تا به حال اسم عبارت قوس شخصیتی به گوش‌تان خورده است؟ همین حالا فکر کنید ببینید کدام یک از داستان‌هایی که قبلا شنیده‌اید، خوانده‌اید و یا دیده‌اید بیشتر در ذهن‌تان ماندگار شده‌اند؟ حاضرم با شما شرط ببندم که جواب شما به این سوال پر خواهد بود از داستان‌هایی که شخصیت‌های‌شان در طول قصه تغییر کرده‌اند. به بیان دیگر این داستان‌هایی با شخصیت‌های داینامیک هستند که بهتر در ذهن باقی می‌مانند. کاراکترهایی که از محیط اطراف خودشان و حوادثی که برای‌شان رخ می‌دهند تاثیر می‌پذیرند و در خلق و خوی‌شان تفاوت ایجاد می‌شود، می‌توانند مخاطب را به دنبال کردن داستان راضی کنند و آن‌ها را با خود همراه سازند. هیچ شخصیتی به اندازه شخصیت داینامیک نمی‌تواند به جذابیت یک داستان بیافزاید و هیچ شخصیتی هم بدون قوس شخصیتی، داینامیک نمی‌شود.

نوشتار مرتبط: شخصیت داینامیک چیست و چگونه باید چنین شخصیتی را خلق کرد؟

قبلا در مورد کاراکترهای داینامیک نوشته بودم و توضیح داده بودم که کاراکتر داینامیک دقیقا نقطه مقابل شخصیت استاتیک است. در این مقاله تصمیم ندارم مجددا این موضوع را تکرار کنم، بلکه هدفم این است که شما را با قوس شخصیتی آشنا سازم؛ تکنیکی که سبب می‌شود یک شخصیت از حالت ثابت و استاتیک به حالت تاثیرپذیر و داینامیک تغییر وضعیت دهد. اگر اهل نویسندگی نباشید و یا به تازگی وارد این حیطه شده باشید، ممکن است این اصطلاح برای شما تازگی داشته باشد. پس بگذارید کمی بیشتر در مورد آن گپ بزنیم.

قوس شخصیتی اصلا چه معنایی دارد؟

قوس شخصیتی در ساده‌ترین تعریف ممکن یعنی تفاوت وضعیت شخصیت داستان شما در ابتدا و انتهای قصه. البته این صرفا به آن معنا نیست که شخصیت داستان شما تنها باید از یک وضعیت بد به شرایطی خوب یا عالی تغییر حالت بدهد، گرچه این هم نوعی قوس شخصیتی به شمار می‌رود. اما در مجموع، قوس شخصیتی یعنی قرار دادن کاراکتر در میان یک سری موانع و اتفاقات در طول داستان تا در نهایت همین رویدادها سبب شوند تا شخصیت مورد نظر شما به کلی تغییر کند.

در اکثر داستان‌های محبوب و معروف، شخصیت‌های قصه مهارت‌ها و توانایی‌هایی به دست می‌آورند که با کمک آن‌ها می‌توانند خود را متحول سازند. حال هر چه این تغییر و تحول‌ها بیشتر باشند، قوس شخصیتی و جذابیت قصه شما بهبود پیدا می‌کند.

جالب این است که اکثر نویسنده‌های تازه‌کار دوست دارند زندگی را برای شخصیت‌های داستان خود آسان کنند. اگر می‌خواهید مخاطبان قصه‌های خود را میخکوب و مجذوب کنید، باید عادت کنید که شخصیت‌های ساخته و پرداخته خود را در معرض طوفان حوادث تلخ و اتفاقات دشوار قرار دهید. همان‌طور که دین کونتز، یکی از مشهورترین نویسنده‌های حال حاضر دنیا توصیه می‌کند، باید در سریع‌ترین زمان ممکن شخصیت داستان خود را غرق در بدترین مشکلات نمایید.

