تصور کنید که همین حالا یک ایده برای نوشتن یک داستان در اختیار دارید و مطمئن هستید که این ایده می‌تواند تاثیرگذار باشد. بسیار عالی. تبریک می‌گویم. اما حتما الان از خودتان می‌پرسید که از کجا باید شروع کنید. اگر کمی در اینترنت جست‌وجو کنید، با تعداد فراوانی از مقالات و نوشتارها مواجه می‌شوید که هر کدام‌شان شما را به شکل متفاوتی راهنمایی می‌کنند. اگر به چرخیدن در فضای وب برای پیدا کردن پاسخ سوال خود ادامه بدهید، کم کم از راه‌حل‌ها اشباع می‌شوید و به احتمال زیاد چنان به گمراهی می‌رسید که حتی قبل از نوشتن داستان‌تان، به کلی فکر داستان‌نویسی را از ذهن‌تان بیرون می‌کنید.

پس اجازه بدهید این موضوع را کمی ساده‌تر بررسی کنیم. داستان‌نویسی خیلی شبیه ساختمان‌سازی است. یک مهندس ساختمان‌سازی ممکن است تمام ابزارها و ایده‌های طراحی را در اختیار داشته باشد، اما اگر پی ساختمان مستحکم نباشد، آن مهندس نمی‌تواند ساختمان محکمی بسازد. یک داستان‌نویس هم اگر با عناصر اصلی قصه آشنا نباشد و نداند که چرا باید به تک تک این عناصر اهمیت بدهد، قادر نخواهد بود که داستانی گیرا و ماندگار خلق کند.

۷ عنصر اصلی یک داستان

اکثر متخصصان امر نویسندگی بر این باور هستند که یک قصه دارای هفت عنصر اصلی است و این هفت عنصر باید در هر داستانی وجود داشته باشد تا بتوان به آن داستان اعتنا کرد. حال اگر شما ایده‌ای برای نوشتن یک قصه دارید اما نمی‌دانید باید دقیقا از کجا شروع کنید، بهتر است با این عناصر آشنا بشوید و سعی کنید تا حول ایده خود روی هر کدام از این‌ها تمرکز نمایید تا بتوانید ساختار و چارچوب کلی داستان‌تان را شکل بدهید. ساختار کلی داستان را که بسازید، نوشتن خود قصه کار سختی نخواهد بود، تنها باید از مهارت خود در نویسندگی کمک بگیرید.

۱- درون‌مایه: پی‌رنگ (که در ادامه به توضیح آن خواهم پرداخت) نمایانگر تسلسل وقایعی است که در طول قصه رخ می‌دهد، اما درون‌مایه چرایی وقوع این وقایع را توصیف می‌کند. بنابراین هر گاه مشغول نوشتن پی‌رنگ می‌شوید، باید نسبت به درون‌مایه داستان خود نیز آگاهی کامل داشته باشید. به بیان دیگر، قبل از این‌که دست به قلم بشوید تا داستان‌تان را بنویسید، باید بدانید که چرا می‌خواهید این داستان را به رشته تحریر درآورید.

با این حال، لازم نیست خودتان را مجبور کنید که درون‌مایه داستان‌تان را به طور واضح و مستقیم توضیح بدهید. در عوض، اجازه بدهید که خود قصه درون‌مایه را برای مخاطب نمایان سازد. به مخاطبان قصه خود اعتماد کنید، آن‌ها به اندازه کافی باهوش هستند. درون‌مایه را در بافت داستان پنهان کنید و بگذارید مخاطب خودش آن را بیابد. هدف شما به عنوان نویسنده باید این باشد که مخاطب قصه بتوان پی‌رنگ را به راحتی به خاطر بسپارد، اما تا مدت‌ها در مورد درون‌مایه آن تفکر کند.

۲- شخصیت‌ها: کمتر نویسنده‌ای را می‌توان یافت که از اهمیت کاراکترها و شخصیت‌پردازی بی‌خبر باشد. مهم این است که کاراکترهای قصه شما باورپذیر باشند، به طوری که مخاطب بتواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند. هر داستانی مسلما دو شخصیت اصلی دارد. یکی پروتاگونیست یا قهرمان قصه و دیگری آنتاگونیست یا شخصیت منفی داستان.

پروتاگونیست در قصه شما باید نقطه ضعف‌هایی قابل باور داشته باشد و در عین حال قادر باشد که در حساس‌ترین لحظات قصه توانایی‌های برجسته خود را به کار بگیرد تا داستان را جذاب کند و در نهایت با طی کردن یک قوس شخصیتی موفق بشود که به شخصیتی بهتر یا کامل‌تر تبدیل گردد.

