چرا با To Do Listها میانه خوبی ندارم؟

خیلی از افراد را در اطرافم می‌شناسم که برای انجام دادن کارهای خودشان به اپلیکیشن‌هایی به نام To Do List متکی هستند. ماشاالله تعداد این اپلیکیشن‌ها و سرویس‌ها هم کم نیست و تازه هر چند وقت یک بار هم به تعدادشان اضافه می‌شود. هر کدام‌شان یک سری ویژگی‌های کلی مشابه و تعدادی هم ویژگی‌های منحصر به فرد دارند که از مابقی متمایزشان می‌کند. هر کدام یک رابط کاربری با ظاهری متفاوت دارند و کاربران با سلیقه‌های مختلف به سمت یکی از این سرویس‌ها و اپ‌ها جذب می‌شوند.

اساس کارشان این است که شما کارهای هر روزتان را در آن‌ها به ترتیب ثبت می‌کنید و بعد شروع می‌کنید به انجام دادن کارها مطابق همان لیستی که خودتان تنظیم کرده‌اید و بعد از این‌که هر کدام از کارها یا به عبارتی تسک‌ها را تکمیل کردید این امکان را دارید که آن‌ها را تیک بزنید و از لیست کنار بگذارید. البته این روند کار کردن قبل از فراگیر شدن اسمارت فون‌ها و گجت‌ها هم وجود داشته و حتی همین حالا هم می‌توان با یک قلم و کاغذ دست به کار شد، اما خوب نسل جدید به خاطر اعتیادی که به گجت‌ها دارد، سرویس‌ها و اپ‌ها را به قلم و کاغذ ترجیح می‌دهد.

من هم قبلا چند تا از این سرویس‌ها را امتحان کرده‌ام و از بین آن‌ها سرویس Any Do را خیلی قبول داشتم و برای چند مدت کارم همین بود که هر شب کارهای روز بعد خودم را بنویسم و فردا مطابق همان لیست مشغول به کار شوم و پیش بروم تا این‌که تیک آخرین تسک را بزنم و با خیال راحت بروم سراغ تفریح و سرگرمی و استراحت. اما به مرور متوجه شدم که این روش کار کردن نه تنها مفید نیست بلکه می‌تواند مضر هم باشد.

یکی از اولین مشکلاتی که من با To Do List‌ها پیدا کردم این بود که خیلی اوقات بدون این‌که خودم متوجه بشوم زمان خودم را خرج نگاه کردن به لیست کارهای انجام نشده‌ام می‌کردم. معمولا می‌گویند برای نوشتن لیست تسک‌ها، سخت‌ترین تسک را اول لیست باید نوشت و بعد به ترتیب به سمت آسان‌ترین تسک‌ها رفت. استدلالش هم این است که چون اول روز آدم انرژی بیشتری دارد بهتر است سخت‌ترین تسک را انجام دهد و سپس تسک‌های ساده‌تر را انجام بدهد تا انرژی‌اش هدر نرود. فکر بدی نیست، اما خیلی اوقات می‌شد که من در ابتدای روز حال و حوصله انجام دادن سخت‌ترین کار روزم را نداشتم و برای همین دقیقه‌ها می‌نشستم و به تسک اول لیستم نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم توان انجام دادن آن را در خودم بیابم.

امروز که به ماجرا فکر می‌کنم می‌بینم که قانون انجام دادن سخت‌ترین تسک در ابتدای روز چندان هم عقلانی نیست. حتما برای تو هم پیش آمده روزهایی که چندان حوصله کار کردن نداری. از وقتی To Do Listها را کنار گذاشتم، به این نتیجه رسیدم که روزهایی که حوصله کار کردن ندارم اگر با کارهای ساده‌تر شروع کنم و آن‌ها را به پایان برسانم، از تمام کردن کارهای ساده انرژی لازم برای انجام دادن سخت‌ترین کار روز را به دست می‌آورم. حتی گاهی اوقات شده که سخت‌ترین کار روز را آخر همه کارهایم به اتمام رسانده‌ام.

