Samrt

مثل یک کارآگاه حرفه‌ای، باهوش باش

داشتم بعد از مدت‌ها یک بار دیگر سریال منتالیست را می‌دیدم و به این فکر می‌کردم که پاتریک جین چطور می‌تواند تا این حد باهوش باشد. البته قبول دارم که در برخی مواقع هوش و ذکاوت پاتریک جین فراتر از تصورات انسانی می‌شود که آن هم به خاطر جذاب‌تر کردن داستان است، ولی در اکثر مواقع او معماها و پرونده‌ها را خیلی ساده حل می‌کند، آن‌قدر ساده که بعد از چند بار دیدن سریال به این نتیجه رسیدم که اگر دقت می‌کردم من هم می‌توانستم به پاسخ برسم. واقعا مثل پاتریک جین باهوش بودن کار خیلی پیچیده‌ای نیست. تنها ابزاری که لازم دارد استفاده صحیح از مغز است، همان چیزی که همه ما داریم اما اغلب ما به درستی از آن کمک نمی‌گیریم.  در اصل، مغز ما آدم‌ها پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیاست و پیشرفته‌ترین کامپیوتر دنیا هم باقی خواهد ماند. حال تصور کن اگر قوه پردازش این کامپیوتر پیشرفته تقویت نشود چه اتفاقی می‌افتد. آن‌گاه دیگر محسابات این کامپیوتر درست نخواهد بود و نتیجه‌گیری‌هایی کاملا ناقص و اشتباه تحویلت می‌دهد. تجزیه و تحلیل کردن یک نیروی قابل ارتقاء است و هر کسی روی ارتقاء آن کار کند به اصطلاح دیگران باهوش‌تر است. باهوش‌ها آدم‌های عجیب و غریبی نیستند، آن‌ها هم یکی مثل دیگران هستند با این تفاوت که روی نیروی پردازش مغز خود تمرکز داشته‌اند و آن را تقویت کرده‌اند. آن‌ها به خودشان جرات داده‌اند که به جای اعتماد به آن‌چه دیگران می‌گویند، به قدرت تجزیه و تحلیل ذهن خوشان اعتماد کنند. اگر به نظرت باهوش بودن سخت است، چند مدتی روی قوه پردازش خودت تمرکز کن. از مغزت مثل یک کامپیوتر تمام عیار استفاده کن. سعی کن تا می‌توانی به آن اطلاعات بدهی. دنیای اطراف تو پر است از داده‌های مختلف و متنوع. ذهنت را باز کن و هر داده‌ای که به نظرت مهم می‌آید را واردش کن و در آن ذخیره کن. اشیاء اطرافت را در مغزت ثبت کن، نحوه قرار گیری‌شان، رنگ‌های‌شان، ابعادشان، و هر آن‌چه که از آن‌ها دریافت می‌کنی. کم‌کم خواهی فهمید که با این روش هیچ چیز را گم نخواهی کرد، چون هر چه را بخواهی می‌دانی دقیقا کجا قرار دارد. حرف‌ها را به ذهنت بسپار، حتی شاید کم اهمیت‌ترین حرف‌ها و جزئیات بتوانند بعدا به دردت بخورند. یادم می‌آید یک بار در فروشگاهی داشتم کالاها را مشاهده می‌کردم و در همان حال گوشم به صحبت‌هایی بود که دو فروشنده با هم داشتند. خیلی از صحبت‌های‌شان برایم اهمیت نداشتند و در ذهنم ذخیره نکردم، اما برخی اطلاعات مثل اسم‌شان را شنیدم و به خاطر سپردم. وقتی صحبت‌های‌شان تمام شد جلو رفتم و شروع به پرسیدن در مورد کالاهایی کردم که قبلا انتخاب نموده بودم و در میان حرف‌هایم اسم‌شان را نیز آوردم. کار خیلی عجیبی انجام ندادم، اما آن دو متعجب شده بودند که من اسم آن‌ها را از کجا بلدم. آن‌ها خودشان اسم‌شان را به من گفته بودند، ولی حواس‌شان نبود که چنین کاری کرده‌اند. همه چیز در جزئیات نهفته است. دنیای ما پر است از جزئیات. افراد باهوش کسانی هستند که به اهمیت توجه به جزئیات پی برده‌اند. آن‌چه تو را باهوش می‌کند همین جزئیاتی هستند که شاید به دید اکثر آدم‌ها کاملا معمولی و بی‌اهمیت جلوه کنند. این روش را برای مدتی امتحان کن و تمرین کن تا کم‌کم متوجه جذابیت‌هایش بشوی. خیلی زود تو هم به باشگاه باهوش‌ها خواهی پیوست.
Thinking

