Hard

نگو سخت است چون سخت‌تر می‌شود!

بعضی کارها سخت هستند. حتما انتظار داشتی الان مثل خیلی از وبلاگ‌ها و کتاب‌های خودشناسی و موفقیت، من هم برگردم و بگویم هیچ کار سختی وجود ندارد و همه چیز برای یک انسان موفق آسان است. مسلما این‌طور نیست. من هم مثل تو می‌دانم که بعضی از کارها و امور هستند که انجام دادن‌شان سخت است؛ غیر ممکن نیست چون قبلا هم گفتم که غیر ممکن فقط یک بهانه برای شانه خالی کردن از زیر بار انجام دادن کارهای سخت است. اما در سخت بودن برخی امور هیچ شکی نیست. مثلا کسی که تا به حال آن‌چنان ورزش‌کار نبوده است و هیکل روی فرمی هم ندارد، اگر بخواهد شکل و شمایل آرنولد شوارتزنگر را به خود بگیرد این را می‌داند که کار خیلی سختی در پیش رو دارد. یا کسی که تا کنون تجربه چندانی در نوشتن نداشته است برای آن‌که بخواهد تبدیل به یک نویسنده مشهور و محبوب در حد تام کلنسی بشود مسلما پروسه ساده‌ای انتظارش را نمی‌کشد. حالا این که کاری سخت است و تو می‌خواهی حتما انجامش بدهی، برخورد صحیح و عقلانی در این رابطه چیست؟ اغلب افراد در مواجهه با فعالیت‌های سخت یک رفتار مشترک غلط را در پیش می‌گیرند. آن‌ها یک جا می‌نشینند، یک نگاه به خودشان می‌اندازند، یک نگاه به هدف نهایی و یک نگاه عمیق هم به مسیر رسیدن به این هدف دشوار. بعد به خودشان می‌گویند این کار خیلی سخت است، اصلا خیلی خیلی سخت است. چند باری این جمله را پیش خودشان تکرار می‌کنند، بعد به این نتیجه می‌رسند که در حد و اندازه رسیدن به هدف مورد نظرشان نیستند و بنابراین کل موضوع را نادیده می‌گیرند. این بدترین برخوردی است که می‌توان با کارهای سخت داشت. نتیجه‌اش همان‌طور که گفتم ناامید شدن است و دلسرد شدن از رسیدن به هدف. اما اگر می‌پرسی پس باید چه کار کنی که مسیرهای سخت را طی کنی و به اهدافی برسی که الان بیشتر شبیه رویا هستند تا هدف ملموس، باید بگویم که باید دست از تکرار این جمله مخرب برداری. همین جمله “عجب کار سختی است” را می‌گویم. تو در واقع با گفتن و تکرار کردن این جمله، به ضمیر ناخودآگاه خود این فرمان را می‌دهی که به تو تلقین کند به اندازه کافی توانایی و قدرت نداری که مسیر سخت رسیدن به هدفت را طی کنی. اگر قرار بود آرنولد شوارتزنگر از همان ابتدای راه به خودش بگوید رسیدن به هیکل دلخواهش کار خیلی سختی است یا اگر تام کلنسی مدام پیش خودش تکرار می‌کرد که تبدیل شدن به یک نویسنده مشهور و حرفه‌ای دشوار است شاید هیچ کدام هرگز نمی‌توانستند به جایی که الان هستند برسند. ضمیر ناخودآگاه خودت را دست کم نگیر. به جای آن‌که با “نمی‌شود” و “نمی‌توانم” و “سخت است” کوکش کنی، باید سعی کنی عقربه معیار ضمیر ناخودآگاهت را از منفی به سمت مثبت حرکت بدهی و به این نتیجه برسی که اگر بخواهی واقعا می‌توانی از پس کارهای سخت بر بیایی.
Give Up Easy