به جز این، لذت تیک زدن تسک‌‌ها هم گرچه به نظر کار خیلی جذاب و آرام‌بخشی به نظر می‌رسد، اما روی افت کیفیت کار کردن موثر است. کسی که به To Do Listها معتاد است و دوست دارد هر چه زودتر با تیک زدن تسک‌ها خودش را راضی کند که کارهایش تمام شده است، به طور ناخودآگاه سرعت کار کردن خودش را بالا می‌برد و دقت کار کردنش هم به همان میزان کاهش می‌یابد. چنین فردی بدون این‌که خودش بداند دلش می‌خواهد کارها را فقط انجام دهد، نه این‌که به بهترین نحو انجام دهد.

از این‌ها گذشته، من فکر می‌کنم آن زمان که به Any Do وابسته بودم، قدرت حافظه‌ام کمتر شده بود. چرا؟ مشخص است. این‌که تو همه کارهایت را در یک لیست بنویسی و لازم نباشد کارهای روز آینده‌ات را به خاطر بسپاری و به قول معروف به مغزت فشار بیاوری مسلما روی قدرت تمرکز و تفکرت تاثیر منفی می‌گذارد. از زمانی که سعی می‌کنم همه کارهایم را خودم به خاطر بسپارم و در واقع لیست کارهایم را در ذهنم یادداشت کنم و در همان ذهنم اولویت‌بندی کنم و باز هم در ذهنم تیک‌شان بزنم و کنارشان بگذارم، احساس می‌کنم باهوش‌تر شده‌ام و مسائل را کمتر فراموش می‌کنم. البته به خاطر سپردن امور در ابتدای کنار گذاشتن To Do List‌ها برایم سخت‌تر بود اما به مرور توانایی حفظ کردن و به ذهن سپردنم بهتر شد که خودش نشان می‌دهد نوشتن لیست‌ها می‌تواند مخرب باشد.

بنابراین به این دلایلی که در بالا ذکر کردم و چند مورد دیگر که فرصت نشد در این نوشتار به آن‌ها بپردازم، چند ماهی هست که از To Do Listها استفاده نمی‌کنم و به تو هم توصیه می‌کنم از همین امروز آن‌ها را کنار بگذاری؛ چه سرویس‌ها و اپ‌ها را و چه نوشتن لیست‌ها با قلم و کاغذ، همه را کنار بگذار و به ذهن خودت اتکا کن. نتیجه‌اش قطعا جذاب‌تر از تیک زدن تسک‌ها خواهد بود. باور کن.

دنیا هم به مدیر نیاز دارد، هم به رئیس

نمی‌دانم از چه زمانی بود که بین همه ما مد شد که هر کسی باید بکوشد تا یک رئیس باشد. این روزها تقریبا هر کسی را که می‌بینم، از جوان تا پیر همگی به دنبال این هستند که هر طور شده کسب‌وکار خودشان را راه بیاندازند و به قول خودشان آقای خودشان باشند و نوکر خودشان. همه دوست دارند بر یک عده ریاست کنند و بشوند شخص اول یک برند یا شرکت. تب ریاست مثل یک ویروس بین همه ما فراگیر شده.

نمی‌خواهم بگویم ریاست چیز خوبی نیست. به هر حال هر برندی و هر کسب‌وکاری به یک رئیس توانا و دانا احتیاج دارد که مثل کاپیتان یک کشتی، شرکت خودش را از میان موج‌های سهمگین و کوه‌های یخی به سلامت عبور بدهد و به سر منزل مقصود که همان شکوفایی کامل است برساند. اما این بدان معنا نیست که لازم است همه ما یک پا رئیس باشیم. غایت کار کردن ریاست نیست.

این‌جا می‌رسیم به تفاوت میان دو مفهوم مدیریت و ریاست که از دید عموم هر دو یک معنا دارند و از دید حرفه‌ای دو مفهوم کاملا جدا و متمایز محسوب می‌شوند. ریاست تقریبا همان مفهومی است که اکثر ما از این کلمه سراغ داریم؛ یعنی هدایت کردن یک گروه از افراد در یک راستای مشخص برای رسیدن به یک هدف واحد و از پیش تعیین شده. اما مدیریت چیست و چه تفاوتی با ریاست دارد؟

مدیریت یعنی در دست گرفتن امور. مدیریت یعنی مسئولیت‌پذیری. هر کدام از ما می‌توانیم و باید یک مدیر باشیم. هر کدام‌مان در هر سطحی که هستیم و هر شغلی که داریم باید مدیریت را وارد کارمان کنیم. این یعنی کنترل کامل داشتن بر تمام فعالیت‌های حرفه‌ای خودمان، از تعیین هدف گرفته تا برنامه‌ریزی و تلاش کردن و اقداماتی که پس از رسیدن به اهداف‌مان لازم است انجام دهیم.

