The Wall

ویل اسمیت و دیوار اراده

وقتی داشتم کتاب فوق‌العاده برتری خفیف، نوشته جف اولسون را می‌خواندم به یک داستان جالب از ویل اسمیت برخوردم. این داستان در رابطه با اراده بود و این‌که اگر انسان باور داشته باشد که از پس انجام کاری برمی‌آید پس حتما موفق خواهد شد. بد ندیدم اگر این داستان را با تو هم در میان بگذارم تا باور کنی اگر بخواهی و بکوشی حتما می‌توانی. روزی از روزها، پدر ویل اسمیت یک دیوار آجری بزرگ را خراب کرد و سپس از او و برادر ویل خواست که آن دیوار را دوباره از نو بسازند. ویل و برادرش از این حرف پدر خود بسیار تعجب کرده بودند. ویل به پدرش گفت “ولی این غیر ممکن است. من نمی‌توانم این کار را انجام بدهم.” اما پدر ویل گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و بالاخره آن دو را مجبور کرد که برای ساختن این دیوار آجری بزرگ دست به کار شوند. حدود یک سال و نیم طول کشید تا ویل و برادرش آن دیوار را از نو بسازند. کاری که برای این دو غیر ممکن به نظر می‌رسید حالا دیگر به نتیجه رسیده بود. روزی که دیوار کامل شد پدرشان گفت “دیگر هرگز نگو نمی‌توانی کاری را انجام بدهی.” پدر ویل اسمیت درست می‌گفت. واکنش اکثر آدم‌ها در برابر کارهای سخت این است که به خودشان و دیگران بگویند که نمی‌توانند آن کار را انجام دهند. اما انسان‌های موفق از گفتن و تکرار این جمله متنفر هستند و در عوض خودشان را به چالش می‌کشند و سعی می‌کنند به مرور و قدم به قدم به این هدف سخت دست پیدا کنند.
تو نباید با فکر ساختن یک دیوار شروع کنی، بلکه باید با فکر گذاشتن یک آجر به بهترین نحو ممکن شروع به کار کنی و هر روز این کار را انجام بدهی. خیلی زود یک دیوار خواهی داشت. ویل اسمیت
قبلا در مورد غیر ممکن و معنا و مفهوم آن نوشته بودم و روشن کرده بودم که غیر ممکن فقط بهانه‌ای است برای شانه خالی کردن از قبول کارها و مسئولیت‌های سخت؛ کارها و مسئولیت‌هایی که به زمان و تلاش بیشتری احتیاج دارند و ابدا ناممکن نیستند. داستان ویل اسمیت این موضوع را بهتر نشان می‌دهد. هیچ کار معقولی غیر ممکن نیست مگر این‌که تو به غیر ممکن بودنش باور داشته باشی. هیچ محدودیتی برای تو و توانایی‌های تو وجود ندارد مگر این‌که خودت باور داشته باشی محدودیت‌هایی وجود دارد. باورهای غلط را در خودت بشکن و محدودیت‌های خیالی را حذف کن. تو نامحدودی.
You

