تو خود پاسخی

همه ما در زندگی خود با پرسش‌های فراوانی مواجه می‌شویم. انگار دنیای ما پر شده از انواع و اقسام پرسش‌های کوچک و بزرگ که پاسخ اکثر آن‌ها را هنوز نمی‌دانیم. بعضی از ما به این فکر می‌کنند که با وجود تمام تلاش‌هایی که انجام می‌دهند چرا هنوز نمی‌توانند به جایگاهی که آرزویش را دارند دست پیدا کنند؟ برخی دیگر به این می‌اندیشند که چرا هنوز نمی‌توانند روی پای خودشان بایستند و به کسی وابسته نباشند؟ عده‌ای هم متحیرند که با آن همه مشغله کاری که برای خودشان درست کرده‌اند چگونه می‌توانند از زندگی لذت ببرند؟

می‌بینی، انگار هر کسی سوال‌های خودش را در ذهنش دارد و این سوال‌ها را هر روز بارها و بارها از خودش می‌پرسد و معمولا به هیچ پاسخی هم دست پیدا نمی‌کند. من این بار می‌خواهم سوالی را مطرح کنم که در واقع در برگیرنده تمامی پرسش‌های پنهان در ذهن مردم است. امروز می‌خواهم بپرسم چرا اغلب ما نمی‌توانیم به سوال‌هایی که از خودمان می‌پرسیم جواب بدهیم؟

حتما الان فکر می‌کنی با این کار یک سوال به سوال‌های دیگری که در ذهنت هست اضافه کردم. اما نه! این بار من فقط سوال نمی‌کنم، بلکه جواب هم می‌دهم. می‌دانی جواب سوال من چیست؟ تویی. آری، پاسخ این سوال که چرا نمی‌توانی به سوال‌هایی که در ذهنت داری جواب بدهی خود تو هستی. تو خود پاسخی. تو هر روز این سوال‌های تکراری را در مغزت پرسیده‌ای و در جواب دادن به آن‌ها ناتوان بودی در حالی که تمام این مدت به جای این‌که در دنیای خارج یا در اطرافت به دنبال جواب بگردی، باید به درون خودت نگاه می‌کردی.

پاسخ‌ها بیرون تو نیستند، پاسخ‌ها در داخل خود تو پنهان شده‌اند. می‌دانم شاید فکر کنی نوشته‌ام خیلی فلسفی شده است، اما موضوع خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کسی که هر روز فکر می‌کند با وجود تمام تلاش‌هایی که می‌کند چرا هنوز نمی‌تواند به جایگاه دلخواهش برسد باید بداند که پاسخ سوالش خودش است؛ این خودش است که فکر می‌کند می‌کوشد، در حالی که شاید در جهت اهدافش قدم برنمی‌دارد یا تلاش‌هایش آن‌طور که باید و شاید هدفمند و بهینه نیست.

به همین ترتیب، کسی که دوست دارد مستقل شود و روی پای خودش بایستد اما هر چه می‌کند نمی‌تواند و نمی‌داند که چرا نمی‌تواند، باید بداند که خودش مانع استقلال خودش شده است. او برای آن‌که بتواند وابستگی خودش به دیگران را از بین ببرد باید از منطقه امن خودش خارج بشود و کارهایی را انجام دهد که شاید در ابتدا سخت به نظر برسد، اما در نهایت هدف مورد نظرش را به دنبال داشته باشد. کسی هم که با وجود مشغله‌های کاری فراوانش دوست دارد از زندگی لذت ببرد، به هدفش نمی‌رسد مگر این‌که زمانی را برای لذت بردن از زندگی خالی کند.

هیچ چیز امکان‌پذیر نیست، مگر آن‌که خودت واقعا بخواهی و منظورم از خواستن این است که به هر قیمتی که شده بخواهی. وقتی می‌گویند خواستن توانستن است منظور دقیقا همین است. کسی که از ته دل چیزی را بخواهد حتما و قطعا به آن می‌رسد. اگر باز هم از این نوع سوال‌های بی‌جواب از خودت پرسیدی به خودت نگاه کن. تو خود پاسخی. ببین آیا واقعا طالب پاسخ هستی؟ اگر باشی می‌دانی که چطور باید پیش بروی.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است

تام باکلی که از اثبات ادعای خودش مبنی بر کلاه بردار بودن سیمون سیلور ناتوان و خسته شده بود، تصمیم می‌گیرد درست چند لحظه قبل از نمایش آخر سیمون، او را به طور خصوصی ملاقات کند. بنابراین بدون برنامه قبلی وارد اتاق سیمون می‌شود. با این‌که سیمون کور بود اما از همان ابتدا فهمید که تام درون اتاق است، پس شروع کرد برای او صحبت کردن. تام که از این ماجرا و حرف‌های سیمون جا خورده بود فقط سکوت کرده بود و با تعجبی وصف ناپذیر به صحبت‌های این پیرمرد کور عجیب و غریب گوش می‌داد. سیمون گفت: “بودن یا تظاهر به بودن، مساله من این است، همیشه همین بوده. ما همیشه تظاهر می‌کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم.”

