ویل اسمیت و دیوار اراده

وقتی داشتم کتاب فوق‌العاده برتری خفیف، نوشته جف اولسون را می‌خواندم به یک داستان جالب از ویل اسمیت برخوردم. این داستان در رابطه با اراده بود و این‌که اگر انسان باور داشته باشد که از پس انجام کاری برمی‌آید پس حتما موفق خواهد شد. بد ندیدم اگر این داستان را با تو هم در میان بگذارم تا باور کنی اگر بخواهی و بکوشی حتما می‌توانی.

روزی از روزها، پدر ویل اسمیت یک دیوار آجری بزرگ را خراب کرد و سپس از او و برادر ویل خواست که آن دیوار را دوباره از نو بسازند. ویل و برادرش از این حرف پدر خود بسیار تعجب کرده بودند. ویل به پدرش گفت “ولی این غیر ممکن است. من نمی‌توانم این کار را انجام بدهم.” اما پدر ویل گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و بالاخره آن دو را مجبور کرد که برای ساختن این دیوار آجری بزرگ دست به کار شوند.

حدود یک سال و نیم طول کشید تا ویل و برادرش آن دیوار را از نو بسازند. کاری که برای این دو غیر ممکن به نظر می‌رسید حالا دیگر به نتیجه رسیده بود. روزی که دیوار کامل شد پدرشان گفت “دیگر هرگز نگو نمی‌توانی کاری را انجام بدهی.”

پدر ویل اسمیت درست می‌گفت. واکنش اکثر آدم‌ها در برابر کارهای سخت این است که به خودشان و دیگران بگویند که نمی‌توانند آن کار را انجام دهند. اما انسان‌های موفق از گفتن و تکرار این جمله متنفر هستند و در عوض خودشان را به چالش می‌کشند و سعی می‌کنند به مرور و قدم به قدم به این هدف سخت دست پیدا کنند.

تو نباید با فکر ساختن یک دیوار شروع کنی، بلکه باید با فکر گذاشتن یک آجر به بهترین نحو ممکن شروع به کار کنی و هر روز این کار را انجام بدهی. خیلی زود یک دیوار خواهی داشت.

ویل اسمیت

قبلا در مورد غیر ممکن و معنا و مفهوم آن نوشته بودم و روشن کرده بودم که غیر ممکن فقط بهانه‌ای است برای شانه خالی کردن از قبول کارها و مسئولیت‌های سخت؛ کارها و مسئولیت‌هایی که به زمان و تلاش بیشتری احتیاج دارند و ابدا ناممکن نیستند.

داستان ویل اسمیت این موضوع را بهتر نشان می‌دهد. هیچ کار معقولی غیر ممکن نیست مگر این‌که تو به غیر ممکن بودنش باور داشته باشی. هیچ محدودیتی برای تو و توانایی‌های تو وجود ندارد مگر این‌که خودت باور داشته باشی محدودیت‌هایی وجود دارد. باورهای غلط را در خودت بشکن و محدودیت‌های خیالی را حذف کن. تو نامحدودی.

تو خود پاسخی

همه ما در زندگی خود با پرسش‌های فراوانی مواجه می‌شویم. انگار دنیای ما پر شده از انواع و اقسام پرسش‌های کوچک و بزرگ که پاسخ اکثر آن‌ها را هنوز نمی‌دانیم. بعضی از ما به این فکر می‌کنند که با وجود تمام تلاش‌هایی که انجام می‌دهند چرا هنوز نمی‌توانند به جایگاهی که آرزویش را دارند دست پیدا کنند؟ برخی دیگر به این می‌اندیشند که چرا هنوز نمی‌توانند روی پای خودشان بایستند و به کسی وابسته نباشند؟ عده‌ای هم متحیرند که با آن همه مشغله کاری که برای خودشان درست کرده‌اند چگونه می‌توانند از زندگی لذت ببرند؟

می‌بینی، انگار هر کسی سوال‌های خودش را در ذهنش دارد و این سوال‌ها را هر روز بارها و بارها از خودش می‌پرسد و معمولا به هیچ پاسخی هم دست پیدا نمی‌کند. من این بار می‌خواهم سوالی را مطرح کنم که در واقع در برگیرنده تمامی پرسش‌های پنهان در ذهن مردم است. امروز می‌خواهم بپرسم چرا اغلب ما نمی‌توانیم به سوال‌هایی که از خودمان می‌پرسیم جواب بدهیم؟

حتما الان فکر می‌کنی با این کار یک سوال به سوال‌های دیگری که در ذهنت هست اضافه کردم. اما نه! این بار من فقط سوال نمی‌کنم، بلکه جواب هم می‌دهم. می‌دانی جواب سوال من چیست؟ تویی. آری، پاسخ این سوال که چرا نمی‌توانی به سوال‌هایی که در ذهنت داری جواب بدهی خود تو هستی. تو خود پاسخی. تو هر روز این سوال‌های تکراری را در مغزت پرسیده‌ای و در جواب دادن به آن‌ها ناتوان بودی در حالی که تمام این مدت به جای این‌که در دنیای خارج یا در اطرافت به دنبال جواب بگردی، باید به درون خودت نگاه می‌کردی.

