خداحافظی با شبکه‌های اجتماعی؛ برای همیشه

نه، اشتباه نمی‌کنی. این خود من هستم. همان کسی که چند وقت پیش یک پست در همین وبلاگ منتشر کرد و از مزایای شبکه‌های اجتماعی نکاتی را بیان کرد و تلاش نمود تا اعتیاد خودش به این پلتفرم‌ها را به نوعی توجیه کند. بله من همان آدم هستم؛ فقط از دروغ گفتن به خودم خسته شدم. از این‌که با هزاران دلیل چرند به خودم بقبولانم که محتاج بودن به دوپامین حاصل از فعالیت در شبکه‌های اجتماعی کار غلطی نیست خسته شده بودم. این شد که تصمیم گرفتم از روز ۹ مرداد فعالیت خودم در پلتفرم‌های اجتماعی را به اندازه قابل توجهی کاهش بدهم. من پیش از این هر از چند گاهی به فیسبوک سر می‌زدم و چند پستی هم در آن منتشر می‌نمودم. در اینستاگرام البته فعالیتی نداشتم اما عکس‌های دوستانم را بررسی می‌کردم. اما در بین تمام شبکه‌های اجتماعی، بیش از همه در توییتر وقت می‌گذراندم. شاید روزی حدود چهار الی پنج ساعت درگیر این پلتفرم میکروبلاگینگ اجتماعی بودم. ولی از همان روز ۹ مرداد که تصمیم گرفتم حتما هر روز یک نوشته در وبلاگم منتشر کنم، توییتر را هم در زندگی خودم کم‌رنگ گردم.

اوایل کمی سخت بود، به هر حال برای کسی که صبح‌ها قبل از هر کاری توییتر را بررسی می‌کرد و روزی بیش از سی بار اسمارت فون خودش را با هدف سر زدن به توییتر از جیبش بیرون می‌کشید، ترک کردن این شبکه اجتماعی کار چندان ساده‌ای به نظر نمی‌رسد. اما با این حال توانستم بر خودم غلبه کنم و فعالیتم در توییتر را تا حد قابل توجهی کاهش بدهم. من که قبل از این روزی بیش از چهل توییت منتشر می‌کردم، فعالیتم را به روزی حداکثر دو توییت تقلیل دادم. 

با این حال هنوز هم راضی نبودم. هنوز هم برای ارسال همان یکی دو توییت در روز مجبور بودم به توییتر سر بزنم و خواه ناخواه درگیر خواندن توییت‌های کاربران دیگر می‌شدم و بدون این‌که متوجه بشوم بین نیم تا یک ساعت از وقتم را خرج توییتر می‌کردم. برای همین تصمیم گرفتم بالاخره از شر این موضوع خلاص بشوم. روز اول آبان اکانت خودم در توییتر را دی‌اکتیو کردم، همان‌طور که کمی قبل‌تر از آن اکانت‌های خودم در فیسبوک و اینستاگرام را حذف کرده بودم. البته این اولین باری نیست که این تصمیم را می‌گیرم، ولی به جرات می‌توانم بگویم که این آخرین بار بود.

امروز نمی‌خواهم از این موضوع صحبت کنم که چطور موفق شدم به کلی از شبکه‌های اجتماعی خودم را جدا کنم. این سوژه جالبی است که در یک پست دیگر بعدا به آن خواهم پرداخت. هدفم از نوشتن این نوشتار این است که اولا این تصمیم را به صورت عمومی در وبلاگم اعلام کنم و دوما به تو هم پیشنهاد بکنم که حتما حس رها شدن از شبکه‌های اجتماعی را تجربه کنی. اگر فکر می‌کنی چنین چیزی امکان‌پذیر نیست، من با پایبند ماندن به تصمیم خودم می‌خواهم به تو ثابت کنم که این کار شدنی است. می‌توان بدون شبکه‌های اجتماعی هم زندگی کرد، یا به عبارتی دیگر می‌توان بدون شبکه‌های اجتماعی بهتر زندگی کرد.

در آینده در مورد تاثیرات مخرب شبکه‌های اجتماعی روی تک تک ابعاد زندگی افراد، بهانه‌های متداول برای فرار از حقیقت اعتیادآور شبکه‌های اجتماعی و فواید زیستن به دور از این پلتفرم‌ها بیشتر خواهم نوشت. 

