کمتر به آن فکر کن

تصور کن با یک مشکل خیلی جدی مواجه شده‌ای و هر چه فکر می‌کنی نمی‌توانی راه حل مناسبی برای آن بیابی. ساعت‌ها از زمانت را خرج اندیشیدن به پاسخ سوالاتت می‌کنی و در نهایت به این نتیجه می‌رسی که به هیچ عنوان نمی‌توانی افکارت را جمع و جور کنی. پیش خودت می‌گویی این دیگر عجب مشکلی است که هر کاری می‌کنی از پس آن بر نمی‌آیی. شاید کمی خودت را سرزنش کنی و به خودت بگویی باید باهوش‌تر از این حرف‌ها باشی اما انگار ذهنت قفل کرده و کلید قفل را هم گم کرده‌ای. دست آخر تسلیم می‌شوی و با عصبانیت همه چیز را رها می‌کنی و می‌گویی شاید وقتی دیگر.

صبح روز بعد وقتی داری روزنامه می‌خوانی یا اخبار گوش می‌دهی یا شب هنگام وقتی داری برای خودت یک فنجان چای یا قهوه می‌ریزی، یا زمانی که به تخت خواب می‌روی که بخوابی، درست در همان زمان که فکرت کمتر درگیر پیدا کردن راه حل آن مشکل است، ناگهان پاسخ سوال‌ها مثل نت‌های موسیقی به ذهنت روانه می‌شوند و آهنگی جادویی را به صدا در می‌آورند و آن وقت است که قفل ذهنت با این آهنگ جادویی باز می‌گردد. در همین لحظه است که به خودت می‌گویی “آها… فهمیدم”. البته شاید هم واکنشت شدیدتر باشد و در حالی که می‌دوی فریاد بزنی “یافتم… یافتم”.

ممکن است این موضوع چند باری برای تو پیش آمده باشد. عجب لحظه جذابی است. از آن لحظه‌ای می‌گویم که درست وقتی انتظارش را نداری به یک راه حل بکر و ناب دست پیدا می‌کنی. بگذریم که خیلی از اختراعات مهم بشری هم دقیقا با همین شیوه کشف شدند. اما آیا تا به حال به این موضوع دقت کرده‌ای؟ تا کنون شده از خودت بپرسی چرا؟ چه اتفاقی می‌افتد که وقتی کمتر به موضوعی خاص فکر می‌کنی بهترین ایده‌ها در مورد آن موضوع به ذهنت خطور می‌کند؟

دلیلش را از نظر منطقی نمی‌دانم، اما مهم نیست. مهم این است که جواب می‌دهد. شاید مغز وقتی بیش از حد روی یک موضوع خاص متمرکز شود، توانایی‌هایش تضعیف می‌شود. شاید وقتی بیش از اندازه روی یک سوژه به خصوص دقت می‌کنی و سعی می‌کنی در موردش راه حلی پیدا کنی، فکرت خسته می‌شود و نمی‌تواند جواب‌ها را به تو منتقل کند.

بنابراین پیشنهاد می‌کنم اگر به مشکلی برخوردی که هر کاری می‌کنی نمی‌توانی آن را حل کنی و ایده مناسبی در موردش به ذهنت خطور نمی‌کند، بهترین کار این است که برای مدتی فکر کردن به آن را رها کنی و به ذهنت اجازه تنفس بدهی. به کارهای دیگرت بپرداز، یا این‌که کمی به پیاده روی برو یا یک فنجان چای یا قهوه بخور یا آبی به سر و صورتت بزن. هر کاری که به نظرت آرام‌بخش است و آرامت می‌کند انجام بده اما سعی کن به آن مشکل به خصوص فکر نکنی. شاید در ابتدا این پیشنهاد چیزی مثل وقت تلف کردن به نظر برسد، اما تجربه ثابت کرده این کار بر خلاف ظاهرش، می‌تواند تو را زودتر به پاسخ مشکلات برساند.