بسیاری از نویسنده‌های نوپا وسوسه می‌شوند تا از پروتاگونیست قصه خود یک شخصیت بی‌نظیر و بی‌نقص بسازند. اما این اشتباه بزرگی است. کاراکتر اصلی اگر بی‌نقص باشد، داستان خسته کننده می‌شود. اگر دقت کنید، تقریبا تمام شخصیت‌های قهرمان در داستان‌های ماندگار، دست کم یک نقطه ضعف داشته‌اند. پس سعی کنید در برابر این وسوسه مقاومت کنید.

نوشتار مرتبط: آن‌چه که باید در هنگام شخصیت‌پردازی از خود بپرسید

آنتاگونیست داستان شما هم باید دلیل خوب و قانع کننده‌ای برای بد بودن داشته باشد. فقط به این خاطر که قرار است یک کاراکتر نقش منفی را بازی کند، او را به عنوان آنتاگونیست به خورد مخاطب ندهید. به شخصیت منفی داستان انگیزه‌هایی جالب بدهید تا مخاطب برای آنتاگونیست قصه هم ارزش قائل بشود.

این را هم یادتان باشد که یک ضدقهرمان اغلب اوقات فکر نمی‌کند که کارهایی که انجام می‌دهد اشتباه هستند. شخصیت‌های منفی خیال می‌کنند دارند کار درست را انجام می‌دهند. یک آنتاگونیست درست و حسابی یک شخصیت کاملا به یاد ماندنی و واقعی دارد. به همین خاطر است که ما شخصیت‌های منفی فراوانی را از داستان‌ها و فیلم‌های مختلف به خاطر داریم و حتی شاید برخی از آن‌ها را از شخصیت‌های قهرمان هم بیشتر به یاد می‌آوریم.

از آنتاگونیست و پروتاگونیست که بگذریم، قصه شما به شخصیت‌های دیگری هم نیاز دارند که با توجه به طول قصه و خصوصیات آن، تعداد و نقش این کاراکترها می‌تواند متفاوت باشد. از شخصیت کاتالیست یا تاثیرگذار گرفته تا کاراکترهای مکمل و فرعی.

۳- صحنه‌پردازی: صحنه می‌تواند شامل موقعیت مکانی و زمانی داستان بشود و توصیف کند که محیط اطراف چه حسی دارد و هر کدام از اشیاء مهم در قصه چه بویی دارند، چه صدایی می‌دهند یا چه مزه‌ای دارند.

لازم است یادآور شوم که دقت در مورد صحنه‌پردازی خیلی خوب است، ولی صحنه حکم یک چاشنی را دارد و محتوای اصلی خود قصه است. اکثر نویسنده‌های نوپا خیال می‌کنند اگر بخواهند داستانی بنویسند باید اول از صحنه‌پردازی شروع کنند و صحنه را توصیف نمایند. این در حالی است که نویسنده حرفه‌ای می‌داند صحنه قصه را نباید نقل کند، بلکه باید آن را در تار و پود داستان به نمایش بگذارد. مخاطبان قصه دوست دارند صحنه داستان را از طریق دیالوگ‌ها، تنش‌ها و کشمکش‌ها درک کنند.

۴- زاویه دید: شما زوایای دید مختلفی را برای روایت داستان خود در اختیار دارید که می‌توانید از هر کدام از آن‌ها استفاده کنید، از زاویه دید اول شخص گرفته تا سوم شخص که هر کدام نیز زیرشاخه‌های خود را دارند و البته این امکان را هم دارید که از چند زاویه دید مختلف در یک اثر استفاده نمایید. مخاطب داستان از طریق زاویه دید راوی است که وقایع داستان را دنبال می‌کند، پس مسلما هر آن‌چه راوی داستان می‌اندیشد، لمس می‌کند، بو می‌کشد، می‌چشد و احساس می‌کند به مخاطب منتقل می‌شود.

بنابراین زاویه دید عنصر مهمی در داستان‌نویسی به شمار می‌رود چون راوی حکم چشم و گوش مخاطب را ایفا می‌کند. البته دست شما به عنوان نویسنده در تغییر زاویه دید در طول یک داستان باز است، اما توصیه می‌کنم در تغییر دادن شخصیت راوی یا زاویه دید احتیاط کنید چون اگر در این امر زیاده‌روی کنید می‌توانید مخاطب قصه را سردرگم نمایید.

۵- پی‌رنگ: به تسلسل اتفاقات داستان پی‌رنگ می‌گویند. این در واقع همان عنصری است که مشخص می‌کند آیا مخاطب تمایل خواهد داشت کتاب را ورق بزند و به خواندنش ادامه بدهد یا این‌که صرف نظر می‌کند و کتاب را زمین می‌گذارد. می‌توانید پی‌رنگ را همان خط داستانی قصه خود در نظر بگیرید.

