خودت معجزه باش

یک آدم را تصور کن؛ آدمی که اسمش را گذاشته‌اند بخت برگشته. کسی که نمی‌تواند هیچ نقطه مثبتی در زندگی خودش پیدا کند. نه شغل و حرفه درست و حسابی دارد و دانش کافی برای رفتن به دنبال کار مورد علاقه‌اش، زندگی‌اش حسابی به هم ریخته است و حال و حوصله تقریبا هیچ کاری را هم ندارد. آن‌قدر وضعش خراب است که لازم نیست حتما هرکول پوآرو باشی تا این موضوع را از روی ظاهر و وجناتش متوجه بشوی. آن‌قدر به او گفته‌اند بدبخت و بخت برگشته که انگار خودش هم باورش شده است که گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه، به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. به خودش قبولانده که هر کاری هم که بکند نمی‌تواند اوضاع خودش را بهبود ببخشد.

ولی من و تو می‌دانیم که این آدم خیالی کاملا در اشتباه است. هیچ کس بدبخت زاده نشده و هیچ کس برای همیشه بدبخت باقی نخواهد ماند، مگر این‌که خودش بخواهد. حتما با خودت می‌گویی چطور ممکن است یک نفر بخواهد که بدبخت باشد. شاید عجیب باشد، اما همین باور داشتن به بدشانسی و بداقبالی یعنی همان پذیرفتن بدبختی. کسی که قبول دارد نمی‌تواند کاری برای خودش انجام بدهد، همیشه شرایط بد را می‌پذیرد و از اتفاقات بد استقبال می‌کند، حتی بدون این‌که خودش مستقیما آگاه باشد.

دوباره برگردیم به همان آدم خیالی قصه خودمان. این آدم اگر به باورهای خودش مبنی بر بدبخت بودنش ادامه بدهد، قطعا هیچ رویداد مثبتی در زندگی‌اش رخ نخواهد داد. حالا فکر کن که این آدم یک روز از خواب بیدار بشود و یک ندایی از درون یا اطراف خودش بشنود و به این نتیجه برسد که اگر تا امروز بدبخت بوده، لزوما به این معنی نیست که از امروز به بعد هم باید بدبخت باشد. فقط کافی است به این موضوع اعتماد کند که یک آدم هر چقدر هم که بداقبال باشد، باز هم این امکان را دارد که اتفاقات خوب را به زندگی خودش دعوت کند.

این خودش یک نوع معجزه است. این‌که یک نفر تصمیم بگیرد از این به بعد به زندگی به شکل دیگری نگاه کند و به دنبال کوچک‌ترین امواج مثبت پراکنده در اطرافش باشد، همین که یاد بگیرد بدشانسی فقط یک خیال باطل است و هر کسی اگر بخواهد می‌تواند خوشحال باشد، همین خودش یک معجزه است. با چنین افکاری، حتی تیره‌روزترین انسان‌های دنیا هم می‌توانند شرایط را طوری برای خودشان فراهم بیاورند که آرزوهای‌شان تبدیل به اهداف بشود و لبخند در سراسر لحظات‌شان جاری گردد. آری، فقط کافی است که خودشان بخواهند.

بروس؛ آیا به دنبال معجزه هستی؟ خودت معجزه باش!

خدا خطاب به بروس / جیم کری در فیلم بروس قدرتمند

خوشبختی چیزی نیست که خودش اتفاق بیافتد؛ چیزی نیست که لازم باشد انتظارش را بکشی. خوشبختی همیشه و همه‌جا هست. این تو هستی که باید آن را ببینی، به آن روی خوش نشان بدهی و از آن دعوت کنی که وارد زندگی‌ات بشود. همین خواستن موجب می‌شود که ناخواسته به سمت شاد زیستن قدم برداری. من این را یک معجزه می‌دانم. دنبال معجزه نگرد، خودت معجزه باش.

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.”

چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت.

گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم.

به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.

نگو سخت است چون سخت‌تر می‌شود!