همیشه تسلیم شدن ساده‌تر است

کسی که به دست‌آوردی در زندگی خودش رسیده است، در واقع نتیجه ممارست خود در انجام دادن یک امر هدفمند را تجربه می‌کند. او مدت‌ها یک برنامه مشخص را به طور مداوم و منظم دنبال و تکرار کرده است تا این‌که بالاخره استعدادی در خودش را به شکوفایی رسانده و به هدفی خاص دست یافته است. حال این سوال پیش می‌آید که پس چرا اکثر آدم‌ها توانایی انجام دادن چنین کاری را ندارند؟ چرا اغلب مردم تسلیم شدن را به تلاش کردن ترجیح می‌دهند؟ پاسخ این سوال خیلی ساده است. علت این است که تسلیم شدن همیشه ساده‌تر است. ما انسان‌ها اصولا موجودات تنبلی هستیم. بدن ما و فکر ما هر دو راحت طلب هستند. اغلب‌مان از این‌که هیچ کاری نکنیم و فقط یک گوشه لم بدهیم و گذر زمان را نظاره‌گر باشیم لذت می‌بریم. اما این به مرور سبب می‌شود که زندگی به کام روح و روان ما تلخ شود. مشاهده کردن موفقیت‌های دیگران و تلاش نکردن برای پیوستن به جمع موفق‌ها کم‌کم باعث سرخوردگی ما می‌گردد. بر همین مبنا است که توصیه می‌شود هرگز تسلیم نشویم و به کوشش‌های خود در رسیدن به ایده‌آل‌های‌مان ادامه بدهیم. برای آن‌که بدانیم چطور می‌توان مداومت در رسیدن به اهداف را تبدیل به یک عادت کرد، باید به این فکر کنیم که دلایل اصلی تمایل ما به تسلیم شدن چیست؟ کسانی که راحت تسلیم می‌شوند قبل از هر چیز، به نتیجه بیشتر از روند رسیدن به نتیجه علاقه دارند. اگر به آن‌ها جک ما یا جف بزوس را نشان بدهی، عاشق این می‌شوند که خودشان تبدیل به یک جف بزوس یا جک ما بشوند، اما کوچک‌ترین درکی از پروسه طولانی مدت این مسیر ندارند. نهایت کار برای‌شان جذاب است، اما هیچ علاقه‌ای به روند کار ندارند. شاید یکی از دلایل اصلی فراری بودن از مسیر موفقیت، ترس از قضاوت شدن باشد. در هر حال هر کسی برای رسیدن به اهداف خودش گاهی مجبور می‌شود چند باری طعم شکست را بچشد؛ اصلا اگر چنین نشود هرگز طعم شیرین پیروزی را به خوبی درک نخواهد کرد. کسی که زود تسلیم می‌شود، از همین می‌ترسد که دیگران به خاطر شکست‌هایش او را قضاوت کنند. این در حالی است که انسان‌های موفق در مسیر اهداف خود هیچ اهمیتی به قضاوت‌های دیگران نداده‌اند و در عوض به راه خود ادامه داده‌اند تا بتوانند با پیروزی‌های‌شان به دیگران ثابت کنند قضاوت‌های‌شان اشتباه بوده است. علت این‌که تعداد انسان‌های موفق بسیار کمتر از شکست خورده‌هاست این است که اکثر آدم‌ها دوست ندارند به یک برنامه مشخص به اندازه کافی پایبند بمانند. خیلی‌ها بعد از چند مدت که نتیجه‌ای مثبت و ملموس مشاهده نمی‌کنند ناامید می‌شوند و دست از کار می‌کشند. بزرگ‌ترین تفاوت برنده‌ها با بازنده‌ها این است که برنده‌ها می‌دانند درست همان موقع که ناامیدی به سراغ‌شان می‌آید یعنی فاصله خیلی کمی با پیروزی نهایی دارند. به جز این، یکی از بهانه‌های بزرگی که همیشه برای تسلیم شدن آورده می‌شود این است که “وقتی یک فرد دیگر بهتر از من کاری را انجام می‌دهد چرا من باید برای رقابت با او بیهوده تلاش کنم؟” صرف این‌که کسی در این دنیا وجود دارد که هدفی مشابه تو دارد و از تو جلوتر است، دلیل نمی‌شود خودت را کنار بکشی. اگر چنین بود دیگر رقابتی وجود نداشت. رقابت نیروی محرکه تکاپو برای برتری یافتن است. دست آخر، تسلیم شونده‌ها همگی در یک ویژگی مشخص مشترک هستند و آن هم عدم اعتماد به نفس است. آن‌ها همیشه فکر می‌کنند برای رسیدن به اهداف خودشان به اندازه کافی خوب نیستند. این در حالی است که کسانی که امروز موفق شده‌اند به اهداف‌شان برسند، همواره به خودشان تلقین کرده‌اند که لیاقت آن‌چه می‌خواهند را دارند. داشتن اعتماد به نفس، خصوصیت بارز انسان‌های برنده است.
Truth