یک آزمایش ساده برای درک بهتر شبکه‌های اجتماعی

روزی روزگاری در سال ۲۰۱۱ بود (البته یادم نیست به تقویم خودمان دقیقا چه سال و ماهی بود) که من عضو شبکه اجتماعی توییتر شدم. آن زمان به دعوت یکی از دوستانم با این پلتفرم آشنا شدم و در اصل اولین تجربه من از شبکه‌های اجتماعی بود؛ یعنی پیش از آن در هیچ شبکه اجتماعی دیگری عضو نبودم و توییتر نقطه آغاز من برای دوران فعالیت در پلتفرم‌های اجتماعی محسوب می‌شود. آن زمان البته به زبان انگلیسی در توییتر مشغول فعالیت بودم چون کاربران فارسی هنوز آن‌چنان در این پلتفرم گسترش نیافته بودند (و اگر هم بودند من خبر نداشتم).

اگر درست یادم باشد، اولین اکانت خودم را بعد از مدتی حذف کردم و کمی بعدتر یک اکانت دیگر ساختم و به جمع کاربران توییتر فارسی پیوستم. چند سالی با همین اکانت دوم خودم فعال بودم و بیشتر در مورد تکنولوژی و رویدادهای مربوط به آن توییت می‌کردم. روز به روز و ماه به ماه موفق شدم به تعداد فالوئرهای خودم اضافه کنم تا این‌که حدودا دو سال پیش تعداد فالوئرهای اکانتم به سه هزار کاربر نزدیک شد. درست همان زمان بود که فکر کردم بیش از حد به این پلتفرم وابسته شده‌ام و تصمیم گرفتم اکانت خودم را به طور کامل حذف کنم.

کسانی که به شبکه‌های اجتماعی اعتیاد دارند خوب می‌دانند که هر از گاهی این احساس وابستگی به سراغ آدم می‌آید و کاری می‌کند که اکانت خودت را دیلیت کنی، ولی چون ترک اعتیاد کار ساده‌ای نیست، بعد از مدتی دوباره وسوسه می‌شوی از نو شروع کنی. من هم دوباره وسوسه شدم و یک اکانت جدید ساختم و فعالیت خودم را در توییتر ادامه دادم.

نکته جالب دقیقا همین‌جاست. من همان شخصی بودم که پیش‌تر چند هزار فالوئر داشتم و حتی موضوع توییت‌های خودم را هم عوض نکردم، اما اکانت جدید من به سختی توانست حدود هشتصد فالوئر به دست بیاورد. چرا؟ مگر چه چیزی تغییر کرده بود؟ چرا بیش از دو هزار فالوئر را از دست دادم؟

شاید بگویید چون آن‌ها نمی‌خواستند من را فالو کنند. این نتیجه‌‌گیری درستی نیست چون اگر چنین بود همان زمان اکانت قبلی من را آنفالو می‌کردند. پاسخ منطقی‌تر این است که حجم قابل توجهی از آن‌ها نتوانستند من را پیدا کنند، بشناسند و دوباره فالو کنند. همین موضوع من را به فکر وا داشت که چقدر فعالیت در شبکه‌های اجتماعی بی‌ثبات است. عمر محتوایی که شما تولید می‌کنید خیلی کوتاه است و همان هم در بین های‌وهوی باقی کاربران ناپدید می‌شود. کاربران شبکه‌های اجتماعی اغلب در این ازدحام گم می‌شوند و اگر چند مدتی از این فضا دور بمانند، بسیاری از فالوئرها اصلا متوجه غیبت او نمی‌شوند (مگر این‌که آدم خیلی مشهور و محبوبی باشید که حضور و عدم حضورتان تاثیر مهمی روی زندگی واقعی دیگران بگذارد).

از این گذشته، تعداد قابل توجهی از فالوئرهای اکانت قبلی من احتمالا دیگر در توییتر فعالیت نداشتند، یعنی اکانت خودشان را دیلیت نکرده بودند اما خودشان هم در توییتر فعال نبودند. این نوع کاربران در شبکه‌های اجتماعی کم نیستند. من با آن اکانت قبلی فکر می‌کردم سه هزار تا فالوئر دارم در حالی که درصد نسبتا زیادی از این سه هزار اکانت عملا مطالب من را دنبال نمی‌کردند. بخشی دیگر هم با این‌که من را فالو می‌کردند ولی توییت‌های من را دوست نداشتند ولی در عین حال اهل آنفالو کردن هم نبودند (آن هم به دلایل مخصوص به خودشان).

