس از وارد شدن در کاری که عاشقش هستید ولی هیچ تجربه‌ای از آن ندارید کاملا طبیعی است. هر کاری اولش سخت است. هر کاری که باشد، در اول راه شما را با ترس‌های زیادی روبه‌رو خواهد کرد.

ترس از این‌که دیگران شما را مسخره کنند، ترس از این‌که افراد باتجربه‌تر محل‌تان نگذارند، ترس از این‌که موفق نشوید، ترس از این‌که اشتباه کنید و شکست بخورید.

همه این‌ها بخشی از کار هستند. اما اگر دیوانه کارتان باشید همه این ترس‌ها را به جان می‌خرید. می‌ترسید اما به آن اهمیت زیادی نمی‌دهید. آن‌قدر پیش می‌روید که ترس‌ها کم بیاورند. پس ترس را بهانه نکنید و از همین حالا به دنبال آنچه که دوست دارید بروید.

به جای شکار موقعیت‌ها، خودتان موقعیت‌ها را بسازید

می‌دانم، تقریبا هر وقت خواستید بروید سراغ کاری که دل‌تان می‌خواهد، به خودتان گفته‌اید که هنوز موقعیتش پیش نیامده است. می‌دانم، تا به حال بارها به خودتان گفته‌اید که منتظر یک موقعیت بهتر می‌مانم و آن وقت شروع می‌کنم.

این متداول‌ترین بهانه‌ای است که ما برای خروج از منطقه امن خود و رفتن به سراغ رویاهای‌مان می‌سازیم. همان‌طور که قبلا گفتم، هر کاری اولش سخت است و چون اساسا ما انسان‌ها راحت طلب هستیم برای مواجه نشدن با این سختی دوست داریم بهانه تراشی کنیم.

بگذارید با شما صادق باشم. اگر نخواهید از منطقه امن خود خارج شوید، هیچ وقت نمی‌توانید به آن چیزی که می‌خواهید دست پیدا کنید. یک بار برای همیشه، همه افکار و ترس‌های مزاحم را از خودتان دور کنید و به جای شکار موقعیت‌هایی که ممکن است هیچ وقت پیش نیایند، خودتان دست به کار شوید و موقعیت‌های لازم را بسازید.

بلندپروازی روش بروز اشتیاق است

دیگر تقریبا همه شما با داستان شکل‌گیری و گسترش اپل آشنا هستید و من نمی‌خواهم این موضوع تکراری را مکررا توضیح بدهم. اما باید به این نکته مهم اشاره کنم که بلندپروازی‌های افرادی مثل استیو وزنیاک و استیو جابز بود که از هیچ، اپل را ساخت؛ شرکتی که در اولین سال فعالیتش به عنوان یک شرکت رسمی، فقط با یک محصول توانست یک میلیون دلار درآمد به جیب بزند، در سال دوم به ۱۰ میلیون دلار درآمد دست یابد، در سال چهارم فعالیت خود نیز بیش از ۱۰۰ میلیون دلار کامپیوتر بفروشد و در ششمین سال نیز به یک شرکت یک میلیارد دلاری با ۳۰۰۰ کارمند بدل شود.

یا مثلا ایلان ماسک را در نظر بگیرید. آدمی که هر روز برای بهتر شدن دنیای اطراف خودش تلاش می‌کند. کسی که از هیچ آرزوی بزرگی هراس ندارد. فردی که بی‌توجه به مشکلات، فقط برای به واقعیت رساندن رویاهایش تلاش می‌کند. ماسک اکنون مدیر شرکت‌های موفق تسلا و اسپیس اکس است، صاحب ایده و بزرگ‌ترین سهام‌دار شرکت سولار سیتی است و به تازگی هم بورینگ کمپانی را راه‌اندازی کرده است. هر کدام از این شرکت‌ها به تنهایی، اهدافی دارند که شاید از دید همه ما غیرممکن به نظر برسند، اما ایلان ماسک مرد ممکن کردن غیرممکن‌هاست، چون بلندپروازی را سرلوحه کارش قراره داده؛ کاری که به آن عشق می‌ورزد.