پاسخ‌ها بیرون تو نیستند، پاسخ‌ها در داخل خود تو پنهان شده‌اند. می‌دانم شاید فکر کنی نوشته‌ام خیلی فلسفی شده است، اما موضوع خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کسی که هر روز فکر می‌کند با وجود تمام تلاش‌هایی که می‌کند چرا هنوز نمی‌تواند به جایگاه دلخواهش برسد باید بداند که پاسخ سوالش خودش است؛ این خودش است که فکر می‌کند می‌کوشد، در حالی که شاید در جهت اهدافش قدم برنمی‌دارد یا تلاش‌هایش آن‌طور که باید و شاید هدفمند و بهینه نیست.

به همین ترتیب، کسی که دوست دارد مستقل شود و روی پای خودش بایستد اما هر چه می‌کند نمی‌تواند و نمی‌داند که چرا نمی‌تواند، باید بداند که خودش مانع استقلال خودش شده است. او برای آن‌که بتواند وابستگی خودش به دیگران را از بین ببرد باید از منطقه امن خودش خارج بشود و کارهایی را انجام دهد که شاید در ابتدا سخت به نظر برسد، اما در نهایت هدف مورد نظرش را به دنبال داشته باشد. کسی هم که با وجود مشغله‌های کاری فراوانش دوست دارد از زندگی لذت ببرد، به هدفش نمی‌رسد مگر این‌که زمانی را برای لذت بردن از زندگی خالی کند.

هیچ چیز امکان‌پذیر نیست، مگر آن‌که خودت واقعا بخواهی و منظورم از خواستن این است که به هر قیمتی که شده بخواهی. وقتی می‌گویند خواستن توانستن است منظور دقیقا همین است. کسی که از ته دل چیزی را بخواهد حتما و قطعا به آن می‌رسد. اگر باز هم از این نوع سوال‌های بی‌جواب از خودت پرسیدی به خودت نگاه کن. تو خود پاسخی. ببین آیا واقعا طالب پاسخ هستی؟ اگر باشی می‌دانی که چطور باید پیش بروی.

محدودیت زمانی یعنی بیشتر و بهتر کار کردن

ددلاین یا همان محدودیت زمانی برای خیلی‌ها به خصوص فریلنسرها موضوع چندان جذابی نیست. همه ما در هر کاری که هستیم از ددلاین دل خوشی نداریم. اگر به خودمان بود دوست داشتیم وقت‌مان نامحدود می‌بود و کارهای‌مان را هر زمان که دل‌مان می‌خواست و حسش را داشتیم انجام دهیم، دوست داشتیم هیچ کس به ما گیر ندهد و مجبور نبودیم به خاطر تاخیر در به اتمام رساندن کارها به کسی جواب پس بدهیم. اگر چنین روندی امکان‌پذیر بود، آن وقت می‌توانستیم با اطمینان بگوییم که به شغل رویایی خود دست یافته‌ایم.

اما امروز می‌خواهم طرز فکر تو را در مورد محدودیت زمانی برای انجام دادن کارها عوض کنم. ددلاین‌ها آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد بد نیستند. تصور کن، اگر هیچ ددلاینی وجود نداشت کارها چگونه انجام می‌شد. قبول دارم که خودت دوست داری بدون محدودیت زمانی کار کنی، اما اگر دیگران هم به همین روال کارشان را انجام می‌دادند آن‌گاه چه اتفاقی می‌افتاد؟ مسلما نظم همه امور از بین می‌رفت.

اساسا ما وقتی در موقعیت کارمند قرار می‌گیریم به ددلاین بدبین می‌شویم، اما مسلما همیشه جای کارمند و کارفرما عوض می‌شود. وقتی یک کارمند یکی از کارهای شخصی خودش را به یک شخص یا شرکت دیگر می‌سپارد آن‌گاه تبدیل به کارفرما می‌شود. مثلا فرض کن یک نفر فریلنسر است و برای شرکت‌های طراحی وب فعالیت می‌کند، اما برای خرید یکی از محصولات مورد نیازش از یک فروشگاه اینترنتی آن را خریداری می‌کند. آن‌گاه این فریلنسر تبدیل می‌شود به یک کارفرما برای آن فروشگاه اینترنتی. حالا این وظیفه فروشگاه اینترنتی است که محصول مورد نظر را به درستی و سر وقت به دست مشتری‌اش برساند.