من بدون این‌که خودم بدانم، با دیلیت کردن یک اکانت نسبتا پرفالوئر و ساختن یک اکانت جدید، آزمایشی را انجام دادم که نتایجش خارج از انتظاراتم بود. البته انجام این آزمایش را به شما توصیه نمی‌کنم چون به احتمال خیلی زیاد فالوئرهای خودتان را به راحتی نمی‌توانید بازگردانید. من به جای شما این راه را رفتم، می‌توانید نتیجه‌ای که برای‌تان توصیف کردم را مورد بررسی قرار دهید.

در نهایت با این همه من فکر می‌کنم تعداد فالوئر معیار مناسبی برای سنجش کیفیت محتوا نیست، اما به هر حال برای یک تولید کننده محتوا تعداد دنبال کنندگان محتوا قطعا مهم است و هیچ کس نمی‌تواند منکر این حقیقت بشود. دقیقا به همین خاطر هست که وبلاگ‌نویس‌ها به افزایش تعداد دنبال کنندگان وبلاگ و اعضای خبرنامه وبلاگ‌شان اهمیت می‌دهند. جالب است که بر مبنای تجربه شخصی، دنبال کنندگان یک وبلاگ گرچه شاید جمعیت کمتری داشته باشند، اما در مقایسه با دنبال کنندگان یک کاربر در شبکه‌های اجتماعی وفادارتر هستند (یا حداقل من این‌طور فکر می‌کنم).

ایوان ویلیامز؛ یکی از مهره‌های کلیدی در شکل‌گیری دنیای وبلاگ‌نویسی

ایوان ویلیامز و وبلاگ‌نویسی

این روزها در اینترنت به غیر از شبکه‌های اجتماعی و سرویس‌های اینترنتی، تعداد پرشماری از وبلاگ‌های مختلف هم یافت می‌شوند که هر کدام محتوا و اهداف منحصر به فرد خودشان را دارند. همین مجموعه متنوع از وبلاگ‌ها است که اینترنت را به دنیایی جذاب تبدیل کرده است. همین وبلاگ و وبلاگ‌نویسی است که خوراک محتوای رسانه‌های دیگر از شبکه‌های اجتماعی گرفته تا حتی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها را فراهم می‌نماید.

دیگر تقریبا همه ما می‌دانیم وبلاگ چیست، ولی چند نفر از ما با تاریخچه آن آشنایی داریم؟ چند نفر از ما می‌دانیم که وبلاگ‌ها از چه زمانی و به دست چه کسانی پدید آمدند و به چه شکلی محبوب شدند و دنیای وبلاگ‌نویسی کنونی را خلق کردند؟ این‌ها مواردی هستند که هر بلاگری باید بداند تا با کاری که انجام می‌دهد آشنایی بیشتری پیدا کند.

وبلاگ‌ها از اواخر دهه ۱۹۹۰ میلادی بود که کم‌کم شروع به شکل‌گیری کردند. آن روزها وبلاگ‌‌نویس‌ها کارشان پیدا کردن و منتشر کردن هر چیز جالبی بود که در اینترنت پیدا می‌کردند. به بیان واضح‌تر، وبلاگ‌ها در آن دوران دقیقا مثل کانال‌های تلگرامی امروز بودند که در آن‌ها می‌شد از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد را یافت. آن زمان تولید محتوا به آن شکلی که امروز می‌شناسیم اصلا وجود نداشت و کار وبلاگ‌نویس‌ها بیشتر شبیه کاوش در اینترنت بود تا نوشتن و ویرایش.

اما این ایوان ویلیامز بود که در ۲۳ آگوست ۱۹۹۹ با همکاری مگ هوریهان، شرکت Pyra Labs را پدید آورد: شرکتی که محصول اصلی‌اش سرویس وبلاگ‌نویسی بلاگر یا همان بلاگ اسپات بود. این سرویس سبب شد تا شکل و شمایل متداولی که امروزه از وبلاگ‌ها می‌شناسیم به مرور پدید آید.