دنیا فقط به روسا احتیاج ندارد، دنیا را کارمندهای مدیر و مدبر شکوفا می‌کنند. اگر چنین کارمندانی وجود نداشته باشند، هیچ رئیسی هم وجود نخواهد داشت که بتواند گروه مناسبی را برای ریاست بر آن‌ها بیابد و آن‌ها را درست هدایت کند و به مقصد برساند.

شاید از دید برخی‌ها، ریاست حرفه جذاب‌تری باشد چون می‌تواند شهرت و اعتبار هم در کنار خودش به وجود بیاورد. اما هر کسی برای هدایت و ریاست ساخته نشده است. ریاست کردن کار ساده‌ای نیست و به سال‌ها کسب علم و تجربه نیاز دارد، بگذریم که ریاست به یک سری خصوصیات شخصی و روحیات فردی خاص هم نیاز دارد که در اغلب افراد این ویژگی‌ها وجود ندارد.

از سویی دیگر، مدیر بودن یک فن است و قابل یادگیری و ارتقاء و بهبود. فنی است که به رشد حرفه‌ای و نائل آمدن به موقعیت‌های اجتماعی بهتر منجر خواهد شد. بد نیست به جای این همه وقتی که صرف تلاش برای ریاست می‌گذاریم، بدانیم که با آموختن فوت و فن‌های مدیریت هم می‌توانیم به فرصت‌های بهتر و شایسته‌تری دست پیدا کنیم.

کاری کن که زمان به سود تو بگذرد

ماهی‌گیرها را دیده‌ای. آدم‌های شریف و صبوری هستند. یک ماهی‌گیر وقتی قلابش را به آب می‌اندازد شاید ساعت‌ها در همان حال وقت بگذراند. اگر یک نامطلع این صحنه را ببیند قطعا از ماهی‌گیر می‌پرسد که چرا دارد با این کار وقتش را هدر می‌دهد؟ اما این کار از دید یک ماهی‌گیر وقت تلف کردن نیست، چرا؟ چون زمان به سود او در حال سپری شدن است. او می‌داند که تنها راه صید کردن یک ماهی خوب این است که صبر و حوصله به خرج بدهد و منتظر باشد تا ماهی به دام قلابش بیافتد.

حالا یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای در بورس را در نظر بگیر. در شلوغی بازار و افت و خیز ارزش سهام شرکت‌های مختلف، شاید اغلب سرمایه‌گذارهای معمولی به طور لحظه‌ای تغییرات را دنبال کنند و هر دم نگران سود و ضرر خودشان باشند، اما یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای نه تنها می‌داند باید روی کدام شرکت سرمایه‌گذاری کند، بلکه از این موضوع نیز آگاه است که سرمایه‌گذاری در بورس باید بلند مدت باشد نه لحظه‌ای و کوتاه مدت. اکثر سرمایه‌گذارها در ترس و نگرانی وقت می‌گذرانند ولی او با خیال راحت به آینده چشم دوخته است.

اکنون به خودت نگاهی بیانداز. به این فکر کن که وقتی به گذر زمان در ساعت خیره می‌شوی چه حسی به تو دست می‌دهد؟ اگر حس تو منفی بود، این نشانه خوبی نیست. این یعنی زمان به ضررت در گذر است. این یعنی از آینده نگرانی و آرزو داری که زمان به عقب بازگردد یا حداقل از حرکت باز ایستد. این یعنی راه را درست نرفته‌ای و حالا به جای آن‌که به فکر تصحیح مسیر باشی، مشغول حرص خوردن هستی. از سوی دیگر، اگر برنامه‌ریزی‌هایت در گذشته درست بوده باشد و آینده نگری خوبی داشته باشی، دیگر نسبت به زمان نگرش بدی نخواهی داشت؛ در عوض با اطمینان خاطر و آسودگی لحظات را سپری می‌کنی.

