Everything Wrong

اگر همه چیز به هم بریزد…

همه چیز خوب است؟ به احتمال زیاد حالا که نشستی پشت کامپیوتر و داری این نوشتار را در این وبلاگ می‌خوانی یعنی الان حالت خوب است و افکار بزرگ و جدیدی در سر داری که می‌خواهی امتحان‌شان کنی و به موفقیت برسی. احتمالا در حال گشت زدن در وب بودی تا چند نوشته در زمینه موفقیت بخوانی و بتوانی بهتر در موردش فکر کنی. خوشحالم که الان اکثر قطعه‌های پازل زندگی‌ات در جای درست قرار دارند می‌گویم اکثرشان، چون هیچ وقت چنین شرایطی پیش نمی‌آید که دقیقا هیچ مشکلی در زندگی نباشد. مشکلات همیشه هستند، حالا چه اکنون در جریان باشند و چه در گذشته رخ داده باشند و آثارشان تا زمان حال ادامه یافته باشد. بگذریم. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد که همه ما آدم‌ها در تمام طول زندگی خودمان می‌کوشیم که همه چیز بر وفق مرادمان باشد. هر کسی که درست زندگی می‌کند و به اندازه کافی عاقل است، همیشه در تکاپو است تا زندگی آرام‌تر و بهتری برای خودش و خانواده و همراهانش فراهم سازد. تمام آن برنامه‌هایی که در سر داریم، همه برنامه‌ریزی‌هایی که با اهداف کوتاه مدت و بلند مدت انجام می‌دهیم، حتی همین لحظه و همین حالا که نفس می‌کشیم با این امید است که همه چیز رو به راه باشد یا رو به راه بشود. اما آیا تا به حال از خودت پرسیدی که اگر دست بر قضا زمانی رسید که همه چیز به هم ریخت چه خواهی کرد؟ نمی‌توانی منکرش بشوی. برای همه ما بالاخره پیش خواهد آمد. مهم نیست در کجای دنیا باشیم و دارای چه موقعیتی از لحاظ اجتماعی یا حرفه‌ای باشیم. همه ما هر از گاهی با شرایطی مواجه می‌شویم که برخی‌ها به آن می‌گویند شرایط بحرانی. آیا بلد هستی که در بحران‌ها چطور رفتار کنی؟ اگر نه، فراموش نکن که تنها کاری که هرگز نباید انجام بدهی، ناامید شدن و ترسیدن است. هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی روزگار به کام ما نباشد. اگر همیشه همه چیز همان طوری بود که ما می‌خواستیم، آن‌گاه دنیا یک‌نواخت و خسته کننده می‌شد و هیچ کس قدر روزهای خوش خودش را نمی‌دانست. به جای گیر دادن به زمین و زمان و خورد کردن اعصاب خودت و دیگران، درست‌ترین کار این است که به دنبال راهی باشی که شرایط را دوباره به حالت طبیعی بازگردانی و مشکلات را رفع نمایی. من فکر می‌کنم در چنین مواقعی بهترین طرز فکر این است که پیش خودت مدام تکرار کنی که به هم ریختگی‌ها طبیعی است و تو باید آن‌ها را سر و سامان بدهی. همین طبیعی دانستن شرایط کمک شایان توجهی به توانایی تو در کنترل صحیح امور می‌کند. دستپاچگی و خشم و عصبانیت، به جای این‌که به تو کمک کنند، بدتر سبب می‌شوند که تصمیمات اشتباه بیشتری بگیری و همه چیز را از همین هم که هست بدتر کنی. پس به خودت مسلط باش و تصور نکن دنیا به آخر رسیده است.
Jealous