این بخشی بود از فیلم چراغ‌های قرمز، محصول سال ۲۰۱۲ با بازی خیره کننده رابرت دنیرو در نقش سیمون سیلور، پیرمردی متقلب که ادعا می‌کرد کور است ولی قدرت‌های فرابشری دارد و می‌تواند انرژی‌های اطرافش را تحت کنترل خودش در بیاورد. گرچه در انتهای فیلم دست او رو می‌شود و همه متوجه می‌شوند که او کلاه‌برداری بیش نبوده است، اما این جمله از فیلم مرا به شدت درگیر خودش کرد. از آن جمله‌هایی بود که چند ساعت غرق در فکر کردن به آن شدم.

بودن یا تظاهر به بودن؛ مساله این است. بله مساله این است. اکثر ما دوست داریم تظاهر کنیم آن چیزی هستیم که واقعا نیستیم. خیلی از آدم‌هایی که در اطراف خودت می‌بینی، چه آشنا و چه غریبه، همگی در حال تظاهر کردن هستند. این یکی تظاهر می‌کند که درس می‌خواند، آن یکی تظاهر می‌کند که هیچ مشکلی در زندگی‌اش وجود ندارد، دیگری تظاهر می‌کند شاد و خوشحال است، یکی دیگر تظاهر می‌کند که غمگین و ناراحت است و سیمون سیلور هم تظاهر می‌کرد که نیروهای فراطبیعی دارد و با این جمله در واقع اعتراف کرد که مشغول به تظاهر کردن است.

ما تظاهر می‌کنیم چون تظاهر کردن را دوست داریم. اغلب‌مان از آن‌چه واقعا هستیم زیاد خوش‌مان نمی‌آید، فکر می‌کنیم خود واقعی‌مان چندان جذاب نیست. بنابراین تصمیم می‌گیریم تظاهر کنیم به آن‌چه که در اصل نیستیم. دوست داریم مثل آب در موقعیت‌های مختلف شخصیت خودمان را در ظرف‌های مختلف بریزیم و کاری کنیم که شکل ظرف مناسب را به خود بگیریم. دوست داریم صورت واقعی خودمان را پشت هزاران هزار ماسکی که تا کنون برای خودمان ساختیم پنهان کنیم.

کمتر کسی بودن را ترجیح می‌دهد. تظاهر به بودن متداول‌تر است و تقریبا همه با آن کنار آمده‌اند. همه به طور ناخودآگاه می‌دانند که آدم‌های اطراف‌شان یا حتی خودشان در حال تظاهر کردن هستند، اما حرفی نمی‌زنند و تعجب نمی‌کنند چون به این موضوع عادت کرده‌اند. اما اگر همین آدم‌های متظاهر به فردی بر بخورند که تظاهر نمی‌کند و خودش است و صرفا بودن را برتر از تظاهر به بودن می‌داند آن وقت است که تعجب می‌کنند. چرا؟ چون بودن متداول نیست. واقعی بودن متداول نیست. جالب این‌جاست که دست آخر دنیا را همان کسانی تغییر می‌دهند و می‌سازند که خود واقعی‌شان هستند؛ چون به جای این‌که فکر و ذهن‌شان را درگیر تظاهر کردن‌ها کنند، به موضوعات مهم‌تر مثل ارتقاء شخصیت حقیقی‌شان می‌پردازند.

پس خودت باش، تظاهر نکن. و هرگز فراموش نکن که دیر یا زود کسانی که تظاهر کردن را انتخاب کرده‌اند بالاخره دست‌شان رو خواهد شد. تو از آن‌ها نباش.

