این را دیگر تقریبا همه می‌دانیم که یک داستان از دو شخصیت اصلی تشکیل شده است. یکی شخصیت قهرمان و دیگری ضد قهرمان. البته ابدا قصد ندارم عمق داستا‌ن‌پردازی را به همین دو نوع شخصیت تقلیل بدهم و دیگر انواع شخصیت را نادیده بگیرم. اما دو مهره اصلی هر ماجرایی، قهرمان و ضد قهرمان یا به عبارتی پروتاگونیست و آنتاگونیست هستند.

پروتاگونیست یا شخصیت خوب داستان یا قهرمان داستان، همان کسی است که اغلب کار درست را انجام می‌دهد و اهداف نیکی دارد و در جریان قصه می‌کوشد تا به اهداف خوبی که در سر می‌پروراند برسد. از سوی دیگر، آنتاگونیست یا شخصیت بد داستان یا ضد قهرمان، هدفش این است که با اهداف و نیات پروتاگونیست به ضدیت بپردازد و سد راه او در رسیدن به این اهداف بشود.

اگرچه می‌توان گفت که آنتاگونیست الزاما نباید یک شخصیت واقعی و مجزا باشد و می‌تواند در قالب یک نیرو یا گروه ظاهر بشود و اگرچه می‌توان پروتاگونیست را هم در طول داستان به آنتاگونیست تبدیل کرد و اگرچه می‌توان داستانی نوشت که آنتاگونیست و پروتاگونیست در آن یکی باشد و اگرچه می‌توان از این بحث وارد بحث درگیری برونی و درونی شخصیت‌ها شد، اما در مجموع و در یک نگرش کلی، اغلب داستان‌ها بر سر درگیری یک شخصیت پروتاگونیست با یک شخصیت آنتاگونیست شکل می‌گیرد.

حال این سوال برای هر نویسنده‌ای ممکن است پیش بیاید که از کجا می‌توان فهمید که شخصیت‌های قهرمان و ضد قهرمان به درستی انتخاب شده‌اند. چه خصوصیاتی قهرمان را می‌سازد و چه ویژگی‌هایی به ضد قهرمان وجه تمایز می‌بخشد. بیایید کمی در این مورد بیشتر فکر کنیم.

در مورد شخصیت قهرمان

اولین و مهم‌ترین نکته در مورد شخصیت قهرمان داستان این است که این کاراکتر باید فعال باشد و نه منفعل. این کاراکتر اصلی و قهرمان است که داستان را پیش می‌برد و بیش از هر شخصیت دیگری دست به کار می‌شود و تصمیم می‌گیرد و اقدام می‌کند. شخصیت قهرمان اگر بخواهد منفعل باشد و منتظر اقدامات دیگر شخصیت‌های داستان بماند، به سادگی و به سرعت می‌تواند داستان را از هیجان و حرکت بیاندازد.

از این رو، گاهی برخی از نویسنده‌ها تصور می‌کنند که شخصیت اصلی داستان باید مدام در مورد دیگر کاراکترها صحبت کند. این غلط است. در یک قصه کامل و مستحکم، این باقی شخصیت‌ها هستند که اغلب اوقات در مورد شخصیت اصلی داستان حرف می‌زنند و نه برعکس. پروتاگونیست به جای توضیح دادن و حرافی در مورد خودش یا دیگران، از طریق اقداماتش، زبان بدنش، افکار درونی‌اش و گفت‌وگوهایی که با دیگر شخصیت‌ها دارد داستان را پیش می‌برد.

نوشتار مرتبط: چرا بهتر است داستان را با بیدار شدن شخصیت از خواب شروع نکنید؟

علاوه بر این، مخاطبان همگی انتظار دارند شخصیت قهرمان داستان بیش از همه درگیر موقعیت‌های مختلف بشود و از احساسات و افکار خودش استفاده کند. قهرمان داستان باید بیش از هر شخصیت دیگری در مقابله با ضد قهرمان دچار درگیری بشود، یاد بگیرد، رشد کند و به اهدافش نزدیک بشود. یادمان نرود که اساس هر داستانی بر پایه درگیری شخصیت اصلی با آنتاگونیست و همین‌طور عوامل درونی و بیرونی دیگر بنا نهاده می‌شود. اگر قهرمان داستان شما نقش کم‌رنگی دارد و شخصیت دیگری فعال‌تر است، پس احتمالا شما در انتخاب پروتاگونیست اشتباه کرده‌اید.