تو خود پاسخی

همه ما در زندگی خود با پرسش‌های فراوانی مواجه می‌شویم. انگار دنیای ما پر شده از انواع و اقسام پرسش‌های کوچک و بزرگ که پاسخ اکثر آن‌ها را هنوز نمی‌دانیم. بعضی از ما به این فکر می‌کنند که با وجود تمام تلاش‌هایی که انجام می‌دهند چرا هنوز نمی‌توانند به جایگاهی که آرزویش را دارند دست پیدا کنند؟ برخی دیگر به این می‌اندیشند که چرا هنوز نمی‌توانند روی پای خودشان بایستند و به کسی وابسته نباشند؟ عده‌ای هم متحیرند که با آن همه مشغله کاری که برای خودشان درست کرده‌اند چگونه می‌توانند از زندگی لذت ببرند؟ می‌بینی، انگار هر کسی سوال‌های خودش را در ذهنش دارد و این سوال‌ها را هر روز بارها و بارها از خودش می‌پرسد و معمولا به هیچ پاسخی هم دست پیدا نمی‌کند. من این بار می‌خواهم سوالی را مطرح کنم که در واقع در برگیرنده تمامی پرسش‌های پنهان در ذهن مردم است. امروز می‌خواهم بپرسم چرا اغلب ما نمی‌توانیم به سوال‌هایی که از خودمان می‌پرسیم جواب بدهیم؟ حتما الان فکر می‌کنی با این کار یک سوال به سوال‌های دیگری که در ذهنت هست اضافه کردم. اما نه! این بار من فقط سوال نمی‌کنم، بلکه جواب هم می‌دهم. می‌دانی جواب سوال من چیست؟ تویی. آری، پاسخ این سوال که چرا نمی‌توانی به سوال‌هایی که در ذهنت داری جواب بدهی خود تو هستی. تو خود پاسخی. تو هر روز این سوال‌های تکراری را در مغزت پرسیده‌ای و در جواب دادن به آن‌ها ناتوان بودی در حالی که تمام این مدت به جای این‌که در دنیای خارج یا در اطرافت به دنبال جواب بگردی، باید به درون خودت نگاه می‌کردی. پاسخ‌ها بیرون تو نیستند، پاسخ‌ها در داخل خود تو پنهان شده‌اند. می‌دانم شاید فکر کنی نوشته‌ام خیلی فلسفی شده است، اما موضوع خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کسی که هر روز فکر می‌کند با وجود تمام تلاش‌هایی که می‌کند چرا هنوز نمی‌تواند به جایگاه دلخواهش برسد باید بداند که پاسخ سوالش خودش است؛ این خودش است که فکر می‌کند می‌کوشد، در حالی که شاید در جهت اهدافش قدم برنمی‌دارد یا تلاش‌هایش آن‌طور که باید و شاید هدفمند و بهینه نیست. به همین ترتیب، کسی که دوست دارد مستقل شود و روی پای خودش بایستد اما هر چه می‌کند نمی‌تواند و نمی‌داند که چرا نمی‌تواند، باید بداند که خودش مانع استقلال خودش شده است. او برای آن‌که بتواند وابستگی خودش به دیگران را از بین ببرد باید از منطقه امن خودش خارج بشود و کارهایی را انجام دهد که شاید در ابتدا سخت به نظر برسد، اما در نهایت هدف مورد نظرش را به دنبال داشته باشد. کسی هم که با وجود مشغله‌های کاری فراوانش دوست دارد از زندگی لذت ببرد، به هدفش نمی‌رسد مگر این‌که زمانی را برای لذت بردن از زندگی خالی کند. هیچ چیز امکان‌پذیر نیست، مگر آن‌که خودت واقعا بخواهی و منظورم از خواستن این است که به هر قیمتی که شده بخواهی. وقتی می‌گویند خواستن توانستن است منظور دقیقا همین است. کسی که از ته دل چیزی را بخواهد حتما و قطعا به آن می‌رسد. اگر باز هم از این نوع سوال‌های بی‌جواب از خودت پرسیدی به خودت نگاه کن. تو خود پاسخی. ببین آیا واقعا طالب پاسخ هستی؟ اگر باشی می‌دانی که چطور باید پیش بروی.
Take Care Yourself