ایوان ویلیامز در کسب درآمد از کسب‌وکارهایی که راه می‌اندازد هیچ وقت تخصص نداشته است. بلاگر هم همین‌طور بود. سرویس وبلاگ‌دهی رایگان بلاگر برای شرکت Pyra Labs تقریبا هیچ سود مالی‌ای به همراه نداشت. شرایط کار در این شرکت به خاطر ضرر و زیان‌ها آن‌چنان سخت شد که ایوان ویلیامز متوجه شد که به غیر از خودش فقط ۶ نفر کارمند دیگر برایش در این شرکت باقی مانده است. البته بلاگر یک نسخه غیر رایگان هم داشت که خدمات ویژه‌ای برای کاربران فراهم می‌آورد، اما تقریبا هیچ کس به سراغ نسخه پولی بلاگر نمی‌رفت.

در سال ۲۰۰۳، بخت به ویلیامز رو کرد و گوگل تصمیم گرفت Pyra Labs و سرویس بلاگر را خریداری نماید. پس از آن، هدف دیگر به سود رساندن بلاگر نبود، بلکه گوگل قصد داشت این سرویس وبلاگ‌نویسی را به شهرت برساند. به همین خاطر بود که تمام امکانات پولی بلاگر رایگان شد و حتی برخی دیگر از سرویس‌های شرکت گوگل مثل سرویس ویرایش عکس پیکاسا، در بلاگر ادغام شدند.

در آن دوران، ایوان ویلیامز گفت از این‌ اتفاق بسیار خوشحال است و آرزویش پیوستن به گوگل بوده. اما یک سال بعد یعنی در سال ۲۰۰۴، او گوگل را ترک کرد و به سراغ پروژه‌های شخصی خودش رفت.

ایوان ویلیامز و وبلاگ‌نویسی

در همان سال، ویلیامز شرکت Odeo را به وجود آورد؛ شرکتی که کارش تولید و پخش پادکست بود. دو سال بعد، یعنی در سال ۲۰۰۶ او با همکاری بیز استون شرکت Obvious Corporation را تشکیل داد. این شرکت صاحب تمام تولیدات Odeo شد و چند محصول دیگر را هم تولید نمود. یکی از محصولات شرکت Obvious Corporation، توییتر بود.

در آوریل سال ۲۰۰۷، توییتر از زیر سایه Obvious Corporation خارج شد و خودش به یک شرکت واحد و مستقل بدل گردید. می‌توان گفت که توییتر، دومین پلتفرم وبلاگ‌نویسی ایوان ویلیامز بوده است. توییتر را می‌توان در دسته شبکه‌های اجتماعی قرار داد، اما یادمان نرود که این سرویس در اصل یک پلتفرم میکروبلاگینگ است. به بیان دیگر، هر کسی که در توییتر فعالیت می‌کند، یک وبلاگ‌نویس به حساب می‌آید و هر توییت هم یک پست وبلاگی در ابعاد ۲۸۰ کاراکتر. افزون بر این، امکانات جدیدی که به تازگی به توییتر اضافه شده‌اند، مثل مومنت‌ها یا رشته توییت‌ها، هر کدام سبب شده‌اند که این پلتفرم میکروبلاگینگ شباهت بیشتری به یک پلتفرم وبلاگ‌نویسی پیدا کند البته با شکل و شمایل خاص خودش. حتی برخی‌ها در توییتر رمان‌نویسی هم می‌کنند!

ایوان ویلیامز تا سال ۲۰۱۰ روی توییتر تمرکز داشت، اما از آن زمان سکان هدایت توییتر را به دیک کاستولو سپرد و باز هم به سراغ پروژه‌های شخصی خودش و ادامه همکاری‌اش با بیز استون در Obvious Corporation رفت (هر چند Obvious Corporation در سال ۲۰۱۳ منحل شد).