رویاهای شما هر چقدر هم که بزرگ باشند، نباید برای شما مانعی در رسیدن به اهداف‌تان باشند. بلندپروازی را به زندگی خود تزریق کنید تا بتوانید به تصورات خود جامه عمل بپوشانید.

نتیجه‌گیری: مشتاق بمانید

اگر روزی به جایی رسیدید که قبلا آرزویش را داشتید و از کار خود رضایت کامل پیدا کردید، یادتان باشد که به جایی که هستید بسنده نکنید. باز هم بگردید و ببینید چه کار دیگری هست که مشتاق انجام دادنش هستید. یک انسان پویا هرگز از حرکت باز نمی‌ایستد. همان‌طور که اپرا وینفری می‌گوید “اشتیاق یک انرژی است، این انرژی را با تمرکز کردن روی آن‌چه که شما را هیجان‌زده می‌کند احساس کنید.”

گاهی خام، از پخته بهتر است

نشسته بودم روی صندلی اتاقم و روزنامه را مطالعه می‌کردم. مطلب جالبی نداشت و حوصله‌ام سر رفته بود. به این فکر افتادم که برای گذران وقت سری هم به صفحه نیازمندی‌ها بزنم. بخش نیازمندی‌ها را باز کردم و با نگاهی گذرا به آگهی‌های ریز و درشتش، آن را مثل یک کتاب ورق زدم. هنوز به صفحه آخر نرسیده بودم که نکته‌ای توجهم را جلب کرد؛ اینکه همه آگهی‌ها یک نقطه اشتراک داشتند و آن هم ضروری دانستن سابقه و تجربه بود. تقریبا ۹۰ درصد آگهی‌ها از این عبارات تشکیل می‌شدند: “به یک فرد باتجربه…” یا “حداقل ۱۰ سال سابقه…” و یا “دارای سابقه مرتبط…”.

سوالی در ذهنم نقش گرفت: چرا فقط باید از افراد باتجربه در استخدام نیرو، استقبال کرد؟ پس افراد بی‌تجربه چطور باید تجربه به دست بیاورند؟

کمی که در این مورد فکر کردم به نتایج مختلفی رسیدم. تصمیم گرفتم کمی در این زمینه تحقیق کنم و بدانم که آیا کسانی که دارای دانش کافی هستند اما سابقه حرفه‌ای ندارند، شانسی هم برای موفق شدن ندارند یا این فقط یک تصور اشتباه است؟ چند ساعت بعد به جواب‌های فراوانی دست یافتم؛ جواب‌هایی که با تصوراتم همخوانی داشتند. درست فکر می‌کردم: تجربه شرط لازم برای رسیدن به موفقیت نیست.

افراد بی‌تجربه، ذهن شکل پذیری دارند

هر کس که در کارش تجربه داشته باشد، قطعا ادعا نیز دارد. ادعا، دست و پا گیرترین خصوصیت یک نیروی کاری است. کارمند پرمدعا هیچ وقت به راحتی حاضر نیست قبول کند که اشتباه کرده یا روشی که برای انجام دادن کارها انتخاب کرده روش مناسبی نیست. این یعنی یک کابوس بزرگ برای مدیران. یک مدیر، در هر کسب‌وکاری که باشد، باید قادر باشد شیوه کاری دلخواهش را به کارمندان خودش بیاموزد تا خروجی کار همان چیزی شود که خودش می‌خواهد.

فرض کنید یک شرکت تولید کت و شلوار اقدام به استخدام نیرو می‌کند و تمام کارمندانش را از بین افراد باتجربه و حرفه‌ای انتخاب می‌کند. شاید به نظر خوب برسد، اما هر کدام از این افراد سبک خاص خودشان در دوخت لباس را دارند و هیچ کدام هم به این سادگی‌ها حاضر نیستند قبول کنند که با همکاران‌شان به اشتراک نظر برسند و سبک دوخت و دوز خود را یکسان و هماهنگ کنند. تصور کنید چقدر از زمان مدیر بخت برگشته این شرکت صرف راضی کردن کارمندانش می‌شود.