مراقب خودت باش

حتما الان پیش خودت فکر کردی من قرار است در این پست بگویم که مواظب باش اتفاقی برایت نیافتد، سعی کن از پیاده‌رو بروی و با دقت از خیابان بگذری تا ماشین به تو نزند، حواست باشد دزد کیف یا موبایلت را نزند و از این جور حرف‌ها. البته مسلما همه این موارد جای خودشان را دارند، اما منظور من از نوشتن این تیتر برای این نوشتار کلا چیز دیگری است. منظورم این است که باید مراقب خودت باشی تا دیگران با تو به درستی رفتار کنند. لابد حالا می‌پرسی “یعنی چه که باید مراقب خودم باشم که دیگران با من به درستی رفتار کنند؟ مگر اصلا طرز رفتار دیگران با من ربطی به مراقبت از خودم دارد؟ این دیگر چه جور حرفی است؟” تعجب نکن! برایت توضیح می‌دهم. این‌که می‌گویم مراقب خودت باش منظورم این است که باید روی رفتار و اخلاق خودت بیشتر دقت کنی. رفتار و اخلاق تو به طور کاملا مستقیم روی رفتار اطرافیان تو در موردت موثر است. این‌که دیگران در مورد تو چه می‌گویند، با تو چطور برخورد می‌کنند، چطور شوخی می‌کنند، چه حرف‌هایی را با تو در میان می‌گذارند یا نمی‌گذارند، در چه مواقعی از تو کمک می‌خواهند یا نمی‌خواهند، با تو درگیر می‌شوند یا نمی‌شوند، همه این موارد ریشه در طرز رفتار خودت با دیگران و اعمالی که به طور عمومی انجام می‌دهی دارد. مثلا فرض کن اگر آدمی باشی که اهل شوخی کردن‌های خطرناک با دوستانت باشی، اگر دیدی روزی یکی از دوستانت شوخی خیلی خطرناکی با تو کرد نباید از دست او عصبانی بشوی، بلکه باید خودت را بازخواست کنی که چرا با رفتارت به او اجازه دادی فکر کند که می‌تواند چنین کاری با تو انجام بدهد. یا چنان‌چه آدمی دعوایی هستی، نباید از این‌که دیگران مدام با تو درگیر شوند تعجب کنی. از سوی دیگر، اگر همواره رفتاری منطقی و دوستانه از خودت نشان بدهی خواهی دید که اطرافیانت هم با تو رفتاری دوستانه و صمیمی خواهند داشت. دقیقا به همین خاطر است که می‌گویند آدم‌های مثبت‌اندیش همیشه آدم‌های مثبت‌اندیش دیگر را به سمت خودشان جذب می‌کنند. نوع واکنش اطرافیان نسبت به تو، وابسته به شخصیت غالبی است که از تو می‌بینند و این شخصیت غالب از همان رفتارهای روزانه و حرف‌هایی که می‌زنی ریشه می‌گیرد. اگر به دروغ گفتن عادت داشته باشی، بیشتر دروغ می‌شنوی. اگر راست‌گویی را دوست داشته باشی، دیگران هم اغلب با تو صادقانه حرف خواهند زد. اگر قدر دوستان و نزدیکانت را بدانی و به آن‌ها اهمیت بدهی آن‌ها هم روی تو حساب می‌کنند و در مواقع ضروری به تو کمک خواهند کرد. در یک کلام، همه چیز به خودت بستگی دارد. چنان‌چه فکر می‌کنی دیگران با تو رفتار خوبی ندارند یا تو را از خودشان نمی‌دانند، باید جوابش را در خودت جست‌وجو کنی.
Not So Perfect