۲۵ سپتامبر ۲۰۱۲ بود که ویلیامز سومین پلتفرم وبلاگ نویسی خودش را به وجود آورد. این پلتفرم را می‌توان ترکیبی از بلاگر و توییتر دانست؛ پلتفرمی که خصوصیات تولید محتوای خودش را از بلاگر قرض گرفته و ویژگی‌های اجتماعی‌اش را نیز از توییتر. این سرویس در واقع یک پلتفرم وبلاگ‌نویسی اجتماعی است که در آن نویسنده‌ها محتوای خودشان را زیر سقف سایت مدیوم منتشر می‌نمایند و این قابلیت را دارند که نویسنده‌های دیگر را دنبال کنند و با هم در ارتباط باشند.

مدیوم هم مثل توییتر و بلاگر هنوز موفق نشده سودآوری کلانی برای ایوان ویلیامز ایجاد کند اما با محبوبیت خوبی مواجه گردیده است. هر چند آمار دقیقی از این محبوبیت در دست نیست، اما نویسنده‌های خوبی در این سرویس مشغول فعالیت هستند. البته نمونه‌های بومی این سرویس هم برای کاربران ایرانی به وجود آمده مثل روال یا ویرگول. مدیوم می‌تواند آغازگر موج جدیدی در اینترنت باشد؛ موجی به نام وبلاگ‌نویسی اجتماعی. البته برای یک وبلاگ‌نویس، این نوع پلتفرم‌ها هرگز نخواهند توانست جای وبلاگ شخصی با دامنه و هاست اختصاصی را بگیرند، ولی به هر حال پلتفرم‌های وبلاگ‌نویسی اجتماعی نیز برای خودشان پدیده نوینی هستند که می‌توانند بلاگرها را بیشتر با یکدیگر آشنا کنند. به بیان دیگر، مدیوم و سرویس‌های مشابه آن جایگاه مناسبی هستند هم برای نویسنده‌ها که با هم آشنا شوند و هم مخاطب‌ها که تفاوت انواع محتوا و نویسنده را بهتر درک کنند.

در هر صورت، ایوان ویلیامز را به جرات می‌توان در خط مقدم دنیای پلتفرم‌های وبلاگ‌نویسی دانست. هر چند وی در شکل‌گیری وردپرس نقشی نداشته است، اما مسلما اگر افکار و ایده‌ها و تلاش‌های ایوان نبود شاید وبلاگ‌نویسی به این مفهوم که امروز می‌شناسیم وجود نداشت. شاید بد نباشد این مطلب را با جمله‌ای کوتاه از ویلیامز در مورد وبلاگ‌ها تمام کنم. او در یک سخنرانی در سال ۲۰۰۱ گفت:

به نظر من، پدیده وبلاگ در سه هدف خلاصه می‌شود: تداول، اختصار و شخصیت.

تحلیل شما از این جمله چیست؟

ذکر این نکته در ۱۴۰ کاراکتر نگنجد! به وبلاگ مراجعه بفرمایید

توییتر

اگر مثل من در توییتر فعال باشید، حتما با ماهیت و قوانین این پلتفرم اجتماعی آشنا هستید. یکی از معروف‌ترین خصوصیات توییتر این است که شما فقط می‌توانید در ۱۴۰ کاراکتر حرف خود را بزنید و در قالب یک توییت آن را منتشر کنید. به همین خاطر به توییتر می‌گویند یک پلتفرم میکروبلاگینگ که در واقع یعنی همان وبلاگ ولی در سایز کوچکش که هر پست آن فقط ۱۴۰ کاراکتر گنجایش دارد.

این را برای آن دسته از افرادی گفتم که آشنایی چندانی با توییتر ندارند. ولی من و آن‌هایی که از صبح تا شب در توییتر یا مشغول توییت کردن هستیم یا لایک و ریتوییت کردن، این چیزها را خیلی خوب می‌دانیم.

چیزی که برای من جالب به نظر می‌رسد این است که قبل از این‌که توییتر وجود داشته باشد، تقریبا اکثر آدم‌ها وقتی می‌خواستند حرف‌شان در اینترنت منتشر کنند دست به دامان تنها راه ممکن یعنی وبلاگ می‌شدند که البته در آن دوران هم اغلب به سراغ سرویس‌های وبلاگ‌دهی رایگان مثل بلاگ‌فا می‌رفتند که برای بسیاری از وبلاگ‌نویس‌های باتجربه امروز، حکم زمین خاکی دیروز برای فوتبالیست‌ها را دارد.