حال گاهی اوقات ممکن است قوس شخصیتی داستان شما مثبت باشد، به این معنی که شخصیت داستان شما در طول قصه با پیروز شدن بر مشکلات می‌تواند آدم بهتر و خیرخواه‌تری بشود. این نوع قوس شخصیتی معمولا بیشتر مورد استفاده قرار می‌گیرد و تقریبا اکثر ماجراهایی که از کودکی تا امروز شنیده‌ایم و دیده‌ایم به همین شکل بوده‌اند. هر چه چالش‌هایی که بر سر کاراکتر خود می‌ریزید سخت‌تر و بزرگ‌تر باشند، قوس شخصیتی تاثیرگذارتر خواهد بود.

شاید مشهورترین قوس شخصیتی مثبت در بین تمام داستان‌های دنیا را بتوان ابنزر اسکروج در قصه سرود کریسمس، اثر چارلز دیکنز دانست. آوازه این شخصیت آن‌چنان بلند شد که امروزه هر وقت می‌خواهیم به کسی بگوییم خیلی خسیس و خودخواه است، نام اسکروج را بر روی او می‌گذاریم. اما چارلز دیکنز با ایجاد یک قوس شخصیتی مثبت و بی‌نقص سبب شد که حتی اسکروج هم به یک انسان جدید و بخشنده و دوست داشتنی تبدیل شود.

قوس شخصیتی دیگری که می‌توان از آن استفاده کرد، نوع منفی آن است. در این شیوه، یک شخصیت خوب در جریان داستان به مرور زمان به یک شخصیت منفی تبدیل می‌شود، یا آن‌قدر تصمیمات اشتباه می‌گیرد که در آخر قصه به جایی بدتر از ابتدای قصه می‌رسد.

یکی از شناخته شده‌ترین شخصیت‌هایی که چنین قوسی را تجربه کرده، ولدمورت در سری داستان‌های هری پاتر، اثر جی.کی رولینگ است. او به عنوان یک یتیم بی‌گناه با نام تام مارولو ریدل وارد داستان می‌شود و به مرور زمان هم نامش را به ولدمورت تغییر می‌دهد و هم خودش به یک شخصیت بی‌رحم و کشنده تغییر وضعیت می‌دهد.

چطور باید قوس شخصیتی را به وجود آورد؟

همان‌طور که بالاتر در همین مقاله اشاره کردم، ساختن یک قوس شخصیتی خوب می‌تواند مخاطبان را مجذوب داستان بکند، به طوری که برای رفتن به ورق بعدی کتاب لحظه‌شماری کنند. انجام دادن این کار البته چندان هم ساده نیست، گرچه شاید در ابتدا ساده به نظر برسد. با این حال، اگر به نکات زیر بیاندیشید ممکن است در طول زمان و با تمرین بسیار، این کار برای شما آسان‌تر شود.

۱- هدف کاراکتر: باید برای شخصیت مورد نظرتان (که عمدتا شخصیت اصلی یا همان پروتاگونیست است) یک هدف مهم و تاثیرگذار معین کنید، به طوری که برای آن کاراکتر ارزش داشته باشد تا خطر کند و با گذراندن روند داستان وارد یک قوس شخصیتی بشود تا در نهایت تغییر کند. این هدف باید آن چنان دندان‌گیر باشد که سبب شود شخصیت داستان‌تان انگیزه به دردسر افتادن را به جان بخرد.

در مورد برنامه هر کدام از کاراکترها در هر لحظه از داستان و همین‌طور درباره برنامه‌های موجود در هر کشمکش، باید تکلیف‌تان با خودتان روشن باشد. قبل از این‌که دست به قلم بشوید، هدف هر کاراکتر در هر لحظه را روی کاغذ بیاورید، حتی اگر به قول کرت ونه‌گات، این هدف تنها رسیدن به یک لیوان آب باشد.

جیمز اسکات بل

۲- موانع رسیدن به هدف: پیش‌تر نیز ذکر شد که باید بکوشید تا مخاطب را برای رفتن به صفحه بعدی داستان مملو از انگیزه و اشتیاق کنید، پس برای این کار باید تمام پشتیبانی‌ها و نقاط قوت شخصیت داستان را از او بگیرید و او را به سخت‌ترین مشکلاتی که در تصور می‌گنجد درگیر کنید.