اگر همین مدیر مذکور، به جای آنکه تمام کارمندانش را از میان افراد باسابقه انتخاب کند، فقط یک فرد باتجربه را به عنوان کارمند ارشد انتخاب می‌کرد و مابقی نیروی مورد نظرش را از افراد جوان و خام مهیا می‌کرد، اکنون شرایط بهتری داشت. در این صورت کارمند ارشد می‌توانست آنچه درست می‌داند را به بقیه کارمندان بیاموزد و همه چیز خیلی زودتر به هماهنگی می‌رسید.

نیروی بی‌سابقه، منعطف‌تر است

کسی که دانش انجام کاری را دارد اما تاکنون فرصت پیدا نکرده تا این علم و دانش را در عمل مورد آزمایش قرار دهد، معمولا سعی می‌کند بیشتر و بهتر کار کند. این رفتار دو دلیل عمده دارد؛ اول اینکه فرد بی‌تجربه سعی می‌کند با بهتر کار کردن به خودش ثابت کند که آنچه آموخته است درست بوده و وقتی را که صرف آموختن کرده بیهوده نبوده است. دوم اینکه با بهتر کار کردنش می‌کوشد که در حیطه کاری‌اش جایگاهی پیدا کند و آینده خود را تضمین کند.

در عوض نیروهای کاری حرفه‌ای، باز هم به خاطر ادعایی که دارند، اغلب به جای آنکه خودشان را با شرایط کاری شرکت میزبان وفق بدهند سعی می‌کنند شرایط کاری را مطابق سلیقه خود تغییر دهند. از آنجا که تصورشان این است که شرکت میزبان نیروی کار بهتری نمی‌تواند پیدا کند، به خودشان این اجازه را می‌دهند که راحت باشند.

هر چه خام‌تر، خلاق‌تر

ویژگی مثبت دیگری که در افراد خام و بی‌تحربه دیده می‌شود، خلاقیت بیشتر آنها در کار کردن است. کسانی که تجربه عملی در کار مورد تخصص خود ندارند، معمولا وقتی در شرایط کاری مناسب قرار بگیرند خلاقیت بیشتری نسبت به افراد دارای تجربه از خودشان نشان می‌دهند و مدام سعی می‌کنند به راه‌ها حل‌های جدید و بهتر فکر کنند تا از این طریق بتوانند توجه همکاران و مدیران‌شان را به خود جلب کنند و موقعیت شغلی خود را بهبود ببخشند.

ولی افراد باسابقه بیشتر تمایل دارند که یک خط سیر ثابت و متداول را طی کنند و چندان از سنت شکنی استقبال نمی‌کنند، آن هم به این علت که به دانش خودشان اعتماد کامل دارند و دوست ندارند آن را به روز کنند تا به راه‌ حل‌های جدید دست پیدا کنند.

تجربه مهم است اما لازم نیست

همه این‌ها را نوشتم تا یادآور شوم که بد نیست به افراد بی‌تجربه اما عالم نیز فرصت بدهیم. نمی‌گویم هر کس تجربه دارد نیروی کاری خوبی نیست، هر گروه و شرکتی به هر حال به افراد باتجربه هم نیاز دارد ولی این رعایت تعادل بین نیروی خام و پخته است که از یک مدیر، مدیر می‌سازد.

یک بازاریاب دیجیتال چه خصوصیاتی دارد؟

شاید بارها و بارها عبارت بازاریاب دیجیتال به گوش‌تان خورده باشد، اما آیا واقعا می‌دانید که یک بازاریاب دیجیتال دارای چه خصوصیاتی است و چطور می‌تواند از پس وظایف کارش بر بیاید؟ اگر پاسخ این سوال را نمی‌دانید بد نیست یادآور شوم که بازاریابی دیجیتال کار اصلا ساده‌ای نیست و هر کسی نمی‌تواند در این کار حرفه‌ای شود. اگر شما هم دلتان می‌خواهد وارد حرفه بازاریابی دیجیتال شوید بهتر است این پست را بخوانید تا بدانید چه وظایف و شرایطی در انتظارتان است.