در این شرایط فکر کن هیچ ددلاینی وجود نداشت. نتیجه این روند کاملا مشخص است. بدون ددلاین، آن فروشگاه اینترنتی دیگر ضرورتی نمی‌بیند که سر وقت محصول را به دست مشتری‌اش برساند. در نهایت ممکن است که این محصول یک ماه یا یک سال دیگر برای مشتری ارسال بشود و مشتری هم که همان فریلنسر قصه ماست، کارهایش تا زمان دریافت محصول عقب می‌افتد، پس کاری که شرکت طراحی وب به این فریلنسر سپرده است تا بیش از یک سال طول می‌کشد، و مشتری آن شرکت طراحی وب هم باید تا بیش از یک سال منتظر بماند تا در نهایت به سرویس مورد نظرش دست پیدا کند و همین طور این چرخه معیوب ادامه پیدا می‌کند.

می‌بینی؟ پس ددلاین آن‌جور هم که اکثر ما فکر می‌کنیم بد نیست. انگار این‌گونه به نظر می‌رسد که تا وقتی فشاری روی ما نباشد ما به کار کردن رضایت نمی‌دهیم، البته منظورم در مورد اکثریت افراد است چون در هر حال همیشه استثنا هم وجود دارد. محدودیت زمانی همان فشاری است که باعث می‌شود ما به تحویل دادن به موقع کارها متعهد بمانیم. پس بهتر است از این به بعد ددلاین‌ها را دوست داشته باشی.

مراقب خودت باش

حتما الان پیش خودت فکر کردی من قرار است در این پست بگویم که مواظب باش اتفاقی برایت نیافتد، سعی کن از پیاده‌رو بروی و با دقت از خیابان بگذری تا ماشین به تو نزند، حواست باشد دزد کیف یا موبایلت را نزند و از این جور حرف‌ها. البته مسلما همه این موارد جای خودشان را دارند، اما منظور من از نوشتن این تیتر برای این نوشتار کلا چیز دیگری است. منظورم این است که باید مراقب خودت باشی تا دیگران با تو به درستی رفتار کنند.

لابد حالا می‌پرسی “یعنی چه که باید مراقب خودم باشم که دیگران با من به درستی رفتار کنند؟ مگر اصلا طرز رفتار دیگران با من ربطی به مراقبت از خودم دارد؟ این دیگر چه جور حرفی است؟” تعجب نکن! برایت توضیح می‌دهم.

این‌که می‌گویم مراقب خودت باش منظورم این است که باید روی رفتار و اخلاق خودت بیشتر دقت کنی. رفتار و اخلاق تو به طور کاملا مستقیم روی رفتار اطرافیان تو در موردت موثر است. این‌که دیگران در مورد تو چه می‌گویند، با تو چطور برخورد می‌کنند، چطور شوخی می‌کنند، چه حرف‌هایی را با تو در میان می‌گذارند یا نمی‌گذارند، در چه مواقعی از تو کمک می‌خواهند یا نمی‌خواهند، با تو درگیر می‌شوند یا نمی‌شوند، همه این موارد ریشه در طرز رفتار خودت با دیگران و اعمالی که به طور عمومی انجام می‌دهی دارد.

مثلا فرض کن اگر آدمی باشی که اهل شوخی کردن‌های خطرناک با دوستانت باشی، اگر دیدی روزی یکی از دوستانت شوخی خیلی خطرناکی با تو کرد نباید از دست او عصبانی بشوی، بلکه باید خودت را بازخواست کنی که چرا با رفتارت به او اجازه دادی فکر کند که می‌تواند چنین کاری با تو انجام بدهد. یا چنان‌چه آدمی دعوایی هستی، نباید از این‌که دیگران مدام با تو درگیر شوند تعجب کنی.

از سوی دیگر، اگر همواره رفتاری منطقی و دوستانه از خودت نشان بدهی خواهی دید که اطرافیانت هم با تو رفتاری دوستانه و صمیمی خواهند داشت. دقیقا به همین خاطر است که می‌گویند آدم‌های مثبت‌اندیش همیشه آدم‌های مثبت‌اندیش دیگر را به سمت خودشان جذب می‌کنند.

