اگر همه چیز به هم بریزد…

همه چیز خوب است؟ به احتمال زیاد حالا که نشستی پشت کامپیوتر و داری این نوشتار را در این وبلاگ می‌خوانی یعنی الان حالت خوب است و افکار بزرگ و جدیدی در سر داری که می‌خواهی امتحان‌شان کنی و به موفقیت برسی. احتمالا در حال گشت زدن در وب بودی تا چند نوشته در زمینه موفقیت بخوانی و بتوانی بهتر در موردش فکر کنی. خوشحالم که الان اکثر قطعه‌های پازل زندگی‌ات در جای درست قرار دارند می‌گویم اکثرشان، چون هیچ وقت چنین شرایطی پیش نمی‌آید که دقیقا هیچ مشکلی در زندگی نباشد. مشکلات همیشه هستند، حالا چه اکنون در جریان باشند و چه در گذشته رخ داده باشند و آثارشان تا زمان حال ادامه یافته باشد.

بگذریم. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد که همه ما آدم‌ها در تمام طول زندگی خودمان می‌کوشیم که همه چیز بر وفق مرادمان باشد. هر کسی که درست زندگی می‌کند و به اندازه کافی عاقل است، همیشه در تکاپو است تا زندگی آرام‌تر و بهتری برای خودش و خانواده و همراهانش فراهم سازد. تمام آن برنامه‌هایی که در سر داریم، همه برنامه‌ریزی‌هایی که با اهداف کوتاه مدت و بلند مدت انجام می‌دهیم، حتی همین لحظه و همین حالا که نفس می‌کشیم با این امید است که همه چیز رو به راه باشد یا رو به راه بشود.

اما آیا تا به حال از خودت پرسیدی که اگر دست بر قضا زمانی رسید که همه چیز به هم ریخت چه خواهی کرد؟ نمی‌توانی منکرش بشوی. برای همه ما بالاخره پیش خواهد آمد. مهم نیست در کجای دنیا باشیم و دارای چه موقعیتی از لحاظ اجتماعی یا حرفه‌ای باشیم. همه ما هر از گاهی با شرایطی مواجه می‌شویم که برخی‌ها به آن می‌گویند شرایط بحرانی.

آیا بلد هستی که در بحران‌ها چطور رفتار کنی؟ اگر نه، فراموش نکن که تنها کاری که هرگز نباید انجام بدهی، ناامید شدن و ترسیدن است. هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی روزگار به کام ما نباشد. اگر همیشه همه چیز همان طوری بود که ما می‌خواستیم، آن‌گاه دنیا یک‌نواخت و خسته کننده می‌شد و هیچ کس قدر روزهای خوش خودش را نمی‌دانست. به جای گیر دادن به زمین و زمان و خورد کردن اعصاب خودت و دیگران، درست‌ترین کار این است که به دنبال راهی باشی که شرایط را دوباره به حالت طبیعی بازگردانی و مشکلات را رفع نمایی.

من فکر می‌کنم در چنین مواقعی بهترین طرز فکر این است که پیش خودت مدام تکرار کنی که به هم ریختگی‌ها طبیعی است و تو باید آن‌ها را سر و سامان بدهی. همین طبیعی دانستن شرایط کمک شایان توجهی به توانایی تو در کنترل صحیح امور می‌کند. دستپاچگی و خشم و عصبانیت، به جای این‌که به تو کمک کنند، بدتر سبب می‌شوند که تصمیمات اشتباه بیشتری بگیری و همه چیز را از همین هم که هست بدتر کنی. پس به خودت مسلط باش و تصور نکن دنیا به آخر رسیده است.

منتظر تایید دیگران نمان

چند روز پیش دیدمش که سخت مشغول فکر کردن بود. انگار که با خودش دعوایش شده باشد، اصلا اعصاب هیچ کاری را نداشت. برعکس همیشه که خیلی خوش برخورد و دوستانه رفتار می‌کرد، آن روز چنان می‌نمود که گویی آدم دیگری است. اگر از من می‌پرسیدی می‌گفتم قطعا این آدم همان آدمی که من می‌شناسم نیست. برایم غریبه شده بود. یکی از دوستانم را می‌گویم.

از او پرسیدم چرا این‌قدر به هم ریخته‌ای؟ کم کم متوجه شدم که او در حال تصمیم گرفتن در مورد یکی از بزرگ‌ترین انتخاب‌های زندگی‌اش است. داشت پیش خودش فکر می‌کرد که برای ادامه تحصیل اقدام کند یا این‌که درس را کنار بگذارد و وارد بازار کار بشود. البته خودش تصمیمش را گرفته بود. مشخص بود که اهل درس خواندن نیست و اگر هم ادامه تحصیل را انتخاب می‌کرد به احتمال خیلی زیاد آدم موفقی از آب در نمی‌آمد. به هر حال برخی‌ها برای تحصیلات عالی ساخته نشده‌اند. اما با این حال هنوز کمی تردید داشت.