از سوی دیگر، قهرمان داستان باید دقیقا نقطه مقابل شخصیت ضد قهرمان باشد و در اکثر لحظات مشغول تقابل با آنتاگونیست باشد. اگر پروتاگونیست تقابل چندانی با آنتاگونیست نداشته باشد و یا خیلی ضعیف‌تر از او باشد، داستان از هیجان و کشش می‌افتد و مخاطب جذب ماجرا نمی‌شود. البته ممکن است برای افزودن به جذابیت داستان در ابتدای راه نویسنده بکوشد که آنتاگونیست را قوی‌تر جلوه بدهد، اما در نهایت این توازن نیرو بین قهرمان و ضد قهرمان نباید بر هم بخورد.

در مورد شخصیت ضد قهرمان

نکته اصلی و اساسی در مورد آنتاگونیست این است که لازم نیست شخصیت ضد قهرمان لزوما شیطانی و بد ذات باشد. خیلی از اوقات یک ضد قهرمان تنها به این دلیل با قهرمان به مخالفت می‌پردازد که فکر می‌کند خودش درست‌تر می‌اندیشد و قهرمان دارد اشتباه می‌کند. جر و بحث یک جوان با پدر و مادرش در جریان زندگی هم می‌تواند یک داستان باشد که جوان در آن نقش پروتاگونیست و پدر و مادر نقش آنتاگونیست را ایفا می‌کنند یا برعکس.

بعلاوه، آنتاگونیست هر کسی می‌تواند باشد. گاهی حتی یک دوست نزدیک هم می‌تواند نیات پلیدی داشته باشد و دست به کارهای خطرناکی بزند. نویسنده مجبور نیست برای پدید آوردن یک آنتاگونیست دست به دامن سناریوهای تخیلی و عجیب و غریب بشود. پیدا کردن ضد قهرمان چندان هم کار سختی نیست. یک آدم خوش قلب و خوش ظاهر و تحصیل کرده هم می‌تواند به یک شخصیت مخرب یا خطرساز تبدیل بشود، به شرطی که در موقعیت مناسب قرار بگیرد.

نوشتار مرتبط: چرا برخی از نویسنده‌ها نمی‌توانند داستان‌ها را تمام کنند؟

پیش‌تر نوشته بودم که شخصیت قهرمان داستان باید از باقی شخصیت‌ها فعال‌تر باشد، اما معمولا ضد قهرمان‌ها می‌کوشند که بیشتر دیده بشوند چون هیاهوی بیشتر را دوست دارند. پس بد نیست اگر نویسنده به ضد قهرمان فرصت حضور و خودنمایی بدهد، اما نه در حدی فراتر از پروتاگونیست. جوکر را به یاد دارید؟ او درست به اندازه بتمن محبوب است، حتی شاید هم محبوب‌تر. تصور می‌کنید اگر جوکر در داستان‌های بتمن گوشه‌گیرتر ظاهر می‌شد، سری ماجراهای بتمن به این حد از شهرت می‌رسید؟

افزون بر این‌ها، شخصیت ضد قهرمان باید به اندازه خود قهرمان باهوش و هدفمند باشد. آنتاگونیستی که برای مانع‌تراشی‌هایش بر سر راه پروتاگونیست دلایل منطقی و گیرا نداشته باشد و در این مانع‌آفرینی‌ها هوش و درایت به خرج ندهد، نه می‌تواند برای شخصیت قهرمان چالش‌های درست و حسابی ایجاد کند و نه می‌تواند توجه مخاطب را به خودش جلب کند و داستان را جذاب نماید.

بحث دیگری که در این زمینه می‌توان مطرح کرد این است که مجبور نیستید حتما شخصیت ضد قهرمان را در انتهای داستان بکشید یا به زندان بیاندازید. خیلی از اوقات بد نیست اگر پایان دیگری برای آنتاگونیست رقم بزنید، یا حتی او را رها بگذارید. همین می‌تواند بهانه خوبی باشد برای ادامه دادن داستان در آینده و در شکل و چارچوبی دیگر. اکنون دیگر کمتر کسی جذب داستان‌هایی می‌شود که از اول معلوم است شخصیت اصلی پیروز می‌شود و شخصیت ضد قهرمان یا می‌میرد و یا زندانی می‌شود.

پایان‌نوشت

می‌توان گفت تقریبا همیشه شخصیت‌ها از خود داستان مهم‌تر هستند. اگر نویسنده بتواند در ساختن پروتاگونیست و آنتاگونیست حرفه‌ای عمل کند و کاراکترهای دلچسبی درست کند، می‌تواند موفقیت داستان خود را تضمین نماید. اگرچه قهرمان داستان باید به یاد ماندنی باشد، اما ضد قهرمان هم باید درست به همان اندازه بتواند مخاطب را درگیر خودش بکند تا در نهایت یک اثر فراموش نشدنی خلق بشود.

برچسب گذاری شده در:

, ,