حقیقت چهره‌های مختلفی دارد

از این به بعد اگر خواستی بگویی فلان شخص حقیقت را می‌گوید، خوب دقت کن. با شنیدن کلمه حقیقت چه احساسی به تو دست می‌دهد؟ اکثر آدم‌ها با شنیدن این کلمه حس اعتماد و آرامش را تجربه می‌کنند چون تصور می‌کنند ماهیت حقایق مثبت است. اما امروز می‌خواهم تو را با ماهیت واقعی واقعیت‌ها آشنا کنم؛ ماهیتی که شاید چندان هم مثبت نیست. پنهان‌کارها در نشان دادن ماهیت اصلی حقیقت همیشه به ما کمک می‌کنند. این‌ها کسانی هستند که می‌دانند حقیقت یک موجود واحد است اما با چهره‌هایی مختلف. وقتی از یک پنهان‌کار حقیقت را بخواهی، او هم به تو واقعیت را خواهد گفت، اما نه واقعیت کامل، بلکه نسخه‌ای از واقعیت را که خودش دوست دارد تحویلت بدهد.
هر آن‌چه ما می‌شنویم، یک عقیده است نه یک واقعیت. هر آن‌چه ما می‌بینیم یک دیدگاه است نه حقیقت. مارکوس اورلیوس
شاید بتوان گفت حقیقت مثل یک نرم‌افزار می‌ماند با نسخه‌هایی مختلف. نسخه اصلی واقعیت بیان‌گر کل واقعیت به همان شکلی که دقیقا وجود دارد است. اما نسخه‌های دیگری هم از واقعیت وجود دارد. یکی از این نسخه‌ها، نسخه وارونه است. ما بین خودمان به نسخه وارونه حقیقت می‌گوییم دروغ. این همان نسخه‌ای است که کاملا عکس نسخه اصلی تعریف می‌شود. نسخه‌های دیگر اما بخشی از حقیقت اصلی را در خود دارند، ولی شامل همه آن نمی‌شوند. این نسخه‌ها به دلیل شباهت‌شان به نسخه اصلی به سختی شناسایی می‌شوند و به همین دلیل هم بین پنهان‌کارها طرفداران بیشتری دارند. اگر فکر می‌کنی کسی که به او اعتماد داری قطعا به تو همه واقعیت را می‌گوید، به خودت یادآوری کن که حقیقت چهره‌های متفاوتی دارد. ادعایی که شاید با واقعیت جور در بیاید، ممکن است کاملا با حقیقت اصلی تطبیق نداشته باشد. ضرورتی ندارد هر آن‌چه می‌شنوی را باور کنی. همواره به دنبال عدم تطابق‌ها باش، به دنبال ناهمگونی‌های بین آن‌چه می‌شنوی و آن‌چه می‌بینی. آری! این‌گونه است که می‌توانی با حقیقت واقعی آشنا شوی.
حقیقت می‌تواند به هزاران شیوه مختلف بیان شود و در عین حال هر کدام از این‌ها می‌تواند خود حقیقت باشد. سوآمی ویوکاناندا
برخی‌ها می‌گویند حقیقت همیشه در سه شمایل متفاوت ظاهر می‌شود. یکی شمایلی که من می‌گویم و باور می‌کنم، یکی شمایلی که تو می‌گویی و باور می‌کنی، و یکی هم شمایل اصلی واقعیت که لزوما با دو شمایل قبلی تطابق ندارد. یک قصه غصه‌دار را اگر خوب تعریف کنی غصه نخواهی خورد، گرچه شاید غصه بخش اصلی آن قصه باشد. بکوش تا اصل قصه را دریابی، نه این‌که به نسخه به ظاهر شیرین آن دلخوش باشی.
Never Settle

قناعت، بهانه‌ای است برای فرار از مسیر سخت پیشرفت

ما از کودکی با آموزش‌های معمول مختلفی بزرگ شدیم که برخی از آن‌ها کاملا درست و برخی دیگر اساسا غلط بوده‌اند. یکی از این آموزه‌های غلط قناعت کردن به آن معنی که در ذهن‌مان گنجانده شده است. قانون قناعت می‌گوید باید نسبت به آن‌چه داریم خوشنود باشیم و به خاطرش شاکر باشیم. حال آن‌که قناعتی که اکثر ما می‌شناسیم به معنی راضی شدن به موقعیت فعلی خود و تلاش نکردن برای موقعیتی بهتر است. حالا بیا نگاهی بیاندازیم به این‌که چرا قناعت به همین مفهوم عمومی تا این حد فراگیر شده است. راضی بودن به موقعیت فعلی برای انسان‌های سطح متوسط یا حتی انسان‌های راکد، یک قانون بسیار شیرین و رضایت‌بخش است. کسی که تمایلی به بالاتر رفتن ندارد، دوست دارد خودش را با چنین تعاریفی سرگرم کند و دیگران را هم با همین گفته‌ها به کاهلی دعوت کند. از آن‌جایی هم که آدم‌های راکد یا قانع به حد متوسط تعدادشان خیلی بیشتر از انسان‌های پیشگام است، پس تعجبی ندارد اگر می‌بینیم قناعت با معنای تلاش نکردن و ساکن ماندن این چنین مشهور شده است. من هیچ مشکلی با مفهوم اصلی قناعت که همان لذت بردن از داشته‌ها هست ندارم، اما مشکل از جایی شروع می‌شود که برخی‌ها فکر می‌کنند اگر بخواهند قانع باشند، باید فکر پیشرفت کردن را از سر خود بیرون نمایند. خیر! چنین چیزی صحت ندارد.
هیچ وقت به متوسط بودن راضی نشو. استیو جابز
انسان متعالی هرگز به سکون رضایت نمی‌دهد. انسان متعالی هیچ وقت دوست ندارد در سطح متوسط باقی بماند. انسان متعالی بقای خود را در پیشرفت و توسعه می‌بیند و هر دم می‌کوشد که به مهارت‌ها، توانایی‌ها و اطلاعات خود بیافزاید تا بتواند خود را به سطح بالاتری برساند. این هیچ تضادی با قناعت ندارد. یک انسان متعالی همیشه از آن‌چه دارد خوشنود است و همزمان برای بهتر شدن نیز می‌کوشد و اگر در نتیجه تلاش‌هایش به موقعیت بهتری دست یافت، قدردان این پیروزی خواهد بود. بنابراین، از این پس هر کجا شنیدی گفتند “تو همین حالا هم هر آن‌چه لازم است را در اختیار داری” پیش خودت تکرار کن که به خاطر موقعیتی که برایت فراهم شده است شاکر هستی، اما حداقل برای امتحان کردن خودت هم که شده باشد، تو باید برای بهتر شدن و بهتر بودن دست به کار شوی. به خودت یادآوری کن کسانی که سعی می‌کنند تو را از پیش رفتن در مسیر برتری دلسرد کنند، خودشان از پیشرفت فراری هستند و برای ساکت کردن وجدان خود سعی می‌کنند تو را هم به جمع خودشان اضافه کنند. پس بی‌توجه به آن‌ها، فقط به جلو قدم بردار.
About Luck