نوع واکنش اطرافیان نسبت به تو، وابسته به شخصیت غالبی است که از تو می‌بینند و این شخصیت غالب از همان رفتارهای روزانه و حرف‌هایی که می‌زنی ریشه می‌گیرد. اگر به دروغ گفتن عادت داشته باشی، بیشتر دروغ می‌شنوی. اگر راست‌گویی را دوست داشته باشی، دیگران هم اغلب با تو صادقانه حرف خواهند زد. اگر قدر دوستان و نزدیکانت را بدانی و به آن‌ها اهمیت بدهی آن‌ها هم روی تو حساب می‌کنند و در مواقع ضروری به تو کمک خواهند کرد.

در یک کلام، همه چیز به خودت بستگی دارد. چنان‌چه فکر می‌کنی دیگران با تو رفتار خوبی ندارند یا تو را از خودشان نمی‌دانند، باید جوابش را در خودت جست‌وجو کنی.

حلقه دوستانت را متنوع کن

وقتی می‌خواهی رابطه دوستی جدیدی را آغاز کنی، برای پیدا کردن یک دوست جدید دقیقا به چه خصوصیاتی فکر می‌کنی؟ معمولا دوست داری با چه کسانی در ارتباط باشی و رفت و آمد کنی؟ اگر مثل خیلی‌ها باشی حتما الان می‌گویی دوست داری با کسانی رفاقت کنی که از نظر ذهنی و فکری به طور کلی شبیه خودت باشند. حتما فکر می‌کنی هر چه دیدگاه‌های دوستانت نسبت به موضوعات مختلف بیشتر شبیه به نگرش‌های خودت در رابطه با همان موضوعات باشد، این نشانه خوبی است و احتمالا این نوع ارتباطات برای تو طول عمر و دوام بیشتری خواهند داشت.

اما من امروز می‌خواهم کاملا عکس این موضوع را به تو ثابت کنم. تو همان مقدار که به دوستان مشابه به خودت نیاز داری، به دوستانی هم نیاز داری که از برخی جهات نظرات‌شان با تو کاملا متفاوت باشد.

دوستان هم‌نظر و مشابه با خودت، شاید در ابتدا برای تو گزینه‌های بهتری به نظر برسند، اما کسی که در حلقه دوستانش افرادی با نظرات مخالف نداشته باشد ممکن است در اکثر مواقع نتواند به درستی انتخاب کند و تصمیم بگیرد، این موضوع در مورد کسی که در تصمیم‌گیری از حرف اطرافیانش تاثیر می‌پذیرد خیلی جدی‌تر است.

بگذار یک مثال ساده برایت بزنم؛ یک فرد چاق را در نظر بگیر. این فرد در درون خودش می‌داند که داشتن اضافه وزن برای سلامتی خوب نیست و می‌تواند زمینه‌ساز مشکلات فراوانی بشود. اما این فرد چاق عادت دارد با افراد چاق ارتباط برقرار کند و دوست بشود. به بیان دیگر، تقریبا تمام دوستان او مثل خودش اضافه وزن دارند.

چنین فردی حتی با وجود این‌که در پس ذهن خودش قبول دارد که اضافه وزن دارد و داشتن اضافه وزن را خوب نمی‌داند، اما وقتی در میان دوستانش قرار می‌گیرد پیش خودش فکر می‌کند مشکلی ندارد چون دوستانش و اطرافیانش هم مثل خودش هستند و اگر قرار بود مشکلی پیش بیاید حتما دوستانش هم در این مورد ابراز نگرانی می‌کردند. حتی ممکن است این افراد گاهی هم با یک‌دیگر در مورد داشتن اضافه وزن گپ بزنند، ولی باز هم چون در این خصوصیت همگی مشترک هستند سعی می‌کنند شرایط را برای خودشان عادی نشان بدهند.

حال اگر همین آدم چند دوست صمیمی ورزشکار هم داشت، این دوستان می‌توانستند او را راضی کنند که در مورد اضافه وزن خودش جدی‌تر فکر کند و با ورزش کردن و رژیم گرفتن به سلامتی خودش لطفی بکند.

می‌توانی این مثال را برای خودت در ذهنت به مسائل مختلف هم تعمیم بدهی. همان‌طور که می‌بینی داشتن دوستانی که از خیلی جهات با تو فرق دارند چندان هم بد نیست. پیشنهاد می‌کنم استانداردهای دوست‌یابی خودت را به روز رسانی کنی، با دیدی بازتر به برقراری ارتباط بنگری و حلقه دوستانت را متنوع‌تر کنی.