آن زمان هم سازوکار مثل توییتر امروزی بود. هر کسی یک پستی در رابطه با یک موضوع خاص می‌نوشت، چه کوتاه و چه بلند. بعد آن را با زدن یک کلیک منتشر می‌کرد. شب بعد که دوباره به وبلاگش سر می‌زد می‌دید یک عده وبلاگ‌نویس دیگر زیر پستش کامنت گذاشتند که “وبلاگ خوبی داری، به وبلاگ من هم سر بزن!” که به نوعی می‌توان گفت همان حکم لایک را داشت.

اسم وبلاگ‌ها هم مثل اسم اکثر کاربران امروز توییتر گاهی نام خود شخص بود و اغلب هم اسامی عجیب و غریبی که شاید هرگز پیش از آن به ذهن هیچ بنی بشری خطور نکرده بود.

اما امروز خبری از آن همه وبلاگ و آن بازدیدها و کامنت‌های معمول زیر پست‌های ریز و درشت وبلاگ‌ها نیست. در عوض هر کسی هر چه بخواهد بنویسد به سراغ یکی از شبکه‌های اجتماعی و سرویس‌های پیام‌رسان می‌رود.

مشکلی با توییتر یا فیسبوک یا بقیه شبکه‌های اجتماعی ندارم ولی گاهی اوقات بعضی از کاربران این شبکه‌های اجتماعی حرف‌هایی می‌زنند که تعجب می‌کنم!

یکی توییت می‌کند که حالا که توییتر و امثالش هستند دیگر چه کسی سراغ وبلاگ می‌رود. با وجود توییتر دیگر وبلاگ مرده است. یا دیگری در توییتش با تعجب می‌پرسد مگر هنوز کسی هم وبلاگ می‌نویسد؟

مساله اینجاست که انگار در میانه راه اضافه شدن شبکه‌های اجتماعی به جمع وبلاگ‌ها، عده بسیاری از ما دچار سوءتفاهم شدیم. اصلا اینکه فکر کنیم شبکه‌های اجتماعی رقیب وبلاگ‌ها هستند کاملا اشتباه است.

شبکه‌های اجتماعی با هدف ایجاد یک راه ارتباطی ساده بین کاربران و ایجاد یک بستر برای بازنشر محتوای دلخواه شکل گرفتند، نه تبدیل شدن به تنها و بهترین راه نشر محتوا.

هر چند می‌توان گفت که خود وبلاگ‌نویس‌ها هم در این میان بی‌تقصیر نیستند. خیلی از ما وقتی با پدیده‌هایی مثل توییتر و فیسبوک مواجه شدیم کم کم از وبلاگ زده شدیم. برای ما هم جالب بود که می‌توانستیم هم سطحی‌تر و کمتر بنویسیم و هم بیشتر دیده شویم. افزایش شمارنده‌های دنبال کننده‌ها، لایک‌ها و ریتوییت‌ها و بازنشرها برای ما آن‌قدر راضی کننده بود که کلا وبلاگ و فضای وبلاگ‌نویسی را فراموش کردیم.

هر چند که دیگر خیلی از وبلاگ‌های خوب قدیمی دیگر متوقف شده‌اند یا این‌که دیگر آن کیفیت و سرعت سابق را ندارند که صد حیف، ولی هنوز هستند وبلاگ‌نویس‌هایی هر چند تازه‌کار و جوان‌تر ولی مشتاق‌تر برای نوشتن در وبلاگ که سعی می‌کنند وبلاگستان فارسی را زنده نگه دارند که صد شکر.

وقتی یک نفر یک رشته توییت یا همان توییت استورم می‌نویسد یا از یک مجموعه از توییت‌هایش مومنت درست می‌کند (که یکی از جنگولک بازی‌های جدید توییتر هست این مومنت!)، یا وقتی یک نفر در پروفایل فیسبوکش یک پست می‌گذارد به چه بلندی و البته گاها با کیفیت و نوشتار فوق‌العاده خوب، از خودم می‌پرسم آخر این جایش اینجاست؟ چه می‌شد در وبلاگت یک مطلب درست و حسابی می‌نوشتی و لینکش را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذاشتی؟