میزت را گسترده‌تر کن

جایی خواندم که نوشته بود تا وقتی می‌توانی میزت را گسترده‌تر کنی نیاز نیست مشغول بلندتر کردن دیوارها بشوی. جمله جالبی است گرچه شاید در ابتدا چندان مفهوم نباشد. منظور از این جمله این است که تا وقتی می‌توان رفتار دوستانه‌تری از خود نشان داد و به دیگران کمک کرد، لزومی ندارد که تمام راه‌ها را بر روی دیگران بست و منزوی شد. گسترده‌تر کردن میز به معنای همان بخشندگی و از خود گذشتگی است و بلندتر کردن دیوارها نشانه خودبرتربینی و راندن دیگران از اطراف خود.

در دنیای امروزی، انگار همه با هم رقابت گذاشته‌اند که به همه ثابت کنند برترین هستند و هیچ نقصی در آن‌ها وجود ندارد، انگار می‌خواهند اثبات کنند از همه بیشتر می‌فهمند و سطح درک و فهم‌شان فراتر از حد تصور عموم است. این در حالی است که همه ما هر چقدر هم که در برخی زمینه‌ها ایده‌آل باشیم ولی باز هم نقص‌هایی داریم چون هیچ کس تکرار می‌کنم هیچ کس کامل نیست. این را تعداد قلیلی می‌دانند، این را همان کسانی می‌دانند که فروتنی را پیشه کرده‌اند و روی برترنمایی خودشان بیهوده پافشاری نمی‌کنند.

اگر فکر برتری به سرت زده است باید این را بدانی که کامل نبودن بد نیست، کاملا طبیعی است. همه ما باید قبول کنیم که کامل نیستیم. مسلما هر کدام از ما استعدادهای منحصر به فرد خودمان را داریم و زندگی حرفه‌ای ما را همین استعدادها شکل می‌دهند. اما قرار نیست که در هر زمینه‌ای استعداد داشته باشیم. باید با خودمان روراست باشیم و در حیطه‌هایی که تخصصی نداریم اظهار نظر را به افرادی بسپاریم که استعداد و تخصص کافی دارند.

از سوی دیگر اغلب ما هر وقت اشتباهی را از دیگران می‌بینیم، فورا شروع می‌کنیم به سرزنش کردن و تمسخر آن‌ها، در حالی که اگر به خودمان و کارهای‌مان فکر کنیم می‌بینیم که ما هم اشتباهات زیادی را در گذشته مرتکب شده‌ایم و در آینده هم حتما مرتکب خواهیم شد. انسان جایزالخطاست. قبول داشته باشیم که اشتباه کردن بخشی از زندگی است، گرچه خوب است که از آن دوری جوییم ولی اگر هم اشتباه کردیم خودمان را ببخشیم یا اگر اشتباهی دیدیم بیش از حد واکنش منفی نشان ندهیم.

یکی دیگر از مواردی که سبب می‌شود به سمت بلندتر کردن دیوارهای اطراف خود کشانده شویم این است که نسبت به داشته‌های خودمان مغرور شویم، نه شاکر. اگر امروز به موقعیت مناسبی رسیده‌ایم خوب است به خاطرش شاکر باشیم، اما مغرور شدن به موفقیت‌ها تکبر می‌آفریند و تکبر هم به افزایش حس حسادت نسبت به افراد بالاتر از خودمان منتهی می‌شود. با این نگرش نه تنها آرامش را از خودمان می‌گیریم، بلکه حس فروتنی را هم در خودمان خواهیم کشت.

پز دادن هم که بدترین نوع رفتار در این رابطه است. اگر در زمینه‌ای به خصوص به موفقیت دست یابی خیلی خوب است، مطمئن باش دیگران هم این موفقیت تو را خواهند دید و تمجید خواهند کرد، به شرط آن‌که مشغول پز دادن نشوی. این‌که کسی بخواهد به دروغ یا به راستی بکوشد اعلام کند که از دیگران بهتر است نه تنها مورد پذیرش دیگران قرار نخواهد گرفت، بلکه از چشم عموم نیز خواهد افتاد.

