تو خود پاسخی

همه ما در زندگی خود با پرسش‌های فراوانی مواجه می‌شویم. انگار دنیای ما پر شده از انواع و اقسام پرسش‌های کوچک و بزرگ که پاسخ اکثر آن‌ها را هنوز نمی‌دانیم. بعضی از ما به این فکر می‌کنند که با وجود تمام تلاش‌هایی که انجام می‌دهند چرا هنوز نمی‌توانند به جایگاهی که آرزویش را دارند دست پیدا کنند؟ برخی دیگر به این می‌اندیشند که چرا هنوز نمی‌توانند روی پای خودشان بایستند و به کسی وابسته نباشند؟ عده‌ای هم متحیرند که با آن همه مشغله کاری که برای خودشان درست کرده‌اند چگونه می‌توانند از زندگی لذت ببرند؟

می‌بینی، انگار هر کسی سوال‌های خودش را در ذهنش دارد و این سوال‌ها را هر روز بارها و بارها از خودش می‌پرسد و معمولا به هیچ پاسخی هم دست پیدا نمی‌کند. من این بار می‌خواهم سوالی را مطرح کنم که در واقع در برگیرنده تمامی پرسش‌های پنهان در ذهن مردم است. امروز می‌خواهم بپرسم چرا اغلب ما نمی‌توانیم به سوال‌هایی که از خودمان می‌پرسیم جواب بدهیم؟

حتما الان فکر می‌کنی با این کار یک سوال به سوال‌های دیگری که در ذهنت هست اضافه کردم. اما نه! این بار من فقط سوال نمی‌کنم، بلکه جواب هم می‌دهم. می‌دانی جواب سوال من چیست؟ تویی. آری، پاسخ این سوال که چرا نمی‌توانی به سوال‌هایی که در ذهنت داری جواب بدهی خود تو هستی. تو خود پاسخی. تو هر روز این سوال‌های تکراری را در مغزت پرسیده‌ای و در جواب دادن به آن‌ها ناتوان بودی در حالی که تمام این مدت به جای این‌که در دنیای خارج یا در اطرافت به دنبال جواب بگردی، باید به درون خودت نگاه می‌کردی.

پاسخ‌ها بیرون تو نیستند، پاسخ‌ها در داخل خود تو پنهان شده‌اند. می‌دانم شاید فکر کنی نوشته‌ام خیلی فلسفی شده است، اما موضوع خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کسی که هر روز فکر می‌کند با وجود تمام تلاش‌هایی که می‌کند چرا هنوز نمی‌تواند به جایگاه دلخواهش برسد باید بداند که پاسخ سوالش خودش است؛ این خودش است که فکر می‌کند می‌کوشد، در حالی که شاید در جهت اهدافش قدم برنمی‌دارد یا تلاش‌هایش آن‌طور که باید و شاید هدفمند و بهینه نیست.

به همین ترتیب، کسی که دوست دارد مستقل شود و روی پای خودش بایستد اما هر چه می‌کند نمی‌تواند و نمی‌داند که چرا نمی‌تواند، باید بداند که خودش مانع استقلال خودش شده است. او برای آن‌که بتواند وابستگی خودش به دیگران را از بین ببرد باید از منطقه امن خودش خارج بشود و کارهایی را انجام دهد که شاید در ابتدا سخت به نظر برسد، اما در نهایت هدف مورد نظرش را به دنبال داشته باشد. کسی هم که با وجود مشغله‌های کاری فراوانش دوست دارد از زندگی لذت ببرد، به هدفش نمی‌رسد مگر این‌که زمانی را برای لذت بردن از زندگی خالی کند.

هیچ چیز امکان‌پذیر نیست، مگر آن‌که خودت واقعا بخواهی و منظورم از خواستن این است که به هر قیمتی که شده بخواهی. وقتی می‌گویند خواستن توانستن است منظور دقیقا همین است. کسی که از ته دل چیزی را بخواهد حتما و قطعا به آن می‌رسد. اگر باز هم از این نوع سوال‌های بی‌جواب از خودت پرسیدی به خودت نگاه کن. تو خود پاسخی. ببین آیا واقعا طالب پاسخ هستی؟ اگر باشی می‌دانی که چطور باید پیش بروی.

فریاد نزن، صعود کن

در ادامه تحقیقات و مقالاتم در زمینه پرسنال برندینگ، به نکته‌ای جالب برخوردم که لازم دیدم یک یادداشت جداگانه را در وبلاگم به آن اختصاص بدهم. گرچه این موضوع ممکن است مستقیما به پرسنال برندینگ ارتباط پیدا نکند، اما می‌توان گفت که این باور غلط در زمینه برندینگ شخصی بیشتر از باقی زمینه‌ها به چشم می‌خورد.