بعضی کارها سخت هستند. حتما انتظار داشتی الان مثل خیلی از وبلاگ‌ها و کتاب‌های خودشناسی و موفقیت، من هم برگردم و بگویم هیچ کار سختی وجود ندارد و همه چیز برای یک انسان موفق آسان است. مسلما این‌طور نیست. من هم مثل تو می‌دانم که بعضی از کارها و امور هستند که انجام دادن‌شان سخت است؛ غیر ممکن نیست چون قبلا هم گفتم که غیر ممکن فقط یک بهانه برای شانه خالی کردن از زیر بار انجام دادن کارهای سخت است. اما در سخت بودن برخی امور هیچ شکی نیست.

مثلا کسی که تا به حال آن‌چنان ورزش‌کار نبوده است و هیکل روی فرمی هم ندارد، اگر بخواهد شکل و شمایل آرنولد شوارتزنگر را به خود بگیرد این را می‌داند که کار خیلی سختی در پیش رو دارد. یا کسی که تا کنون تجربه چندانی در نوشتن نداشته است برای آن‌که بخواهد تبدیل به یک نویسنده مشهور و محبوب در حد تام کلنسی بشود مسلما پروسه ساده‌ای انتظارش را نمی‌کشد.

حالا این که کاری سخت است و تو می‌خواهی حتما انجامش بدهی، برخورد صحیح و عقلانی در این رابطه چیست؟ اغلب افراد در مواجهه با فعالیت‌های سخت یک رفتار مشترک غلط را در پیش می‌گیرند. آن‌ها یک جا می‌نشینند، یک نگاه به خودشان می‌اندازند، یک نگاه به هدف نهایی و یک نگاه عمیق هم به مسیر رسیدن به این هدف دشوار. بعد به خودشان می‌گویند این کار خیلی سخت است، اصلا خیلی خیلی سخت است. چند باری این جمله را پیش خودشان تکرار می‌کنند، بعد به این نتیجه می‌رسند که در حد و اندازه رسیدن به هدف مورد نظرشان نیستند و بنابراین کل موضوع را نادیده می‌گیرند.

این بدترین برخوردی است که می‌توان با کارهای سخت داشت. نتیجه‌اش همان‌طور که گفتم ناامید شدن است و دلسرد شدن از رسیدن به هدف.

اما اگر می‌پرسی پس باید چه کار کنی که مسیرهای سخت را طی کنی و به اهدافی برسی که الان بیشتر شبیه رویا هستند تا هدف ملموس، باید بگویم که باید دست از تکرار این جمله مخرب برداری. همین جمله “عجب کار سختی است” را می‌گویم. تو در واقع با گفتن و تکرار کردن این جمله، به ضمیر ناخودآگاه خود این فرمان را می‌دهی که به تو تلقین کند به اندازه کافی توانایی و قدرت نداری که مسیر سخت رسیدن به هدفت را طی کنی.

اگر قرار بود آرنولد شوارتزنگر از همان ابتدای راه به خودش بگوید رسیدن به هیکل دلخواهش کار خیلی سختی است یا اگر تام کلنسی مدام پیش خودش تکرار می‌کرد که تبدیل شدن به یک نویسنده مشهور و حرفه‌ای دشوار است شاید هیچ کدام هرگز نمی‌توانستند به جایی که الان هستند برسند.

ضمیر ناخودآگاه خودت را دست کم نگیر. به جای آن‌که با “نمی‌شود” و “نمی‌توانم” و “سخت است” کوکش کنی، باید سعی کنی عقربه معیار ضمیر ناخودآگاهت را از منفی به سمت مثبت حرکت بدهی و به این نتیجه برسی که اگر بخواهی واقعا می‌توانی از پس کارهای سخت بر بیایی.