نه کمال‌گرا باش و نه بی‌خیال

داشتم در بین مطالب جدید وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام می‌گشتم و می‌خواندم و نظراتم را می‌نوشتم که به این نوشتار از محمد کمالی رسیدم. با دیدگاه محمد عزیز در مورد کمال‌گرایی کاملا موافق هستم. خیلی از اوقات، انسان‌های کمال‌گرا به خاطر عشقی که به بی‌نقص بودن دارند، درست با همان اولین شکست دست از کار می‌کشند. اما راه و روش انسان‌های موفق این نیست که با شکست دلسرد گردند، بلکه آن‌ها آن‌قدر می‌بازند تا بالاخره پیروز میدان بشوند. بگذریم که کمال‌گرایی را دشمن شماره یک خلاقیت هم می‌دانم. اما موضوعی که با خواندن نوشتار محمد عزیز به ذهنم رسید این بود که کسانی که کمال‌گرا هستند و به این نتیجه می‌رسند که کمال‌گرایی کمک چندانی به آن‌ها نمی‌کند، چطور باید از شر این بلا خلاص شوند؟ مسلما اولین اقدام چنین افرادی این است که به خودشان می‌گویند این روش جواب نمی‌دهد و بهتر است از این به بعد کامل بودن و بی‌نقص بودن را کنار بگذارند و با خیال راحت کارهای خودشان را انجام بدهند. پیش خودشان می‌گویند بی‌خیال، حالا اشتباه هم کردم مهم نیست، هر کسی ممکن است اشتباه کند، هیچ کس کامل نیست. هیچ کس کامل نیست، درست. این دیدگاه ممکن است در ابتدا جواب بدهد و اتفاقا برای یک آدم کمال‌گرا که تا دیروز به خودش خیلی سخت می‌گرفته، این سبک زندگی جدید خیلی هم شیرین به نظر می‌رسد. ولی مشکلی که به مرور پیش خواهد آمد این است که شیرینی این زندگی به دهان آدم مزه می‌کند و بیش از حد درگیر بی‌خیالی می‌شود، تا حدی که دیگر برایش مهم نخواهد بود که کاری را به درستی انجام بدهد یا نه. این شرایط باعث می‌شود که کیفیت کاری افرادی که به تازگی از قید و بند کمال‌گرایی رها شده‌اند به شدت افت کند. این آدم‌ها حتی امکان دارد به پشت گوش انداختن کارها روی بیاورند. به نظر منطقی می‌رسد. پیش از این خودشان ناظر کارهای خودشان بوده‌اند و هر جا نقصی می‌دیدند خودشان را سرزنش می‌کردند، اما حالا که کسی نیست به آن‌ها گیر بدهد و خود را ملزم به تلاش کردن برای کامل بودن نمی‌بینند، به فکر تلافی می‌افتند و هر چقدر دل‌شان بخواهد تنبلی می‌کنند یا از کیفیت کارشان می‌زنند. اگر می‌خواهی کمال‌گرایی را کنار بگذاری، باید به این نکته هم توجه کنی که گرچه با این کار از چاله در می‌آیی اما ممکن است در چاه بی‌خیالی بیافتی؛ چاهی که بیرون آمدن از آن خیلی سخت‌تر از ترک کردن کمال‌گرایی است. پس بهتر است این نگرش را در خودت تقویت کنی که گرچه کامل و بی‌نقص بودن خوب نیست یا حتی ممکن نیست، ولی نباید به هوای کنار گذاشتن این طرز فکر به خودت اجازه بدهی که تنبلی در تو رخنه کند. خودت را قانع کن که باید همیشه و در هر موقعیتی سعی کنی بهترین تلاش خودت را نشان بدهی، اما اگر هم با شکست مواجه شدی ناامید نشوی و با پند گرفتن از اشتباهاتت، سعی کنی بهتر از قبل دوباره امتحان کنی و دوباره و دوباره، تا این‌که بالاخره به موفقیت دست یابی. نقطه مقابل کمال‌گرایی، بی‌خیالی و تنبلی نیست، بلکه تلاش کردن ولی مایوس نشدن از شکست است.
Dont Scream Improve

فریاد نزن، صعود کن

در ادامه تحقیقات و مقالاتم در زمینه پرسنال برندینگ، به نکته‌ای جالب برخوردم که لازم دیدم یک یادداشت جداگانه را در وبلاگم به آن اختصاص بدهم. گرچه این موضوع ممکن است مستقیما به پرسنال برندینگ ارتباط پیدا نکند، اما می‌توان گفت که این باور غلط در زمینه برندینگ شخصی بیشتر از باقی زمینه‌ها به چشم می‌خورد. حتما تا به حال دیده‌ای افرادی را که بیشتر از آن‌که مشغول کار کردن و قدم برداشتن به سوی اهداف خودشان باشند، مدام در حال فریاد زدن در مورد دست‌آوردهای کوچک‌شان هستند؛ آدم‌هایی که شاید در برخی از زمینه‌های زندگی شخصی یا حرفه‌ای‌شان به اندک موفقیت‌های کوچکی رسیده‌اند، اما به جای آن‌که روی همین موفقیت‌های کوچک کار کنند و پیروزی‌های بزرگ‌تر را به چنگ بیاورند، روی همان چند نقطه قوت نه چندان مهم گیر می‌کنند و تصور می‌کنند که به هر چه می‌خواستند رسیده‌اند و حالا این حق را دارند که جهان را با صدای موفقیت‌های اندک‌شان کر کنند. از آن‌جا که سر و صدای این‌ گونه از آدم‌ها خیلی زیاد است، معمولا پیدا کردن‌شان ساده است. فقط کافی است نگاهی به اطرافت بیاندازی. همیشه کسانی را می‌بینی که دست‌آوردهای کوچک خودشان را در بوق و کرنا می‌کنند و چنان داد سخن می‌دهند که انگار خداوندگار حرفه خودشان هستند. این افراد علاقه فراوانی هم به برگزاری همایش و نمایش و سخرانی دارند و هر کجا که فرصتش پیش بیاید فورا برای مربی شدن و منتور شدن و راهنما شدن داوطلب می‌شوند و دست بالا می‌برند. کسی هم نیست از آن‌ها بپرسد که در زندگی‌شان دقیقا به چه هدف بزرگ و دور از دسترسی رسیده‌اند و کدام قله از سلسله کوه‌های موفقیت را فتح کرده‌اند که تا این حد خودشان را قبول دارند؟ من به این کارها می‌گویم فریاد زدن و معتقدم یک فرد حرفه‌ای واقعی اهل فریاد زدن خودش و توانایی‌هایش نیست. کسی که کاربلد است، بیشتر از آن‌که دیده بشود، به افزایش سطح علم و دانش و تجربه‌اش در زمینه دلخواهش اهمیت می‌دهد. برای او مهم نیست دیگران در موردش چه می‌گویند و چطور فکر می‌کنند، برایش مهم نیست که اصلا دیگران او را می‌شناسند یا نه، او فقط به این فکر می‌کند که در کارش پیشرفت کند و هر روز حداقل یک قدم از روز قبل جلوتر برود. چنین شخصی با وجود این‌که کوچک‌ترین تلاشی برای دیده شدن و شنیده شدن نمی‌کند، اما به واسطه رفتار حرفه‌ای و پشتکاری که دارد خود به خود محبوب خواهد شد. بنابراین، اگر می‌خواهی یک مربی یا منتور واقعی باشی، اگر می‌خواهی واقعا در کار خودت یک حرفه‌ای تمام عیار باشی، فقط به کار خودت برس و درگیر هیاهو و خودنمایی نشو. فریاد نزن، صعود کن.
Happiness Road To Success