در مورد مشکلش از من نظر خواست. به او گفتم حقیقت را بخواهی در هر کاری هم که بخواهی وارد بشوی باز هم به علم و دانش احتیاج پیدا خواهی کرد. به او گفتم تحصیلات و کار کردن مکمل یکدیگر هستند و نباید یکی را کلا رها کنی و فقط به سراغ آن یکی بروی. گفتم حتی اگر بدون تحصیلات و دانش هم وارد کاری بشوی به مرور و به صورت تجربی علوم و فنون لازم را خواهی آموخت اما قطعا بابت این نوع آموختن باید هزینه‌های گزافی بپردازی، خیلی بیشتر و جدی‌تر از هزینه‌های ادامه تحصیل.

تا این‌ها را برایش توضیح دادم فوری اخم کرد و ناراحت شد. علت را که جویا شدم، گفت من خودم تمایلی به ادامه تحصیل ندارم و فکر می‌کنم بیشتر از درس خواندن به درد کار کردن می‌خورم. به او تبریک گفتم که این خیلی خوب است که تصمیم خودش را گرفته، ولی اشتباهش این است که برای تصمیم خودش به دنبال تایید دیگران است.

ما آدم‌ها اغلب از قبول مسئولیت‌ها فراری هستیم. تصمیم‌گیری هم ذاتا مسئولیت را به همراه خودش دارد. پس خیلی‌ها دوست دارند که دیگران به جای آن‌ها تصمیم بگیرند یا حداقل تصمیمات‌شان را دیگران هم تایید کنند. در این صورت خیال‌شان راحت است که اگر یک روزی متوجه شدند این تصمیم غلط بوده، این امکان را دارند که یک نفر دیگر را به جای خودشان سرزنش کنند.

اما طریق انسان‌های بزرگ چنین نیست. نشانه رشد عقلی و شخصیتی همین توانایی تصمیم‌گیری بدون اتکا به دخالت دیگران است. مشورت گرفتن قطعا کار درستی است، اما در نهایت فراموش نکن که تصمیم آخر را باید خودت بگیری و این را هم بدان که هیچ کس به اندازه خودت دلسوز زندگی و آینده تو نیست. با شهامت و مصمم باش و خودت برای خودت تصمیم بگیر. نگران عواقبش نباش. همیشه به خودت بگو که اگر هم بعدا به این نتیجه رسیدی که تصمیم اشتباهی گرفتی، حداقل در آن لحظه فکر می‌کردی این بهترین انتخاب است؛ انتخابی که خودت انجام دادی و حالا اگر هم غلط بوده باید از آن پند بگیری تا در آینده تصمیمات صحیح‌تری اتخاذ کنی.

راهنمای مینیمال کردن محل زندگی

همان‌طور که قبلا قول داده بودم که در مورد زندگی مینیمال بیشتر توضیح بدهم، امروز می‌خواهم بپردازم به این‌که چطور می‌توانی محل زندگی خودت را مینیمال کنی. قبل از این‌که بخواهم شروع کنم لازم می‌دانم یادآوری کنم که مینیمال زیستن اصلا چیز ترسناکی نیست. بخش اعظم این نوع زندگی قدرت دور انداختن یا دور ماندن از وسایل و ابزارهایی است که یا هیچ کاربردی برای تو ندارند یا این‌که حس خوبی از آن‌ها دریافت نمی‌کنی.

با این پیش‌فرض ذهنی، می‌رویم سراغ شروع کار. بر خلاف اکثر افراد که فکر می‌کنند اولین اقدام در این پروسه مرتب کردن اتاق است، باید این را بگویم که قدم اول دور انداختن است. بله! شاید کمی سنگدل به نظر برسم، ولی اگر می‌خواهی مینیمال زندگی کنی از همین اول باید یاد بگیری هر آن‌چه به دردت نمی‌خورد را دور بریزی و به هیچ چیز رحم نکنی. همین حالا نگاهی به اطرافت بیانداز و هر آن‌چه در کمدها و روی میزها و زیر وسایل گذاشته‌ای را بیرون بکش و همه را دور تا دور خودت بچین. حالا بدون هیچ گذشتی هر چه فکر می‌کنی به کارت نمی‌آید را کنار بگذار و از آن‌ چیزهایی که برایت ضروری هستند یا نسبت به آن‌ها حس خوبی داری جدا کن.

این شامل همه چیز می‌شود. مثلا از بین لباس‌هایت قطعا لباس‌های زیادی داری که دیگر برایت کوچک شده‌اند یا رنگ و رویی برای‌شان باقی نمانده یا این‌که کلا دل خوشی از آن‌ها نداری اما هنوز بدون هیچ دلیل قانع کننده‌ای نگه‌شان داشته‌ای. همه این لباس‌ها را کنار بگذار. می‌دانم که حتما بین دیگر وسیله‌های اتاقت حجم قابل توجهی از لوازم هست که نه ضروری هستند و نه از ته دل دوست‌شان داری. همه آن‌ها را کنار بگذار. در مورد این‌که منظورم از وسایل غیر ضروری دقیقا چیست در آینده بیشتر خواهم نوشت.