آیا لایق آن‌چه می‌خواهی هستی؟

هر کسی به دنبال یک سری اهداف متمایز و منحصر به فرد است. یکی دوست دارد آدم خوش هیکلی بشود، آن یکی دوست دارد سلامتی خودش را حفظ کند، دیگری می‌خواهد موفق‌ترین مدیر دنیا بشود و فلانی به دنبال مشهور شدن است. هر کسی بسته به نوع زندگی و نگرشی که نسبت به دنیا و اطرافش دارد هدف یا اهدافی را مشخص می‌کند و حال چه با جدیت و چه با کاهلی به دنبال این اهداف می‌رود و گاه به مقصد می‌رسد و گاه هرگز نمی‌رسد. اما سوالی که خیلی‌ها شاید تا به حال از خودشان پرسیده باشند این است که آیا اصلا لایق آن چیزی که می‌خواهند هستند یا نه؟

زیر سوال بردن لیاقت هر فرد، بسته به پاسخی که به این سوال می‌دهد، میزان پیگری اهداف توسط آن فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مثلا کسی که دوست دارد یک شناگر ماهر بشود و تا امروز روزی یک ساعت به تمرین و شنا کردن اخصاص می‌داده است، وقتی از خودش بپرسد آیا لیاقت یک شناگر ماهر شدن را دارد یا نه، خودش را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد؛ چون اگر پاسخش به این سوال به هر دلیلی منفی باشد، قطعا دیگر به اندازه قبل برای رسیدن به هدفش تلاش نمی‌کند و اعتماد به نفسش به اندازه چشم‌گیری کاهش می‌یابد و به مرور کل هدف و تلاش برای دست یافتن به آن را به دست فراموشی خواهد سپرد.

بر همین اساس، من فکر می‌کنم اصولا این سوال به کل غلط است. از آن‌جایی که زیر سوال بردن لیاقت تاثیر مستقیم و به سزایی روی اعتماد به نفس اشخاص دارد، میزان تخریب‌گری این پرسش خیلی بیشتر از میزان سازندگی آن تخمین زده می‌شود. البته ممکن است یک نفر در میانه راه رسیدن به هدف از خودش بپرسد لیاقتش را دارد یا نه و پاسخش مثبت باشد و در ادامه با تلاش بیشتری قدم بردارد، اما از آن‌جا پاسخ این سوال یک احتمال پنجاه پنجاه است پس اصولا پرسیده نشود بهتر است.

به نظر من، وقتی کسی در حال تعیین هدف برای خودش است، باید پیش از شروع راه این مشکل را برای خودش حل کند تا بعدا برایش سوال پیش نیاید. تو اگر می‌خواهی به هدفی برسی باید این را به خودت تلقین کنی که واقعا شایستگی رسیدن به مقصد را داری. حتی اگر واقعا این طور نباشد، همین تلقین باعث می‌شود که شایستگی لازم را در خودت پیدا کنی و با اعتماد به نفس کامل به جنگ مشکلات این راه دشوار بروی. شاید خیلی از کسانی که امروز از آن‌ها به عنوان افراد موفق یاد می‌شود، از همان اول لیاقت این جایگاه را نداشته‌اند، اما به خاطر این‌که در ضمیر ناخودآگاه خود گنجایش این پیروزی را پدید آورده‌اند، پس در طول مسیر رسیدن به اهداف‌شان، شایستگی لازم را هم در خود ساخته‌اند.

لیاقت و شایستگی را می‌توان یک بهانه دانست برای سنگین دانستن بار موفقیت و پیروزی. به جای این‌که وقتت را با پرسیدن این سوال هدر بدهی، به این فکر کن که می‌توانی با زیر پا گذاشتن جاده‌های صعود، این لیاقت و شایستگی را در خودت به وجود بیاوری. این وجه تمایز تو با کسی است که وسط راه خسته می‌شود و این سوال نابود کننده را برای خودش بهانه می‌کند تا از حرکت باز ایستد. تو می‌توانی و خواهی توانست چون لیاقتش را در خودت رشد می‌دهی.