مسیر موفقیت از سمت شادی می‌گذرد

چه کسی را می‌شناسی که از شادی خوشش نیاید؟ هیچ کس. همه ما دوست داریم شاد باشیم. اما بسیاری از آدم‌ها هر چه می‌کوشند باز هم نمی‌توانند شادی را بیابند. همین موضوع باعث شده در تصور عمومی این فکر ریشه بگیرد که شاد بودن و شاد زیستن خیلی سخت است. این در حالی است که عده قلیلی می‌دانند برای شاد بودن نیازی به تحمل دشواری‌های فراوان نیست. می‌دانی چرا خیلی‌ها در یافتن شادی مشکل دارند؟ چون آن‌ها تصور می‌کنند که برای شاد بودن باید اول به موفقیت رسید. این نوع انسان‌ها اعتقاد دارند که کسی که به اندازه کافی در زندگی‌اش موفق نیست نمی‌تواند شاد زندگی کند و هر کسی هم که شاد و خوشحال است حتما در زندگی یا کارش به موفقیت‌های بزرگ و چشم‌گیری رسیده است. اما حقیقت این است که برای شاد بودن لزوما نباید به موفقیت‌های خیلی بزرگ دست یافت.
موفقیت کلید شادی نیست، این شادی است که کلید دست‌یابی به موفقیت است. آلبرت شوآیتزر
از دید برخی‌ها موفقیت یعنی داشتن یک شغل خیلی خوب با درآمدی رویایی، اما من آدم‌هایی را می‌شناسم که درآمد قابل توجهی ندارند ولی در زندگی شخصی خودشان واقعا خوشحال هستند. آدم‌هایی را می‌شناسم که ماشین زیر پای‌شان بنز و بی‌ام‌و است اما به اندازه برخی‌ها که ماشین‌های بسیار مدل پایین‌تر دارند از خودروی خودشان لذت نمی‌برند. البته من با این‌که چنین تعاریفی از موفقیت ارائه کنم خوشم نمی‌آید چون به نظرم موفق بودن به میزان درآمد و مدل ماشین ارتباطی ندارد، بلکه موفقیت را در موقعیت اجتماعی و میزان علم و دانش افراد و درک صحیح و استحکام فکری کافی برای تصمیم‌گیری می‌بینم. با این همه، نمی‌توان منکر دیدگاه عمومی در مورد موفقیت شد.
شادی همان چیزی است که انجام می‌دهید، نه آن‌چه که جست‌وجو می‌کنید. جف اولسون
آن‌چه در این زمینه می‌توان بیان کرد این است که بر خلاف آن‌چه خیلی‌ها فکر می‌کنند، مسیر شادی از موفقیت نمی‌گذرد، بلکه این موفقیت است که مسیرش از شادی می‌گذرد. مفهوم حرفم این است که اگر می‌خواهی شاد زندگی کنی لازم نیست این شادی را ملزم به دست یافتن به موفقیت بدانی. چنان‌چه در همین شرایطی که اکنون در آن به سر می‌بری، شاد بودن را تمرین و امتحان کنی و سعی کنی از لحظه لحظه زندگی خودت لذت ببری، تازه آن زمان است که می‌توانی جاده موفقیت را پیدا کنی. حتی اگر از من بپرسی، حاضرم بگویم که شاد بودن خیلی مهم‌تر از موفق بودن است، چون شادی می‌تواند شور و هیجان کافی برای پیمودن مسیر سخت و ناهموار موفقیت را فراهم سازد. پس شاد باش تا موفق بشوی.
Everything Wrong