حالا می‌خواهم کمی به تو امیدواری بدهم. لازم نیست وسایلی که کنار گذاشتی را یک راست دور بیاندازی. از آن‌جا که تو تازه می‌خواهی سبک زندگی مینیمال را تجربه کنی و مطمئن نیستی از آن خوشت بیاید یا نه، بهتر است به جای دور انداختن وسایل بیخودی، آن‌ها را در انبار یا یک اتاق دیگر، جایی دور از محیط زندگی روزانه‌ات نگه‌داری کنی. شاید بعد از مدتی دلت خواست به زندگی سابقت بازگردی، آن‌گاه همه وسایلت را دوباره در اختیار خواهی داشت.

اکنون زمان مرتب کردن فرا رسیده است. هر آن‌چه از وسایلت باقی مانده است را دقیقا همان جایی بگذار که بهترین حس را به تو منتقل می‌کنند. خیلی زود متوجه خواهی شد از آن‌جایی که بسیاری از وسایلت را کنار گذاشته‌ای حالا فضای خالی خیلی بیشتری در اختیار داری. خالی بودن فضای اتاق شاید برای چند روز اول برایت عجیب به نظر برسد، اما اگر از زندگی مینیمال خوشت بیاید به مرور نسبت به این فضای خالی احساس خوبی پیدا خواهی کرد. این فضای خالی باعث می‌شود که اطرافت بیهوده شلوغ نباشد و به این حقیقت پی خواهی برد که در یک چنین محیطی تمرکز کردن و متمرکز ماندن کار خیلی ساده‌ای است.

گرچه شاید فکر کنی دیگر مرحله‌ای برای رسیدن به سبک زندگی مینیمال باقی نمانده، اما مهم‌ترین بخش این زندگی همین بخش آخر یعنی مینیمال ماندن است. مقابله با وسوسه اضافه کردن وسایل بسیار ضروری است. باید یاد بگیری نه چیز بیخود خریداری کنی و نه چیز بیخود نگه‌داری کنی. زندگی مینیمال نه تنها به وسایل حال حاضرت ارتباط دارد، بلکه به وسایلی که وارد زندگی‌ات می‌کنی هم مرتبط است. پس سعی کن هر چیزی را وارد زندگی‌ات نکنی.

این یک راهنمای خیلی خلاصه از اولین قدم‌ها برای وارد شدن به زندگی مینیمال بود. قطعا همه مباحث به همین جا ختم نمی‌شود، اما برای کسی که آشنایی چندانی با این نوع زندگی ندارد می‌تواند نقطه شروع خوبی باشد. اگر بعد از خواندن این پست و امتحان کردن آن‌چه گفتم هنوز هم مشتاق یاد گرفتن در مورد زندگی مینیمال هستی، به دنبال کردن این وبلاگ ادامه بده.

از ساعت بدن و ذهنت به نفع خودت استفاده کن

چند وقت پیش بود که نوشتم چرا از To Do Listها استفاده نمی‌کنم. یکی از دلایلی که آورده بودم این است که با قرار دادن سخت‌ترین کار در اولین لیست امور روزانه مشکل دارم. به نظر من این حرف که همه ما اول روز دارای بیشترین میزان انرژی هستیم کاملا غلط است. هیچ کس تضمین نکرده است که روزها میزان انرژی بدن و خلاقیت ذهن در بیشترین میزان خودش باشد.

در واقع، هر کسی بسته به جسم و ذهن خودش شرایط مختلفی دارد. برخی‌ها به طور معمول صبح‌ها پر انرژی و خلاق هستند، برخی‌ها عصرها و بعضی دیگر هم شب‌ها تازه موتورشان راه می‌افتد و فکرشان کار می‌کند. تازه این فقط در مورد کلیت بحث صدق می‌کند. شاید کسی که به طور معمول صبح‌ها خلاق است، بعضی روزها برنامه بدنش تغییر کند و اوج خلاقیتش به ظهرها موکول شود یا عصرها به نهایت انرژی برسد. همه حرفم این است که هیچ قانون کلی‌ای در این زمینه وجود ندارد. هر کسی در هر زمانی ممکن است به اوج خلاقیت خودش برسد.

دقیقا همین‌جاست که باید به ساعت بدن توجه نمود و سعی کرد از آن منفعت برد. کارهای سخت و مهم هر روز را برای همان زمانی نگه داری که در اوج انرژی و خلاقیت هستی. در این زمینه نگران تاخیر در انجام امور نباش. به نظر من اگر یک کار را با ذهنی خلاق انجام بدهی خیلی بهتر از این است که با خستگی و فقط از روی ساکت کردن حس انجام وظیفه تمامش کنی.