این در واقع هنر انسان‌های خوش فکر است که می‌دانند باید چگونه با زمان ارتباط برقرار کنند. چنین افرادی زمان را یک دوست دراز مدت می‌دانند که اگر به درستی با آن برخورد کنند می‌توانند از کمک‌های فراوانش بهره‌مند شوند. در عین حال این را هم در نظر می‌گیرند که اگر بخواهند بدون برنامه‌ریزی و آینده‌نگری و فقط از روی خوش خیالی همه کارهای خود را پیش ببرند، همین دوست صمیمی برای آن‌ها تبدیل به یک دشمن خطرناک می‌گردد که هر ثانیه آن‌ها را به عواقب اشتباهات گذشته‌شان نزدیک و نزدیک‌تر می‌نماید.

قدرت وقت فراتر از حد انتظار است، اما بهره جستن از این قدرت کار ساده‌ای نیست. باید دیدگاهت نسبت به زندگی را تغییر بدهی و همه چیز را به شکل متمایزی بررسی کنی و بر اساس همین دیدگاه متمایز طرز فکرت را هم عوض کنی. مثلا شاید وبلاگ‌نویسی منظم و تولید محتوای باکیفیت در کوتاه مدت کار چندان جذابی نباشد و بازخورد مثبت فراوانی را به سوی تو جذب نکند، اما اگر به راهت ادامه بدهی و از کیفیت کارت نکاهی و همچنان به نظم کاری‌ات پایبند باشی قطعا در دراز مدت به نتایج دلخواهت خواهی رسید. این البته فقط یک مثال از هزاران بود. خودت فکر کن ببین این شیوه برخورد با زمان در چه موارد دیگری جواب می‌دهد؛ به این موضوع فکر کن و سعی کن زمان را به سود خودت بگذرانی.

رئیس بودن به معنی باهوش‌ترین بودن نیست

چه کسی دوست ندارد باهوش‌ترین آدم در یک جمع باشد؟ هیچ کس! این تقریبا آرزوی همه ما است که انیشتین گروه باشیم، از بقیه هوشمندانه‌تر عمل کنیم و حرف بزنیم و این همیشه دیگران باشند که از ما سوال می‌پرسند و راهنمایی می‌خواهند و ما فقط تنها کسی باشیم که جواب می‌دهیم و راه حل پیش پای دیگران می‌گذاریم.

من اسم این علاقه به باهوش‌ترین بودن را یک غریزه می‌گذارم. همان‌طور که می‌دانید غرایز خوب و بد دارند. مثلا اگر تشنه‌تان بشود به صورت غریزی به دنبال آب می‌گردید تا تشنگی خود را رفع کنید که این غریزه چون به حفظ سلامت کمک می‌کند یک غریزه مثبت قلمداد می‌شود. اما به دنبال باهوش‌ترین بودن یک غریزه منفی است به دلایل بسیار زیاد.

منفی است چون کسی که فکر می‌کند از همه باهوش‌تر است، فقط و فقط خودش را قبول دارد و تصور می‌کند هر حرفی که می‌زند و هر کاری که می‌کند درست‌ترین کار ممکن بوده و هست، چون فکر می‌کند هیچ وقت اشتباه نمی‌کند، چون فکر می‌کند نباید از هیچ کس بیاموزد زیرا همه چیز را خودش می‌داند.

این گونه افراد تقریبا همیشه در عالم خیالی خودشان به سر می‌برند و هرگز حقیقت را درک نمی‌کنند. اگر اشتباهی مرتکب بشوند هیچ وقت نمی‌توانند علت اصلی آن اشتباه یعنی خودشان را پیدا کنند. اگر به موفقیتی دست پیدا کنند هیچ وقت نمی‌توانند بفهمند که بخشی از این موفقیت را هم مدیون کمک دیگران بوده‌اند.