اگر همه چیز به هم بریزد…

همه چیز خوب است؟ به احتمال زیاد حالا که نشستی پشت کامپیوتر و داری این نوشتار را در این وبلاگ می‌خوانی یعنی الان حالت خوب است و افکار بزرگ و جدیدی در سر داری که می‌خواهی امتحان‌شان کنی و به موفقیت برسی. احتمالا در حال گشت زدن در وب بودی تا چند نوشته در زمینه موفقیت بخوانی و بتوانی بهتر در موردش فکر کنی. خوشحالم که الان اکثر قطعه‌های پازل زندگی‌ات در جای درست قرار دارند می‌گویم اکثرشان، چون هیچ وقت چنین شرایطی پیش نمی‌آید که دقیقا هیچ مشکلی در زندگی نباشد. مشکلات همیشه هستند، حالا چه اکنون در جریان باشند و چه در گذشته رخ داده باشند و آثارشان تا زمان حال ادامه یافته باشد. بگذریم. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد که همه ما آدم‌ها در تمام طول زندگی خودمان می‌کوشیم که همه چیز بر وفق مرادمان باشد. هر کسی که درست زندگی می‌کند و به اندازه کافی عاقل است، همیشه در تکاپو است تا زندگی آرام‌تر و بهتری برای خودش و خانواده و همراهانش فراهم سازد. تمام آن برنامه‌هایی که در سر داریم، همه برنامه‌ریزی‌هایی که با اهداف کوتاه مدت و بلند مدت انجام می‌دهیم، حتی همین لحظه و همین حالا که نفس می‌کشیم با این امید است که همه چیز رو به راه باشد یا رو به راه بشود. اما آیا تا به حال از خودت پرسیدی که اگر دست بر قضا زمانی رسید که همه چیز به هم ریخت چه خواهی کرد؟ نمی‌توانی منکرش بشوی. برای همه ما بالاخره پیش خواهد آمد. مهم نیست در کجای دنیا باشیم و دارای چه موقعیتی از لحاظ اجتماعی یا حرفه‌ای باشیم. همه ما هر از گاهی با شرایطی مواجه می‌شویم که برخی‌ها به آن می‌گویند شرایط بحرانی. آیا بلد هستی که در بحران‌ها چطور رفتار کنی؟ اگر نه، فراموش نکن که تنها کاری که هرگز نباید انجام بدهی، ناامید شدن و ترسیدن است. هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی روزگار به کام ما نباشد. اگر همیشه همه چیز همان طوری بود که ما می‌خواستیم، آن‌گاه دنیا یک‌نواخت و خسته کننده می‌شد و هیچ کس قدر روزهای خوش خودش را نمی‌دانست. به جای گیر دادن به زمین و زمان و خورد کردن اعصاب خودت و دیگران، درست‌ترین کار این است که به دنبال راهی باشی که شرایط را دوباره به حالت طبیعی بازگردانی و مشکلات را رفع نمایی. من فکر می‌کنم در چنین مواقعی بهترین طرز فکر این است که پیش خودت مدام تکرار کنی که به هم ریختگی‌ها طبیعی است و تو باید آن‌ها را سر و سامان بدهی. همین طبیعی دانستن شرایط کمک شایان توجهی به توانایی تو در کنترل صحیح امور می‌کند. دستپاچگی و خشم و عصبانیت، به جای این‌که به تو کمک کنند، بدتر سبب می‌شوند که تصمیمات اشتباه بیشتری بگیری و همه چیز را از همین هم که هست بدتر کنی. پس به خودت مسلط باش و تصور نکن دنیا به آخر رسیده است.
Pretend