اولین و مهم‌ترین خصوصیت یک بازاریاب دیجیتال این است که می‌تواند مثل یک جارو برقی اطلاعات را جمع‌آوری کند. دیگران از یک بازاریاب دیجیتال انتظار دارند که بتواند در هر زمینه‌ای کمی اطلاعات داشته باشد تا بتواند در موردش بنویسد و سخنرانی کند و با دیگران ارتباط برقرار کند. پس یک بازاریاب دیجیتال حرفه‌ای زمان زیادی را برای خواندن و جمع‌آوری اطلاعات صرف می‌کند. مطالعه کردن کتاب‌های مرتبط با یک تخصص خاص، خواندن مطالب و پست‌های اینترنتی و حتی پست‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته می‌شوند، بخش اعظمی از زندگی یک بازاریاب دیجیتال را به خود اختصاص می‌دهد. اگر یک فرد عادی روزی نیم ساعت به مطالعه می‌پردازد، یک بازاریاب دیجیتال باید حداقل چهار یا پنج برابر بیشتر وقت صرف خواندن و به دست آوردن اطلاعات کند.

بعلاوه، یک بازاریاب دیجیتال باید قادر باشد که تمام اطلاعات به دست آورده را به شکلی صحیح به اشتراک بگذارد. شیوه این اشتراک گذاری می‌تواند در قالب یک پست در فیسبوک، یک توییت، یک خبرنامه، یک پست وبلاگی یا یک گزارش ویدیویی باشد. در هر صورت، وظیفه پردازش تمام اطلاعات دریافتی و تبدیل این اطلاعات به یک بسته اطلاعاتی قابل فهم و درک برای گروه مخاطبان بر عهده بازاریاب دیجیتال است.

انعطاف پذیر بودن نیز از ملزومات حرفه بازاریابی دیجیتال است. هر گروهی از مخاطبان فرهنگ و آداب مخصوص به خودش را دارد و یک بازاریاب دیجیتال برای آنکه بتواند به درستی اطلاعات خودش را به این گروه‌ها منتقل کند، باید بلد باشد که خودش را با آن گروه و آدابش وفق دهد. مثلا ادبیات و لحن ایده‌آل در توییتر با فرهنگ متداول در فیسبوک تفاوت‌های زیادی دارد. یک بازاریاب دیجیتال حرفه‌ای باید بتواند یک پیام را آنچنان تغییر دهد که توجه مخاطبان هر دو شبکه اجتماعی را جلب کند. کار ساده‌ای نیست اما با تمرین می‌توان آن را آموخت.

گذشته از تمام این موارد، یک بازاریاب دیجیتال باید یک متخصص در برقراری ارتباط با دیگران نیز باشد. برخوردار بودن از قدرت تاثیرگذاری در فرد مقابل و خوب صحبت کردن از ملزومات این شغل است. بازاریابی دیجیتال مبتنی بر ارتباطات است؛ چه ارتباط با همکاران و کارفرمایان و چه ارتباط با گروه مخاطبان. کسی که نتواند در دنیای پر رقابت بازاریابی دیجیتال خودش را نشان دهد و توجه دیگران را به خودش جلب کند نمی‌تواند آینده درخشانی در این حرفه داشته باشد.

خودکفایی هم یکی دیگر از خصوصیات این شغل است. بازاریاب‌های دیجیتال حداقل برای چند ماه یا چند سال اول فقط خودشان هستند و خودشان و کسی قرار نیست به آنها کمک کند. این شیوه کار کردن را خود بازاریاب‌ها نیز دوست دارند چون مجبور می‌شوند همه کارها را خودشان انجام دهند و خودکفا بشوند و بر تمام جبنه‌های شناخته شده و نشده این کار مسلط شوند. شاید در آینده بتوانید چندین کارمند برای خودتان فراهم کنید و شرکت خودتان را داشته باشید، اما در آن زمان نیز همه از شما انتظار دارند که بیشتر از بقیه تخصص و مهارت داشته باشید تا بتوانید کارمندان خود را مدیریت و هدایت کنید.