واقعا سرت شلوغ است؟

شرح حال انسان‌های امروزی خیلی جالب است. همه آن‌ها همیشه سرشان شلوغ است. هر لحظه که آن‌ها را می‌بینی یا هر بار که می‌خواهی با آن‌ها صحبت کنی متوجه می‌شوی وقت ندارند و سرشان شلوغ است. آن‌قدر همه سرشان شلوغ است که تو فکر می‌کنی انگار همه‌شان مشغول انجام دادن کار مهمی هستند؛ از همان کارهای ضروری که اگر انجام نشود دنیا از حرکت باز می‌ایستد و هزاران اتفاق ناگوار به طور همزمان بر سر همه نازل می‌شود.

خیلی دوست دارم پشت یک بلندگو با صدای بلند رو به همه آن‌ آدم‌هایی که سر خودشان را شلوغ می‌دانند فریاد بزنم و بپرسم “واقعا سرتان شلوغ است؟ مگر دارید چه کار می‌کنید؟” تمام آن لحظه‌هایی که کله‌شان در صفحه‌نمایش‌هایی با ابعاد مختلف فرو رفته است، یعنی آن همه وقت را مشغول انجام دادن کارهای مفید و سازنده هستند؟ مگر ممکن است کسی چند ساعت متوالی بنشیند پشت کامپیوتر یا یک اسمارت فون را بگیرد جلوی چشم‌هایش و تمام آن چند ساعت را به انجام دادن فعالیتی ارزشمند اختصاص دهد؟ مسلما نه.

من و تو که خودمان از همین نسل هستیم و می‌دانیم گوشی‌ها و کامپیوترها و گجت‌ها چه کاربردهای مفید و غیر مفید زیادی دارند. وقت تلف کردن با وجود این ابزارها ساده‌ترین کاری است که می‌توان انجام داد و اکثر آدم‌های روی کره زمین هم چه بدانند و چه ندانند همین کار را می‌کنند. آن‌ها شاید ساعت‌ها از وقت باارزش خودشان را با این گجت‌ها هدر می‌دهند.

اکثر مدت زمانی که صرف شبکه‌های اجتماعی می‌کنند یا به چت کردن با دیگران مشغول می‌شوند و یا بدون هیچ هدف خاصی در اینترنت می‌چرخند و دور می‌زنند، در اصل دارند وقت‌شان را هدر می‌دهند. نه این‌که ماهیت شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها و اینترنت و گجت‌ها منفی باشد، نه! ولی آن‌ها نمی‌دانند چه‌طور می‌توانند از جنبه‌های مثبت این پدیده‌ها بهره‌مند شوند.

نتیجه‌اش چه می‌شود؟ همین که اکثر اوقات سرشان شلوغ است و وقت کافی برای کارهایی که مهم نمی‌دانند ندارند. حالا کارهایی که از نظرشان مهم نیست شامل چه کارهایی می‌شود؟ مثلا صحبت کردن و گپ زدن با اطرافیان، یا ورزش کردن و تحرک داشتن، یا تعیین هدف و تلاش کردن برای رسیدن به این هدف‌ها. این‌ها کارهایی است که آن‌ها برایش وقت ندارند.

برای آن‌که تو هم به این جمع نپیوندی و وقتت را از بین نبری، قبل از هر چیز فراموش نکن که زمان تنها مهماتی است که برای دست یافتن به اهدافت در اختیار داری و باید به درستی از آن استفاده کنی تا بتوانی به مقصد برسی. از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی استفاده کن، ولی به خاطر بسپار که کارهای مهم‌تری هم داری و باید بیشتر تمرکزت را صرف این امور کنی.

اغلب کسانی که شبانه روز در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنند، معمولا در مورد اشخاص محبوب و مشهور و ارزشمند با دیگران تبادل نظر می‌کنند یا در موردشان غیبت می‌کنند و حرف به میان می‌آروند و از این نوع کارها که فقط وقت خودشان را بگذارنند. چیزی که اکثرشان به آن توجه نمی‌کنند این است که سوژه اصلی حرف‌های‌شان معمولا کسانی هستند که وقت کمتری خرج این کارها کردند و در عوض برای رسیدن به آرزوهای‌شان سخت کوشیده‌اند و سخت می‌کوشند.