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است

تام باکلی که از اثبات ادعای خودش مبنی بر کلاه بردار بودن سیمون سیلور ناتوان و خسته شده بود، تصمیم می‌گیرد درست چند لحظه قبل از نمایش آخر سیمون، او را به طور خصوصی ملاقات کند. بنابراین بدون برنامه قبلی وارد اتاق سیمون می‌شود. با این‌که سیمون کور بود اما از همان ابتدا فهمید که تام درون اتاق است، پس شروع کرد برای او صحبت کردن. تام که از این ماجرا و حرف‌های سیمون جا خورده بود فقط سکوت کرده بود و با تعجبی وصف ناپذیر به صحبت‌های این پیرمرد کور عجیب و غریب گوش می‌داد. سیمون گفت: “بودن یا تظاهر به بودن، مساله من این است، همیشه همین بوده. ما همیشه تظاهر می‌کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم.” این بخشی بود از فیلم چراغ‌های قرمز، محصول سال ۲۰۱۲ با بازی خیره کننده رابرت دنیرو در نقش سیمون سیلور، پیرمردی متقلب که ادعا می‌کرد کور است ولی قدرت‌های فرابشری دارد و می‌تواند انرژی‌های اطرافش را تحت کنترل خودش در بیاورد. گرچه در انتهای فیلم دست او رو می‌شود و همه متوجه می‌شوند که او کلاه‌برداری بیش نبوده است، اما این جمله از فیلم مرا به شدت درگیر خودش کرد. از آن جمله‌هایی بود که چند ساعت غرق در فکر کردن به آن شدم. بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است. بله مساله این است. اکثر ما دوست داریم تظاهر کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم. خیلی از آدم‌هایی که در اطراف خودت می‌بینی، چه آشنا و چه غریبه، همگی در حال تظاهر کردن هستند. این یکی تظاهر می‌کند که درس می‌خواند، آن یکی تظاهر می‌کند که هیچ مشکلی در زندگی‌اش وجود ندارد، دیگری تظاهر می‌کند شاد و خوشحال است، یکی دیگر تظاهر می‌کند که غمگین و ناراحت است و سیمون سیلور هم تظاهر می‌کرد که نیروهای فراطبیعی دارد و با این جمله در واقع اعتراف کرد که مشغول به تظاهر کردن است. ما تظاهر می‌کنیم چون تظاهر کردن را دوست داریم. اغلب‌مان از آن‌چه واقعا هستیم زیاد خوش‌مان نمی‌آید، فکر می‌کنیم خود واقعی‌مان چندان جذاب نیست. بنابراین تصمیم می‌گیریم تظاهر کنیم به آن‌چه که در اصل نیستیم. دوست داریم مثل آب در موقعیت‌های مختلف شخصیت خودمان را در ظرف‌های مختلف بریزیم و کاری کنیم که شکل ظرف مناسب را به خود بگیریم. دوست داریم صورت واقعی خودمان را پشت هزاران هزار ماسکی که تا کنون برای خودمان ساختیم پنهان کنیم. کمتر کسی بودن را ترجیح می‌دهد. تظاهر به بودن متداول‌تر است و تقریبا همه با آن کنار آمده‌اند. همه به طور ناخودآگاه می‌دانند که آدم‌های اطراف‌شان یا حتی خودشان در حال تظاهر کردن هستند، اما حرفی نمی‌زنند و تعجب نمی‌کنند چون به این موضوع عادت کرده‌اند. اما اگر همین آدم‌های متظاهر به فردی بر بخورند که تظاهر نمی‌کند و خودش است و صرفا بودن را برتر از تظاهر به بودن می‌داند آن وقت است که تعجب می‌کنند. چرا؟ چون بودن متداول نیست. واقعی بودن متداول نیست. جالب این‌جاست که دست آخر دنیا را همان کسانی تغییر می‌دهند و می‌سازند که خود واقعی‌شان هستند؛ چون به جای این‌که فکر و ذهن‌شان را درگیر تظاهر کردن‌ها کنند، به موضوعات مهم‌تر مثل ارتقاء شخصیت حقیقی‌شان می‌پردازند. پس خودت باش، تظاهر نکن. و هرگز فراموش نکن که دیر یا زود کسانی که تظاهر کردن را انتخاب کرده‌اند بالاخره دست‌شان رو خواهد شد. تو از آن‌ها نباش.
Thinking Or Doing

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.” چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت. گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم. به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.
Reading And Knowledge