نه کمال‌گرا باش و نه بی‌خیال

داشتم در بین مطالب جدید وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام می‌گشتم و می‌خواندم و نظراتم را می‌نوشتم که به این نوشتار از محمد کمالی رسیدم. با دیدگاه محمد عزیز در مورد کمال‌گرایی کاملا موافق هستم. خیلی از اوقات، انسان‌های کمال‌گرا به خاطر عشقی که به بی‌نقص بودن دارند، درست با همان اولین شکست دست از کار می‌کشند. اما راه و روش انسان‌های موفق این نیست که با شکست دلسرد گردند، بلکه آن‌ها آن‌قدر می‌بازند تا بالاخره پیروز میدان بشوند. بگذریم که کمال‌گرایی را دشمن شماره یک خلاقیت هم می‌دانم.

اما موضوعی که با خواندن نوشتار محمد عزیز به ذهنم رسید این بود که کسانی که کمال‌گرا هستند و به این نتیجه می‌رسند که کمال‌گرایی کمک چندانی به آن‌ها نمی‌کند، چطور باید از شر این بلا خلاص شوند؟ مسلما اولین اقدام چنین افرادی این است که به خودشان می‌گویند این روش جواب نمی‌دهد و بهتر است از این به بعد کامل بودن و بی‌نقص بودن را کنار بگذارند و با خیال راحت کارهای خودشان را انجام بدهند. پیش خودشان می‌گویند بی‌خیال، حالا اشتباه هم کردم مهم نیست، هر کسی ممکن است اشتباه کند، هیچ کس کامل نیست.

هیچ کس کامل نیست، درست. این دیدگاه ممکن است در ابتدا جواب بدهد و اتفاقا برای یک آدم کمال‌گرا که تا دیروز به خودش خیلی سخت می‌گرفته، این سبک زندگی جدید خیلی هم شیرین به نظر می‌رسد. ولی مشکلی که به مرور پیش خواهد آمد این است که شیرینی این زندگی به دهان آدم مزه می‌کند و بیش از حد درگیر بی‌خیالی می‌شود، تا حدی که دیگر برایش مهم نخواهد بود که کاری را به درستی انجام بدهد یا نه.

این شرایط باعث می‌شود که کیفیت کاری افرادی که به تازگی از قید و بند کمال‌گرایی رها شده‌اند به شدت افت کند. این آدم‌ها حتی امکان دارد به پشت گوش انداختن کارها روی بیاورند.

به نظر منطقی می‌رسد. پیش از این خودشان ناظر کارهای خودشان بوده‌اند و هر جا نقصی می‌دیدند خودشان را سرزنش می‌کردند، اما حالا که کسی نیست به آن‌ها گیر بدهد و خود را ملزم به تلاش کردن برای کامل بودن نمی‌بینند، به فکر تلافی می‌افتند و هر چقدر دل‌شان بخواهد تنبلی می‌کنند یا از کیفیت کارشان می‌زنند.

اگر می‌خواهی کمال‌گرایی را کنار بگذاری، باید به این نکته هم توجه کنی که گرچه با این کار از چاله در می‌آیی اما ممکن است در چاه بی‌خیالی بیافتی؛ چاهی که بیرون آمدن از آن خیلی سخت‌تر از ترک کردن کمال‌گرایی است.

پس بهتر است این نگرش را در خودت تقویت کنی که گرچه کامل و بی‌نقص بودن خوب نیست یا حتی ممکن نیست، ولی نباید به هوای کنار گذاشتن این طرز فکر به خودت اجازه بدهی که تنبلی در تو رخنه کند. خودت را قانع کن که باید همیشه و در هر موقعیتی سعی کنی بهترین تلاش خودت را نشان بدهی، اما اگر هم با شکست مواجه شدی ناامید نشوی و با پند گرفتن از اشتباهاتت، سعی کنی بهتر از قبل دوباره امتحان کنی و دوباره و دوباره، تا این‌که بالاخره به موفقیت دست یابی. نقطه مقابل کمال‌گرایی، بی‌خیالی و تنبلی نیست، بلکه تلاش کردن ولی مایوس نشدن از شکست است.

فریاد نزن، صعود کن

در ادامه تحقیقات و مقالاتم در زمینه پرسنال برندینگ، به نکته‌ای جالب برخوردم که لازم دیدم یک یادداشت جداگانه را در وبلاگم به آن اختصاص بدهم. گرچه این موضوع ممکن است مستقیما به پرسنال برندینگ ارتباط پیدا نکند، اما می‌توان گفت که این باور غلط در زمینه برندینگ شخصی بیشتر از باقی زمینه‌ها به چشم می‌خورد.

