Friends

حلقه دوستانت را متنوع کن

وقتی می‌خواهی رابطه دوستی جدیدی را آغاز کنی، برای پیدا کردن یک دوست جدید دقیقا به چه خصوصیاتی فکر می‌کنی؟ معمولا دوست داری با چه کسانی در ارتباط باشی و رفت و آمد کنی؟ اگر مثل خیلی‌ها باشی حتما الان می‌گویی دوست داری با کسانی رفاقت کنی که از نظر ذهنی و فکری به طور کلی شبیه خودت باشند. حتما فکر می‌کنی هر چه دیدگاه‌های دوستانت نسبت به موضوعات مختلف بیشتر شبیه به نگرش‌های خودت در رابطه با همان موضوعات باشد، این نشانه خوبی است و احتمالا این نوع ارتباطات برای تو طول عمر و دوام بیشتری خواهند داشت. اما من امروز می‌خواهم کاملا عکس این موضوع را به تو ثابت کنم. تو همان مقدار که به دوستان مشابه به خودت نیاز داری، به دوستانی هم نیاز داری که از برخی جهات نظرات‌شان با تو کاملا متفاوت باشد. دوستان هم‌نظر و مشابه با خودت، شاید در ابتدا برای تو گزینه‌های بهتری به نظر برسند، اما کسی که در حلقه دوستانش افرادی با نظرات مخالف نداشته باشد ممکن است در اکثر مواقع نتواند به درستی انتخاب کند و تصمیم بگیرد، این موضوع در مورد کسی که در تصمیم‌گیری از حرف اطرافیانش تاثیر می‌پذیرد خیلی جدی‌تر است. بگذار یک مثال ساده برایت بزنم؛ یک فرد چاق را در نظر بگیر. این فرد در درون خودش می‌داند که داشتن اضافه وزن برای سلامتی خوب نیست و می‌تواند زمینه‌ساز مشکلات فراوانی بشود. اما این فرد چاق عادت دارد با افراد چاق ارتباط برقرار کند و دوست بشود. به بیان دیگر، تقریبا تمام دوستان او مثل خودش اضافه وزن دارند. چنین فردی حتی با وجود این‌که در پس ذهن خودش قبول دارد که اضافه وزن دارد و داشتن اضافه وزن را خوب نمی‌داند، اما وقتی در میان دوستانش قرار می‌گیرد پیش خودش فکر می‌کند مشکلی ندارد چون دوستانش و اطرافیانش هم مثل خودش هستند و اگر قرار بود مشکلی پیش بیاید حتما دوستانش هم در این مورد ابراز نگرانی می‌کردند. حتی ممکن است این افراد گاهی هم با یک‌دیگر در مورد داشتن اضافه وزن گپ بزنند، ولی باز هم چون در این خصوصیت همگی مشترک هستند سعی می‌کنند شرایط را برای خودشان عادی نشان بدهند. حال اگر همین آدم چند دوست صمیمی ورزشکار هم داشت، این دوستان می‌توانستند او را راضی کنند که در مورد اضافه وزن خودش جدی‌تر فکر کند و با ورزش کردن و رژیم گرفتن به سلامتی خودش لطفی بکند. می‌توانی این مثال را برای خودت در ذهنت به مسائل مختلف هم تعمیم بدهی. همان‌طور که می‌بینی داشتن دوستانی که از خیلی جهات با تو فرق دارند چندان هم بد نیست. پیشنهاد می‌کنم استانداردهای دوست‌یابی خودت را به روز رسانی کنی، با دیدی بازتر به برقراری ارتباط بنگری و حلقه دوستانت را متنوع‌تر کنی.
Happiness Road To Success

