آیا به نظر شما لازم است که حس و حال شخصیت داستان دچار تغییر و تحول کلی بشود؟ شما به عنوان یک انسان در جریان رویدادهای پرشمار روزانه، همیشه دچار تغییر و تحول می‌شوید. بعضی از روزها به قول معروف از دنده چپ از خواب بیدار می‌شوید و کل روز را عصبانی هستید، اما با این حال ممکن است حتی در چنین روزهایی، یک اتفاق غیرمنتظره با شما کاری کند که خلق و خوی‌تان کلا عوض شود و از یک آدم خشمگین و بهانه‌گیر به یک آدم شاد و سرزنده تبدیل شوید. گاهی برعکس، صبح را خوب شروع می‌کنید ولی آن‌قدر اتفاقات بد برای شما می‌افتد که دیگر دل و دماغی برای شما باقی نمی‌ماند.

به جز این تغییر و تحول‌های روزانه، شما در مجموع یک سری خلقیات کلی دارید که شخصیت شما را شکل می‌دهند و دیگران معمولا شما را به همین خلقیات می‌شناسند. مثلا ممکن است اکثر روزها شما آدم شوخ و خوش‌زبانی باشید، پس همه شما را به این صفت می‌شناسند گرچه ممکن است برخی از روزها ناراحت یا عصبانی باشید. شاید هم یک شخصیت افسرده و غمگین داشته باشید که برخی روزها بر حسب اتفاق کمی خوشحال‌تر به نظر می‌رسید، اما این سبب نمی‌شود که دیگران تصور کنند شخصیت غمگین شما دگرگون شده است.

پس شما در طول روز ممکن است چند بار حس و حال‌تان تغییر کند، اما همزمان می‌توانید یک سری خصوصیات اخلاقی داشته باشید که شخصیت شما را شکل داده‌اند و معمولا به راحتی دگرگون نمی‌شوند. اما با این حال گاهی ممکن است حتی شخصیت شما هم عوض شود. اگر در جریان اتفاقاتی قرار بگیرید که به اندازه کافی شما را متحول سازد، قطعا خلقیات کلی شما نیز عوض خواهند شد و مثلا از یک آدم معروف به حرافی و دهان‌لقی می‌توانید به یک آدم رازدار و درون‌گرا تبدیل شوید.

همان‌طور که می‌بنید، انسان تغییر می‌کند. شما در مسیر زندگی بارها و بارها دگرگون می‌شوید. گاهی خودتان متوجه این تغییرات می‌شوید و گاهی هم نه. حال چگونه می‌توان انتظار داشت شخصیت‌های یک داستان ساختگی دگرگون نشوند؟ چطور می‌توان انتظار داشت که مخاطبان چنین داستان‌هایی از دنبال کردن جریان لذت ببرند؟ چطور می‌شود انتظار داشت که مخاطبان با این داستان ارتباط برقرار کنند و آن را باورپذیر بدانند؟

اجازه بدهید شخصیت داستان تغییر کند

این اشتباهی است که عده بسیاری از نویسنده‌ها مرتکب می‌شوند. رمان‌ها و داستان‌هایی خلق می‌کنند که شخصیت‌های‌شان همیشه حس و حالی ثابت دارند و هیچ رویدادی نمی‌تواند روی آن‌ها تاثیر بگذارد یا این‌که چنان که باید از اتفاقات اطراف خود تاثیر نمی‌پذیرند. شاید داستان‌شان به اندازه کافی گیرا باشد، اما کاراکترهای ثابت و بی‌تفاوت‌شان به کلی وزن اثر را از بین می‌برند.

چه کسی گفته نمی‌توان در یک داستان خنده‌دار، لحظات غمگین و ناراحت کننده نیز خلق کرد؟ چه کسی گفته نباید در رمان‌های جدی و خشک، لحظاتی شاد و بامزه ایجاد نمود؟ این لحظات هر چقدر هم که کوتاه و گذرا باشند، می‌توانند به سادگی به جذابیت جریان داستان بیافزایند و فرصتی فوق‌العاده بسازند برای بیشتر آشنا شدن با جنبه‌های مختلف کاراکترهای داستان و همین گریزهای گذرا به حالت‌های حسی مختلف این امکان را برای نویسنده فراهم می‌کند تا بتواند یک ارتباط عمیق بین کاراکترهای داستان خودش با مخاطبان اثر ایجاد نماید.

اگر نویسنده هستید، بکوشید کاراکترهایی بسازید که داینامیک باشند. حتی می‌توانید کل داستان را طوری تنظیم کنید که به تغییر یافتن خصوصیات اخلاقی یک شخصیت بر مبنای مواجه شدن با رخدادهایی در طول ماجرا اختصاص داشته باشد. اگر دقت کرده باشید، داستان‌ها و رمان‌ها و سریال‌ها و فیلم‌های زیادی را می‌توانید به یاد بیاورید که با همین درون‌مایه شکل گرفتند و به تکامل رسیدند. حال این‌که کدام خصوصیات شخصیتی از کدام یک از کاراکترهای داستان برای کدام مجموعه از اتفاقات عوض می‌شوند متغیر هستند.