چرا با To Do Listها میانه خوبی ندارم؟

خیلی از افراد را در اطرافم می‌شناسم که برای انجام دادن کارهای خودشان به اپلیکیشن‌هایی به نام To Do List متکی هستند. ماشاالله تعداد این اپلیکیشن‌ها و سرویس‌ها هم کم نیست و تازه هر چند وقت یک بار هم به تعدادشان اضافه می‌شود. هر کدام‌شان یک سری ویژگی‌های کلی مشابه و تعدادی هم ویژگی‌های منحصر به فرد دارند که از مابقی متمایزشان می‌کند. هر کدام یک رابط کاربری با ظاهری متفاوت دارند و کاربران با سلیقه‌های مختلف به سمت یکی از این سرویس‌ها و اپ‌ها جذب می‌شوند.

اساس کارشان این است که شما کارهای هر روزتان را در آن‌ها به ترتیب ثبت می‌کنید و بعد شروع می‌کنید به انجام دادن کارها مطابق همان لیستی که خودتان تنظیم کرده‌اید و بعد از این‌که هر کدام از کارها یا به عبارتی تسک‌ها را تکمیل کردید این امکان را دارید که آن‌ها را تیک بزنید و از لیست کنار بگذارید. البته این روند کار کردن قبل از فراگیر شدن اسمارت فون‌ها و گجت‌ها هم وجود داشته و حتی همین حالا هم می‌توان با یک قلم و کاغذ دست به کار شد، اما خوب نسل جدید به خاطر اعتیادی که به گجت‌ها دارد، سرویس‌ها و اپ‌ها را به قلم و کاغذ ترجیح می‌دهد.

من هم قبلا چند تا از این سرویس‌ها را امتحان کرده‌ام و از بین آن‌ها سرویس Any Do را خیلی قبول داشتم و برای چند مدت کارم همین بود که هر شب کارهای روز بعد خودم را بنویسم و فردا مطابق همان لیست مشغول به کار شوم و پیش بروم تا این‌که تیک آخرین تسک را بزنم و با خیال راحت بروم سراغ تفریح و سرگرمی و استراحت. اما به مرور متوجه شدم که این روش کار کردن نه تنها مفید نیست بلکه می‌تواند مضر هم باشد.

یکی از اولین مشکلاتی که من با To Do List‌ها پیدا کردم این بود که خیلی اوقات بدون این‌که خودم متوجه بشوم زمان خودم را خرج نگاه کردن به لیست کارهای انجام نشده‌ام می‌کردم. معمولا می‌گویند برای نوشتن لیست تسک‌ها، سخت‌ترین تسک را اول لیست باید نوشت و بعد به ترتیب به سمت آسان‌ترین تسک‌ها رفت. استدلالش هم این است که چون اول روز آدم انرژی بیشتری دارد بهتر است سخت‌ترین تسک را انجام دهد و سپس تسک‌های ساده‌تر را انجام بدهد تا انرژی‌اش هدر نرود. فکر بدی نیست، اما خیلی اوقات می‌شد که من در ابتدای روز حال و حوصله انجام دادن سخت‌ترین کار روزم را نداشتم و برای همین دقیقه‌ها می‌نشستم و به تسک اول لیستم نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم توان انجام دادن آن را در خودم بیابم.

امروز که به ماجرا فکر می‌کنم می‌بینم که قانون انجام دادن سخت‌ترین تسک در ابتدای روز چندان هم عقلانی نیست. حتما برای تو هم پیش آمده روزهایی که چندان حوصله کار کردن نداری. از وقتی To Do Listها را کنار گذاشتم، به این نتیجه رسیدم که روزهایی که حوصله کار کردن ندارم اگر با کارهای ساده‌تر شروع کنم و آن‌ها را به پایان برسانم، از تمام کردن کارهای ساده انرژی لازم برای انجام دادن سخت‌ترین کار روز را به دست می‌آورم. حتی گاهی اوقات شده که سخت‌ترین کار روز را آخر همه کارهایم به اتمام رسانده‌ام.