مسیر موفقیت از سمت شادی می‌گذرد

چه کسی را می‌شناسی که از شادی خوشش نیاید؟ هیچ کس. همه ما دوست داریم شاد باشیم. اما بسیاری از آدم‌ها هر چه می‌کوشند باز هم نمی‌توانند شادی را بیابند. همین موضوع باعث شده در تصور عمومی این فکر ریشه بگیرد که شاد بودن و شاد زیستن خیلی سخت است. این در حالی است که عده قلیلی می‌دانند برای شاد بودن نیازی به تحمل دشواری‌های فراوان نیست. می‌دانی چرا خیلی‌ها در یافتن شادی مشکل دارند؟ چون آن‌ها تصور می‌کنند که برای شاد بودن باید اول به موفقیت رسید. این نوع انسان‌ها اعتقاد دارند که کسی که به اندازه کافی در زندگی‌اش موفق نیست نمی‌تواند شاد زندگی کند و هر کسی هم که شاد و خوشحال است حتما در زندگی یا کارش به موفقیت‌های بزرگ و چشم‌گیری رسیده است. اما حقیقت این است که برای شاد بودن لزوما نباید به موفقیت‌های خیلی بزرگ دست یافت.
موفقیت کلید شادی نیست، این شادی است که کلید دست‌یابی به موفقیت است. آلبرت شوآیتزر
از دید برخی‌ها موفقیت یعنی داشتن یک شغل خیلی خوب با درآمدی رویایی، اما من آدم‌هایی را می‌شناسم که درآمد قابل توجهی ندارند ولی در زندگی شخصی خودشان واقعا خوشحال هستند. آدم‌هایی را می‌شناسم که ماشین زیر پای‌شان بنز و بی‌ام‌و است اما به اندازه برخی‌ها که ماشین‌های بسیار مدل پایین‌تر دارند از خودروی خودشان لذت نمی‌برند. البته من با این‌که چنین تعاریفی از موفقیت ارائه کنم خوشم نمی‌آید چون به نظرم موفق بودن به میزان درآمد و مدل ماشین ارتباطی ندارد، بلکه موفقیت را در موقعیت اجتماعی و میزان علم و دانش افراد و درک صحیح و استحکام فکری کافی برای تصمیم‌گیری می‌بینم. با این همه، نمی‌توان منکر دیدگاه عمومی در مورد موفقیت شد.
شادی همان چیزی است که انجام می‌دهید، نه آن‌چه که جست‌وجو می‌کنید. جف اولسون
آن‌چه در این زمینه می‌توان بیان کرد این است که بر خلاف آن‌چه خیلی‌ها فکر می‌کنند، مسیر شادی از موفقیت نمی‌گذرد، بلکه این موفقیت است که مسیرش از شادی می‌گذرد. مفهوم حرفم این است که اگر می‌خواهی شاد زندگی کنی لازم نیست این شادی را ملزم به دست یافتن به موفقیت بدانی. چنان‌چه در همین شرایطی که اکنون در آن به سر می‌بری، شاد بودن را تمرین و امتحان کنی و سعی کنی از لحظه لحظه زندگی خودت لذت ببری، تازه آن زمان است که می‌توانی جاده موفقیت را پیدا کنی. حتی اگر از من بپرسی، حاضرم بگویم که شاد بودن خیلی مهم‌تر از موفق بودن است، چون شادی می‌تواند شور و هیجان کافی برای پیمودن مسیر سخت و ناهموار موفقیت را فراهم سازد. پس شاد باش تا موفق بشوی.
Be Miracle

خودت معجزه باش

یک آدم را تصور کن؛ آدمی که اسمش را گذاشته‌اند بخت برگشته. کسی که نمی‌تواند هیچ نقطه مثبتی در زندگی خودش پیدا کند. نه شغل و حرفه درست و حسابی دارد و دانش کافی برای رفتن به دنبال کار مورد علاقه‌اش، زندگی‌اش حسابی به هم ریخته است و حال و حوصله تقریبا هیچ کاری را هم ندارد. آن‌قدر وضعش خراب است که لازم نیست حتما هرکول پوآرو باشی تا این موضوع را از روی ظاهر و وجناتش متوجه بشوی. آن‌قدر به او گفته‌اند بدبخت و بخت برگشته که انگار خودش هم باورش شده است که گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه، به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. به خودش قبولانده که هر کاری هم که بکند نمی‌تواند اوضاع خودش را بهبود ببخشد. ولی من و تو می‌دانیم که این آدم خیالی کاملا در اشتباه است. هیچ کس بدبخت زاده نشده و هیچ کس برای همیشه بدبخت باقی نخواهد ماند، مگر این‌که خودش بخواهد. حتما با خودت می‌گویی چطور ممکن است یک نفر بخواهد که بدبخت باشد. شاید عجیب باشد، اما همین باور داشتن به بدشانسی و بداقبالی یعنی همان پذیرفتن بدبختی. کسی که قبول دارد نمی‌تواند کاری برای خودش انجام بدهد، همیشه شرایط بد را می‌پذیرد و از اتفاقات بد استقبال می‌کند، حتی بدون این‌که خودش مستقیما آگاه باشد. دوباره برگردیم به همان آدم خیالی قصه خودمان. این آدم اگر به باورهای خودش مبنی بر بدبخت بودنش ادامه بدهد، قطعا هیچ رویداد مثبتی در زندگی‌اش رخ نخواهد داد. حالا فکر کن که این آدم یک روز از خواب بیدار بشود و یک ندایی از درون یا اطراف خودش بشنود و به این نتیجه برسد که اگر تا امروز بدبخت بوده، لزوما به این معنی نیست که از امروز به بعد هم باید بدبخت باشد. فقط کافی است به این موضوع اعتماد کند که یک آدم هر چقدر هم که بداقبال باشد، باز هم این امکان را دارد که اتفاقات خوب را به زندگی خودش دعوت کند. این خودش یک نوع معجزه است. این‌که یک نفر تصمیم بگیرد از این به بعد به زندگی به شکل دیگری نگاه کند و به دنبال کوچک‌ترین امواج مثبت پراکنده در اطرافش باشد، همین که یاد بگیرد بدشانسی فقط یک خیال باطل است و هر کسی اگر بخواهد می‌تواند خوشحال باشد، همین خودش یک معجزه است. با چنین افکاری، حتی تیره‌روزترین انسان‌های دنیا هم می‌توانند شرایط را طوری برای خودشان فراهم بیاورند که آرزوهای‌شان تبدیل به اهداف بشود و لبخند در سراسر لحظات‌شان جاری گردد. آری، فقط کافی است که خودشان بخواهند.
بروس؛ آیا به دنبال معجزه هستی؟ خودت معجزه باش! خدا خطاب به بروس / جیم کری در فیلم بروس قدرتمند
خوشبختی چیزی نیست که خودش اتفاق بیافتد؛ چیزی نیست که لازم باشد انتظارش را بکشی. خوشبختی همیشه و همه‌جا هست. این تو هستی که باید آن را ببینی، به آن روی خوش نشان بدهی و از آن دعوت کنی که وارد زندگی‌ات بشود. همین خواستن موجب می‌شود که ناخواسته به سمت شاد زیستن قدم برداری. من این را یک معجزه می‌دانم. دنبال معجزه نگرد، خودت معجزه باش.
Dont Wait For Others