بنابراین، اگر معمولا صبح‌ها سرحال هستی بهتر است سعی کنی سخت‌ترین کارها را برای اول صبح خود تنظیم کنی. اگر ظهرها یا بعدازظهرها خلاقیتت به اوج می‌رسد، پس عاقلانه این است که کارهایی که به خلاقیت نیاز دارند را به این دوره زمانی اختصاص بدهی. و اگر شب‌ها تازه ذهنت به کار می‌افتد، پس از شب کار کردن واهمه‌ای نداشته باش و کارهای مهمت را به شب‌ها منتقل کن.

از هیچ چیز و هیچ کس در مورد نحوه کار کردنت خجالت نکش. بگذار دیگران هر چه می‌خواهند بگویند. به طرز فکر دیگران اهمیت نده و سعی کن همان طوری کار کنی که بدن و ذهنت به تو اجازه می‌دهند. این را فراموش نکن که کار کردن در هنگام خستگی فکری و جسمی گرچه کار کردن محسوب می‌شود، اما کار کردن به بهترین نحو نیست. شاید شنیده باشی که نباید سخت کار کرد، بلکه باید هوشمندانه کار کرد. یکی از راه‌های هوشمندانه کار کردن همین است. و نکته آخر این‌که خواب را هرگز دست کم نگیر. خواب خوراک جسم و فکر است و کمک می‌کند که بیشتر و بهتر به اوج خلاقیت و انرژی دست پیدا کنی.

مشکلات را مثل موقعیت‌ها ببین

مشکلات همیشه در زندگی همه ما پدیدار خواهند شد. مهم نیست دقیقا چه کاره هستی، چقدر در کارت موفق هستی، چقدر پولداری، چقدر در زندگی شخصی‌ات پیروزی، هیچ کدام این‌ها مهم نیست. حتی کسانی هم که در صدر محبوبیت و موفقیت قرار دارند هم هر از گاهی به مشکل می‌خورند. حتی بیل گیتس یا ریچارد برنسون هم مشکلاتی برای خودشان دارند. البته مشکلات برای هر کسی با توجه به شرایط زندگی‌اش و جایگاهی که در دنیا به دست آورده می‌توانند متفاوت باشند، می‌توانند خیلی بزرگ یا خیلی کوچک و جزئی باشند، اما به هر حال هر چه که باشند باز هم اسم‌شان “مشکلات” است.

کاری که اغلب انسان‌ها در هنگام مواجهه با مشکلات می‌کنند این است که آن‌ها را به عنوان دردسر در نظر می‌گیرند. پیش خودشان می‌گویند مشکلاتی که برای‌شان پیش آمده یا پیش خواهد آمد، نتیجه تصمیمات غلطی است که در گذشته گرفته‌اند تا اقدامات غلطی که قبلا انجام داده‌اند بدون آن‌که از عاقبتش آگاه باشند. با این‌که شاید این موضوع در برخی مواقع صحیح باشد، اما این نوع نگرش همیشه سبب می‌شود که آدم به دنبال مقصر بگردد و برای پیدا کردن راه حل تمرکز چندانی به خرج ندهد.

بهترین برخوردی که می‌توان با مشکلات داشت این است که آن‌ها را به عنوان موقعیت‌ها ببینی. هر مشکلی یک موقعیت است؛ موقعیتی برای امتحان صبر و استقامت تو، موقعیتی برای سنجش قدرت تمصمیم‌گیری‌ات یا توانایی‌ات در مدیریت شرایط. هر مشکل را مثل یک چالش ببین که قرار است در این چالش خودت را مورد آزمون و آزمایش قرار بدهی. مشکل هر چه که می‌خواهد باشد، چه بزرگ و چه کوچک، چه مهم و چه بی‌اهمیت، هر چه که هست برای تو یک موقعیت محسوب می‌شود؛ موقعیتی برای اثبات خودت به خودت.

آدم‌های کاربلد و حرفه‌ای برای هر مشکلی آمادگی دارند. مسلما دوست ندارند مشکلی برای‌شان پیش بیاید و برای همین همیشه دقت می‌کنند که بیهوده به مشکلی برنخورند، اما اگر چنین هم بشود برای پیدا کردن راه حل آماده هستند. این افراد به جای این‌که مدام خودشان را سرزنش کنند یا عصبانی شوند و سر دیگران و در و دیوار غر بزنند، تمرکز می‌کنند و پاسخی برای مشکل پیش آمده پیدا می‌کنند.