خودت چه فکر می‌کنی؟

در دوران تحصیلم در مقطع دبیرستان، یکی از همکلاسی‌هایم را به یاد دارم که در برابر پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها از قبل معلوم بود جمله جالبی می‌گفت. “خودت چه فکر می‌کنی؟”. مثلا اگر از او می‌پرسیدی امروز چه ساعتی کلاس‌ها تمام می‌شود در حالی که از قبل برنامه کلاس‌های آن روز را همه دانش‌آموز‌ها می‌دانستند، او هم در پاسخ به جای این‌که جواب مستقیم بدهد می‌گفت خودت چه فکر می‌کنی. این جمله تنها پاسخ او در برابر پرسش‌های واضحی بود که جواب دادن به آن‌ها چندان منطقی به نظر نمی‌رسید. این جمله از همان زمان تا کنون در ذهن من باقی مانده است. هر جا هست امیدوارم شاد و سالم باشد. با این کارش به من آموخت که قبل از پرسیدن هر سوالی خوب فکر کنم و ببینم آیا پاسخ را خودم می‌دانم یا نه. با این جمله من یاد گرفتم که بیهوده نپرسم. پرسش کردن هم برای خودش آدابی دارد. این‌که هر چه به ذهنت می‌رسد بپرسی بدون آن‌که قبل از آن فکر کنی تا ببینی آیا جواب سوالت را خودت بلد هستی یا نه، باعث می‌شود از مقبولیت تو در دید دیگران کاسته شود. از نظر دیگران، کسی که سنجیده سوال می‌پرسد و پرسش‌هایش کلیدی و حساب شده هستند، فردی زیرک و ریزبین است. پس خوب است که قبل از هر پرسشی یک بار از خودت بپرسی “خودت چه فکر می‌کنی؟”. اضافه کردن این جمله به پیش‌فرض‌های ذهنی مانع به زبان آمدن سوالات بیهوده می‌گردد. البته شاید در ابتدا کمی سخت به نظر برسد که بتوانی قبل از سوال کردن به جواب سوال خودت هم فکر کنی، همان‌طور که برای خود من هم سخت بود، اما قطعا به مرور خوب پرسیدن را خواهی آموخت. مثلا انسان‌های باهوش معمولا از پرسیدن سوالات ساده دوری می‌کنند و در عوض به سراغ سوالاتی می‌روند که چالشی‌تر باشند و پاسخ آن‌ها بخشی یا همه راه حل اصلی یک موضوع را روشن کند. فرض کنید یک مدیر باهوش اگر بخواهد در مورد اخراج یکی از کارکنان ضعیف شرکت خود با هیئت مدیره تبادل نظر کند، هیچ وقت نمی‌پرسد “آیا لازم هست سعید را اخراج کنیم؟” چون پاسخش از قبلش مشخص است، در عوض می‌پرسد “به نظر شما از چه راهی به سعید بگوییم که دیگر در این شرکت به شیوه کاری‌اش احتیاجی نداریم؟” از سوی دیگر، باهوش‌ها عاشق سوال‌های تک جمله‌ای هستند و همواره به دنبال این هستند که تمام پرسش خود را در قالب یک جمله مطرح کنند تا شخص مقابل خود را با پرسش‌های چندگانه و پراکنده گمراه نکنند. پرسش‌های تک جمله‌ای سبب می‌شوند که پرسش کننده نتواند سوال‌های بیهوده بپرسد و خودش را مجبور خواهد کرد که تمام اطلاعات مورد نیاز خودش را در قالب یک سوال بگنجاند و همین پیچیدگی کافی به سوال را اضافه می‌کند. بعلاوه، کمتر حرف زدن و بیشتر گوش دادن هم تمرین خوبی است برای کاهش نیاز به پرسیدن سوال‌هایی با جواب‌های واضح. کسی که با دقت به حرف‌ها گوش می‌کند و سعی می‌کند همه اطلاعات کافی را از میان صحبت‌ها کسب کند، کمتر احتیاج پیدا می‌کند سوالی بپرسد و اگر هم بپرسد قطعا سوالاتی کلیدی و باارزش محسوب می‌شوند. در هر صورت، پرسیدن خطا نیست اما پرسش‌هایی که پاسخ آن‌ها از قبل روشن است مسلما عدم هوشمندی فرد را نشان می‌دهد. خودت چه فکر می‌کنی؟