چند کلام در مورد مفهوم شانس

حتما شنیده‌ای از برخی‌ها که می‌پرسی چطور فلانی به این موقعیت مناسب دست یافته است، می‌گویند این برخی‌ها شانس یارشان بوده است. اگر کسی نداند فکر می‌کند یک عده در این دنیا وجود دارند که به طور کاملا اتفاقی انتخاب شده‌اند تا شانس همراه‌شان باشد و همیشه بهترین اتفاقات ممکن برای آن‌ها رخ بدهد و دیگران هم چون شانس ندارند این فرصت را ندارند که مثل آدم‌های خوش شانس بشوند. از دید عموم، شانس یک موجود قدرتمند است که قدرت خودش را فقط با بعضی‌هایی که خودش بخواهد به اشتراک می‌گذارد. اما آیا واقعا شانس چنین موجودی است؟ من می‌گویم نه. حتی می‌خواهم پا را فراتر از این بگذارم و بگویم که اصلا چیزی به نام شانس وجود ندارد. بله، ممکن است من هم گاهی در جملاتم از کلمه شانس استفاده کرده باشم یا در آینده آن را به کار ببرم، اما قطعا این کلمه برای من فراتر از یک اصطلاح معنا نخواهد شد. پیشنهاد می‌کنم اگر تو هم روی شانس خیلی حساب می‌کنی، طرز فکرت را در موردش تغییر بدهی.
من به شانس خیلی اعتقاد دارم؛ هر چه بیشتر تلاش می‌کنم به نظر می‌رسد که بیشتر شانس می‌آورم. کولمن کاکس
بهترین راه برای این‌که نظرت در مورد شانس عوض شود این است که نگاهی به زندگی افرادی بیاندازی که به موفقیت‌های پردوام دست یافته‌اند. البته هستند آدم‌هایی که موفقیت‌های زودهنگام به دست آورده‌اند و بدون تقریبا هیچ تلاشی به یک موقعیت خوب رسیده‌اند، اما این افراد چون برای موقعیت خود سختی نکشیده‌اند خیلی زود و به راحتی این موقعیت را از دست می‌دهند. این افراد را از ذهنت پاک کن و به زندگی انسان‌هایی فکر کن که الان در بهترین موقعیت‌ها قرار گرفته‌اند و شاید از دید اکثریت خوش شانس تلقی شوند؛ همان کسانی که برای این موقعیت مناسب سال‌ها کوشیده‌اند. ما آدم‌ها معمولا عادت داریم قله یک کوه یخ را ببینیم، بدون این‌که توجه داشته باشیم بخش اعظم این کوه یخ در زیر آب و خارج از دید قرار دارد. کسی که الان به قله رویاهایش رسیده و خودش را در آن‌جا حفظ کرده است، برای رسیدن به قله مدت‌ها سختی کشیده ولی ناامید نشده و به راهش ادامه داده است. نمی‌خواهم دروغ بگویم، شاید برخی اوقات شرایط هم تا حدودی به او کمک کرده باشد، اما این شرایط با تلاش‌های گذشته او بوده که فراهم گردیده است و نحوه برخورد مناسب با این شرایط هم به هموارتر کردن راه او برای رسیدن به اهداف کمک می‌نماید.
شانس، تلاقی آمادگی با فرصت است. جمله مشهور
در نهایت، از این پس هر بار که کلمه شانس را از دهان کسی شنیدی یادت باشد که این کلمه مثل همان قله کوه یخ است. اجازه نده به خاطر این باور غلط که شانس با تو یار نیست، دست از تلاش کردن بکشی و درجا بزنی و بالا رفتن آدم‌های عاقل‌تر را نظاره‌گر باشی. اگر درک خودت از شانس را تغییر بدهی، دیری نمی‌گذرد که تو هم تبدیل به کسی می‌شوی که دیگران خوش شانس می‌دانند.
The Impossible