آمار و ارقام باید در ذهن شما جزو اولین اولویت‌ها باشد. هیچ کس از بازاریابی استقبال نمی‌کند که بدون توجه به آمار دقیق کارش را انجام می‌دهد. بازاریابی چه دیجیتال باشد و چه غیر دیجیتال، ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با آمار دارد. کسی که نداند دقیقا چه ساعتی یک پیام را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارد، یا نداند گروه مخاطبان کارفرما در کدام یک از شبکه‌های اجتماعی بیشترین فعالیت را دارند، یا بلد نباشد چطور میزان تعامل کاربران با پیام‌های به اشتراک گذاشته شده را ردیابی کند و بسنجد، هیچ وقت نمی‌تواند یک بازاریاب دیجیتال موفق شود.

در نهایت بهتر است این را بدانید که علاقه داشتن به کار بازایابی دیجیتال فقط نیمی از راه است. باقی راه آشنا بودن با تمام مواردی است که در بالا به آنها اشاره کردم. اگر فکر می‌کنید می‌توانید ساعت‌ها و روزها مطالعه کنید، اگر فکر می‌کنید در انتقال پیام‌ها قدرت خوبی دارد، اگر آنقدر اعتماد به نفس دارید که بتوانید در بین رقبا به چشم بیایید، اگر برای انجام دادن وظایف‌تان به کمک دیگران نیازی ندارید و اگر همیشه به آمار و ارقام توجه می‌کنید، پس بدانید که می‌توانید با خیال راحت‌تری وارد عرصه بازاریابی دیجیتال شوید.

آنچه از فصل اول سریال Better Call Saul آموختم

موفقیت سریال Breaking Bad و کار فوق‌العاده Vince Gilligan من را بر آن داشت تا سریال Better Call Saul را ببینم؛ اسپین‌آفی از سریال Breaking Bad که شخصیت اصلی آن سال گودمن است، همان وکیل خوش سر و زبان و چابک که روی اشتباهات جسی پینکمن و والتر وایت ماله می‌کشید. همین دیشب بود که تماشای فصل اول این سریال را به اتمام رساندم و باید اعتراف کنم که واقعا انتظار نداشتم این سریال، این همه درس و کیس استادی در زمینه بازاریابی و کسب‌وکار در خودش پنهان کرده باشد. همین موضوع سبب شد تا بعد از مدت‌ها دوباره دست به کیبورد شوم و یک پست دیگر در وبلاگ خودم بنویسم تا آنچه از این سریال بی‌مثال آموختم را با شما نیز به اشتراک بگذارم. (اسپویلر الرت!)

البته کاری به برخی از جنبه‌های داستانی سریال ندارم، چون این بخش‌ها برای داستان سریال و تبدیل شدن جیمز مک‌گیل به سال گودمن ضروری هستند و درس مثبتی نمی‌توان از آنها گرفت (مگر آنکه بخواهید وکیل خلاف‌کاران بشوید و برای آنها پول‌شویی کنید و از دردسرهای قانونی نجات‌شان دهید). اما مسیری که جیمز مک‌گیل در فصل اول طی کرد پر بود از نکات مثبت، نکاتی که در ادامه آنها را خواهید خواند.

۱- موفقیت یک شبه به سراغ‌تان نمی‌آید

می‌دانم این جمله را بارها و بارها شنبده‌اید و خوانده‌اید، ولی تکرار همین جمله باعث شده که دیگر آن را کمتر جدی بگیریم. خود من در مدت یک سال گذشته با افراد زیادی مواجه شدم که انتظار داشتند در مدت کوتاهی میلیونر یا حتی میلیاردر شوند اما حاضر نبودند حقیقت را قبول کنند.

جیمز مک‌گیل قبل از اینکه سال گودمن بشود، یک وکیل ساده و بی نام و نشان بود که هیچ کس او را نمی‌شناخت. با اینکه برادر او، چاک مک‌گیل در یک شرکت بزرگ وکالت مشغول فعالیت بود و همه از چاک حساب می‌بردند، اما حتی چاک هم برادر خودش جیمز را قبول نداشت و او را پشتیبانی نمی‌کرد، چون معتقد بود جیمز یک وکیل واقعی نیست. جیمز از یک اتاقک کوچک و تاریک در انتهای یک آرایشگاه زنانه به عنوان دفتر کار خود استفاده می‌کرد و تمام امیدش به پیام‌هایی بود که روی تلفن دفترش گذاشته می‌شد تا شاید پرونده جدیدی به دستش برسد ولی اغلب اوقات میل‌باکس تلفنش خالی بود.