بگذار حسودی کنند

من و تو و تقریبا همه آدم‌های اطراف‌مان، همان‌هایی که هر روز آن‌ها را می‌بینیم و از کنارشان رد می‌شویم بی‌آن‌که به داستان و طرز فکرشان فکر کنیم، همه ما شبانه‌روز در تلاشیم که خودمان را بالا بکشیم و به جایی برسیم که دوست داریم و به موقعیتی دست پیدا کنیم که به دنبالش هستیم. در میان ما، بسته به میزان تلاش و اهتمامی که به خرج می‌دهیم، فقط برخی‌های‌مان به آرزوهای خود می‌رسیم. تا این‌جا همه چیز طبیعی است؛ این هم طبیعی است که عده‌ای از کسانی که از رسیدن به جایگاه دلخواه‌شان عقب مانده‌اند و به اندازه کافی کوشش نورزیده‌اند، بخواهند به کسانی که موفق شده‌اند حسودی کنند. اوضاع زمانی غیرطبیعی می‌شود که افراد موفق بخواهند به حسادت‌های دیگران اهمیت بدهند. فکر کن تو الان دقیقا همان امکاناتی را داری که چند سال آرزویش را داشته‌ای، فکر کن الان همانی شدی که همیشه دلت می‌خواسته. حالا که در اوج خوشحالی هستی کم‌کم متوجه می‌شوی که برخی‌ها شروع می‌کنند به گله کردن و کوچک شمردن و حتی تحقیر و توهین کردن. اگر با چنین بازخوردهایی مواجه شدی تنها کاری که نباید انجام بدهی این است که به آن‌ها اهمیت بدهی. تجربه به من ثابت کرده است که سروکله زدن با افراد حسود نه تنها هیچ فایده‌ای ندارد، بلکه سبب می‌شود که خودت هم عصبانی بشوی و بیهوده خودت را ناراحت کنی. حسودها کمبودهای زندگی خود را با گیر دادن به انسان‌های پیروز و شاد توجیه می‌کنند چون به نظرشان این کار ساده‌تر است. اگر به حسودها باشد، دل‌شان می‌خواهد همه شکست خورده و ناکام باشند تا دیگر لازم نباشد از منطقه امن خود خارج بشوند و برای بهتر شدن بکوشند. البته این حسودها یک مزیت اساسی هم دارند؛ هر زمان که سروکله‌شان دورت پیدا شود به این معناست که راه را تا این‌جا درست رفته‌ای و باید در همان مسیر ادامه بدهی. مسلما راه غلط رفتن که حسودها را به سمت خودش نمی‌کشاند، این مسیر صحیح است که چشم حسودها را به سمت خودش می‌چرخاند. هر کجا دیدی کسی دارد موفقیت‌های تو را کوچک نشان می‌دهد یا دست‌آوردهایت را بیهوده و ساده می‌شمارد، یقین داشته باش که آن‌چه به آن رسیده‌ای ارزشش را داشته و ارزشش را دارد که در همان راستا پیش بروی. اما با این همه، هرگز خودت را درگیر منفی‌نگری‌های حسودها نکن. پرداختن به دیدگاه‌های اشتباه این‌ها درست مثل آب ریختن در آسیاب دشمن است. حسودها هرگز قانع نمی‌شوند (مگر این‌که خودشان بخواهند) پس سعی نکن آن‌ها را متقاعد کنی که به جای آن‌که وقت‌شان را با زدن حرف‌های پوچ هدر بدهند بروند و فکری به حال بهبود موقعیت زندگی خودشان بکنند. حسودها همیشه هستند و همیشه حسودی می‌کنند، این انسان‌های شادکام هستند که باید به ناکامی و بدفکری آن‌ها اهمیت ندهند و ارزش والای موفقیت‌های خودشان را در ذهن‌شان حفظ کنند. پس هر وقت به تو حسودی کردند، لبخندی بزن و با عزمی راسخ‌تر به کارت ادامه بده.
Different

متفاوت بودن خوب است

دنیا را تفاوت‌ها شکل می‌دهند. تا به حال به تفاوت فصل‌ها فکر کرده‌ای؟ بهار فصل رویش و تازگی است و تابستان فصل گرم تفریحات، پاییز لباسی از جنس طلا تن زمین می‌کند و زمستان هم هنگام سفیدپوش شدن درختان است. هر فصلی برای خودش خصوصیات منحصر به فردی دارد، هیچ دو فصلی مثل هم نیست و همین دقیقا نکته‌ای است که هر کدام از آن‌ها را زیبا می‌کند. نه تنها فصل‌ها، بلکه حیوانات و اقلیم‌ها و حتی سنگ‌ها هم با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند. آن‌گاه چطور می‌توان انتظار داشت که انسان‌ها همگی مثل هم باشند؟ برخی‌ها فکر می‌کنند تفاوت داشتن نسبت به دیگران نشانه ضعف است. یک عده تصور می‌کنند اگر با اطرافیان خود در برخی از زمینه‌ها فرق‌هایی داشته باشند دچار مشکل هستند و باید هر طور که شده خودشان را دقیقا همرنگ جماعت کنند. منطق‌شان این است که متفاوت بودن سبب می‌شود که منزوی شوند و دیگران آن‌ها را ترک کنند. اصلا تا به حال این فکر به ذهن‌شان هم خطور نکرده است که از خودشان بپرسند چه کسی گفته همه باید مشابه باشند؟ ما با خصوصیات شخصیتی و استعدادهای منحصر به فرد خود به دنیا آمده‌ایم. هر کدام از ما به شکلی منحصر به فرد تربیت و بزرگ شده‌ایم. هر کدام‌مان خاطرات منحصر به فردی داریم و خلق و خوی ما بر اساس همین خاطرات شکل گرفته است. پس این کاملا طبیعی است که نسبت به موقعیت‌های مختلف رفتارهای متفاوتی از خودمان نشان بدهیم. این کاملا طبیعی است که خودمان باشیم. کسانی که سعی می‌کنند متفاوت نباشند، در واقع خود واقعی‌شان را پشت یک ماسک پنهان می‌کنند؛ در واقع دیگر خودشان نیستند. شناختن این افراد کار سختی نیست. کسانی که نقش بازی می‌کنند بالاخره خودشان را لو می‌دهند. این در حالی است که اگر این افراد بدانند نقش بازی نکردن تا چه حد جذاب‌تر است، همیشه سعی خواهند کرد خودشان باقی بمانند، با تمام نقاط ضعف و قوت واقعی خودشان. این‌که خودت باشی همیشه باعث می‌شود که صداقت بیشتری از خودت نشان بدهی. کسانی که نقش شخصیت دلخواه‌شان را ایفا می‌کنند نه تنها به دیگران بلکه به خودشان هم دروغ می‌گویند. از سوی دیگر، کسی که تفاوت‌های خودش را قبول دارد، معمولا صداقت بیشتری دارد و صداقت بیشتر هم در نهایت به صمیمیت بیشتر دامن می‌نزد. به همین خاطر است که این‌گونه افراد زندگی اجتماعی شادتری دارند چون دیگران به این اشخاص راحت‌تر اعتماد می‌کنند. گذشته از تمام این موارد، فکر کن چقدر جذاب است که بین بیش از ۷ میلیارد آدم روی کره زمین، تو با شخصیت واقعی‌ات از مابقی متمایز باشی. هیچ کس مثل تو نیست، پس سعی نکن خودت را پشت ماسک‌ها پنهان کنی و شبیه یکی دیگر بشوی.