غیر ممکن یعنی چه؟

ما آدم‌ها معمولا چه زمانی از عبارت غیر ممکن استفاده می‌کنیم؟ زمانی که انجام دادن یک کار به نظرمان محال باشد؟ شاید. شاید هم نه. شاید این فقط یک بهانه باشد؛ بهانه‌ای برای انجام ندادن یک کار سخت، یا شاید هم کمی سخت‌تر از یک کار سخت. احتمالا تو هم مثل من بارها شنیده‌ای که گفته‌اند فلان کار غیر ممکن است اما بعدها دیده‌ای که یک نفر در یک گوشه از دنیا همان کاری که به نظر خیلی‌ها غیر ممکن می‌آمده را انجام داده است! مگر غیر ممکن نبود؟ پس چطور یک نفر از پس این کار بر آمده؟ یک جمله خیلی کلیشه‌ای هست که در مورد عبارت غیر ممکن زیاد می‌گویند. می‌گویند افراد موفق غیر ممکن را از دایره لغات خودشان حذف کرده‌اند. نه! من نمی‌خواهم این را بگویم چون به نظرم این جمله از اساس غلط است. مگر می‌شود غیر ممکن را حذف کرد؟ بالاخره برخی کارها هستند که از حیطه عقل و منطق خارج می‌شوند و تبدیل می‌شوند به غیر ممکن. مثلا ریختن دو لیتر آب در یک ظرف یک لیتری یک کار کاملا غیر ممکن است و هیچ کس هم هیچ وقت در هیچ کجای دنیا نخواهد توانست این غیر ممکن را ممکن سازد. یا مثلا بیست ساعت ماندن یک انسان در زیر آب بدون هیچ وسیله کمکی هم یکی دیگر از همان کارهای غیر ممکن است که هیچ انسان عاقلی هیچ وقت تمایلی پیدا نخواهد کرد که آن را امتحان کند. اما یک زمانی اگر به کسی می‌گفتی در آینده انسان‌ها خواهند توانست در هر کجا که هستند با هم ارتباط برقرار کنند گویی که هیچ فاصله‌ای بین‌شان نیست، همه می‌گفتند این غیر ممکن است. یا اگر به کسی می‌گفتی روزی فرا خواهد رسید که انسان قادر به پرواز در آسمان می‌شود، همه می‌گفتند تو دیوانه هستی. اما همان‌طور که می‌بینی، امروز با ما اسمارت فون‌ها و به لطف پدیده اینترنت می‌توانیم همیشه و هر کجا با هم در ارتباط مستقیم باشیم بدون این‌که بعد فاصله برای‌مان مهم باشد یا با وجود ابزارهایی همچون هواپیما و هلیکوپتر می‌توانیم آسمان را تحت کنترل خودمان داشته باشیم. این‌ها به دید برخی‌ها غیر ممکن بود و ممکن شد.
سخت چیزی است که کمی زمان می‌برد؛ غیر ممکن چیزی است که کمی زمان بیشتری می‌خواهد. فریتیوف نانسن
پس همان‌طور که واضح است، غیر ممکن خیلی از اوقات غیر ممکن واقعی نیست، فقط یک بهانه برای شانه خالی کردن از زیر بار انجام دادن کارهای سخت است. شاید حتی همین امروز هم خیلی از کارهایی که به عنوان غیر ممکن در نظر گرفته‌ایم واقعا غیر ممکن نباشند و در آینده ممکن شوند. این‌جا من کاری به غیر ممکن‌هایی که برای همه ما تبدیل به باورهای عمومی شده‌اند ندارم؛ بیشتر می‌خواهم به غیر ممکن‌های زندگی‌های خودمان بپردازم. بگرد و ببین چه کارهایی را در زندگی خودت غیر ممکن می‌دانی و یک بار دیگر همه آن‌ها را با یک دید بازتر مورد بررسی قرار بده. ببین واقعا این‌ها محال هستند یا فقط به خاطر سخت بودن دورشان را خط کشیده‌ای؟ مطمئنم با این کار برخی از موارد را از لیست غیر ممکن‌هایت خط خواهی زد.
Not Horse

من که اسب نیستم!