فروتنی تضمین کننده شادی است، نه فقط شادی خودت بلکه شادی اطرافیانت. چرا وقتی می‌توان زندگی را در کنار یکدیگر شیرین کرد، بیهوده درگیر اثبات برتری خود نسبت به دیگران بشویم؟ چرا وقتی می‌توانیم میزمان را گسترده‌تر کنیم، دیوارهای اطراف خودمان را بلندتر کنیم؟

متفاوت بودن خوب است

دنیا را تفاوت‌ها شکل می‌دهند. تا به حال به تفاوت فصل‌ها فکر کرده‌ای؟ بهار فصل رویش و تازگی است و تابستان فصل گرم تفریحات، پاییز لباسی از جنس طلا تن زمین می‌کند و زمستان هم هنگام سفیدپوش شدن درختان است. هر فصلی برای خودش خصوصیات منحصر به فردی دارد، هیچ دو فصلی مثل هم نیست و همین دقیقا نکته‌ای است که هر کدام از آن‌ها را زیبا می‌کند. نه تنها فصل‌ها، بلکه حیوانات و اقلیم‌ها و حتی سنگ‌ها هم با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند. آن‌گاه چطور می‌توان انتظار داشت که انسان‌ها همگی مثل هم باشند؟

برخی‌ها فکر می‌کنند تفاوت داشتن نسبت به دیگران نشانه ضعف است. یک عده تصور می‌کنند اگر با اطرافیان خود در برخی از زمینه‌ها فرق‌هایی داشته باشند دچار مشکل هستند و باید هر طور که شده خودشان را دقیقا همرنگ جماعت کنند. منطق‌شان این است که متفاوت بودن سبب می‌شود که منزوی شوند و دیگران آن‌ها را ترک کنند. اصلا تا به حال این فکر به ذهن‌شان هم خطور نکرده است که از خودشان بپرسند چه کسی گفته همه باید مشابه باشند؟

ما با خصوصیات شخصیتی و استعدادهای منحصر به فرد خود به دنیا آمده‌ایم. هر کدام از ما به شکلی منحصر به فرد تربیت و بزرگ شده‌ایم. هر کدام‌مان خاطرات منحصر به فردی داریم و خلق و خوی ما بر اساس همین خاطرات شکل گرفته است. پس این کاملا طبیعی است که نسبت به موقعیت‌های مختلف رفتارهای متفاوتی از خودمان نشان بدهیم. این کاملا طبیعی است که خودمان باشیم.

کسانی که سعی می‌کنند متفاوت نباشند، در واقع خود واقعی‌شان را پشت یک ماسک پنهان می‌کنند؛ در واقع دیگر خودشان نیستند. شناختن این افراد کار سختی نیست. کسانی که نقش بازی می‌کنند بالاخره خودشان را لو می‌دهند. این در حالی است که اگر این افراد بدانند نقش بازی نکردن تا چه حد جذاب‌تر است، همیشه سعی خواهند کرد خودشان باقی بمانند، با تمام نقاط ضعف و قوت واقعی خودشان.

این‌که خودت باشی همیشه باعث می‌شود که صداقت بیشتری از خودت نشان بدهی. کسانی که نقش شخصیت دلخواه‌شان را ایفا می‌کنند نه تنها به دیگران بلکه به خودشان هم دروغ می‌گویند. از سوی دیگر، کسی که تفاوت‌های خودش را قبول دارد، معمولا صداقت بیشتری دارد و صداقت بیشتر هم در نهایت به صمیمیت بیشتر دامن می‌نزد. به همین خاطر است که این‌گونه افراد زندگی اجتماعی شادتری دارند چون دیگران به این اشخاص راحت‌تر اعتماد می‌کنند.

گذشته از تمام این موارد، فکر کن چقدر جذاب است که بین بیش از ۷ میلیارد آدم روی کره زمین، تو با شخصیت واقعی‌ات از مابقی متمایز باشی. هیچ کس مثل تو نیست، پس سعی نکن خودت را پشت ماسک‌ها پنهان کنی و شبیه یکی دیگر بشوی.

هیچ کس همه چیز را نمی‌داند

برای من جالب هستند انسان‌هایی که فکر می‌کنند همه چیز را می‌دانند. حتما تو هم دیده‌ای. وقتی می‌نشینی در مورد یک موضوع خاص صحبت کنی سعی می‌کند هر طور که می‌تواند نشان دهد که بیشتر از تو می‌فهمد. هر وقت که لازم بداند هر حرفی که به دهانش بیاید به زبان می‌آورد بدون این‌که فکر کند آن‌چه می‌گوید اصلا درست هست یا نه. حتی تصور این را هم نمی‌کند که ممکن است طرف مقابلش بداند که آن‌چه می‌شنود کاملا اشتباه است. اصلا قبول ندارد که کسی بیشتر از خودش می‌فهمد و اطلاعات دارد.