همه این‌ها به ما یادآوری می‌کند که هیچ فرد موفقی از اول موفق نبوده. هیچ کس نمی‌تواند در مدت چند روز یک راه چند ساله را طی کند. مهم این است که هیچ وقت ناامید نشوید. اگر به کارتان و توانایی‌های‌تان اعتماد و اطمینان دارید، هیچ وقت ناامید نشوید. هر اتفاقی بیافتد، چه خوب و چه بد، این پشتکار و سماجت شما است که شما را به پیروزی می‌رساند.

۲- عاشق کارتان باشید

نکته اول ما را به سمت نکته دوم هدایت می‌کند. این را باید بدانید که اگر به کارتان علاقه نداشته باشید هیچ وقت در آن پیشرفت نخواهید کرد. البته شاید بهتر باشد به جای کلمه علاقه از عشق استفاده کنم. بله! باید عاشق کارتان باشید. در آن حد که صبح به عشق کارتان بیدار شوید و شب در حین فکر کردن به کارتان از خستگی خواب‌تان ببرد. در آن حد که وقتی مشغول کارتان هستید حتی متوجه گذر زمان هم نشوید.

اگر سریال را دیده باشید، می‌دانید که هیچ کس در این سریال به اندازه چاک عاشق کارش نیست. او با اینکه ۱۸ ماه پیش به خاطر حساسیت خیالی‌اش به جریان الکتریسیته شرکت HHM را ترک کرد و خانه نشین شد و اجازه ورود هیچ دستگاه اکتریکی را به خانه‌اش نداد، ولی وقتی برادرش جیمز او را در جریان یک پرونده جدید و جذاب قرار داد، او آنقدر غرق در کار شده بود که تقریبا بیماری خودش را فراموش کرد.

در جایی دیگر از سریال و دقیقا در ارتباط با همان پرونده، می‌بینیم که جیمز مجبور می‌شود برای به دست آوردن مدرک حجم زیادی از کاغذ پاره را به هم وصل کند، اما این بار هم چاک است که با تکمیل کردن این کار آن هم در کمتر از یک روز ثابت می‌کند واقعا عاشق کارش است.

۳- از افراد باتجربه کمک بگیرید

وقتی جیمز مک‌گیل روی پرونده کتلمن کار می‌کرد، متوجه شد که خانواده کتلمن از خانه‌شان فرار کرده‌اند و پلیس یک مضنون را به اشتباه و به جرم دخالت داشتن در ناپدید شدن خانواده کتلمن دستگیر کرده بود (البته جیمز خودش به کتلمن‌ها اخطار داده بود که فرار کنند). با این حال جیمز هر چه می‌گشت نمی‌توانست خانواده کتلمن را پیدا کند. دست آخر مایک، همان پیرمرد به ظاهر بی‌آزار ولی کاملا پرخطر و پرتجربه، به جیمز گفت که قبلا با مورد مشابهی روبه‌رو شده بوده و به او توصیه کرد که اطراف خانه را بگردد تا کتلمن را پیدا کند که البته پیش‌بینی او کاملا درست از آب درآمد. مایک پس از آن نیز به جیمز در پیدا کردن جای پول‌هایی که خانواده کتلمن پنهان کرده بودند کمک بزرگی کرد.

بد نیست همیشه در کارها از افراد باتجربه و حرفه‌ای سوال کنید و از آنها راهنمایی بخواهید، به هر حال هر چه که باشد آنها قبلا همان راهی که شما در ابتدایش قرار دارید را حداقل یک بار طی کرده‌اند و با زیر و بم مسائل کاری آشنا هستند. ممکن است یک تصمیم از دید شما درست و از دید افراد باتجربه‌تر کاملا غلط باشد. اگر در چنین شرایطی قرار گرفتید همیشه به نصایح آنها گوش دهید و فکر نکنید خودتان از همه عاقل‌تر هستید.