تا به حال دیده‌ای آدم‌هایی را که مدام در حال تغییر تصمیمات‌شان هستند و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند؟ شاید خیلی‌ها فکر کنند چنین آدم‌هایی قابل اعتماد نیستند چون هر لحظه ممکن است حرف‌شان را عوض کنند و از مسیر دیگری به راه خودشان ادامه دهند و تازه باز هم معلوم نیست در همان راه جدید به رفتن ادامه بدهند یا این‌که باز هم مسیر خود را تغییر دهند. شاید خیلی‌ها فکر کنند نباید حتی نزدیک چنین آدم‌هایی بشوند؛ آدم‌هایی که به نام سست عنصر معروف هستند. بگذار این “خیلی‌ها” هر چه دوست دارند فکر کنند، هیچ اهمیتی ندارد. چه قانونی ما را محدود کرده است که اگر یک راه را انتخاب کردیم باید تا انتها حتما بر همان راه بمانیم؟ من به عنوان یک انسان عاقل و بالغ اگر به این نتیجه برسم که راهی که تا امروز می‌رفتم اشتباه بوده است حق دارم راه دیگری را انتخاب کنم و باید هم این کار را انجام دهم و اگر انجام ندهم یعنی هنوز از نظر عقلی به بلوغ نرسیده‌ام و هر کسی هم که این‌طور فکر کند حتما بالغ نیست. اگر یک اسب را با میخ و طناب در وسط یک زمین ببندی و چشمانش را هم بسته نگاه داری خواهی دید که این حیوان بی‌زبان شروع می‌کند به راه رفتن و بی وقفه به مسیرش ادامه می‌دهد چون فکر می‌کند در حال دور شدن است در حالی که فقط دور خودش می‌چرخد بدون این‌که خودش بداند. من و تو اگر بخواهیم ثابت کنیم که اسب نیستیم باید بلد باشیم که هرگاه به غلط بودن تصمیمات خود پی بردیم به سراغ یک تصمیم جدید و بهتر برویم، نه این‌که برای اثبات ثابت قدم بودن خود روی این تصمیمات غلط پایبند بمانیم. شاید با این کار عده‌ای بگویند تو سست عنصری یا چند عنوان مضحک دیگر را در مورد تو به کار ببرند، اما به این حرف‌ها اهمیت نده و همیشه به فکر انتخابی باش که به نظرت صحیح‌ترین است. من از نه سال پیش مشغول وبلاگ‌نویسی بوده‌ام ولی در تمام این نه سال بارها روند کار خودم را تغییر داده‌ام. اوایل در سرویس‌های وبلاگ‌نویسی رایگان فعالیت می‌کردم، اما به مرور به این نتیجه رسیدم که همکاری کردن با وبلاگ‌های گروهی برایم گزینه بهتری است. چند سالی با وبلاگ‌های مختلف همکاری کردم ولی هیچ وقت با یک گروه ثابت باقی نماندم، نه به خاطر این‌که از آن گروه کاری ناراضی بوده باشم، بلکه به این خاطر که هدف من کسب تجربه بود و امتحان کردن زمینه‌های کاری مختلف با گروه‌های کاری متفاوت. تا این‌که در سال ۹۴ تصمیم گرفتم یک وبلاگ شخصی راه بیاندازم که در واقع همین وبلاگی است که مشغول خواندنش هستید. در همین وبلاگ هم چند باری در مورد شیوه نوشتنم تغییر عقیده دادم. همان‌طور که می‌بینی، راه درست‌تر این است که آن‌قدر تغییر مسیر بدهی تا به مسیری برسی که کاملا با روحیات و شخصیت و اهدافت هماهنگی داشته باشد. بسیاری از بزرگ‌ترین مدیران کسب‌وکارهای حال حاضر دنیا هم از همان روز اول نمی‌دانستند باید از کجا شروع کنند و به کدام سمت بروند. آن‌ها چندین و چند بار راه‌های مختلف را آزموده‌اند و شکست خورده‌اند تا این‌که راه اصلی را یافته‌اند. البته آن‌چه که گفتم نباید باعث بروز سوءتفاهم بشود. این خوب است که برای پیدا کردن راه دلخواه به جست‌وجو بپردازی، اما این نباید تبدیل به یک عادت بشود و همیشه در حال تغییر مسیر باشی. اگر چنین شود، آن‌گاه دیگران حق دارند به تو بگویند سست عنصر. راهت را پیدا کن و در پیمودن آن راه اسمترار سازنده داشته باش.
Jealous