اگر بخواهم روراست باشم دلم برای‌ این نوع آدم‌ها می‌سوزد، چون حاضر نیستند قبول کنند که دانش‌شان بر مبنای اطلاعات غلط بنا شده است و نیاز به ترمیم دارد. از این دسته از افراد که بگذریم، باید در گستره‌ای بزرگ‌تر بگویم که هیچ کدام از ما هیچ وقت حق نداریم بگوییم همه چیز را می‌دانیم زیرا اساسا چنین چیزی امکان‌پذیر نیست.

آن‌چه می‌دانیم یک قطره و آن‌چه نمی‌دانیم به اندازه دریاست.

آیزاک نیوتون

در یک جمع با شخصی صحبت می‌کردم که به تازگی با او آشنا شدم و صحبت از نحوه کسب حق مالکیت شرکت مایکروسافت در مورد سیستم عامل DOS به میان آمد. او می‌گفت که مایکروسافت برای این سیستم عامل پولی پرداخت نکرده و آن را دزدیده است، اما من مطمئن بودم که مایکروسافت این سیستم عامل را از یک شرکت نرم‌افزاری کوچک خریداری نموده بود. با این حال هر چه کردم حاضر نشد قبول کند که آن‌چه می‌گوید غلط است؛ حتی احتمالش را هم نمی‌داد.

چند سال پیش هم نزد یکی از آشنایان بودم که از تخصص حضار حرف به میان آمد. یکی از آن‌ها گفت من در زمینه علوم کامپیوتر تخصص دارم و به نظرم این علم از باقی علوم دشوارتر است چون هر روز و هر لحظه یک موضوع جدید در این زمینه برای آموختن وجود دارد. گرچه شاید حرفش صحیح باشد، اما حقیقت این است که کدام علمی را می‌توان نام برد که هر دم حرف جدیدی برای گفتن نداشته باشد؟ علم پویاست، دانش رشد می‌کند. حتی اگر در یکی از شاخه‌های آن اطلاعات زیادی داشته باشی، باز هم باید به آموختن ادامه بدهی تا از مباحث جدید غافل نمانی.

از این روست که می‌گویم هیچ کس همه چیز را نمی‌داند. برای کسب دانش باید همیشه تشنه ماند؛ تشنه آموختن و تجربه کردن. همه ما باید این را قبول داشته باشیم که آن‌چه می‌دانیم همه‌چیز نیست و همان هم که می‌دانیم کامل نیست. پذیرش این حقیقت سبب می‌شود که به اصلاح اطلاعات خود همت بورزیم.

قبولت داشته باش

با خودت صحبت می‌کردی؟ چه می‌گفتی؟ نمی‌خواهد به من دروغ بگویی. داشتم گوش می‌دادم. همه حرف‌هایت را شنیدم. داشتی می‌گفتی خیلی از اوقات اشتباه می‌کنی و تصمیمات غلط می‌گیری، داشتی می‌گفتی انگار بلد نیستی کاری را بی‌نقص انجام بدهی، داشتی می‌گفتی همه چیز را خراب می‌کنی، داشتی می‌گفتی شرایط حال حاضر زندگی‌ات تقصیر هیچ کس نیست جز خودت.

ببخشید، می‌دانم کار بدی بود ولی گوش ایستادم و همه این حرف‌ها را شنیدم؛ حرف‌هایی که خودت داشتی به خودت می‌گفتی را می‌گویم. ببخشید که گوش ایستادم، اما چون به تو قول داده بودم برایت دوست خوبی باشم لازم دانستم حرف‌هایت را بشنوم تا بدانم با خودت چند چندی. انگار خیلی از خودت دلت پر است. انگار اگر امکانش بود احتمالا با خودت درگیر هم می‌شدی. فکر می‌کنم احتمالا الان چشم دیدن خودت را نداری.

تمام این صحبت‌ها که گاهی با خودت در میان می‌گذاری، عاملش همان چیزی است که خیلی‌ها از آن به عنوان وجدان یاد می‌کنند. خوشحالم که دوست باوجدانی دارم. خوشحالم که مسئولیت کارهای خودت را قبول می‌کنی و می‌دانی که نباید به خاطر اشتباهاتت دیگران را مقصر بدانی. اما دوست من، تو با این کار به خودت هیچ کمکی نمی‌کنی.