حتما تا به حال دیده‌ای افرادی را که بیشتر از آن‌که مشغول کار کردن و قدم برداشتن به سوی اهداف خودشان باشند، مدام در حال فریاد زدن در مورد دست‌آوردهای کوچک‌شان هستند؛ آدم‌هایی که شاید در برخی از زمینه‌های زندگی شخصی یا حرفه‌ای‌شان به اندک موفقیت‌های کوچکی رسیده‌اند، اما به جای آن‌که روی همین موفقیت‌های کوچک کار کنند و پیروزی‌های بزرگ‌تر را به چنگ بیاورند، روی همان چند نقطه قوت نه چندان مهم گیر می‌کنند و تصور می‌کنند که به هر چه می‌خواستند رسیده‌اند و حالا این حق را دارند که جهان را با صدای موفقیت‌های اندک‌شان کر کنند.

از آن‌جا که سر و صدای این‌ گونه از آدم‌ها خیلی زیاد است، معمولا پیدا کردن‌شان ساده است. فقط کافی است نگاهی به اطرافت بیاندازی. همیشه کسانی را می‌بینی که دست‌آوردهای کوچک خودشان را در بوق و کرنا می‌کنند و چنان داد سخن می‌دهند که انگار خداوندگار حرفه خودشان هستند. این افراد علاقه فراوانی هم به برگزاری همایش و نمایش و سخرانی دارند و هر کجا که فرصتش پیش بیاید فورا برای مربی شدن و منتور شدن و راهنما شدن داوطلب می‌شوند و دست بالا می‌برند. کسی هم نیست از آن‌ها بپرسد که در زندگی‌شان دقیقا به چه هدف بزرگ و دور از دسترسی رسیده‌اند و کدام قله از سلسله کوه‌های موفقیت را فتح کرده‌اند که تا این حد خودشان را قبول دارند؟

من به این کارها می‌گویم فریاد زدن و معتقدم یک فرد حرفه‌ای واقعی اهل فریاد زدن خودش و توانایی‌هایش نیست. کسی که کاربلد است، بیشتر از آن‌که دیده بشود، به افزایش سطح علم و دانش و تجربه‌اش در زمینه دلخواهش اهمیت می‌دهد. برای او مهم نیست دیگران در موردش چه می‌گویند و چطور فکر می‌کنند، برایش مهم نیست که اصلا دیگران او را می‌شناسند یا نه، او فقط به این فکر می‌کند که در کارش پیشرفت کند و هر روز حداقل یک قدم از روز قبل جلوتر برود. چنین شخصی با وجود این‌که کوچک‌ترین تلاشی برای دیده شدن و شنیده شدن نمی‌کند، اما به واسطه رفتار حرفه‌ای و پشتکاری که دارد خود به خود محبوب خواهد شد.

بنابراین، اگر می‌خواهی یک مربی یا منتور واقعی باشی، اگر می‌خواهی واقعا در کار خودت یک حرفه‌ای تمام عیار باشی، فقط به کار خودت برس و درگیر هیاهو و خودنمایی نشو. فریاد نزن، صعود کن.

مسیر موفقیت از سمت شادی می‌گذرد

چه کسی را می‌شناسی که از شادی خوشش نیاید؟ هیچ کس. همه ما دوست داریم شاد باشیم. اما بسیاری از آدم‌ها هر چه می‌کوشند باز هم نمی‌توانند شادی را بیابند. همین موضوع باعث شده در تصور عمومی این فکر ریشه بگیرد که شاد بودن و شاد زیستن خیلی سخت است. این در حالی است که عده قلیلی می‌دانند برای شاد بودن نیازی به تحمل دشواری‌های فراوان نیست.

می‌دانی چرا خیلی‌ها در یافتن شادی مشکل دارند؟ چون آن‌ها تصور می‌کنند که برای شاد بودن باید اول به موفقیت رسید. این نوع انسان‌ها اعتقاد دارند که کسی که به اندازه کافی در زندگی‌اش موفق نیست نمی‌تواند شاد زندگی کند و هر کسی هم که شاد و خوشحال است حتما در زندگی یا کارش به موفقیت‌های بزرگ و چشم‌گیری رسیده است. اما حقیقت این است که برای شاد بودن لزوما نباید به موفقیت‌های خیلی بزرگ دست یافت.

موفقیت کلید شادی نیست، این شادی است که کلید دست‌یابی به موفقیت است.

آلبرت شوآیتزر

از دید برخی‌ها موفقیت یعنی داشتن یک شغل خیلی خوب با درآمدی رویایی، اما من آدم‌هایی را می‌شناسم که درآمد قابل توجهی ندارند ولی در زندگی شخصی خودشان واقعا خوشحال هستند. آدم‌هایی را می‌شناسم که ماشین زیر پای‌شان بنز و بی‌ام‌و است اما به اندازه برخی‌ها که ماشین‌های بسیار مدل پایین‌تر دارند از خودروی خودشان لذت نمی‌برند. البته من با این‌که چنین تعاریفی از موفقیت ارائه کنم خوشم نمی‌آید چون به نظرم موفق بودن به میزان درآمد و مدل ماشین ارتباطی ندارد، بلکه موفقیت را در موقعیت اجتماعی و میزان علم و دانش افراد و درک صحیح و استحکام فکری کافی برای تصمیم‌گیری می‌بینم. با این همه، نمی‌توان منکر دیدگاه عمومی در مورد موفقیت شد.