کتاب خواندن لزوما به معنای دانا بودن نیست

جمعه بود و شب هنگام تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم و چند دقیقه‌ای از وقت و حواسم را به این جعبه جادویی اختصاص بدهم. گرچه اغلب اوقات ترجیح می‌دم در سکوت کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم، اما به هر حال هر از گاهی تنوع هم بد نیست. به هر حال این تلویزیون بدبخت که گوشه اتاق قرار داده شده است، بعضی وقت‌ها به توجه هم نیاز دارد. بین کانال‌ها این سو و آن سو می‌رفتم که یک مسابقه معلومات عمومی توجهم را جلب کرد. مجری از شرکت کننده سوالی نسبتا آسان پرسیده بود با چهار گزینه. گزینه‌ها فریاد می‌زدند که پاسخ صحیح کدام است، اما شرکت کننده دچار شک و تردید شده بود. شاید جو محیط مسابقه حواسش را پرت کرده بود یا شاید تا به حال به پاسخ این سوال فکر نکرده بود. علت هر چه که بود او نمی‌توانست درست تصمیم بگیرد. در نهایت او یک گزینه را انتخاب کرد و گرچه مجری هم به طور غیر مستقیم سعی کرده بود به شرکت کننده بفهماند گزینه منتخبش اشتباه است اما باز هم او متوجه نشد و با همان گزینه از مسابقه حذف شد. وقتی چراغ گزینه مورد نظر شرکت کننده قرمز شد و او باخت، مجری حرف جالبی را رو به دوربین گفت. او گفت “چقدر بگویم کتاب بخوانید؟” و این سوال را چند بار تکرار کرد. دقیقا همین جا بود که سوالی در ذهنم شکل گرفت. آیا واقعا با کتاب خواندن اطلاعات عمومی افراد افزایش پیدا می‌کند؟ آیا هر کس کتاب می‌خواند یعنی از بقیه آگاه‌تر و داناتر است؟ آیا اصلا هدف از کتاب خواندن داناتر شدن است؟ موضوع دقیقا همین است. علت این‌که خیلی‌ها دوست ندارند کتاب بخوانند، یا دلیل این‌که بسیاری از افراد زمان خیلی کمی را به مطالعه اختصاص می‌دهند دقیقا همین است. دلیلش این است که خیلی‌ها اصلا نمی‌دانند برای چه باید کتاب بخوانند. ما از کودکی به خاطر اجبار خواندن کتاب‌های درسی، با یک پیش‌فرض ذهنی غلط نسبت به کتاب بزرگ می‌شویم. پیش خودمان فکر می‌کنیم کتاب یعنی درس گرفتن. با این‌که شاید در بعضی موارد این جمله صحیح باشد، اما کتاب خواندن لزوما یک فعالیت علمی و آموزشی نیست. کسی هم که بیشتر کتاب می‌خواند سوادش بیشتر نیست. علاقه‌مندان به کتاب‌خوانی کتاب می‌خوانند چون از این کار لذت می‌برند. درست مثل یک گیمر که از بازی کردن لذت می‌برد یا یک ورزش‌کار که از ورزش کردن خوشش می‌آید، کسی هم که کتاب خواندن را دوست دارد فقط به خاطر لذت بردن از این کار کتاب می‌خواند و نه چیز دیگری. حال اگر در خلال این مطالعه چیزهایی هم یاد می‌گیرد این دیگر یک مزیت فرعی برای او محسوب می‌شود و نه اصلی. پس اگر خواستی دوباره به کتاب خواندن فکر کنی، یادت باشد که ضرورتی ندارد به کتاب‌ها به چشم یک منبع آموزشی نگاه کنی. کتابی را انتخاب کن و بخوان که موضوعش، شیوه نگارش نویسنده‌اش و در یک کلام همه چیزش به نظرت جذاب برسد. سعی کن با کتاب‌ها یک ارتباط دوستانه و صمیمانه برقرار کنی و از آن‌ها انرژی مثبت بگیری. خواه یک کتاب داستانی باشد و خواه یک کتاب در زمینه موفقیت یا روان‌شناسی یا حتی علمی، به این دلیل نخوان که صرفا چیزی یاد بگیری، بلکه بخوان که تفریح کرده باشی. یکی از دوستانم می‌گفت کتابی خوب است که ساعت‌ها را به ثانیه‌ها تبدیل کند.