منتظر تایید دیگران نمان

چند روز پیش دیدمش که سخت مشغول فکر کردن بود. انگار که با خودش دعوایش شده باشد، اصلا اعصاب هیچ کاری را نداشت. برعکس همیشه که خیلی خوش برخورد و دوستانه رفتار می‌کرد، آن روز چنان می‌نمود که گویی آدم دیگری است. اگر از من می‌پرسیدی می‌گفتم قطعا این آدم همان آدمی که من می‌شناسم نیست. برایم غریبه شده بود. یکی از دوستانم را می‌گویم. از او پرسیدم چرا این‌قدر به هم ریخته‌ای؟ کم کم متوجه شدم که او در حال تصمیم گرفتن در مورد یکی از بزرگ‌ترین انتخاب‌های زندگی‌اش است. داشت پیش خودش فکر می‌کرد که برای ادامه تحصیل اقدام کند یا این‌که درس را کنار بگذارد و وارد بازار کار بشود. البته خودش تصمیمش را گرفته بود. مشخص بود که اهل درس خواندن نیست و اگر هم ادامه تحصیل را انتخاب می‌کرد به احتمال خیلی زیاد آدم موفقی از آب در نمی‌آمد. به هر حال برخی‌ها برای تحصیلات عالی ساخته نشده‌اند. اما با این حال هنوز کمی تردید داشت. در مورد مشکلش از من نظر خواست. به او گفتم حقیقت را بخواهی در هر کاری هم که بخواهی وارد بشوی باز هم به علم و دانش احتیاج پیدا خواهی کرد. به او گفتم تحصیلات و کار کردن مکمل یکدیگر هستند و نباید یکی را کلا رها کنی و فقط به سراغ آن یکی بروی. گفتم حتی اگر بدون تحصیلات و دانش هم وارد کاری بشوی به مرور و به صورت تجربی علوم و فنون لازم را خواهی آموخت اما قطعا بابت این نوع آموختن باید هزینه‌های گزافی بپردازی، خیلی بیشتر و جدی‌تر از هزینه‌های ادامه تحصیل. تا این‌ها را برایش توضیح دادم فوری اخم کرد و ناراحت شد. علت را که جویا شدم، گفت من خودم تمایلی به ادامه تحصیل ندارم و فکر می‌کنم بیشتر از درس خواندن به درد کار کردن می‌خورم. به او تبریک گفتم که این خیلی خوب است که تصمیم خودش را گرفته، ولی اشتباهش این است که برای تصمیم خودش به دنبال تایید دیگران است. ما آدم‌ها اغلب از قبول مسئولیت‌ها فراری هستیم. تصمیم‌گیری هم ذاتا مسئولیت را به همراه خودش دارد. پس خیلی‌ها دوست دارند که دیگران به جای آن‌ها تصمیم بگیرند یا حداقل تصمیمات‌شان را دیگران هم تایید کنند. در این صورت خیال‌شان راحت است که اگر یک روزی متوجه شدند این تصمیم غلط بوده، این امکان را دارند که یک نفر دیگر را به جای خودشان سرزنش کنند. اما طریق انسان‌های بزرگ چنین نیست. نشانه رشد عقلی و شخصیتی همین توانایی تصمیم‌گیری بدون اتکا به دخالت دیگران است. مشورت گرفتن قطعا کار درستی است، اما در نهایت فراموش نکن که تصمیم آخر را باید خودت بگیری و این را هم بدان که هیچ کس به اندازه خودت دلسوز زندگی و آینده تو نیست. با شهامت و مصمم باش و خودت برای خودت تصمیم بگیر. نگران عواقبش نباش. همیشه به خودت بگو که اگر هم بعدا به این نتیجه رسیدی که تصمیم اشتباهی گرفتی، حداقل در آن لحظه فکر می‌کردی این بهترین انتخاب است؛ انتخابی که خودت انجام دادی و حالا اگر هم غلط بوده باید از آن پند بگیری تا در آینده تصمیمات صحیح‌تری اتخاذ کنی.
opportunity