شادی همان چیزی است که انجام می‌دهید، نه آن‌چه که جست‌وجو می‌کنید.

جف اولسون

آن‌چه در این زمینه می‌توان بیان کرد این است که بر خلاف آن‌چه خیلی‌ها فکر می‌کنند، مسیر شادی از موفقیت نمی‌گذرد، بلکه این موفقیت است که مسیرش از شادی می‌گذرد. مفهوم حرفم این است که اگر می‌خواهی شاد زندگی کنی لازم نیست این شادی را ملزم به دست یافتن به موفقیت بدانی. چنان‌چه در همین شرایطی که اکنون در آن به سر می‌بری، شاد بودن را تمرین و امتحان کنی و سعی کنی از لحظه لحظه زندگی خودت لذت ببری، تازه آن زمان است که می‌توانی جاده موفقیت را پیدا کنی. حتی اگر از من بپرسی، حاضرم بگویم که شاد بودن خیلی مهم‌تر از موفق بودن است، چون شادی می‌تواند شور و هیجان کافی برای پیمودن مسیر سخت و ناهموار موفقیت را فراهم سازد. پس شاد باش تا موفق بشوی.

کمتر به آن فکر کن

تصور کن با یک مشکل خیلی جدی مواجه شده‌ای و هر چه فکر می‌کنی نمی‌توانی راه حل مناسبی برای آن بیابی. ساعت‌ها از زمانت را خرج اندیشیدن به پاسخ سوالاتت می‌کنی و در نهایت به این نتیجه می‌رسی که به هیچ عنوان نمی‌توانی افکارت را جمع و جور کنی. پیش خودت می‌گویی این دیگر عجب مشکلی است که هر کاری می‌کنی از پس آن بر نمی‌آیی. شاید کمی خودت را سرزنش کنی و به خودت بگویی باید باهوش‌تر از این حرف‌ها باشی اما انگار ذهنت قفل کرده و کلید قفل را هم گم کرده‌ای. دست آخر تسلیم می‌شوی و با عصبانیت همه چیز را رها می‌کنی و می‌گویی شاید وقتی دیگر.

صبح روز بعد وقتی داری روزنامه می‌خوانی یا اخبار گوش می‌دهی یا شب هنگام وقتی داری برای خودت یک فنجان چای یا قهوه می‌ریزی، یا زمانی که به تخت خواب می‌روی که بخوابی، درست در همان زمان که فکرت کمتر درگیر پیدا کردن راه حل آن مشکل است، ناگهان پاسخ سوال‌ها مثل نت‌های موسیقی به ذهنت روانه می‌شوند و آهنگی جادویی را به صدا در می‌آورند و آن وقت است که قفل ذهنت با این آهنگ جادویی باز می‌گردد. در همین لحظه است که به خودت می‌گویی “آها… فهمیدم”. البته شاید هم واکنشت شدیدتر باشد و در حالی که می‌دوی فریاد بزنی “یافتم… یافتم”.

ممکن است این موضوع چند باری برای تو پیش آمده باشد. عجب لحظه جذابی است. از آن لحظه‌ای می‌گویم که درست وقتی انتظارش را نداری به یک راه حل بکر و ناب دست پیدا می‌کنی. بگذریم که خیلی از اختراعات مهم بشری هم دقیقا با همین شیوه کشف شدند. اما آیا تا به حال به این موضوع دقت کرده‌ای؟ تا کنون شده از خودت بپرسی چرا؟ چه اتفاقی می‌افتد که وقتی کمتر به موضوعی خاص فکر می‌کنی بهترین ایده‌ها در مورد آن موضوع به ذهنت خطور می‌کند؟

دلیلش را از نظر منطقی نمی‌دانم، اما مهم نیست. مهم این است که جواب می‌دهد. شاید مغز وقتی بیش از حد روی یک موضوع خاص متمرکز شود، توانایی‌هایش تضعیف می‌شود. شاید وقتی بیش از اندازه روی یک سوژه به خصوص دقت می‌کنی و سعی می‌کنی در موردش راه حلی پیدا کنی، فکرت خسته می‌شود و نمی‌تواند جواب‌ها را به تو منتقل کند.