آخر هر طور فکر می‌کنم می‌بینم این نوع محتوا جایش در وبلاگ منطقی‌تر است. هم خود نویسنده دستش برای نوشتن آزادتر است و هم بازدیدکننده‌ها می‌توانند بعد از خواندن مطلب با شخص نویسنده و دیگر مطالب و کارهایش بیشتر آشنا شوند. جدا از این، نویسنده تا هر وقت بخواهد صاحب اصلی مطالبی خواهد بود که در وبلاگش می‌نویسد چون تحت نام دامنه مورد نظرش ذخیره می‌شوند؛ نه در یک پلتفرم اجتماعی که طول عمر هر محتوای منتشر شده در آن خیلی خیلی محدودتر از طول عمر یک پست در وبلاگ است.

اصلا اگر وبلاگ خوب نبود که سازندگان شبکه‌های اجتماعی خودشان را نمی‌کشتند که سرویس‌هایی مشابه سرویس‌های وبلاگ‌نویسی در پلتفرم خودشان ایجاد کنند. اگر وبلاگ خوب نبود که توییتر توییت استورم و مومنت را نمی‌ساخت. اگر وبلاگ خوب نبود که فیسبوک سراغ Notes نمی‌رفت. اگر وبلاگ خوب نبود که تلگرام به فکر تلگراف نمی‌افتاد. اگر وبلاگ خوب نبود که مدیوم را درست نمی‌کردند. می‌بینید! حتی آن‌ها هم سعی دارند ایده وبلاگ‌نویسی را با شکل و شمایلی بزک شده به خورد کاربران خودشان بدهند، در حالی که اصلیت وبلاگ و وبلاگ‌نویسی همانی بوده که هست و همانی می‌ماند که هست.

با این حال مقاومت برخی‌ها در مقابل وبلاگ‌نویسی می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. مثلا خیلی‌ها حال و حوصله ندارند برای خودشان وبلاگ درست کنند و زحمت مدیریت و به روز رسانی آن را تحمل کنند. برخی‌ها حالش را ندارند چیزی بیشتر از ۱۴۰ کاراکتر در هر مرحله بنویسند. مخاطب‌ها هم بد عادت شدند. برای خواندن یک پست وبلاگی در قالب یک زنجیره توییت به صورت ۱۴۰ کاراکتر به ۱۴۰ کاراکتر حوصله دارند ولی اگر همان مطالب را به هم متصل کنید و در قالب یک پست واحد بخواهید تحویل‌شان بدهید بعد خواندن کلمه دوم خسته می‌شوند و تب مرورگرشان را می‌بندند. این هم تقصیر پدیده جداسازی محتواست که توییتر پیشتازش حساب می‌شود.

دست آخر، خواستم بگویم اگر این روزها کمتر مطالعه می‌کنیم، تقصیر شبکه‌های اجتماعی نیست. تقصیر خودمان است که چشمان خودمان را به محتوای مقطعی و کوتاه عادت دادیم. تقصیر خودمان است که چشمان و مغز خودمان را تنبل کرده‌ایم. تقصیر بعضی از ما تولید کننده‌های محتوای نوشتاری است که به خاطر چند تا لایک و ریتوییت بیشتر، کلا بی‌خیال محتوای درست و حسابی شدیم. با این حال هنوز هم جای امیدواری هست که چندتایی وبلاگ خوب پیدا می‌شود. به امید این‌که تعدادشان بیشتر شود.

وقت خود را برای شبکه‌های اجتماعی ناکارآمد تلف نکنید

شبکه‌های اجتماعی

بحث تازه‌ای نیست. فقط کافی است سری به یکی از وبلاگ‌های مورد علاقه خود بزنید تا ببینید آن وبلاگ تقریبا در تمام شبکه‌های اجتماعی شناخته شده (و گاها شناخته نشده) مشغول فعالیت است و در آنها اکانت دارد. از توییتر و فیسبوک بگیرید تا گوگل پلاس و کلوب و تلگرام (البته اگر بشود این آخری را شبکه اجتماعی دانست). همیشه وقتی با این مساله مواجه می‌شوم از خودم می‌پرسم چرا باید مسئولان این وبلاگ‌ها تا این حد انرژی خود را هدر بدهند و وقت خودشان را تلف کاری کنند که نتیجه قابل توجهی هم برای‌شان ندارد؟ مگر به انتخاب شبکه‌های اجتماعی فکر نکرده‌اند؟