قبل از این‌که از دیگران انتظار داشته باشی به تو احترام بگذارند، باید خودت به خودت احترام بگذاری. اگر می‌خواهی دیگران تو را قبول داشته باشند، اول باید خودت خودت را قبول داشته باشی. نه! نمی‌گویم اگر اشتباهی کردی از زیر بار مسئولیت آن فرار کنی، اما این هم درست نیست که به خاطر اشتباهات گذشته شخصیت خودت را پیش خودت زیر سوال ببری. مسئولیت‌ پذیر باش اما نه با نگرش سرزنش‌گر بلکه نگرش اصلاح‌گر. کارهای نادرست خودت را پیدا کن ولی به جای گیر دادن به خودت، سعی کن خودت را مجبور کنی که دیگر آن کار نادرست را انجام ندهی.

واقعا می‌گویم، اگر بخواهی به روحیه سرزنش کننده خودت فرصت جولان بدهی، کم‌کم اعتباری پیش خودت باقی نخواهی گذاشت. کسی هم که شخصیت خودش را قبول نداشته باشد بیشتر و بدتر از قبل اشتباه می‌کند. پس در یک کلام، من قبولت دارم، تو هم قبولت داشته باش.

طرز فکر دیگران در مورد شما مهم است یا نه؟

برخی از آدم‌ها هستند که تمام زندگی خودشان را مبنی بر طرز فکر دیگران نسبت به خودشان شکل می‌دهند. اگر ورزش می‌کنند به این خاطر است که در نظر دیگران آدم سالم و سرزنده‌ای به نظر برسند، اگر درس یا کتاب می‌خوانند به این خاطر است که به دیگران نشان بدهند اهل تعقل و تعلم هستند، اگر حرفی را به زبان نمی‌آورند به این خاطر است که فکر می‌کنند آن حرف از دید دیگران جالب به نظر نمی‌رسد، در یک کلام، محصور در طرز فکر دیگران هستند.

از سوی دیگر افرادی هستند که نقطه مقابل گروه اول به حساب می‌‌آیند. ورزش می‌کنند تا فقط خودشان از سلامتی و شادابی‌شان لذت ببرند، درس یا کتاب می‌خوانند تا به دانش خودشان بیافزایند نه این‌که دانش خود را به رخ دیگران بکشانند، در حرف‌هایی که به زبان می‌آورند فقط نظر خودشان را لحاظ می‌کنند و نگران تاثیر حرف‌های‌شان روی دیگران نیستند.

حالا سوال این‌جاست که کدام یک از این دو نگرش صحیح است. بستگی دارد که چه کسی این سوال را بپرسد. اگر شما اهل اهمیت دادن به نظر دیگران باشید قطعا نگرش اول را انتخاب می‌کنید و اگر فقط نظر خودتان برای شما مهم باشد حتما به سراغ نگرش دوم می‌روید. اما من می‌گویم یک نگرش سومی هم وجود دارد که اساسا ترکیبی از دو نگرش فوق‌الذکر محسوب می‌شود؛ نگرشی که نه مثل اولی بر مبنای از خود گذشتگی است و نه به اندازه دومی خودخواهانه. من به این نگرش سوم را محترمانه می‌نامم.

حالا چرا محترمانه؟ چون در این نگرش هم به خودتان احترام می‌گذارید و هم به دیگران. منطق پشت نگرش محترمانه این است که هر گاه موضوعی صرفا به حریم خصوصی شما محدود می‌شد دیدگاه دیگران را در آن دخالت ندهید و هر زمان یک موضوع از این حریم خصوصی  خارج شد و روی دیگران هم تاثیر گذاشت باید به عقیده دیگران در مورد خودتان هم احترام بگذارید.

به عنوان مثال، به زبان آوردن برخی جملات می‌تواند آثار منفی فراوانی در روح و روان و شخصیت دیگران به جا بگذارد. شما به عنوان کسی که نگرش محترمانه به همه چیز دارد، نباید به خودتان اجازه دهید هر آن‌چه دوست دارید هر کجا که دل‌تان خواست به هر کسی بگویید. اما مثلا در مورد کسب علم و دانش هیچ لزومی ندارد که برای به رخ کشیدن میزان درک و فهم خود از مسائل، به تحصیل و تعلیم بپردازید و در این مورد باید خودتان را در اولویت قرار دهید نه طرز فکر دیگران را.

در مجموع، به نظر من شخصیت هر کسی بر اساس یکی از این سه نوع نگرش سنجیده می‌شود. این دیگر انتخاب خود فرد است که کدام یک را انتخاب کند و خودش را در چه موقعیت‌هایی قرار دهد؛ اما من نگرش محترمانه را نشانه یک شخصیت کامل و عاقل می‌دانم. شما اهل کدام نگرش هستید؟