به جز این، لذت تیک زدن تسک‌‌ها هم گرچه به نظر کار خیلی جذاب و آرام‌بخشی به نظر می‌رسد، اما روی افت کیفیت کار کردن موثر است. کسی که به To Do Listها معتاد است و دوست دارد هر چه زودتر با تیک زدن تسک‌ها خودش را راضی کند که کارهایش تمام شده است، به طور ناخودآگاه سرعت کار کردن خودش را بالا می‌برد و دقت کار کردنش هم به همان میزان کاهش می‌یابد. چنین فردی بدون این‌که خودش بداند دلش می‌خواهد کارها را فقط انجام دهد، نه این‌که به بهترین نحو انجام دهد.

از این‌ها گذشته، من فکر می‌کنم آن زمان که به Any Do وابسته بودم، قدرت حافظه‌ام کمتر شده بود. چرا؟ مشخص است. این‌که تو همه کارهایت را در یک لیست بنویسی و لازم نباشد کارهای روز آینده‌ات را به خاطر بسپاری و به قول معروف به مغزت فشار بیاوری مسلما روی قدرت تمرکز و تفکرت تاثیر منفی می‌گذارد. از زمانی که سعی می‌کنم همه کارهایم را خودم به خاطر بسپارم و در واقع لیست کارهایم را در ذهنم یادداشت کنم و در همان ذهنم اولویت‌بندی کنم و باز هم در ذهنم تیک‌شان بزنم و کنارشان بگذارم، احساس می‌کنم باهوش‌تر شده‌ام و مسائل را کمتر فراموش می‌کنم. البته به خاطر سپردن امور در ابتدای کنار گذاشتن To Do List‌ها برایم سخت‌تر بود اما به مرور توانایی حفظ کردن و به ذهن سپردنم بهتر شد که خودش نشان می‌دهد نوشتن لیست‌ها می‌تواند مخرب باشد.

بنابراین به این دلایلی که در بالا ذکر کردم و چند مورد دیگر که فرصت نشد در این نوشتار به آن‌ها بپردازم، چند ماهی هست که از To Do Listها استفاده نمی‌کنم و به تو هم توصیه می‌کنم از همین امروز آن‌ها را کنار بگذاری؛ چه سرویس‌ها و اپ‌ها را و چه نوشتن لیست‌ها با قلم و کاغذ، همه را کنار بگذار و به ذهن خودت اتکا کن. نتیجه‌اش قطعا جذاب‌تر از تیک زدن تسک‌ها خواهد بود. باور کن.

تکنولوژی ما را خنگ‌تر کرده یا باهوش‌تر؟

هر بار که در مورد ماهیت تکنولوژی فکر می‌کنم این سوال در ذهنم نقش می‌بندد که تکنولوژی ما را خنگ‌تر کرده یا باهوش‌تر. ما انسان‌های نسل تکنولوژی در مقایسه با انسان‌های نسل‌های گذشته که درکی از تکنولوژی و اینترنت نداشتند از لحاظ ذکاوت در سطح پایین‌تری هستیم یا بالاتر؟ باید اعتراف کنم پاسخ دادن به این سوال اصلا کار آسانی نیست. گاهی اوقات با دلایلی که برای خودم می‌آورم به این نتیجه می‌رسم که ما خنگ‌تر شده‌ایم، اما برخی اوقات به دلایلی دست می‌یابم که قانع می‌شوم ما باهوش‌تر هستیم، به بیان دیگر تا کنون به هیچ جواب قطعی‌ای نرسیده‌ام.

انسان‌های عصر قدیم، به نظرم حال و حوصله بیشتری برای تحقیق و تعلم داشتند. آن‌ها برای آموختن مسائل مختلف شاید سال‌ها زمان می‌گذاشتند تا به مفاهیم مورد نظر خودشان دست پیدا کنند و به همین خاطر در همین مسیر به طور خودخواسته یا ناخودآگاه با مفاهیم متفاوت دیگری هم آشنا می‌شدند. خیلی از کشف‌های مهم بشری به طور اتفاقی رخ داده‌اند، یعنی فرد مخترع مشغول انجام کار دیگری بوده و به مفهوم جدیدی دست پیدا کرده است.