۴- همه پیشنهادهای کاری مناسب شما نیستند

جیمز مک‌گیل در ابتدای راه وکالت خود موکلین زیادی نداشت و کسی پرونده‌اش را به او نمی‌داد، اما با این حال همان مشتریان اندکی هم که داشت اغلب به دردش نمی‌خوردند و بیش از آنکه سودی داشته باشند وقتش را می‌گرفتند، برای همین او مجبور می‌شد برخی از پیشنهادهای کاری خود را رها کند. نکته اینجاست که ممکن است در طول فرآیند کاری خود با پیشنهادهایی مواجه شوید که با تخصص و کلاس کاری شما همخوانی نداشته باشند، حتی اگر بتوانید پول خوبی از طریق آنها به جیب بزنید.

اگر به دنبال ساختن اعتبار و برند خودتان هستید، فقط به پیشنهادهای کاری درخور و قابل توجه پاسخ مثبت بدهید. از این گذشته، با هر کار باکیفیتی که انجام می‌دهید، ارتباط سازنده و مثبت زیادی با افراد فعال در زمینه کاری‌تان برقرار خواهید کرد که همین ارتباطات می‌توانند به شما کمک کنند که فرصت شغلی مناسب بعدی خود را پیدا کنید. چاک هم در بخشی از سریال به جیمز توصیه کرد که کارش را درست انجام دهد تا مشتری‌ها به سمتش جذب شوند.

فصل دوم

آنچه نوشتم برداشت من از نکات جالبی بود که در فصل اول سریال Better Call Saul بود؛ برداشتی که چه درست و چه غلط باعث شد به فکر بیافتم و این چند موضوع را به خودم یادآوری کنم. اما از آنجا که کارهای Vince Gilligan معمولا غیر قابل پیش‌بینی هستند، باید ببینم در فصل دوم چه اتفاقاتی روی می‌دهد. ممکن است تصورم از برخی از شخصیت‌های این داستان تغییر کند یا نکات مثبت دیگری از فصل دوم به دست بیاورم. شاید بعد از تماشای فصل دوم یک پست دیگر در ادامه همین پست نوشتم، شاید هم نه 🙂

ایمیل نوشتن هم آدابی دارد

به عنوان یک وبلاگ نویس من تقریبا هر روز چندین بار با ایمیل سروکار دارم. گاهی از طرف شما بازدیدکنندگان پیام‌های مستقیم در ایمیلم دریافت می‌کنم، خبرنامه‌هایی که در آنها عضو شده‌ام را مرور می‌کنم، به دیگر وبلاگ نویس‌ها ایمیل می‌فرستم تا در مورد معرفی یک محصول یا وبلاگ یا موضوع بعدی پست وبلاگ خودم یا وبلاگ آنها بحث کنیم. خلاصه اینکه با اکثر شیوه‌های ایمیل دادن و فرستادن آشنایی دارم.

چیزی که بیشتر ایمیل‌های دریافتی به من نشان می‌دهند این است که خیلی‌ها اصلا با اصول ایمیل نوشتن آشنا نیستند. بسیاری از ایمیل‌هایی که به دستم می‌رسند بیشتر شکل پیام کوتاه را دارند تا ایمیل. گمان می‌کنم سرویس‌های پیام رسانی مثل وایبر و تلگرام و قبل‌تر از آن، یاهو مسنجر و دی‌ام‌های توییتر باعث شده‌اند که ما فراموش کنیم که ایمیل چیست و چه فرقی با یک سرویس پیام رسان دارد. از سوی دیگر اپ‌ها و سرویس‌هایی هم طراحی شده‌اند که ایمیل را بیشتر از پیش به سرویس‌های پیام رسان شبیه‌تر کنند.