طرز فکر دیگران در مورد شما مهم است یا نه؟

برخی از آدم‌ها هستند که تمام زندگی خودشان را مبنی بر طرز فکر دیگران نسبت به خودشان شکل می‌دهند. اگر ورزش می‌کنند به این خاطر است که در نظر دیگران آدم سالم و سرزنده‌ای به نظر برسند، اگر درس یا کتاب می‌خوانند به این خاطر است که به دیگران نشان بدهند اهل تعقل و تعلم هستند، اگر حرفی را به زبان نمی‌آورند به این خاطر است که فکر می‌کنند آن حرف از دید دیگران جالب به نظر نمی‌رسد، در یک کلام، محصور در طرز فکر دیگران هستند.

از سوی دیگر افرادی هستند که نقطه مقابل گروه اول به حساب می‌‌آیند. ورزش می‌کنند تا فقط خودشان از سلامتی و شادابی‌شان لذت ببرند، درس یا کتاب می‌خوانند تا به دانش خودشان بیافزایند نه این‌که دانش خود را به رخ دیگران بکشانند، در حرف‌هایی که به زبان می‌آورند فقط نظر خودشان را لحاظ می‌کنند و نگران تاثیر حرف‌های‌شان روی دیگران نیستند.

حالا سوال این‌جاست که کدام یک از این دو نگرش صحیح است. بستگی دارد که چه کسی این سوال را بپرسد. اگر شما اهل اهمیت دادن به نظر دیگران باشید قطعا نگرش اول را انتخاب می‌کنید و اگر فقط نظر خودتان برای شما مهم باشد حتما به سراغ نگرش دوم می‌روید. اما من می‌گویم یک نگرش سومی هم وجود دارد که اساسا ترکیبی از دو نگرش فوق‌الذکر محسوب می‌شود؛ نگرشی که نه مثل اولی بر مبنای از خود گذشتگی است و نه به اندازه دومی خودخواهانه. من به این نگرش سوم را محترمانه می‌نامم.

حالا چرا محترمانه؟ چون در این نگرش هم به خودتان احترام می‌گذارید و هم به دیگران. منطق پشت نگرش محترمانه این است که هر گاه موضوعی صرفا به حریم خصوصی شما محدود می‌شد دیدگاه دیگران را در آن دخالت ندهید و هر زمان یک موضوع از این حریم خصوصی  خارج شد و روی دیگران هم تاثیر گذاشت باید به عقیده دیگران در مورد خودتان هم احترام بگذارید.

به عنوان مثال، به زبان آوردن برخی جملات می‌تواند آثار منفی فراوانی در روح و روان و شخصیت دیگران به جا بگذارد. شما به عنوان کسی که نگرش محترمانه به همه چیز دارد، نباید به خودتان اجازه دهید هر آن‌چه دوست دارید هر کجا که دل‌تان خواست به هر کسی بگویید. اما مثلا در مورد کسب علم و دانش هیچ لزومی ندارد که برای به رخ کشیدن میزان درک و فهم خود از مسائل، به تحصیل و تعلیم بپردازید و در این مورد باید خودتان را در اولویت قرار دهید نه طرز فکر دیگران را.

در مجموع، به نظر من شخصیت هر کسی بر اساس یکی از این سه نوع نگرش سنجیده می‌شود. این دیگر انتخاب خود فرد است که کدام یک را انتخاب کند و خودش را در چه موقعیت‌هایی قرار دهد؛ اما من نگرش محترمانه را نشانه یک شخصیت کامل و عاقل می‌دانم. شما اهل کدام نگرش هستید؟