حالا تصور کنید که مدیر یک شرکت یا کسب‌وکار، یک چنین شخصیت و طرز فکری داشته باشد. خیلی دور از انتظار نیست که کارمندان آن کسب‌وکار از کارشان ناراضی باشند چون به آن‌ها توجه نمی‌شود. دور از انتظار نیست اگر جناب مدیر دچار خودبرتربینی واهی شود و در تکبر و غرور ناشی از چند پیروزی احتمالی، واقعیات را نادیده بگیرد. دور از انتظار نیست اگر همین واقعیات در آینده‌ای نزدیک در قالب یک شکست بزرگ دنیای زیبا ولی خیالی جناب مدیر را به نابودی بکشاند و کسب‌وکارش ورشکست شود.

دیگر آن دوران گذشت که رئیس‌ها لزوما باید باهوش‌ترین‌ها می‌بودند. خیر! در فضای مدرن مدیریت امروزی این طرز فکرها قدیمی شده‌اند. کسی می‌تواند مدیر خوبی برای کسب‌وکارش باشد که خودش را برتر از دیگران نبیند. کسی لایق مدیریت یک گروه است که خودش هم بیاموزد، کسی که از سوال پرسیدن خجالت نکشد، کسی که از دیگران مشورت بخواهد، کسی که از کارمندانش راهنمایی بگیرد و در عین حال راهنمایی کند، و به طور کلی، کسی که گوش شنوا داشته باشد.

اکثر کسب‌وکارها و برندهای موفقی که امروز نام‌شان برای شما آشنا به نظر می‌رسد، این شهرت و اعتبار را مدیون همین جو پویا بین مدیران و کارمندان هستند.

اگر سریال The Mentalist را دیده باشید می‌دانید که در این سریال همیشه پاتریک جین بود که همه پرونده‌های جنایی و پلیسی را حل می‌کرد. فقط پاتریک جین بود که همه چیز را می‌دانست و به معنی واقعی کلمه باهوش‌ترین فرد در هر جمعی بود. اگر پاتریک در یکی از پرونده‌ها گروه را یاری نمی‌کرد، بقیه اعضای گروه تقریبا فلج بودند.

شاید هر کسی دلش بخواهد جای پاتریک جین باشد ولی حقیقت این است که او فقط یک شخصیت داستانی است و هرگز ممکن نیست کسی تا این حد باهوش باشد و هیچ وقت اشتباه نکند (هر چند که او هم گاهی اشتباه می‌کرد).

شاید شما هم در کارتان آن‌قدر تجربه و علم داشته باشید که فکر کنید دیگر به یک استاد تمام تبدیل شده‌اید. اما باز هر چقدر هم که در کارتان خبره باشید، همیشه امکان دارد جایی اشتباه کنید، همیشه ممکن است یک فرد دیگر که شاید تجربه‌اش از شما خیلی کمتر باشد بتواند شما را به درستی راهنمایی کند. پس خوب است که به دیگران اجازه دهید در مورد کارتان اظهار نظر کنند یا حتی کارتان را نقد کنند.

از اظهار نظر دیگران بدون توجه به میزان تحصیلات و سن و خیلی چیزهای دیگر، به بهترین نحو استفاده کنید. به آن‌ها بفهمانید که مشتاق شنیدن نظرات‌شان هستید. اگر نظرشان از دید شما معقول بود آن را یاد بگیرید و اگر نه، بی سر و صدا و جار و جنجال از آن بگذرید. این‌گونه می‌توانید مدیر خوبی برای یک گروه باشید.

به هر حال، نکته اینجاست که اگر یک مدیر سعی کند باهوش‌ترین بماند و فقط کسانی را به گروه راه بدهد و استخدام کند که به وضوح از او کم‌هوش‌تر هستند، هرگز نمی‌تواند رشد کند. اگر یک مدیر نتواند با آموختن از دیگران رشد کند، شرکتش هم رشد نخواهد کرد و این یعنی درجا زدن. البته درجا زدن بهترین اتفاقی است که ممکن است برای چنین مدیری رخ بدهد. وگرنه اگر سعی کند صرفا با عقل و منطق خودش و بدون همکاری و مشورت و تبادل نظر، کارش را گسترش دهد حتما به زمین خواهد خورد.