اگر تو هم بتوانی میزان وقتی که خرج کارهای کم اهمیت مثل پرسه زدن در شبکه‌های اجتماعی می‌کنی را کاهش بدهی و به جای آن روی برنامه‌هایت کار کنی و اهدافت را به واقعیت برسانی، خیلی زود تو آن شخصی خواهی شد که دیگران در موردت در شبکه‌های اجتماعی با هم صحبت می‌کنند و گپ می‌زنند. انتخاب با خود تو است که جزو کدام دسته باشی، یک کاربر ساده در شبکه‌های اجتماعی یا یک فرد موفق و ارزشمند که دیگران در شبکه‌های اجتماعی در موردش نظر می‌دهند و دنبالش می‌کنند.

تصور کن ولی فقط تصور نکن

دنیای هر آدمی با تصوراتش شکل می‌گیرد. گفته می‌شود اولین قدم برای رسیدن به هر هدفی این است که پیش از هر چیز یک هدف داشته باشی، اما آن‌چه کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد این است که خود هدف چگونه پدید می‌آید. مسلما این تصورات هستند که اهداف را به وجود می‌آورند. مثلا کسی که هدفش کاهش وزن خودش است، قطعا خودش را در جسمی لاغرتر و متوازن‌تر تصور کرده است که یک چنین هدفی را برای خودش تعیین نموده است، یا کسی که با هدف هدایت یک شرکت عظیم در حیطه‌ای خاص هر روز به سختی تلاش می‌کند حتما پیش از هر چیز خودش را در آن موقعیت تصور کرده است.

حال عده‌ای هم در این بین هستند که در تصورات خودشان غرق می‌شوند. این افراد که البته تعدادشان کم هم نیست، همیشه در دنیای رویایی خودشان زندگی می‌کنند و انگار از واقعیت‌ها دور مانده‌اند. البته شاید تا حدی حق داشته باشند، به هر حال زندگی کردن در یک دنیای خیالی رویایی پر از اتفاقات خوب و موقعیت‌های موفقیت‌آمیز برای هر کسی می‌تواند شیرین باشد، حداقل خیلی شیرین‌تر از دنیای واقعی متشکل از اتفاقات خوب و بد در کنار هم.

اما هیچ راه فراری از حقیقت وجود ندارد. حتی خیال‌باف‌ترین آدم‌های دنیا هم بالاخره مجبور هستند از خیال‌های خودشان خارج بشوند و در دنیای حقیقی اطراف خود زندگی کنند. تصورات و رویاها همان مقدار که می‌توانند مفید و سازنده باشند، اگر انسان را بیش از حد به خود درگیر کنند مثل یک دریای خطرناک قادر هستند خیال‌باف‌ها را در خودشان غرق کنند و مجال اقدام کردن به موقع و صحیح را از آن‌ها بگیرند.

راه حل این مشکل قطعا کنار گذاشتن رویاها و تصورات نیست؛ همان‌طور که گفتم این تصورات ما هستند که اهداف ما را پدید می‌آورند. اما اگر دیدی زمانی بیش از اندازه در مرحله رویاپردازی و افکار شیرین مکث کرده‌ای به خودت یادآوری کن که برای رسیدن به رویاها باید از همین حالا دست به کار شوی. قرار نیست این رویاها برای همیشه مثل یک رویا باقی بمانند. اگر به موقع اقدام کنی و به سوی این تصورات قدم برداری، دیری نمی‌گذرد که این رویا‌ها به واقعیت خواهند پیوست.

یکی از بهترین راه‌کارها این است که آهسته شروع کنی. برای رویاهای خودت یک برنامه آماده کن و سعی کن با قدم‌های کوچک اولین گام‌ها را به سوی این رویا‌ها برداری. اگر چنین کردی، اجازه داری روی تصورات دلخواهت نام هدف را بگذاری. آهسته شروع کردن به تو این انگیزه را می‌دهد که با دیدن نتایج هر چند کوچک، به ادامه دادن راه پر پیچ و خم اهدافت دلگرم شوی و بکوشی به افکارت جامه واقعیت بپوشانی.