تو هم مثل آن‌ها باش. سعی کن هر بار که با مشکلی مواجه می‌شوی، خودت را به یک چالش جذاب دعوت کنی. خونسردی خودت را حفظ کن و تمام قدرت تمرکز و خلاقیت خودت را به کار بگیر تا نه تنها یک راه حل، بلکه بهترین راه حل را برای مشکل مورد نظر پیدا کنی. دور ماندن از مشکلات فکر خیلی خوبی است، اما اگر به مشکلی برخوردی، عصبانیت و سرخوردگی هیچ کمکی به تو نخواهند کرد. تکنیک برتر این است که به فکر راه چاره باشی.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است

تام باکلی که از اثبات ادعای خودش مبنی بر کلاه بردار بودن سیمون سیلور ناتوان و خسته شده بود، تصمیم می‌گیرد درست چند لحظه قبل از نمایش آخر سیمون، او را به طور خصوصی ملاقات کند. بنابراین بدون برنامه قبلی وارد اتاق سیمون می‌شود. با این‌که سیمون کور بود اما از همان ابتدا فهمید که تام درون اتاق است، پس شروع کرد برای او صحبت کردن. تام که از این ماجرا و حرف‌های سیمون جا خورده بود فقط سکوت کرده بود و با تعجبی وصف ناپذیر به صحبت‌های این پیرمرد کور عجیب و غریب گوش می‌داد. سیمون گفت: “بودن یا تظاهر به بودن، مساله من این است، همیشه همین بوده. ما همیشه تظاهر می‌کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم.”

این بخشی بود از فیلم چراغ‌های قرمز، محصول سال ۲۰۱۲ با بازی خیره کننده رابرت دنیرو در نقش سیمون سیلور، پیرمردی متقلب که ادعا می‌کرد کور است ولی قدرت‌های فرابشری دارد و می‌تواند انرژی‌های اطرافش را تحت کنترل خودش در بیاورد. گرچه در انتهای فیلم دست او رو می‌شود و همه متوجه می‌شوند که او کلاه‌برداری بیش نبوده است، اما این جمله از فیلم مرا به شدت درگیر خودش کرد. از آن جمله‌هایی بود که چند ساعت غرق در فکر کردن به آن شدم.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است. بله مساله این است. اکثر ما دوست داریم تظاهر کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم. خیلی از آدم‌هایی که در اطراف خودت می‌بینی، چه آشنا و چه غریبه، همگی در حال تظاهر کردن هستند. این یکی تظاهر می‌کند که درس می‌خواند، آن یکی تظاهر می‌کند که هیچ مشکلی در زندگی‌اش وجود ندارد، دیگری تظاهر می‌کند شاد و خوشحال است، یکی دیگر تظاهر می‌کند که غمگین و ناراحت است و سیمون سیلور هم تظاهر می‌کرد که نیروهای فراطبیعی دارد و با این جمله در واقع اعتراف کرد که مشغول به تظاهر کردن است.

ما تظاهر می‌کنیم چون تظاهر کردن را دوست داریم. اغلب‌مان از آن‌چه واقعا هستیم زیاد خوش‌مان نمی‌آید، فکر می‌کنیم خود واقعی‌مان چندان جذاب نیست. بنابراین تصمیم می‌گیریم تظاهر کنیم به آن‌چه که در اصل نیستیم. دوست داریم مثل آب در موقعیت‌های مختلف شخصیت خودمان را در ظرف‌های مختلف بریزیم و کاری کنیم که شکل ظرف مناسب را به خود بگیریم. دوست داریم صورت واقعی خودمان را پشت هزاران هزار ماسکی که تا کنون برای خودمان ساختیم پنهان کنیم.

کمتر کسی بودن را ترجیح می‌دهد. تظاهر به بودن متداول‌تر است و تقریبا همه با آن کنار آمده‌اند. همه به طور ناخودآگاه می‌دانند که آدم‌های اطراف‌شان یا حتی خودشان در حال تظاهر کردن هستند، اما حرفی نمی‌زنند و تعجب نمی‌کنند چون به این موضوع عادت کرده‌اند. اما اگر همین آدم‌های متظاهر به فردی بر بخورند که تظاهر نمی‌کند و خودش است و صرفا بودن را برتر از تظاهر به بودن می‌داند آن وقت است که تعجب می‌کنند. چرا؟ چون بودن متداول نیست. واقعی بودن متداول نیست. جالب این‌جاست که دست آخر دنیا را همان کسانی تغییر می‌دهند و می‌سازند که خود واقعی‌شان هستند؛ چون به جای این‌که فکر و ذهن‌شان را درگیر تظاهر کردن‌ها کنند، به موضوعات مهم‌تر مثل ارتقاء شخصیت حقیقی‌شان می‌پردازند.

پس خودت باش، تظاهر نکن. و هرگز فراموش نکن که دیر یا زود کسانی که تظاهر کردن را انتخاب کرده‌اند بالاخره دست‌شان رو خواهد شد. تو از آن‌ها نباش.

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.”

چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت.

گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم.

به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.