اگر روزی مدیر یک گروه کاری شدید، سعی کنید افرادی را به گروه راه بدهید که از نظر علم و دانش و هوش یا هم سطح شما باشند یا از شما بهتر باشند. نگران موقعیت خودتان نباشید. برعکس، از این طریق خواهید توانست گروه فعال‌تر و کارآمدتری را تشکیل دهید که قادر است در مقابل سختی‌های گسترش فعالیت مقاومت کند و به درجات بالاتری دست پیدا کند.

به غیر از این، اگر دیگر اعضای گروه از شما باهوش‌تر باشند، یک فضای رقابتی در گروه شکل می‌گیرد که شما هم به عنوان مدیر برای حفظ جایگاه خود وادار به حضور در آن می‌شوید و این اصلا بد نیست. اگر فکر می‌کنید می‌توانید مدیر خوبی باشید، این را در عمل باید به دیگران ثابت کنید. از اعضای گروه یاد بگیرید و مشورت بخواهید اما سعی کنید در مواقع ضروری با بهترین راه حل به میدان بیایید تا به آن‌ها نشان دهید چرا خودتان را مدیرشان خطاب می‌کنید. همین رقابت به بهبود عملکرد و موقعیت گروه نیز کمک شایان توجهی می‌کند.

جایی خواندم که نوشته بود “اگر تو باهوش‌ترین فرد در یک اتاق هستی، مطمئن باش در اتاق اشتباهی قرار داری”. این جمله را مدیران همه کسب‌وکارها، به خصوص کسب‌وکارهای نوپا باید آویزه گوش‌شان کنند. قبول دارم که باهوش‌ترین بودن ممکن است وسوسه‌انگیز باشد و تجربه آن حتما شیرین خواهد بود، اما نتیجه کار چیزی نخواهد بود که بتوان به آن افتخار کرد.

گاهی خام، از پخته بهتر است

نشسته بودم روی صندلی اتاقم و روزنامه را مطالعه می‌کردم. مطلب جالبی نداشت و حوصله‌ام سر رفته بود. به این فکر افتادم که برای گذران وقت سری هم به صفحه نیازمندی‌ها بزنم. بخش نیازمندی‌ها را باز کردم و با نگاهی گذرا به آگهی‌های ریز و درشتش، آن را مثل یک کتاب ورق زدم. هنوز به صفحه آخر نرسیده بودم که نکته‌ای توجهم را جلب کرد؛ اینکه همه آگهی‌ها یک نقطه اشتراک داشتند و آن هم ضروری دانستن سابقه و تجربه بود. تقریبا ۹۰ درصد آگهی‌ها از این عبارات تشکیل می‌شدند: “به یک فرد باتجربه…” یا “حداقل ۱۰ سال سابقه…” و یا “دارای سابقه مرتبط…”.

سوالی در ذهنم نقش گرفت: چرا فقط باید از افراد باتجربه در استخدام نیرو، استقبال کرد؟ پس افراد بی‌تجربه چطور باید تجربه به دست بیاورند؟

کمی که در این مورد فکر کردم به نتایج مختلفی رسیدم. تصمیم گرفتم کمی در این زمینه تحقیق کنم و بدانم که آیا کسانی که دارای دانش کافی هستند اما سابقه حرفه‌ای ندارند، شانسی هم برای موفق شدن ندارند یا این فقط یک تصور اشتباه است؟ چند ساعت بعد به جواب‌های فراوانی دست یافتم؛ جواب‌هایی که با تصوراتم همخوانی داشتند. درست فکر می‌کردم: تجربه شرط لازم برای رسیدن به موفقیت نیست.

افراد بی‌تجربه، ذهن شکل پذیری دارند

هر کس که در کارش تجربه داشته باشد، قطعا ادعا نیز دارد. ادعا، دست و پا گیرترین خصوصیت یک نیروی کاری است. کارمند پرمدعا هیچ وقت به راحتی حاضر نیست قبول کند که اشتباه کرده یا روشی که برای انجام دادن کارها انتخاب کرده روش مناسبی نیست. این یعنی یک کابوس بزرگ برای مدیران. یک مدیر، در هر کسب‌وکاری که باشد، باید قادر باشد شیوه کاری دلخواهش را به کارمندان خودش بیاموزد تا خروجی کار همان چیزی شود که خودش می‌خواهد.