در توضیح اینکه ایمیل چیست باید یادآوری کنم که ایمیل دقیقا مثل همان نامه‌هایی است که قبل از همه‌گیر شدن اینترنت برای یکدیگر ارسال می‌کردیم. یادتان می‌آید؟ همان نامه‌هایی که روی کاغذ با خط خوش می‌نوشتیم و در پاکت نامه می‌گذاشتیم و یک تمبر هم روی آن می‌چسباندیم و در نهایت آن را با ذوق و شوق در صندوق پستی می‌گذاشتیم و بعد با بی‌صبری منتظر می‌ماندیم تا پاسخ نامه برای ما ارسال شود.

ایمیل نسخه امروزی‌تر همان نامه است و یک سری مزیت در مقایسه با نامه‌های قدیمی دارد. به عنوان مثال با ایمیل دیگر لازم نیست که خوش خط باشید چون متن پیام را تایپ می‌کنید، یا دیگر لازم نیست نامه خود را در پاکت قرار دهید و روی آن تمبر بچسبانید چون برای ارسال ایمیل فقط کافی است روی دکمه ارسال کلیک کنید. البته در مورد زمان دریافت پاسخ ایمیل‌تان نمی‌توانم زیاد اظهار نظر کنم چون این بستگی به طرف مقابل شما دارد که هر چند وقت یک بار ایمیل‌های خودش را چک می‌کند و اینکه آیا اصلا دوست دارد به ایمیل شما پاسخ دهد یا نه.

به هر حال با اینکه تفاوت‌هایی بین نامه‌های کلاسیک و ایمیل‌های مدرن وجود دارد، ولی اصل موضوع که همان ساختار محتوای پیام هست تقریبا مشترک و یکسان باقی مانده. یک ایمیل کامل ایمیلی است که موضوع پیام را به طور واضح مشخص کرده باشد، متن شیوا و روانی داشته باشد و حاوی اطلاعات کاملی از شخص ارسال کننده باشد.

بنابراین، قدم اول نوشتن ایمیل این است که موضوع ایمیل را مشخص کنید. سعی کنید در انتخاب موضوع کلماتی به کار نبرید که به موضوع پیام‌تان بی‌ربط باشند. باید موضوع را طوری بنویسید که شخص دریافت کننده با خواندن موضوع، خیلی راحت بفهمد که ایمیل شما در مورد چه چیزی است.

پس از موضوع، باید رفت سراغ متن اصلی. متن را با یک سلام به مخاطب شروع می‌کنید و بعد در چند پاراگراف به طور مفصل پیام خود را شرح می‌دهید. سعی کنید اصل موضوع را در پاراگراف اول بیان کنید و در پاراگراف‌های بعدی توضیحات اضافه را ذکر کنید.

دست آخر در انتهای پیام هم باید اسم و رسم خودتان را بنویسید. اکثر سرویس‌ها و اپ‌های ایمیل این امکان را برای شما فراهم کرده‌اند که برای ایمیل خود امضا درست کنید. در امضای ایمیل معمولا اطلاعاتی مثل اسم، حرفه و راه‌های ارتباطی مثل شبکه‌های اجتماعی و یا وبلاگ شخصی را ذکر می‌کنند. بهتر است امضا درست مثل متن پیام ساده باشد. توصیه می‌کنم از کدهای HTML یا عکس و شمایل در امضای خود استفاده نکنید، چون امضا اگر ساده باشد هم با متن ایمیل هم‌خوانی دارد و هم اینکه توازن کلی ایمیل را حفظ می‌کند و متن اصلی ایمیل را به حاشیه نمی‌راند.

این می‌شود یک ایمیل درست و حسابی. حالا اگر پیام شما خیلی کوتاه است و نمی‌توانید چند پاراگراف در موردش توضیح دهید می‌توانید از سرویس‌های پیام رسان استفاده کنید. تفاوت اصلی ایمیل و پیام کوتاه هم در همین است. اگر چیزی که می‌خواهید بگویید مفصل و شرح پذیر است باید بروید سراغ ایمیل، در غیر این صورت سعی نکنید پیام‌های چند کلمه‌ای خود را در قالب ایمیل به خورد فرد مخاطب بدهید چون کار چندان قابل قبولی نیست و نشان می‌دهد که معنا و کاربرد اصلی ایمیل را متوجه نشده‌اید.