چرا با To Do Listها میانه خوبی ندارم؟

خیلی از افراد را در اطرافم می‌شناسم که برای انجام دادن کارهای خودشان به اپلیکیشن‌هایی به نام To Do List متکی هستند. ماشاالله تعداد این اپلیکیشن‌ها و سرویس‌ها هم کم نیست و تازه هر چند وقت یک بار هم به تعدادشان اضافه می‌شود. هر کدام‌شان یک سری ویژگی‌های کلی مشابه و تعدادی هم ویژگی‌های منحصر به فرد دارند که از مابقی متمایزشان می‌کند. هر کدام یک رابط کاربری با ظاهری متفاوت دارند و کاربران با سلیقه‌های مختلف به سمت یکی از این سرویس‌ها و اپ‌ها جذب می‌شوند.

اساس کارشان این است که شما کارهای هر روزتان را در آن‌ها به ترتیب ثبت می‌کنید و بعد شروع می‌کنید به انجام دادن کارها مطابق همان لیستی که خودتان تنظیم کرده‌اید و بعد از این‌که هر کدام از کارها یا به عبارتی تسک‌ها را تکمیل کردید این امکان را دارید که آن‌ها را تیک بزنید و از لیست کنار بگذارید. البته این روند کار کردن قبل از فراگیر شدن اسمارت فون‌ها و گجت‌ها هم وجود داشته و حتی همین حالا هم می‌توان با یک قلم و کاغذ دست به کار شد، اما خوب نسل جدید به خاطر اعتیادی که به گجت‌ها دارد، سرویس‌ها و اپ‌ها را به قلم و کاغذ ترجیح می‌دهد.

من هم قبلا چند تا از این سرویس‌ها را امتحان کرده‌ام و از بین آن‌ها سرویس Any Do را خیلی قبول داشتم و برای چند مدت کارم همین بود که هر شب کارهای روز بعد خودم را بنویسم و فردا مطابق همان لیست مشغول به کار شوم و پیش بروم تا این‌که تیک آخرین تسک را بزنم و با خیال راحت بروم سراغ تفریح و سرگرمی و استراحت. اما به مرور متوجه شدم که این روش کار کردن نه تنها مفید نیست بلکه می‌تواند مضر هم باشد.

یکی از اولین مشکلاتی که من با To Do List‌ها پیدا کردم این بود که خیلی اوقات بدون این‌که خودم متوجه بشوم زمان خودم را خرج نگاه کردن به لیست کارهای انجام نشده‌ام می‌کردم. معمولا می‌گویند برای نوشتن لیست تسک‌ها، سخت‌ترین تسک را اول لیست باید نوشت و بعد به ترتیب به سمت آسان‌ترین تسک‌ها رفت. استدلالش هم این است که چون اول روز آدم انرژی بیشتری دارد بهتر است سخت‌ترین تسک را انجام دهد و سپس تسک‌های ساده‌تر را انجام بدهد تا انرژی‌اش هدر نرود. فکر بدی نیست، اما خیلی اوقات می‌شد که من در ابتدای روز حال و حوصله انجام دادن سخت‌ترین کار روزم را نداشتم و برای همین دقیقه‌ها می‌نشستم و به تسک اول لیستم نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم توان انجام دادن آن را در خودم بیابم.

امروز که به ماجرا فکر می‌کنم می‌بینم که قانون انجام دادن سخت‌ترین تسک در ابتدای روز چندان هم عقلانی نیست. حتما برای تو هم پیش آمده روزهایی که چندان حوصله کار کردن نداری. از وقتی To Do Listها را کنار گذاشتم، به این نتیجه رسیدم که روزهایی که حوصله کار کردن ندارم اگر با کارهای ساده‌تر شروع کنم و آن‌ها را به پایان برسانم، از تمام کردن کارهای ساده انرژی لازم برای انجام دادن سخت‌ترین کار روز را به دست می‌آورم. حتی گاهی اوقات شده که سخت‌ترین کار روز را آخر همه کارهایم به اتمام رسانده‌ام.

به جز این، لذت تیک زدن تسک‌‌ها هم گرچه به نظر کار خیلی جذاب و آرام‌بخشی به نظر می‌رسد، اما روی افت کیفیت کار کردن موثر است. کسی که به To Do Listها معتاد است و دوست دارد هر چه زودتر با تیک زدن تسک‌ها خودش را راضی کند که کارهایش تمام شده است، به طور ناخودآگاه سرعت کار کردن خودش را بالا می‌برد و دقت کار کردنش هم به همان میزان کاهش می‌یابد. چنین فردی بدون این‌که خودش بداند دلش می‌خواهد کارها را فقط انجام دهد، نه این‌که به بهترین نحو انجام دهد.