فرض کنید یک شرکت تولید کت و شلوار اقدام به استخدام نیرو می‌کند و تمام کارمندانش را از بین افراد باتجربه و حرفه‌ای انتخاب می‌کند. شاید به نظر خوب برسد، اما هر کدام از این افراد سبک خاص خودشان در دوخت لباس را دارند و هیچ کدام هم به این سادگی‌ها حاضر نیستند قبول کنند که با همکاران‌شان به اشتراک نظر برسند و سبک دوخت و دوز خود را یکسان و هماهنگ کنند. تصور کنید چقدر از زمان مدیر بخت برگشته این شرکت صرف راضی کردن کارمندانش می‌شود.

اگر همین مدیر مذکور، به جای آنکه تمام کارمندانش را از میان افراد باسابقه انتخاب کند، فقط یک فرد باتجربه را به عنوان کارمند ارشد انتخاب می‌کرد و مابقی نیروی مورد نظرش را از افراد جوان و خام مهیا می‌کرد، اکنون شرایط بهتری داشت. در این صورت کارمند ارشد می‌توانست آنچه درست می‌داند را به بقیه کارمندان بیاموزد و همه چیز خیلی زودتر به هماهنگی می‌رسید.

نیروی بی‌سابقه، منعطف‌تر است

کسی که دانش انجام کاری را دارد اما تاکنون فرصت پیدا نکرده تا این علم و دانش را در عمل مورد آزمایش قرار دهد، معمولا سعی می‌کند بیشتر و بهتر کار کند. این رفتار دو دلیل عمده دارد؛ اول اینکه فرد بی‌تجربه سعی می‌کند با بهتر کار کردن به خودش ثابت کند که آنچه آموخته است درست بوده و وقتی را که صرف آموختن کرده بیهوده نبوده است. دوم اینکه با بهتر کار کردنش می‌کوشد که در حیطه کاری‌اش جایگاهی پیدا کند و آینده خود را تضمین کند.

در عوض نیروهای کاری حرفه‌ای، باز هم به خاطر ادعایی که دارند، اغلب به جای آنکه خودشان را با شرایط کاری شرکت میزبان وفق بدهند سعی می‌کنند شرایط کاری را مطابق سلیقه خود تغییر دهند. از آنجا که تصورشان این است که شرکت میزبان نیروی کار بهتری نمی‌تواند پیدا کند، به خودشان این اجازه را می‌دهند که راحت باشند.

هر چه خام‌تر، خلاق‌تر

ویژگی مثبت دیگری که در افراد خام و بی‌تحربه دیده می‌شود، خلاقیت بیشتر آنها در کار کردن است. کسانی که تجربه عملی در کار مورد تخصص خود ندارند، معمولا وقتی در شرایط کاری مناسب قرار بگیرند خلاقیت بیشتری نسبت به افراد دارای تجربه از خودشان نشان می‌دهند و مدام سعی می‌کنند به راه‌ها حل‌های جدید و بهتر فکر کنند تا از این طریق بتوانند توجه همکاران و مدیران‌شان را به خود جلب کنند و موقعیت شغلی خود را بهبود ببخشند.

ولی افراد باسابقه بیشتر تمایل دارند که یک خط سیر ثابت و متداول را طی کنند و چندان از سنت شکنی استقبال نمی‌کنند، آن هم به این علت که به دانش خودشان اعتماد کامل دارند و دوست ندارند آن را به روز کنند تا به راه‌ حل‌های جدید دست پیدا کنند.

تجربه مهم است اما لازم نیست

همه این‌ها را نوشتم تا یادآور شوم که بد نیست به افراد بی‌تجربه اما عالم نیز فرصت بدهیم. نمی‌گویم هر کس تجربه دارد نیروی کاری خوبی نیست، هر گروه و شرکتی به هر حال به افراد باتجربه هم نیاز دارد ولی این رعایت تعادل بین نیروی خام و پخته است که از یک مدیر، مدیر می‌سازد.