بنابراین پیشنهاد می‌کنم اگر به مشکلی برخوردی که هر کاری می‌کنی نمی‌توانی آن را حل کنی و ایده مناسبی در موردش به ذهنت خطور نمی‌کند، بهترین کار این است که برای مدتی فکر کردن به آن را رها کنی و به ذهنت اجازه تنفس بدهی. به کارهای دیگرت بپرداز، یا این‌که کمی به پیاده روی برو یا یک فنجان چای یا قهوه بخور یا آبی به سر و صورتت بزن. هر کاری که به نظرت آرام‌بخش است و آرامت می‌کند انجام بده اما سعی کن به آن مشکل به خصوص فکر نکنی. شاید در ابتدا این پیشنهاد چیزی مثل وقت تلف کردن به نظر برسد، اما تجربه ثابت کرده این کار بر خلاف ظاهرش، می‌تواند تو را زودتر به پاسخ مشکلات برساند.

خودت معجزه باش

یک آدم را تصور کن؛ آدمی که اسمش را گذاشته‌اند بخت برگشته. کسی که نمی‌تواند هیچ نقطه مثبتی در زندگی خودش پیدا کند. نه شغل و حرفه درست و حسابی دارد و دانش کافی برای رفتن به دنبال کار مورد علاقه‌اش، زندگی‌اش حسابی به هم ریخته است و حال و حوصله تقریبا هیچ کاری را هم ندارد. آن‌قدر وضعش خراب است که لازم نیست حتما هرکول پوآرو باشی تا این موضوع را از روی ظاهر و وجناتش متوجه بشوی. آن‌قدر به او گفته‌اند بدبخت و بخت برگشته که انگار خودش هم باورش شده است که گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه، به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. به خودش قبولانده که هر کاری هم که بکند نمی‌تواند اوضاع خودش را بهبود ببخشد.

ولی من و تو می‌دانیم که این آدم خیالی کاملا در اشتباه است. هیچ کس بدبخت زاده نشده و هیچ کس برای همیشه بدبخت باقی نخواهد ماند، مگر این‌که خودش بخواهد. حتما با خودت می‌گویی چطور ممکن است یک نفر بخواهد که بدبخت باشد. شاید عجیب باشد، اما همین باور داشتن به بدشانسی و بداقبالی یعنی همان پذیرفتن بدبختی. کسی که قبول دارد نمی‌تواند کاری برای خودش انجام بدهد، همیشه شرایط بد را می‌پذیرد و از اتفاقات بد استقبال می‌کند، حتی بدون این‌که خودش مستقیما آگاه باشد.

دوباره برگردیم به همان آدم خیالی قصه خودمان. این آدم اگر به باورهای خودش مبنی بر بدبخت بودنش ادامه بدهد، قطعا هیچ رویداد مثبتی در زندگی‌اش رخ نخواهد داد. حالا فکر کن که این آدم یک روز از خواب بیدار بشود و یک ندایی از درون یا اطراف خودش بشنود و به این نتیجه برسد که اگر تا امروز بدبخت بوده، لزوما به این معنی نیست که از امروز به بعد هم باید بدبخت باشد. فقط کافی است به این موضوع اعتماد کند که یک آدم هر چقدر هم که بداقبال باشد، باز هم این امکان را دارد که اتفاقات خوب را به زندگی خودش دعوت کند.

این خودش یک نوع معجزه است. این‌که یک نفر تصمیم بگیرد از این به بعد به زندگی به شکل دیگری نگاه کند و به دنبال کوچک‌ترین امواج مثبت پراکنده در اطرافش باشد، همین که یاد بگیرد بدشانسی فقط یک خیال باطل است و هر کسی اگر بخواهد می‌تواند خوشحال باشد، همین خودش یک معجزه است. با چنین افکاری، حتی تیره‌روزترین انسان‌های دنیا هم می‌توانند شرایط را طوری برای خودشان فراهم بیاورند که آرزوهای‌شان تبدیل به اهداف بشود و لبخند در سراسر لحظات‌شان جاری گردد. آری، فقط کافی است که خودشان بخواهند.

بروس؛ آیا به دنبال معجزه هستی؟ خودت معجزه باش!

خدا خطاب به بروس / جیم کری در فیلم بروس قدرتمند

خوشبختی چیزی نیست که خودش اتفاق بیافتد؛ چیزی نیست که لازم باشد انتظارش را بکشی. خوشبختی همیشه و همه‌جا هست. این تو هستی که باید آن را ببینی، به آن روی خوش نشان بدهی و از آن دعوت کنی که وارد زندگی‌ات بشود. همین خواستن موجب می‌شود که ناخواسته به سمت شاد زیستن قدم برداری. من این را یک معجزه می‌دانم. دنبال معجزه نگرد، خودت معجزه باش.