از سوی دیگر، برای کمتر فکر کردن به نتایج نهایی تصوراتت که قطعا جذاب و گیرا هستند و می‌توانند تو را در خودشان غرق کنند، بهترین راه حل این است که به زندگی کردن در زمان حال عادت کنی. فقط به امروز فکر کن و فقط به آن‌چه امروز باید انجام بدهی تا به اهداف آینده‌ات برسی اهمیت بده. هیچ کس با خیال‌بافی به رویاهای خودش نرسیده. پس سبک زندگی خیال‌باف‌ها را الگوی خودت قرار نده. تو هم مثل خیلی‌های دیگر می‌توانی به آن‌چه همیشه آرزویش را داشتی و داری برسی.

من که اسب نیستم!

تا به حال دیده‌ای آدم‌هایی را که مدام در حال تغییر تصمیمات‌شان هستند و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند؟ شاید خیلی‌ها فکر کنند چنین آدم‌هایی قابل اعتماد نیستند چون هر لحظه ممکن است حرف‌شان را عوض کنند و از مسیر دیگری به راه خودشان ادامه دهند و تازه باز هم معلوم نیست در همان راه جدید به رفتن ادامه بدهند یا این‌که باز هم مسیر خود را تغییر دهند. شاید خیلی‌ها فکر کنند نباید حتی نزدیک چنین آدم‌هایی بشوند؛ آدم‌هایی که به نام سست عنصر معروف هستند.

بگذار این “خیلی‌ها” هر چه دوست دارند فکر کنند، هیچ اهمیتی ندارد. چه قانونی ما را محدود کرده است که اگر یک راه را انتخاب کردیم باید تا انتها حتما بر همان راه بمانیم؟ من به عنوان یک انسان عاقل و بالغ اگر به این نتیجه برسم که راهی که تا امروز می‌رفتم اشتباه بوده است حق دارم راه دیگری را انتخاب کنم و باید هم این کار را انجام دهم و اگر انجام ندهم یعنی هنوز از نظر عقلی به بلوغ نرسیده‌ام و هر کسی هم که این‌طور فکر کند حتما بالغ نیست.

اگر یک اسب را با میخ و طناب در وسط یک زمین ببندی و چشمانش را هم بسته نگاه داری خواهی دید که این حیوان بی‌زبان شروع می‌کند به راه رفتن و بی وقفه به مسیرش ادامه می‌دهد چون فکر می‌کند در حال دور شدن است در حالی که فقط دور خودش می‌چرخد بدون این‌که خودش بداند. من و تو اگر بخواهیم ثابت کنیم که اسب نیستیم باید بلد باشیم که هرگاه به غلط بودن تصمیمات خود پی بردیم به سراغ یک تصمیم جدید و بهتر برویم، نه این‌که برای اثبات ثابت قدم بودن خود روی این تصمیمات غلط پایبند بمانیم. شاید با این کار عده‌ای بگویند تو سست عنصری یا چند عنوان مضحک دیگر را در مورد تو به کار ببرند، اما به این حرف‌ها اهمیت نده و همیشه به فکر انتخابی باش که به نظرت صحیح‌ترین است.

من از نه سال پیش مشغول وبلاگ‌نویسی بوده‌ام ولی در تمام این نه سال بارها روند کار خودم را تغییر داده‌ام. اوایل در سرویس‌های وبلاگ‌نویسی رایگان فعالیت می‌کردم، اما به مرور به این نتیجه رسیدم که همکاری کردن با وبلاگ‌های گروهی برایم گزینه بهتری است. چند سالی با وبلاگ‌های مختلف همکاری کردم ولی هیچ وقت با یک گروه ثابت باقی نماندم، نه به خاطر این‌که از آن گروه کاری ناراضی بوده باشم، بلکه به این خاطر که هدف من کسب تجربه بود و امتحان کردن زمینه‌های کاری مختلف با گروه‌های کاری متفاوت. تا این‌که در سال ۹۴ تصمیم گرفتم یک وبلاگ شخصی راه بیاندازم که در واقع همین وبلاگی است که مشغول خواندنش هستید. در همین وبلاگ هم چند باری در مورد شیوه نوشتنم تغییر عقیده دادم.