مشکلات را مثل موقعیت‌ها ببین

مشکلات همیشه در زندگی همه ما پدیدار خواهند شد. مهم نیست دقیقا چه کاره هستی، چقدر در کارت موفق هستی، چقدر پولداری، چقدر در زندگی شخصی‌ات پیروزی، هیچ کدام این‌ها مهم نیست. حتی کسانی هم که در صدر محبوبیت و موفقیت قرار دارند هم هر از گاهی به مشکل می‌خورند. حتی بیل گیتس یا ریچارد برنسون هم مشکلاتی برای خودشان دارند. البته مشکلات برای هر کسی با توجه به شرایط زندگی‌اش و جایگاهی که در دنیا به دست آورده می‌توانند متفاوت باشند، می‌توانند خیلی بزرگ یا خیلی کوچک و جزئی باشند، اما به هر حال هر چه که باشند باز هم اسم‌شان “مشکلات” است. کاری که اغلب انسان‌ها در هنگام مواجهه با مشکلات می‌کنند این است که آن‌ها را به عنوان دردسر در نظر می‌گیرند. پیش خودشان می‌گویند مشکلاتی که برای‌شان پیش آمده یا پیش خواهد آمد، نتیجه تصمیمات غلطی است که در گذشته گرفته‌اند تا اقدامات غلطی که قبلا انجام داده‌اند بدون آن‌که از عاقبتش آگاه باشند. با این‌که شاید این موضوع در برخی مواقع صحیح باشد، اما این نوع نگرش همیشه سبب می‌شود که آدم به دنبال مقصر بگردد و برای پیدا کردن راه حل تمرکز چندانی به خرج ندهد. بهترین برخوردی که می‌توان با مشکلات داشت این است که آن‌ها را به عنوان موقعیت‌ها ببینی. هر مشکلی یک موقعیت است؛ موقعیتی برای امتحان صبر و استقامت تو، موقعیتی برای سنجش قدرت تمصمیم‌گیری‌ات یا توانایی‌ات در مدیریت شرایط. هر مشکل را مثل یک چالش ببین که قرار است در این چالش خودت را مورد آزمون و آزمایش قرار بدهی. مشکل هر چه که می‌خواهد باشد، چه بزرگ و چه کوچک، چه مهم و چه بی‌اهمیت، هر چه که هست برای تو یک موقعیت محسوب می‌شود؛ موقعیتی برای اثبات خودت به خودت. آدم‌های کاربلد و حرفه‌ای برای هر مشکلی آمادگی دارند. مسلما دوست ندارند مشکلی برای‌شان پیش بیاید و برای همین همیشه دقت می‌کنند که بیهوده به مشکلی برنخورند، اما اگر چنین هم بشود برای پیدا کردن راه حل آماده هستند. این افراد به جای این‌که مدام خودشان را سرزنش کنند یا عصبانی شوند و سر دیگران و در و دیوار غر بزنند، تمرکز می‌کنند و پاسخی برای مشکل پیش آمده پیدا می‌کنند. تو هم مثل آن‌ها باش. سعی کن هر بار که با مشکلی مواجه می‌شوی، خودت را به یک چالش جذاب دعوت کنی. خونسردی خودت را حفظ کن و تمام قدرت تمرکز و خلاقیت خودت را به کار بگیر تا نه تنها یک راه حل، بلکه بهترین راه حل را برای مشکل مورد نظر پیدا کنی. دور ماندن از مشکلات فکر خیلی خوبی است، اما اگر به مشکلی برخوردی، عصبانیت و سرخوردگی هیچ کمکی به تو نخواهند کرد. تکنیک برتر این است که به فکر راه چاره باشی.
Deserve