بعلاوه، انسان‌های نسل گذشته به نظر من حافظه قوی‌تری داشته‌اند چون اولا ضرورت داشتند مسائل مهم را در ذهن خود ذخیره کنند و ثانیا خیلی سخت‌تر تمرکزشان به هم می‌خورد. به هر حال در آن زمان عوامل مزاحمی که هوش و حواس انسان‌ها را منحرف می‌کنند کمتر وجود داشتند. خیلی از مباحث علمی و فنی از طریق حافظه افراد از گذشته به نسل بعدی انسان‌ها منتقل شده است، بنابراین درک بشر از این مباحث بالاتر بوده است چون به طور عملی و از نزدیک با این مفاهیم آشنا شده‌اند.

اما حالا نگاهی بیاندازیم به نسل خودمان. ما مثل قدیمی‌ها شاید آن‌چنان حال و حوصله تحقیق و تعلم را نداشته باشیم. امروز اگر بخواهیم با یک مفهوم جدید آشنا شویم اولین کاری که می‌کنیم این است که اسمارت فون یا کامپیوتر خودمان را روشن می‌کنیم و بعد یک راست به سراغ گوگل می‌رویم و سوال خودمان را از گوگل می‌پرسیم و بین آن همه نتیجه چند تایی را انتخاب می‌کنیم و می‌خوانیم و یاد می‌گیریم و تمام. این یعنی دیگر وقتی خرج آموختن مسائل مربوط به موضوع مورد نظرمان نمی‌کنیم. اما از سوی دیگر این روند سبب می‌شود که زودتر به اصل موضوع برسیم و آن‌چه که می‌خواهیم را سریع‌تر پیدا کنیم.

به غیر از این، رشد روزافزون تکنولوژی و اینترنت و پیشرفت گجت‌ها سبب شده که ما دیگر نیازی به حفظ کردن چیزی نداشته باشیم. وقتی می‌توانیم همه کارهای‌مان را به دیوایس خودمان بسپاریم و بگوییم در زمان لازم کارهای‌مان را به ما یادآوری کند یا وقتی می‌توانیم در کمتر از چند ثانیه هر کجا که باشیم به اطلاعات مورد نظر خودمان دسترسی پیدا کنیم، دیگر چه نیازی داریم چیزی را به خاطر بسپاریم؟ ما دیگر حتی مسیر حرکتی خودمان در سطح شهرها را هم به گجت‌ها و اینترنت وابسته کرده‌ایم. این شاید از برخی جنبه‌ها بد باشد، اما به این دید هم می‌توان به این پدیده نگاه کرد که وابستگی ما به گجت‌ها باعث شده دیگر کاری را از قلم نیاندازیم و در عین حال ذهن‌مان برای انجام دادن کارهای مهم‌تر خلوت و آزاد باقی بماند.

به نظر من رشد تکنولوژی شاید بدی‌هایی داشته باشد و از برخی جهات ما را خنگ‌تر کرده باشد، اما به خاطر قدرت‌شان در افزایش سرعت عمل انسان‌ها و ساده‌تر کردن ارتباط بین افراد، به نوعی یک کلونی از آدم‌ها ساخته‌اند که همه آن‌ها در هماهنگی با هم کار می‌کنند، فکر می‌کنند و اقدام می‌کنند. به بیان واضح‌تر، ما به کمک تکنولوژی ذهن‌های خودمان را به هم متصل کرده‌ایم و این یعنی هوش جمعی‌مان خیلی بالاتر از انسان‌های نسل گذشته است.

با این همه، همین گجت‌ها بستری مناسب برای به وجود آمدن پدیده‌های منحرف کننده فراهم کرده‌اند. تبلیغات اینترنتی و نوتیفیکیشن‌ها و زنگ‌ها و آلارم‌ها و مواردی از این دست باعث می‌شوند که قدرت تمرکز انسان نسل حاضر خیلی ضعیف‌تر از انسان نسل‌های گذشته تخمین زده شود.

همان‌طور که می‌بینی، انگار رسیدن به یک نتیجه کلی در این رابطه چندان هم کار آسانی نیست. نظر تو چیست؟ ما باهوش‌تر هستیم یا اجداد ما؟