همان‌طور که می‌بینی، راه درست‌تر این است که آن‌قدر تغییر مسیر بدهی تا به مسیری برسی که کاملا با روحیات و شخصیت و اهدافت هماهنگی داشته باشد. بسیاری از بزرگ‌ترین مدیران کسب‌وکارهای حال حاضر دنیا هم از همان روز اول نمی‌دانستند باید از کجا شروع کنند و به کدام سمت بروند. آن‌ها چندین و چند بار راه‌های مختلف را آزموده‌اند و شکست خورده‌اند تا این‌که راه اصلی را یافته‌اند.

البته آن‌چه که گفتم نباید باعث بروز سوءتفاهم بشود. این خوب است که برای پیدا کردن راه دلخواه به جست‌وجو بپردازی، اما این نباید تبدیل به یک عادت بشود و همیشه در حال تغییر مسیر باشی. اگر چنین شود، آن‌گاه دیگران حق دارند به تو بگویند سست عنصر. راهت را پیدا کن و در پیمودن آن راه اسمترار سازنده داشته باش.

کاشت، جای خالی، برداشت

یک کشاورز را در نظر بگیر. کشاورز هر سال در زمان مناسب اقدام به کاشت محصول مورد نظر خودش می‌کند و بعد از آن تمام وقت و انرژی خودش را وقف نگه‌داری از آن‌چه کاشته می‌‌نماید. ماه‌ها با جان و دل به کاشته‌های خود رسیدگی می‌کند، به آن‌ها آب و کود می‌رساند و از خطرات طبیعی تا حد امکان در امان‌شان نگه می‌دارد تا این‌که بالاخره در نهایت تلاش‌هایش به ثمر می‌نشینند و وقت آن می‌رسد که محصول خودش را برداشت کند.

آن‌چه گفتم ذکر واضحات بود. اما جالب ماجرا می‌دانی کجاست؟ آن‌جا که خیلی‌ها فکر می‌کنند برای برداشت کردن آن‌چه کاشته‌اند نیازی به مرحله داشت ندارند. اکثر افراد دوست دارند محصولی را بکارند و در سریع‌ترین زمان ممکن دانه‌های‌شان به درخت‌های پربار بدل گردد. نه، همه ما که کشاورز نیستیم، ولی اگر با دید یک کشاورز به زندگی نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که برای به نتیجه رساندن هر ایده‌ای باید در همان زمینه تلاش و کوشش کرد. ایده داشتن یا نتیجه و هدفی را در سر پروراندن کار سختی نیست؛ هر کسی از پس این کارها بر می‌آید. این قدم گذاشتن در مسیر اهداف است که انسان متعالی را از انسان راکد متمایز می‌سازد.

رم یک روزه ساخته نشده است.

ضرب‌المثل فرانسوی

قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی این‌که با دل‌وجان برای دست یافتن غایت مطلوب بکوشی و از انجام دادن کارهای سخت واهمه‌ای نداشته باشی، یعنی این‌که در نیمه راه از ادامه دادن خسته نشوی و در مواجهه با مشکلات دلسرد نگردی. قدم گذاشتن در مسیر اهداف یعنی دقیقا همان مرحله داشت.

از این پس اگر دیدی کسی به اهداف دلخواه خودش دست یافته است فراموش نکن که او قطعا به مرحله داشت توجه داشته و اهمیت آن را در کرده است وگرنه هرگز نمی‌توانست به جایی که امروز هست برسد. خوب است من و تو هم سعی کنیم جای خالی مراحل سه گانه مزرعه موفقیت را پر کنیم و همچون یک کشاورز حرفه‌ای به نگه‌داری از کاشته‌های خودمان که همان ایده‌های ما هستند بپردازیم تا این‌که در نهایت این ایده‌ها به نتایج ملموس و واقعی تبدیل گردند.