آیا لایق آن‌چه می‌خواهی هستی؟

هر کسی به دنبال یک سری اهداف متمایز و منحصر به فرد است. یکی دوست دارد آدم خوش هیکلی بشود، آن یکی دوست دارد سلامتی خودش را حفظ کند، دیگری می‌خواهد موفق‌ترین مدیر دنیا بشود و فلانی به دنبال مشهور شدن است. هر کسی بسته به نوع زندگی و نگرشی که نسبت به دنیا و اطرافش دارد هدف یا اهدافی را مشخص می‌کند و حال چه با جدیت و چه با کاهلی به دنبال این اهداف می‌رود و گاه به مقصد می‌رسد و گاه هرگز نمی‌رسد. اما سوالی که خیلی‌ها شاید تا به حال از خودشان پرسیده باشند این است که آیا اصلا لایق آن چیزی که می‌خواهند هستند یا نه؟ زیر سوال بردن لیاقت هر فرد، بسته به پاسخی که به این سوال می‌دهد، میزان پیگری اهداف توسط آن فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مثلا کسی که دوست دارد یک شناگر ماهر بشود و تا امروز روزی یک ساعت به تمرین و شنا کردن اخصاص می‌داده است، وقتی از خودش بپرسد آیا لیاقت یک شناگر ماهر شدن را دارد یا نه، خودش را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد؛ چون اگر پاسخش به این سوال به هر دلیلی منفی باشد، قطعا دیگر به اندازه قبل برای رسیدن به هدفش تلاش نمی‌کند و اعتماد به نفسش به اندازه چشم‌گیری کاهش می‌یابد و به مرور کل هدف و تلاش برای دست یافتن به آن را به دست فراموشی خواهد سپرد. بر همین اساس، من فکر می‌کنم اصولا این سوال به کل غلط است. از آن‌جایی که زیر سوال بردن لیاقت تاثیر مستقیم و به سزایی روی اعتماد به نفس اشخاص دارد، میزان تخریب‌گری این پرسش خیلی بیشتر از میزان سازندگی آن تخمین زده می‌شود. البته ممکن است یک نفر در میانه راه رسیدن به هدف از خودش بپرسد لیاقتش را دارد یا نه و پاسخش مثبت باشد و در ادامه با تلاش بیشتری قدم بردارد، اما از آن‌جا پاسخ این سوال یک احتمال پنجاه پنجاه است پس اصولا پرسیده نشود بهتر است. به نظر من، وقتی کسی در حال تعیین هدف برای خودش است، باید پیش از شروع راه این مشکل را برای خودش حل کند تا بعدا برایش سوال پیش نیاید. تو اگر می‌خواهی به هدفی برسی باید این را به خودت تلقین کنی که واقعا شایستگی رسیدن به مقصد را داری. حتی اگر واقعا این طور نباشد، همین تلقین باعث می‌شود که شایستگی لازم را در خودت پیدا کنی و با اعتماد به نفس کامل به جنگ مشکلات این راه دشوار بروی. شاید خیلی از کسانی که امروز از آن‌ها به عنوان افراد موفق یاد می‌شود، از همان اول لیاقت این جایگاه را نداشته‌اند، اما به خاطر این‌که در ضمیر ناخودآگاه خود گنجایش این پیروزی را پدید آورده‌اند، پس در طول مسیر رسیدن به اهداف‌شان، شایستگی لازم را هم در خود ساخته‌اند. لیاقت و شایستگی را می‌توان یک بهانه دانست برای سنگین دانستن بار موفقیت و پیروزی. به جای این‌که وقتت را با پرسیدن این سوال هدر بدهی، به این فکر کن که می‌توانی با زیر پا گذاشتن جاده‌های صعود، این لیاقت و شایستگی را در خودت به وجود بیاوری. این وجه تمایز تو با کسی است که وسط راه خسته می‌شود و این سوال نابود کننده را برای خودش بهانه می‌کند تا از حرکت باز ایستد. تو می‌توانی و خواهی توانست چون لیاقتش را در خودت رشد می‌دهی.
Silence