بگذار حسودی کنند

من و تو و تقریبا همه آدم‌های اطراف‌مان، همان‌هایی که هر روز آن‌ها را می‌بینیم و از کنارشان رد می‌شویم بی‌آن‌که به داستان و طرز فکرشان فکر کنیم، همه ما شبانه‌روز در تلاشیم که خودمان را بالا بکشیم و به جایی برسیم که دوست داریم و به موقعیتی دست پیدا کنیم که به دنبالش هستیم. در میان ما، بسته به میزان تلاش و اهتمامی که به خرج می‌دهیم، فقط برخی‌های‌مان به آرزوهای خود می‌رسیم. تا این‌جا همه چیز طبیعی است؛ این هم طبیعی است که عده‌ای از کسانی که از رسیدن به جایگاه دلخواه‌شان عقب مانده‌اند و به اندازه کافی کوشش نورزیده‌اند، بخواهند به کسانی که موفق شده‌اند حسودی کنند. اوضاع زمانی غیرطبیعی می‌شود که افراد موفق بخواهند به حسادت‌های دیگران اهمیت بدهند. فکر کن تو الان دقیقا همان امکاناتی را داری که چند سال آرزویش را داشته‌ای، فکر کن الان همانی شدی که همیشه دلت می‌خواسته. حالا که در اوج خوشحالی هستی کم‌کم متوجه می‌شوی که برخی‌ها شروع می‌کنند به گله کردن و کوچک شمردن و حتی تحقیر و توهین کردن. اگر با چنین بازخوردهایی مواجه شدی تنها کاری که نباید انجام بدهی این است که به آن‌ها اهمیت بدهی. تجربه به من ثابت کرده است که سروکله زدن با افراد حسود نه تنها هیچ فایده‌ای ندارد، بلکه سبب می‌شود که خودت هم عصبانی بشوی و بیهوده خودت را ناراحت کنی. حسودها کمبودهای زندگی خود را با گیر دادن به انسان‌های پیروز و شاد توجیه می‌کنند چون به نظرشان این کار ساده‌تر است. اگر به حسودها باشد، دل‌شان می‌خواهد همه شکست خورده و ناکام باشند تا دیگر لازم نباشد از منطقه امن خود خارج بشوند و برای بهتر شدن بکوشند. البته این حسودها یک مزیت اساسی هم دارند؛ هر زمان که سروکله‌شان دورت پیدا شود به این معناست که راه را تا این‌جا درست رفته‌ای و باید در همان مسیر ادامه بدهی. مسلما راه غلط رفتن که حسودها را به سمت خودش نمی‌کشاند، این مسیر صحیح است که چشم حسودها را به سمت خودش می‌چرخاند. هر کجا دیدی کسی دارد موفقیت‌های تو را کوچک نشان می‌دهد یا دست‌آوردهایت را بیهوده و ساده می‌شمارد، یقین داشته باش که آن‌چه به آن رسیده‌ای ارزشش را داشته و ارزشش را دارد که در همان راستا پیش بروی. اما با این همه، هرگز خودت را درگیر منفی‌نگری‌های حسودها نکن. پرداختن به دیدگاه‌های اشتباه این‌ها درست مثل آب ریختن در آسیاب دشمن است. حسودها هرگز قانع نمی‌شوند (مگر این‌که خودشان بخواهند) پس سعی نکن آن‌ها را متقاعد کنی که به جای آن‌که وقت‌شان را با زدن حرف‌های پوچ هدر بدهند بروند و فکری به حال بهبود موقعیت زندگی خودشان بکنند. حسودها همیشه هستند و همیشه حسودی می‌کنند، این انسان‌های شادکام هستند که باید به ناکامی و بدفکری آن‌ها اهمیت ندهند و ارزش والای موفقیت‌های خودشان را در ذهن‌شان حفظ کنند. پس هر وقت به تو حسودی کردند، لبخندی بزن و با عزمی راسخ‌تر به کارت ادامه بده.
Where You Are

چرا آن‌جا که تویی من نرسیدم؟

انسان‌های پیروز همیشه توجه دیگران را به خودشان جلب می‌کنند، حتی اگر خودشان نخواهند و ندانند. کمتر کسی را می‌توان یافت که دلش نخواهد مثل آدم‌های موفق و سرشناس باشد. به هر حال همه ما برای خودمان قهرمان‌هایی داریم که سعی می‌کنیم در اکثر ابعاد زندگی از آن‌ها الگوبرداری کنیم. با این همه، برخی اوقات ممکن است غبطه بخوریم که چرا هر چه می‌رویم به جایی نمی‌رسیم که آن‌ها هستند؟ شاید در ابتدا این احساس فقط در حد غبطه خوردن باقی بماند، اما اگر کسی بخواهد به وجود فاصله بین خودش و شخصیت محبوبش بیش از حد دقیق شود احتمالا به مرحله حسودی می‌رسد. حس حسودی دقیقا همان سیاه‌چاله‌ای است که اراده و توان انسان را آرام آرام در خودش فرو می‌کشاند و دیگر هیچ جایی برای رشد و تعالی باقی نمی‌گذارد. اگر روزی روزگاری این سوال در ذهنت نقش بست که چرا مثل فلان شخص نشده‌ای، این را باید به یاد داشته باشی که هر کدام از ما آدم‌ها در شرایط کاملا متمایزی به دنیا آمده‌ایم و بزرگ شده‌ایم. مسائلی از قبیل تربیت، خانواده، خاطرات، تجربیات و نگرش‌ها همگی روی شکل‌گیری شخصیت ما موثر هستند. خیلی از اتفاقاتی که در زندگی تو رخ داده است شاید در زندگی شخصیت مورد علاقه‌ات رخ نداده باشد یا اگر هم اتفاق افتاده باشد به احتمال زیاد نحوه برخورد او با نحوه برخورد تو در برابر این رویدادها می‌تواند کاملا متفاوت باشد. با این همه، معنای آن‌چه نوشته شد این نیست که تو نمی‌توانی به موفقیت دست یابی. خوشبختانه رشد و تعالی یک پروسه قابل یادگیری است؛ یعنی هر کسی می‌تواند خودش را در زمینه‌های به خصوص به ایده‌آل‌های مد نظرش نزدیک کند (می‌گویم نزدیک، چون هیچ کس نمی‌تواند کامل باشد). پیشرفت شخصی غیرممکن نیست، بلکه نیاز به همت و استمرار سازنده دارد. بر همین مبنا، لازم است هر کسی استعدادهای اصلی خودش را پیدا کند. قطعا هیچ کس در تمام زمینه‌ها نمی‌تواند همه فن حریف باشد و فقط در برخی موارد علاقه و استعداد دارد. یکی در نقاشی و طراحی دستی بر آتش دارد و یکی دیگر به نوشتن علاقه‌مند است. استعدادیابی اولین قدم برای پیشرفت شخصی است. پس از آن باید روی بهبود نقاط قوت استعداد خودت کار کنی و آن‌قدر سرگرم تمرین و تکرار شوی که استعداد خودت را به شکوفایی برسانی و در حیطه فعالیت مورد علاقه‌ات تبدیل به یک فرد حرفه‌ای شوی. بنابراین، صرفا مقایسه کردن هیچ نتیجه مثبتی برای تو که به دنبال موفق شدن هستی ندارد. هیچ دو زندگی را نمی‌توان یافت که دقیقا مانند هم باشند و به همین خاطر هیچ برنامه واحدی برای پیروز شدن در زندگی وجود ندارد. این خود تو هستی که باید راه درست را از میان هزاران مسیر غلط پیدا کنی و این ممکن نیست مگر با استعدادیابی و تمرین و اشتیاق. یادت باشد این‌ها را به هر کس که حس حسادتش گل کرد هم بگویی تا همه یاد بگیریم که چرا نباید بپرسیم “چرا آن‌جا که تویی من نرسیدم؟”.
Different