منظورم از شبکه‌های اجتماعی ناکارآمد آن دسته از شبکه‌هایی هستند که فعالیت شما در آنها چندان فایده‌ای ندارد. اگر زمانی که خرج فعالیت در این شبکه‌های اجتماعی می‌کنید را صرف فعالیت در شبکه‌های اجتماعی مهم‌تر کنید قطعا زودتر به نتیجه دلخواه‌تان خواهید رسید. حالا چطور می‌شود فهمید که کدام یک از شبکه‌های اجتماعی برای شما ناکارآمد هستند؟

راه حل ساده است. تنها کافی است از خودتان بپرسید مخاطبان هدف‌تان در کدام شبکه‌های اجتماعی فعالیت بیشتر و زنده‌تری دارند. هر نامی که در این لیست قرار نگرفت را می‌توانید ناکارآمد بدانید. مثلا گوگل پلاس در بین ایرانی‌ها کمتر مورد استفاده قرار می‌گیرد، پس لزومی ندارد شما وقت‌تان را هدرش کنید. یا لینکداین بیشتر به درد کارها و ارتباطات حرفه‌ای می‌خورد پس شاید بهتر باشد آن را هم کنار بگذارید و به سراغ شبکه‌های اجتماعی با جامعه عمومی‌تر بروید.

خود من به عنوان یک وبلاگ نویس، بیش از هر شبکه دیگری از توییتر استفاده می‌کنم. توییتر از دید من یک وسیله ارتباطی فوق‌العاده سریع و ساده است که به من اجازه می‌دهد پیام‌های خودم را در کوتاه‌ترین زمان و شکل ممکن به مخاطبانم منتقل کنم. از طرف دیگر گروه مخاطبان هدف من نیز در این شبکه اجتماعی فعالیت قابل توجهی دارند. پس توییتر از هر جهت برای من یک شبکه اجتماعی ایده‌آل است.

به غیر از توییتر، از فیسبوک و اینستاگرام هم استفاده می‌کنم. فیسبوک برای من مثل وسیله‌ای است برای آشنایی با وبلاگ‌نویس‌های جدید و تقویت ارتباطاتم با وبلاگ‌نویس‌هایی که می‌شناسم. با دنبال کردن صفحه و پروفایل این وبلاگ‌نویس‌ها، هم از آخرین پست‌ها و مطالب‌شان آگاه می‌شوم و هم از میان همین پست‌ها ایده پست بعدی وبلاگ خودم را پیدا می‌کنم. از این گذشته می‌توانم لینک پست‌های خودم را نیز با آنها به اشتراک بگذارم و از آنها نظرشان را بپرسم.

اینستاگرام نیز برای من جنبه یک وسیله ارتباطی با مخاطبان عام را دارد. در این شبکه اجتماعی معمولا عکس‌هایی مرتبط با حیطه کاری وبلاگم به اشتراک می‌گذارم تا از این طریق به تعداد دنبال کنندگان خود در اینستاگرام بیافزایم. هر از گاهی هم به پست‌های وبلاگم در اینستاگرام لینک می‌دهم ولی سعی می‌کنم بیشتر با عکس‌ها مخاطبان خودم را جذب کنم.

اما نمی‌توان گفت که استراتژی من برای شما هم مفید است. هر کسی با توجه به حیطه کاری و تخصصش به یک استراتژی منحصر به فرد در انتخاب و استفاده از شبکه‌های اجتماعی احتیاج دارد. شاید فیسبوک برای شما هیچ وقت به درد نخورد و در عوض پینترست را به آن ترجیح بدهید. انتخاب‌تان هر چه که باشد این را در نظر داشته باشید که لازم نیست در تمام شبکه‌های اجتماعی اکانت داشته باشید و در آنها فعال باشید. فقط روی شبکه‌هایی تمرکز کنید که مخاطبان هدف‌تان در آن جمعیت بیشتر و فعال‌تری دارند.

در انتها خوشحال می‌شوم اگر در بخش دیدگاه‌ها لیست شبکه‌های اجتماعی مورد استفاده خود را با من به اشتراک بگذارید و بگویید که هر کدام را به چه دلیلی انتخاب کرده‌اید.