تنها در اتاقی ساکت، روزی چند لحظه

هر روز صبح که چشم از خواب باز می‌کنیم، وارد یک دنیای کاملا شلوغ می‌شویم. صدای نوتیفیکیش‌های موبایل و زنگ‌های تلفن‌ و سر و صدای تلویزیون و هیاهوی مردم در خیابان و جیغ و داد ماشین‌ها و موتورها و اصواتی که با هدفون به خورد گوش و مغزمان می‌دهیم. لیست اصواتی که از صبح تا شب می‌شنویم و برای‌مان عادی شده‌اند تمامی ندارد. جالب است، تا وقتی به این صداها فکر نمی‌کنیم چندان به نظرمان نمی‌آیند، اما اکنون که برخی از آن‌ها را نام بردم فکر می‌کنم تو هم مثل من با خواندن اسم هر کدام‌شان صدای خاصی در ذهنت شنیده‌ای و ابرو در هم کشیده‌ای و حالا با من موافقی که واقعا اصوات مزاحمی هستند. در چنین دنیایی، مغز ما هر روز در معرض فشارهای صوتی فراوان قرار دارد. حالا به نظر تو این خواسته زیادی است اگر بخواهم این مغز بیچاره را روزی چند لحظه به سکوت دعوت کنیم؟ منظورم از سکوت، واقعا سکوت محض است. به هر حال همه ما می‌توانیم روزی چند دقیقه یک اتاق خالی ساکت پیدا کنیم، داخل شویم، در را پشت سرمان ببندیم، روی یک صندلی بنشینیم، چشمان‌مان را ببندیم و بعد سکوت. هر چه فکر می‌کنم می‌بینم واقعا درخواست زیادی نیست. پیچیده هم نیست. به ابزار خاصی نیاز ندارد. مطمئنم همه از پس این کار بر می‌آیند. تو هم برمی‌آیی. سعی کن فقط چند دقیقه، فقط برای چند دقیقه سکوت تبدیل بشود به همه آن‌ چیزی که می‌خواهی. فکر کن همین چند لحظه سکوت می‌تواند خیلی از مشکلات تو را حل کند. به تو قول می‌دهم که واقعا هم همین‌طور است. من خودم این کار را مدتی هست انجام می‌دهم، به خصوص زمان‌هایی که از نظر فکری به بن‌بست برخورده باشم. وقتی با سکوت از مغزم پذیرایی می‌کنم، بعد از چند لحظه، به این حقیقت پی می‌برم که فکر کردن برایم خیلی آسان‌تر شده است و ایده‌ها و راه‌حل‌هایی به ذهنم می‌رسد که شاید بدون سکوت هیچ وقت به آن‌ها دست نمی‌یافتم. یادم می‌آید اولین بار سکوت محض را در یکی از اردوهای مدرسه تجربه کردم. ما را برای اردو به جایی برده بودند که دقیقا یادم نمی‌آید کجا بود ولی یادم هست که در قسمتی از این نمی‌دانم کجا، یک اتاق ضد صدا درست کرده بودند و هر کدام از ما که تمایل داشتیم اجازه می‌دادند وارد اتاق شویم و حس بودن در این اتاق را تجربه کنیم. وقتی ایده چند لحظه سکوت در روز به ذهنم خطور کرد، در واقع همان تجربه چند دقیقه‌ای در یک اتاق ضد صدا در یادم بود. پیش خودم فکر کردم آن چند دقیقه در آن اتاق تجربه خیلی جالبی بود، چرا دوباره آن را امتحان نکنم. قطعا نمی‌خواهم بگویم الان باید یک اتاق ضد صدا برای خودت درست کنی، از همین اتاق‌ها که نه صدا را بیرون می‌دهد و نه صدایی به آن راه پیدا می‌کند. نه! همین که یک اتاق ساده با یک صندلی پیدا کنی که تا حد امکان از سر و صداهای روزمره دور باشد کافی است. روزی سه چهار دقیقه از وقتت را در آن سپری کن. بدون این‌که به دغدغه‌هایت فکر کنی. فقط با این هدف که آرامش بگیری. خودت از نتیجه‌ آن لذت خواهی برد.
Imagine

تصور کن ولی فقط تصور نکن

دنیای هر آدمی با تصوراتش شکل می‌گیرد. گفته می‌شود اولین قدم برای رسیدن به هر هدفی این است که پیش از هر چیز یک هدف داشته باشی، اما آن‌چه کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد این است که خود هدف چگونه پدید می‌آید. مسلما این تصورات هستند که اهداف را به وجود می‌آورند. مثلا کسی که هدفش کاهش وزن خودش است، قطعا خودش را در جسمی لاغرتر و متوازن‌تر تصور کرده است که یک چنین هدفی را برای خودش تعیین نموده است، یا کسی که با هدف هدایت یک شرکت عظیم در حیطه‌ای خاص هر روز به سختی تلاش می‌کند حتما پیش از هر چیز خودش را در آن موقعیت تصور کرده است. حال عده‌ای هم در این بین هستند که در تصورات خودشان غرق می‌شوند. این افراد که البته تعدادشان کم هم نیست، همیشه در دنیای رویایی خودشان زندگی می‌کنند و انگار از واقعیت‌ها دور مانده‌اند. البته شاید تا حدی حق داشته باشند، به هر حال زندگی کردن در یک دنیای خیالی رویایی پر از اتفاقات خوب و موقعیت‌های موفقیت‌آمیز برای هر کسی می‌تواند شیرین باشد، حداقل خیلی شیرین‌تر از دنیای واقعی متشکل از اتفاقات خوب و بد در کنار هم. اما هیچ راه فراری از حقیقت وجود ندارد. حتی خیال‌باف‌ترین آدم‌های دنیا هم بالاخره مجبور هستند از خیال‌های خودشان خارج بشوند و در دنیای حقیقی اطراف خود زندگی کنند. تصورات و رویاها همان مقدار که می‌توانند مفید و سازنده باشند، اگر انسان را بیش از حد به خود درگیر کنند مثل یک دریای خطرناک قادر هستند خیال‌باف‌ها را در خودشان غرق کنند و مجال اقدام کردن به موقع و صحیح را از آن‌ها بگیرند. راه حل این مشکل قطعا کنار گذاشتن رویاها و تصورات نیست؛ همان‌طور که گفتم این تصورات ما هستند که اهداف ما را پدید می‌آورند. اما اگر دیدی زمانی بیش از اندازه در مرحله رویاپردازی و افکار شیرین مکث کرده‌ای به خودت یادآوری کن که برای رسیدن به رویاها باید از همین حالا دست به کار شوی. قرار نیست این رویاها برای همیشه مثل یک رویا باقی بمانند. اگر به موقع اقدام کنی و به سوی این تصورات قدم برداری، دیری نمی‌گذرد که این رویا‌ها به واقعیت خواهند پیوست. یکی از بهترین راه‌کارها این است که آهسته شروع کنی. برای رویاهای خودت یک برنامه آماده کن و سعی کن با قدم‌های کوچک اولین گام‌ها را به سوی این رویا‌ها برداری. اگر چنین کردی، اجازه داری روی تصورات دلخواهت نام هدف را بگذاری. آهسته شروع کردن به تو این انگیزه را می‌دهد که با دیدن نتایج هر چند کوچک، به ادامه دادن راه پر پیچ و خم اهدافت دلگرم شوی و بکوشی به افکارت جامه واقعیت بپوشانی. از سوی دیگر، برای کمتر فکر کردن به نتایج نهایی تصوراتت که قطعا جذاب و گیرا هستند و می‌توانند تو را در خودشان غرق کنند، بهترین راه حل این است که به زندگی کردن در زمان حال عادت کنی. فقط به امروز فکر کن و فقط به آن‌چه امروز باید انجام بدهی تا به اهداف آینده‌ات برسی اهمیت بده. هیچ کس با خیال‌بافی به رویاهای خودش نرسیده. پس سبک زندگی خیال‌باف‌ها را الگوی خودت قرار نده. تو هم مثل خیلی‌های دیگر می‌توانی به آن‌چه همیشه آرزویش را داشتی و داری برسی.
Table