متفاوت بودن خوب است

دنیا را تفاوت‌ها شکل می‌دهند. تا به حال به تفاوت فصل‌ها فکر کرده‌ای؟ بهار فصل رویش و تازگی است و تابستان فصل گرم تفریحات، پاییز لباسی از جنس طلا تن زمین می‌کند و زمستان هم هنگام سفیدپوش شدن درختان است. هر فصلی برای خودش خصوصیات منحصر به فردی دارد، هیچ دو فصلی مثل هم نیست و همین دقیقا نکته‌ای است که هر کدام از آن‌ها را زیبا می‌کند. نه تنها فصل‌ها، بلکه حیوانات و اقلیم‌ها و حتی سنگ‌ها هم با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند. آن‌گاه چطور می‌توان انتظار داشت که انسان‌ها همگی مثل هم باشند؟ برخی‌ها فکر می‌کنند تفاوت داشتن نسبت به دیگران نشانه ضعف است. یک عده تصور می‌کنند اگر با اطرافیان خود در برخی از زمینه‌ها فرق‌هایی داشته باشند دچار مشکل هستند و باید هر طور که شده خودشان را دقیقا همرنگ جماعت کنند. منطق‌شان این است که متفاوت بودن سبب می‌شود که منزوی شوند و دیگران آن‌ها را ترک کنند. اصلا تا به حال این فکر به ذهن‌شان هم خطور نکرده است که از خودشان بپرسند چه کسی گفته همه باید مشابه باشند؟ ما با خصوصیات شخصیتی و استعدادهای منحصر به فرد خود به دنیا آمده‌ایم. هر کدام از ما به شکلی منحصر به فرد تربیت و بزرگ شده‌ایم. هر کدام‌مان خاطرات منحصر به فردی داریم و خلق و خوی ما بر اساس همین خاطرات شکل گرفته است. پس این کاملا طبیعی است که نسبت به موقعیت‌های مختلف رفتارهای متفاوتی از خودمان نشان بدهیم. این کاملا طبیعی است که خودمان باشیم. کسانی که سعی می‌کنند متفاوت نباشند، در واقع خود واقعی‌شان را پشت یک ماسک پنهان می‌کنند؛ در واقع دیگر خودشان نیستند. شناختن این افراد کار سختی نیست. کسانی که نقش بازی می‌کنند بالاخره خودشان را لو می‌دهند. این در حالی است که اگر این افراد بدانند نقش بازی نکردن تا چه حد جذاب‌تر است، همیشه سعی خواهند کرد خودشان باقی بمانند، با تمام نقاط ضعف و قوت واقعی خودشان. این‌که خودت باشی همیشه باعث می‌شود که صداقت بیشتری از خودت نشان بدهی. کسانی که نقش شخصیت دلخواه‌شان را ایفا می‌کنند نه تنها به دیگران بلکه به خودشان هم دروغ می‌گویند. از سوی دیگر، کسی که تفاوت‌های خودش را قبول دارد، معمولا صداقت بیشتری دارد و صداقت بیشتر هم در نهایت به صمیمیت بیشتر دامن می‌نزد. به همین خاطر است که این‌گونه افراد زندگی اجتماعی شادتری دارند چون دیگران به این اشخاص راحت‌تر اعتماد می‌کنند. گذشته از تمام این موارد، فکر کن چقدر جذاب است که بین بیش از ۷ میلیارد آدم روی کره زمین، تو با شخصیت واقعی‌ات از مابقی متمایز باشی. هیچ کس مثل تو نیست، پس سعی نکن خودت را پشت ماسک‌ها پنهان کنی و شبیه یکی دیگر بشوی.