تقریبا تمام پی‌رنگ‌ها در کل داستان‌های دنیا شامل چند مرحله کلی می‌شوند که این مراحل در مجموع شالوده پی‌رنگ را پدید می‌آورند. اولین مرحله همان نقطه آغاز کننده قصه است. سپس نوبت به یک واقعه بزرگ می‌رسد که کل دنیای داستان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بعد از آن مجموعه‌ای از اتفاقات پیش می‌آیند که به تنش داستان می‌افزایند. در این زمان است که قصه به نقطه اوج خود می‌رسد و در نهایت نیز به نتیجه‌گیری ختم می‌شود. پس نقطه آغاز، واقعه بزرگ، اتفاقات تنش‌آفرین، نقطه اوج داستان و نتیجه‌گیری همان فرمول کلی در پی‌رنگ هر داستان محسوب می‌شود. خوب یا بد بودن قصه تا حد زیادی به این بستگی دارد که نویسنده تا چه اندازه بتواند در خلق تنش‌ها و لحظات حساس داستان مهارت به خرج بدهد.

۶- کشمکش: موتور اصلی هر داستان همین عنصر مهم، یعنی کشمکش است، چون هر کسی که مشغول خواندن یا دنبال کردن یک داستان است دوست دارد شاهد کشمکش‌ها باشد. اگر همه چیز در یک داستان بی‌نقص و بدون مشکل پیش برود، مسلما مخاطب قصه خیلی زود خسته می‌شود و حوصله‌اش سر می‌رود.

نوشتار مرتبط: نگاهی به گونه‌های مختلف کشمکش در داستان‌نویسی

وظیفه شما به عنوان خالق یک اثر جذاب این است که در داستان خود کشمکش ایجاد کنید. سعی کنید هر طور که می‌توانید بین کاراکترهای قصه خود یا بین یک کاراکتر با خودش درگیری ایجاد نمایید، اما در عین حال حواس‌تان باشد که این درگیری و کشمکش دلایل و اهداف خاص و روشنی داشته باشد. ایجاد کشمکش‌های بی‌دلیل و غیرمنطقی در داستان سبب سردرگمی مخاطب می‌شود و اثرش حتی از نداشتن کشمکش در داستان نیز بدتر است.

۷- نتیجه‌گیری یا پایان: این‌که قصه خود را چطور به انتها برسانید خیلی اهمیت دارد. هر داستانی احتیاج به یک نتیجه‌گیری دارد، مگر آن‌که دلیل خوبی برای باز گذاشتن پایان داستان داشته باشید. مثلا اگر می‌خواهید این فرصت را به مخاطب داستان خود بدهید که خودش قصه را به پایان برساند، می‌توانید انتهای داستان را نیمه‌تمام بگذارید. اما در غیر این صورت، هر داستانی بدون یک پایان ناقص خواهد بود.

همیشه سعی کنید شخصیت اصلی داستان یا پروتاگونیست را در کانون پایان داستان قرار بدهید، چون این قهرمان قصه است که باید در انتها تغییر کند یا اقدام مهمی را انجام بدهد.

اگر فکر می‌کنید هنوز ایده خوبی برای قصه خود پیدا نکرده‌اید، اصلا عجله نکنید. خیلی از نویسنده‌ها روزها، هفته‌ها یا حتی ماه‌ها در مورد نتیجه‌گیری داستان خود می‌اندیشند تا به بهترین پایان ممکن برسند. می‌توانید یکی دو بار کل داستان خود را تا پیش از پایان آن بخوانید تا بهتر بتوانید نتیجه‌گیری کنید.

چندان هم روی پایان‌باز حساب نکنید. پایان‌بندی باز فقط در برخی از مواقع نادر جواب می‌دهد، و در باقی موارد مخاطب احساس می‌کند شما می‌خواستید از زیر بار نوشتن یک پایان شانه خالی کنید. اگر استفن کینگ برای اثری مثل The Institute پایانی نمی‌نوشت یا مت هیگ داستان کتابخانه نیمه‌شب را با پایان‌باز تمام می‌کرد، کل مفهوم و معنای قصه از بین می‌رفت. حتی تصورش هم دشوار است.

پایان‌نوشت

اکنون که می‌دانید چه عناصری در داستان‌نویسی واجب هستند، می‌توانید با دانش و اطلاعات بیشتری شروع به نوشتن قصه مورد نظر خود کنید. مطمئن باشید با این اطلاعات، کار نوشتن برای شما آسان‌تر خواهد شد. اگر هم قصد نوشتن قصه ندارید، دست کم دفعه بعد که یک کتاب داستانی خواندید می‌توانید به شکل حرفه‌ای‌تری آن را مورد بررسی قرار دهید و اثر نویسنده را نقد کنید.

برچسب گذاری شده در:

,