شاید وسوسه شوید که در سریع‌ترین زمان ممکن به کاراکتر خود کمک بکنید و امکانات لازم برای نجات یافتن او از ورطه مشکلات را در اختیارش قرار دهید و یک زندگی بی‌نقص برای او رقم بزنید، چون به عنوان یک انسان این تمایل درونی و ذاتی ماست. اما به عنوان یک نویسنده، شما باید دقیقا بر خلاف این روند را پیش بگیرید.

نوشتار مرتبط: چطور باید کشمکش درونی یک شخصیت را نمایان کنید؟

هر طور که فکر می‌کنید برای شخصیت داستان‌تان مشکل درست کنید. خانه‌اش را از او بگیرید، ماشینش را بگیرید، درآمدش را به صفر برسانید یا حتی خانواده‌اش را از او بگیرید. کاری کنید که شرایط برای او غیر قابل حل به نظر برسد، سپس او را مجبور کنید که این شرایط لاینحل را حل کند. به این شکل، قوس شخصیتی شما حسابی تاثیرگذار می‌شود.

۳- نقاط ضعف: این طبیعی است که وقتی یک شخصیت در بدترین شرایط ممکن قرار می‌گیرد کاملا آسیب‌پذیر می‌شود و نقاط ضعف او بیش از پیش به چشم می‌آیند. این اصلا ایراد ندارد که برای شخصیت داستان خود نقطه ضعف طراحی کنید، بلکه برعکس با این اقدام موقعیتی را برای مخاطب داستان‌تان فراهم می‌کنید که از نظر احساسی با شخصیت قصه شما ارتباط برقرار نماید.

مخاطب داستان باید بتواند با کاراکترها ارتباط برقرار کند و برای این کار شما باید برای شخصیت‌های داستان آسیب‌پذیری درست کنید، اما در عین حال این آسیب‌پذیری‌ها و نقاط ضعف نباید بیش از حد احمقانه یا بیش از حد غیر قابل درک باشند. کاراکترها باید بتوانند در طول داستان و با پشت سر گذاشتن هر مانعی، قوی‌تر شوند و نقاط ضعف درونی و بیرونی خود را برطرف کنند.

۴- تغییر کردن: مهم‌ترین عامل در یک قوس شخصیتی همین تغییر کردن است که بر مبنای موارد فوق شکل می‌گیرد. همین مواجه شدن با مشکلات متعدد و تلاش برای برطرف کردن نقاط ضعف سبب می‌شوند که کاراکتر داستان شما توانایی‌های جدیدی به دست بیاورد و در نهایت به یک شخصیت جدید تبدیل شود.

با این حال باید در نظر داشته باشید که لازم نیست نحوه تغییر کردن شخصیت داستان خود را به طور روشن و مستقیم توصیف کنید، بلکه باید این تغییرات را بدون توصیف مستقیم به مخاطب خود نشان بدهید. این خواننده داستان شماست که باید خودش این تغییرات را از روند پیشرفت داستان متوجه بشود.

پایان‌نوشت

بهترین قوس شخصیت بر اساس یک کشمکش درست و حسابی شکل می‌گیرد. این کشمکش است که موتور اصلی داستان را تشکیل می‌دهد. حال این کشمکش می‌تواند گاهی درونی و گاهی بیرونی باشد. گاهی ممکن است شخصیت اصلی داستان با عوامل خارجی دست و پنجه نرم کند و گاهی هم با افکار و تردیدهایی که در درون خودش می‌جوشند.

نوشتار مرتبط: کشمکش در داستان چیست و چگونه شکل می‌گیرد؟

مخاطبان هر داستانی عاشق خواندن و دنبال کردن کشمکش‌ها هستند. پس اگر می‌خواهید قوس شخصیتی داستان شما بی‌نظیر باشد، بهتر است روی ساختن کشمکش در داستان بیشتر تمرین کنید. در این مسیر، پیشنهاد می‌کنم کتاب‌هایی مثل پیرمرد و دریا از ارنست همینگوی، شرلوک هولمز از آرتور کانن دویل، جادوگر شهر اُز از فرانک باوم و آنا کارنینا از لئو تولستوی را بخوانید تا بیشتر با قوس شخصیتی آشنا شوید.