از این‌ها گذشته، من فکر می‌کنم آن زمان که به Any Do وابسته بودم، قدرت حافظه‌ام کمتر شده بود. چرا؟ مشخص است. این‌که تو همه کارهایت را در یک لیست بنویسی و لازم نباشد کارهای روز آینده‌ات را به خاطر بسپاری و به قول معروف به مغزت فشار بیاوری مسلما روی قدرت تمرکز و تفکرت تاثیر منفی می‌گذارد. از زمانی که سعی می‌کنم همه کارهایم را خودم به خاطر بسپارم و در واقع لیست کارهایم را در ذهنم یادداشت کنم و در همان ذهنم اولویت‌بندی کنم و باز هم در ذهنم تیک‌شان بزنم و کنارشان بگذارم، احساس می‌کنم باهوش‌تر شده‌ام و مسائل را کمتر فراموش می‌کنم. البته به خاطر سپردن امور در ابتدای کنار گذاشتن To Do List‌ها برایم سخت‌تر بود اما به مرور توانایی حفظ کردن و به ذهن سپردنم بهتر شد که خودش نشان می‌دهد نوشتن لیست‌ها می‌تواند مخرب باشد.

بنابراین به این دلایلی که در بالا ذکر کردم و چند مورد دیگر که فرصت نشد در این نوشتار به آن‌ها بپردازم، چند ماهی هست که از To Do Listها استفاده نمی‌کنم و به تو هم توصیه می‌کنم از همین امروز آن‌ها را کنار بگذاری؛ چه سرویس‌ها و اپ‌ها را و چه نوشتن لیست‌ها با قلم و کاغذ، همه را کنار بگذار و به ذهن خودت اتکا کن. نتیجه‌اش قطعا جذاب‌تر از تیک زدن تسک‌ها خواهد بود. باور کن.

کتاب خواندن لزوما به معنای دانا بودن نیست

جمعه بود و شب هنگام تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم و چند دقیقه‌ای از وقت و حواسم را به این جعبه جادویی اختصاص بدهم. گرچه اغلب اوقات ترجیح می‌دم در سکوت کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم، اما به هر حال هر از گاهی تنوع هم بد نیست. به هر حال این تلویزیون بدبخت که گوشه اتاق قرار داده شده است، بعضی وقت‌ها به توجه هم نیاز دارد.

بین کانال‌ها این سو و آن سو می‌رفتم که یک مسابقه معلومات عمومی توجهم را جلب کرد. مجری از شرکت کننده سوالی نسبتا آسان پرسیده بود با چهار گزینه. گزینه‌ها فریاد می‌زدند که پاسخ صحیح کدام است، اما شرکت کننده دچار شک و تردید شده بود. شاید جو محیط مسابقه حواسش را پرت کرده بود یا شاید تا به حال به پاسخ این سوال فکر نکرده بود. علت هر چه که بود او نمی‌توانست درست تصمیم بگیرد. در نهایت او یک گزینه را انتخاب کرد و گرچه مجری هم به طور غیر مستقیم سعی کرده بود به شرکت کننده بفهماند گزینه منتخبش اشتباه است اما باز هم او متوجه نشد و با همان گزینه از مسابقه حذف شد.

وقتی چراغ گزینه مورد نظر شرکت کننده قرمز شد و او باخت، مجری حرف جالبی را رو به دوربین گفت. او گفت “چقدر بگویم کتاب بخوانید؟” و این سوال را چند بار تکرار کرد. دقیقا همین جا بود که سوالی در ذهنم شکل گرفت. آیا واقعا با کتاب خواندن اطلاعات عمومی افراد افزایش پیدا می‌کند؟ آیا هر کس کتاب می‌خواند یعنی از بقیه آگاه‌تر و داناتر است؟ آیا اصلا هدف از کتاب خواندن داناتر شدن است؟

موضوع دقیقا همین است. علت این‌که خیلی‌ها دوست ندارند کتاب بخوانند، یا دلیل این‌که بسیاری از افراد زمان خیلی کمی را به مطالعه اختصاص می‌دهند دقیقا همین است. دلیلش این است که خیلی‌ها اصلا نمی‌دانند برای چه باید کتاب بخوانند.

ما از کودکی به خاطر اجبار خواندن کتاب‌های درسی، با یک پیش‌فرض ذهنی غلط نسبت به کتاب بزرگ می‌شویم. پیش خودمان فکر می‌کنیم کتاب یعنی درس گرفتن. با این‌که شاید در بعضی موارد این جمله صحیح باشد، اما کتاب خواندن لزوما یک فعالیت علمی و آموزشی نیست. کسی هم که بیشتر کتاب می‌خواند سوادش بیشتر نیست.

علاقه‌مندان به کتاب‌خوانی کتاب می‌خوانند چون از این کار لذت می‌برند. درست مثل یک گیمر که از بازی کردن لذت می‌برد یا یک ورزش‌کار که از ورزش کردن خوشش می‌آید، کسی هم که کتاب خواندن را دوست دارد فقط به خاطر لذت بردن از این کار کتاب می‌خواند و نه چیز دیگری. حال اگر در خلال این مطالعه چیزهایی هم یاد می‌گیرد این دیگر یک مزیت فرعی برای او محسوب می‌شود و نه اصلی.