میزت را گسترده‌تر کن

جایی خواندم که نوشته بود تا وقتی می‌توانی میزت را گسترده‌تر کنی نیاز نیست مشغول بلندتر کردن دیوارها بشوی. جمله جالبی است گرچه شاید در ابتدا چندان مفهوم نباشد. منظور از این جمله این است که تا وقتی می‌توان رفتار دوستانه‌تری از خود نشان داد و به دیگران کمک کرد، لزومی ندارد که تمام راه‌ها را بر روی دیگران بست و منزوی شد. گسترده‌تر کردن میز به معنای همان بخشندگی و از خود گذشتگی است و بلندتر کردن دیوارها نشانه خودبرتربینی و راندن دیگران از اطراف خود. در دنیای امروزی، انگار همه با هم رقابت گذاشته‌اند که به همه ثابت کنند برترین هستند و هیچ نقصی در آن‌ها وجود ندارد، انگار می‌خواهند اثبات کنند از همه بیشتر می‌فهمند و سطح درک و فهم‌شان فراتر از حد تصور عموم است. این در حالی است که همه ما هر چقدر هم که در برخی زمینه‌ها ایده‌آل باشیم ولی باز هم نقص‌هایی داریم چون هیچ کس تکرار می‌کنم هیچ کس کامل نیست. این را تعداد قلیلی می‌دانند، این را همان کسانی می‌دانند که فروتنی را پیشه کرده‌اند و روی برترنمایی خودشان بیهوده پافشاری نمی‌کنند. اگر فکر برتری به سرت زده است باید این را بدانی که کامل نبودن بد نیست، کاملا طبیعی است. همه ما باید قبول کنیم که کامل نیستیم. مسلما هر کدام از ما استعدادهای منحصر به فرد خودمان را داریم و زندگی حرفه‌ای ما را همین استعدادها شکل می‌دهند. اما قرار نیست که در هر زمینه‌ای استعداد داشته باشیم. باید با خودمان روراست باشیم و در حیطه‌هایی که تخصصی نداریم اظهار نظر را به افرادی بسپاریم که استعداد و تخصص کافی دارند. از سوی دیگر اغلب ما هر وقت اشتباهی را از دیگران می‌بینیم، فورا شروع می‌کنیم به سرزنش کردن و تمسخر آن‌ها، در حالی که اگر به خودمان و کارهای‌مان فکر کنیم می‌بینیم که ما هم اشتباهات زیادی را در گذشته مرتکب شده‌ایم و در آینده هم حتما مرتکب خواهیم شد. انسان جایزالخطاست. قبول داشته باشیم که اشتباه کردن بخشی از زندگی است، گرچه خوب است که از آن دوری جوییم ولی اگر هم اشتباه کردیم خودمان را ببخشیم یا اگر اشتباهی دیدیم بیش از حد واکنش منفی نشان ندهیم. یکی دیگر از مواردی که سبب می‌شود به سمت بلندتر کردن دیوارهای اطراف خود کشانده شویم این است که نسبت به داشته‌های خودمان مغرور شویم، نه شاکر. اگر امروز به موقعیت مناسبی رسیده‌ایم خوب است به خاطرش شاکر باشیم، اما مغرور شدن به موفقیت‌ها تکبر می‌آفریند و تکبر هم به افزایش حس حسادت نسبت به افراد بالاتر از خودمان منتهی می‌شود. با این نگرش نه تنها آرامش را از خودمان می‌گیریم، بلکه حس فروتنی را هم در خودمان خواهیم کشت. پز دادن هم که بدترین نوع رفتار در این رابطه است. اگر در زمینه‌ای به خصوص به موفقیت دست یابی خیلی خوب است، مطمئن باش دیگران هم این موفقیت تو را خواهند دید و تمجید خواهند کرد، به شرط آن‌که مشغول پز دادن نشوی. این‌که کسی بخواهد به دروغ یا به راستی بکوشد اعلام کند که از دیگران بهتر است نه تنها مورد پذیرش دیگران قرار نخواهد گرفت، بلکه از چشم عموم نیز خواهد افتاد. فروتنی تضمین کننده شادی است، نه فقط شادی خودت بلکه شادی اطرافیانت. چرا وقتی می‌توان زندگی را در کنار یکدیگر شیرین کرد، بیهوده درگیر اثبات برتری خود نسبت به دیگران بشویم؟ چرا وقتی می‌توانیم میزمان را گسترده‌تر کنیم، دیوارهای اطراف خودمان را بلندتر کنیم؟
Talk Dont Talk