نوشتار مرتبط: آن‌چه که باید در هنگام شخصیت‌پردازی از خود بپرسید

یک دیوار قرمز رنگ در یک اتاق در کنار یک پنجره را تصور کنید. هر کسی این دیوار را ببیند به خودش می‌گوید که این فقط یک دیوار قرمز است. اما اگر همان آدم یک روز جلوی همان دیوار بایستد متوجه موارد جالبی می‌شود. در طول روز، وقتی نور آفتاب از پنجره به داخل اتاق می‌تابد، آن شخص می‌بیند که نور خورشید روی رنگ دیوار تاثیر می‌گذارد، گویی که سمت نورانی‌تر رنگ قرمز روشن‌تری دارد و مابقی دیوار قرمز تیره است. به مرور که زمان به غروب نزدیک می‌شود و چراغ داخل اتاق روشن می‌شود، او می‌بیند که نور لامپ روی رنگ دیوار تاثیر می‌گذارد و انگار رنگ دیوار یک بار دیگر کلا تغییر می‌کند. اگر چراغ داخل اتاق خاموش شود، همه دیوار به رنگ قرمز تیره‌تر تبدیل می‌شود. هوا که خیلی تاریک بشود و نوری هم در کار نباشد، دیوار قرمز در چشم بیننده سیاه رنگ به نظر می‌رسد. اگر در همان حال آن شخص یک چراغ قوه روشن کند، باز هم تغییرات دیگری را می‌بیند.

وقتی یک دیوار هم در برابر نور و محیط اطراف از خودش واکنش نشان می‌دهد و عوض می‌شود، نمی‌توان انتظار داشت که کاراکترهای یک داستان در طول کل ماجرا همیشه بی‌تفاوت بمانند. اجازه بدهید حتی کوچک‌ترین پیش‌آمدها در اطراف کاراکترها در حس و حال آن‌ها موثر باشند. کاراکترهای داستان خود را به محیط و رخدادها مرتبط سازید. واکنش‌های هر کاراکتر را نسبت به یک اتفاق یکسان، به شکلی متفاوت طراحی نمایید. اجازه بدهید تا مخاطب متوجه بشود که شما واقعا روی شخصیت‌سازی کار کرده‌اید و در این زمینه توانایی‌های لازم را دارید.

دگرگون ساختن هم چارچوبی دارد

البته خوب است در این میان اعتدال را هم حفظ کنید. شخصیت‌هایی که مدام تغییر می‌کنند نمی‌توانند حس خوبی به مخاطب منتقل نمایند. در چنین مواقعی، مخاطب فکر می‌کند که با چند کاراکتر دیوانه که ثبات فکری ندارند روبه‌رو است و به همین علت نمی‌تواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند. این ضعف شما در ساختن شخصیت را نشان می‌دهد. کاراکترها باید داینامیک باشند، اما نه این‌که هر لحظه یک رفتار متفاوت از خودشان نشان بدهند. بهترین راهکار این است که در هنگام ایجاد یک دگرگونی در حس و حال شخصیت‌های داستان، از خودتان بپرسید که اگر شما در آن موقعیت کنار کاراکتر داستان‌تان قرار داشتید چطور در موردش فکر می‌کردید؟

مورد بعدی که باید در حین ایجاد تغییر در حال و هوای کاراکترها در نظر داشته باشید این است که این دگرگونی نباید به طور ناگهانی و بی‌دلیل انجام بگیرد. این‌که یک کاراکتر که تا چند لحظه پیش ناراحت بوده و مشغول گریه کردن بوده است بتواند با اصرار دوستش بخندد و غصه‌هایش را به کلی فراموش کند زیاد منطقی به نظر نمی‌رسد. به کاراکتر خود این فرصت را بدهید تا در دراز مدت از یک وضعیت روحی به یک وضعیت روحی دیگر برسد. عوض شدن سخت است. ما آدم‌ها همیشه در برابر دگرگونی از خودمان مقاومت نشان می‌دهیم. پس چرا باید در کاراکترهای داستان ایجاد تغییرات روحی را سریع و روان بسازیم؟

نوشتار مرتبط: نقش دید در نگارش داستان چیست و چه فرقی با نگرش دارد؟

تنها زمانی می‌توانید از یک دگرگونی ناگهانی حس و حال در داستان خود بهره ببرید که دلیل خوب و قانع کننده‌ای برای آن داشته باشید. کاراکتری را فرض کنید که حالش کاملا خوب است و در جمع دوستانش با لبی خندان وقت می گذارند که ناگهان روی موبایلش از طرف پدرش یک پیغام دریافت می‌کند که حال برادرش بد شده و او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند. در چنین موقعیتی دیگر لازم نیست وضعیت روحی کاراکتر را با کندی به یک حالت جدید برسانید، بلکه مجاز هستید او را سریعا نگران و ناراحت نشان بدهید.

پایان‌نوشت

همین انعطاف در دگرگون کردن حال و اوضاع کاراکترها و هنر به خرج دادن در زمان و نحوه اعمال این دگرگونی است که می‌تواند به قصه شما روح ببخشد. همین‌که بتوانید بدون از بین بردن حس کلی داستان، حس هر شخصیت داستان را در راستای رخدادهای اطرافش متحول سازید، همین‌که بدانید چه زمانی این کار را به کندی انجام دهید و چه زمانی سریع‌تر تمامش کنید، همین‌که با این تغییرات کاری کنید تا مخاطب از ادامه داستان خسته نشود و حتی گاهی تعجب کند (البته تعجب به جا و موجه)، همین ریزه‌کاری‌ها است که شما را از یک نویسنده تازه کار بودن به یک نویسنده حرفه‌ای بودن می‌رساند و بهترین روش برای دست یافتن به این تخصص اولا خواندن و مطالعه کردن است و دوما نوشتن و تمرین کردن. باید آن‌قدر بخوانید و بنویسید که دیگر خودتان استاد بشوید.