پس اگر خواستی دوباره به کتاب خواندن فکر کنی، یادت باشد که ضرورتی ندارد به کتاب‌ها به چشم یک منبع آموزشی نگاه کنی. کتابی را انتخاب کن و بخوان که موضوعش، شیوه نگارش نویسنده‌اش و در یک کلام همه چیزش به نظرت جذاب برسد. سعی کن با کتاب‌ها یک ارتباط دوستانه و صمیمانه برقرار کنی و از آن‌ها انرژی مثبت بگیری. خواه یک کتاب داستانی باشد و خواه یک کتاب در زمینه موفقیت یا روان‌شناسی یا حتی علمی، به این دلیل نخوان که صرفا چیزی یاد بگیری، بلکه بخوان که تفریح کرده باشی. یکی از دوستانم می‌گفت کتابی خوب است که ساعت‌ها را به ثانیه‌ها تبدیل کند.

نگو سخت است چون سخت‌تر می‌شود!

بعضی کارها سخت هستند. حتما انتظار داشتی الان مثل خیلی از وبلاگ‌ها و کتاب‌های خودشناسی و موفقیت، من هم برگردم و بگویم هیچ کار سختی وجود ندارد و همه چیز برای یک انسان موفق آسان است. مسلما این‌طور نیست. من هم مثل تو می‌دانم که بعضی از کارها و امور هستند که انجام دادن‌شان سخت است؛ غیر ممکن نیست چون قبلا هم گفتم که غیر ممکن فقط یک بهانه برای شانه خالی کردن از زیر بار انجام دادن کارهای سخت است. اما در سخت بودن برخی امور هیچ شکی نیست.

مثلا کسی که تا به حال آن‌چنان ورزش‌کار نبوده است و هیکل روی فرمی هم ندارد، اگر بخواهد شکل و شمایل آرنولد شوارتزنگر را به خود بگیرد این را می‌داند که کار خیلی سختی در پیش رو دارد. یا کسی که تا کنون تجربه چندانی در نوشتن نداشته است برای آن‌که بخواهد تبدیل به یک نویسنده مشهور و محبوب در حد تام کلنسی بشود مسلما پروسه ساده‌ای انتظارش را نمی‌کشد.

حالا این که کاری سخت است و تو می‌خواهی حتما انجامش بدهی، برخورد صحیح و عقلانی در این رابطه چیست؟ اغلب افراد در مواجهه با فعالیت‌های سخت یک رفتار مشترک غلط را در پیش می‌گیرند. آن‌ها یک جا می‌نشینند، یک نگاه به خودشان می‌اندازند، یک نگاه به هدف نهایی و یک نگاه عمیق هم به مسیر رسیدن به این هدف دشوار. بعد به خودشان می‌گویند این کار خیلی سخت است، اصلا خیلی خیلی سخت است. چند باری این جمله را پیش خودشان تکرار می‌کنند، بعد به این نتیجه می‌رسند که در حد و اندازه رسیدن به هدف مورد نظرشان نیستند و بنابراین کل موضوع را نادیده می‌گیرند.

این بدترین برخوردی است که می‌توان با کارهای سخت داشت. نتیجه‌اش همان‌طور که گفتم ناامید شدن است و دلسرد شدن از رسیدن به هدف.

اما اگر می‌پرسی پس باید چه کار کنی که مسیرهای سخت را طی کنی و به اهدافی برسی که الان بیشتر شبیه رویا هستند تا هدف ملموس، باید بگویم که باید دست از تکرار این جمله مخرب برداری. همین جمله “عجب کار سختی است” را می‌گویم. تو در واقع با گفتن و تکرار کردن این جمله، به ضمیر ناخودآگاه خود این فرمان را می‌دهی که به تو تلقین کند به اندازه کافی توانایی و قدرت نداری که مسیر سخت رسیدن به هدفت را طی کنی.

اگر قرار بود آرنولد شوارتزنگر از همان ابتدای راه به خودش بگوید رسیدن به هیکل دلخواهش کار خیلی سختی است یا اگر تام کلنسی مدام پیش خودش تکرار می‌کرد که تبدیل شدن به یک نویسنده مشهور و حرفه‌ای دشوار است شاید هیچ کدام هرگز نمی‌توانستند به جایی که الان هستند برسند.

ضمیر ناخودآگاه خودت را دست کم نگیر. به جای آن‌که با “نمی‌شود” و “نمی‌توانم” و “سخت است” کوکش کنی، باید سعی کنی عقربه معیار ضمیر ناخودآگاهت را از منفی به سمت مثبت حرکت بدهی و به این نتیجه برسی که اگر بخواهی واقعا می‌توانی از پس کارهای سخت بر بیایی.