حرف نزده را همیشه می‌توان زد

اگر از من بپرسند که زندگی را شبیه به کدام بازی یا ورزش می‌دانی، قطعا خواهم گفت شطرنج. هر کس که بخواهد شطرنج را یاد بگیرد، یکی از اولین نکاتی که به او آموخته می‌شود این است که برای هر حرکتی که می‌خواهد روی صفحه شطرنج اجرا نماید باید خوب فکر کند. به او گفته می‌شود که شطرنج جای حرکت‌های شتاب‌زده نیست، چون یک حرکت اشتباه می‌تواند جبران ناپذیر باشد. زندگی هم دقیقا همین است. یک تصمیم شتاب‌زده، یک سخن نابه‌جا، یک رفتار بدون پشتوانه فکری می‌تواند زندگی تو و اطرافیان تو را برای همیشه تغییر دهد، می‌تواند موقعیت تو را به کلی عوض کند، می‌تواند کاری کند که برای همیشه نادم بمانی. هیچ کس تضمین نکرده است که فرصت جبران هر اشتباهی را خواهی داشت. پدرم می‌گفت حرف نزده را همیشه می‌توان زد. دیرتر گفتن برخی حرف‌ها هیچ ضرری ندارد، شاید با کمی صبر به این نتیجه برسی که اصلا نباید آن حرف را به زبان بیاوری. این یعنی همان عدم نتیجه‌گیری زود هنگام. قبلا در مورد این نوشته بودم که نمی‌توان دیگران را قضاوت نکرد، قضاوت کردن از خصوصیات اجتناب ناپذیر انسان‌هاست. با این حال، ما همیشه از به زبان آوردن قضاوت‌های زود هنگام خودمان نسبت به دیگران صدمه می‌خوریم. عاقلانه‌تر است اگر پیش از گفتن برخی از حرف‌ها خوب به آثارش فکر کنیم. جمله‌ای را شنیده‌ام که الان دقیقا به خاطر ندارم که چه کسی گوینده‌اش بوده و از زبان چه کسی آن را شنیده‌ام. به هر حال، گوینده مهم نیست، خود حرف مهم‌تر است. جمله‌ای که به یاد دارم این است: گاهی با حرف چه راحت جراحت وارد می‌کنیم. جمله‌ای است زیبا و در عین حال عین حقیقت. ما با حرف‌هایی که می‌زنیم روی روح و روان دیگران تاثیر می‌گذاریم. حال اگر حرف‌های ما بر مبنای نتیجه‌گیری‌های غلط باشد و شخصیت یک فرد را مورد هدف قرار بدهیم، قطعا او را از خودمان می‌رنجانیم. رنجیدن دیگران از ما همان و تنها شدن ما نیز همان. درست مثل تاثیر حرف‌های خوب روی روح و روان افراد، حرف‌های ناراحت کننده هم تاثیری همیشگی روی ذهنیت آن‌ها در مورد ما باقی می‌گذارد. کسی که از دست تو می‌رنجد هیچ وقت این خاطره را فراموش نخواهد کرد، حتی اگر بعدا بگوید تو را بخشیده است. پس بهتر است از این به بعد قبل از این‌که حرفی را به زبان بیاوری خوب به نتیجه حرف‌هایت فکر کنی و مطمئن بشوی که گفتن این حرف واقعا ارزشش را دارد یا خیر. گاهی اوقات بهترین راه برای گفتن چیزی این است که هیچ چیز نگویی.