حتما تا به حال دیده‌ای افرادی را که بیشتر از آن‌که مشغول کار کردن و قدم برداشتن به سوی اهداف خودشان باشند، مدام در حال فریاد زدن در مورد دست‌آوردهای کوچک‌شان هستند؛ آدم‌هایی که شاید در برخی از زمینه‌های زندگی شخصی یا حرفه‌ای‌شان به اندک موفقیت‌های کوچکی رسیده‌اند، اما به جای آن‌که روی همین موفقیت‌های کوچک کار کنند و پیروزی‌های بزرگ‌تر را به چنگ بیاورند، روی همان چند نقطه قوت نه چندان مهم گیر می‌کنند و تصور می‌کنند که به هر چه می‌خواستند رسیده‌اند و حالا این حق را دارند که جهان را با صدای موفقیت‌های اندک‌شان کر کنند.

از آن‌جا که سر و صدای این‌ گونه از آدم‌ها خیلی زیاد است، معمولا پیدا کردن‌شان ساده است. فقط کافی است نگاهی به اطرافت بیاندازی. همیشه کسانی را می‌بینی که دست‌آوردهای کوچک خودشان را در بوق و کرنا می‌کنند و چنان داد سخن می‌دهند که انگار خداوندگار حرفه خودشان هستند. این افراد علاقه فراوانی هم به برگزاری همایش و نمایش و سخرانی دارند و هر کجا که فرصتش پیش بیاید فورا برای مربی شدن و منتور شدن و راهنما شدن داوطلب می‌شوند و دست بالا می‌برند. کسی هم نیست از آن‌ها بپرسد که در زندگی‌شان دقیقا به چه هدف بزرگ و دور از دسترسی رسیده‌اند و کدام قله از سلسله کوه‌های موفقیت را فتح کرده‌اند که تا این حد خودشان را قبول دارند؟

من به این کارها می‌گویم فریاد زدن و معتقدم یک فرد حرفه‌ای واقعی اهل فریاد زدن خودش و توانایی‌هایش نیست. کسی که کاربلد است، بیشتر از آن‌که دیده بشود، به افزایش سطح علم و دانش و تجربه‌اش در زمینه دلخواهش اهمیت می‌دهد. برای او مهم نیست دیگران در موردش چه می‌گویند و چطور فکر می‌کنند، برایش مهم نیست که اصلا دیگران او را می‌شناسند یا نه، او فقط به این فکر می‌کند که در کارش پیشرفت کند و هر روز حداقل یک قدم از روز قبل جلوتر برود. چنین شخصی با وجود این‌که کوچک‌ترین تلاشی برای دیده شدن و شنیده شدن نمی‌کند، اما به واسطه رفتار حرفه‌ای و پشتکاری که دارد خود به خود محبوب خواهد شد.

بنابراین، اگر می‌خواهی یک مربی یا منتور واقعی باشی، اگر می‌خواهی واقعا در کار خودت یک حرفه‌ای تمام عیار باشی، فقط به کار خودت برس و درگیر هیاهو و خودنمایی نشو. فریاد نزن، صعود کن.

مسیر موفقیت از سمت شادی می‌گذرد

چه کسی را می‌شناسی که از شادی خوشش نیاید؟ هیچ کس. همه ما دوست داریم شاد باشیم. اما بسیاری از آدم‌ها هر چه می‌کوشند باز هم نمی‌توانند شادی را بیابند. همین موضوع باعث شده در تصور عمومی این فکر ریشه بگیرد که شاد بودن و شاد زیستن خیلی سخت است. این در حالی است که عده قلیلی می‌دانند برای شاد بودن نیازی به تحمل دشواری‌های فراوان نیست.

می‌دانی چرا خیلی‌ها در یافتن شادی مشکل دارند؟ چون آن‌ها تصور می‌کنند که برای شاد بودن باید اول به موفقیت رسید. این نوع انسان‌ها اعتقاد دارند که کسی که به اندازه کافی در زندگی‌اش موفق نیست نمی‌تواند شاد زندگی کند و هر کسی هم که شاد و خوشحال است حتما در زندگی یا کارش به موفقیت‌های بزرگ و چشم‌گیری رسیده است. اما حقیقت این است که برای شاد بودن لزوما نباید به موفقیت‌های خیلی بزرگ دست یافت.

موفقیت کلید شادی نیست، این شادی است که کلید دست‌یابی به موفقیت است.

آلبرت شوآیتزر

از دید برخی‌ها موفقیت یعنی داشتن یک شغل خیلی خوب با درآمدی رویایی، اما من آدم‌هایی را می‌شناسم که درآمد قابل توجهی ندارند ولی در زندگی شخصی خودشان واقعا خوشحال هستند. آدم‌هایی را می‌شناسم که ماشین زیر پای‌شان بنز و بی‌ام‌و است اما به اندازه برخی‌ها که ماشین‌های بسیار مدل پایین‌تر دارند از خودروی خودشان لذت نمی‌برند. البته من با این‌که چنین تعاریفی از موفقیت ارائه کنم خوشم نمی‌آید چون به نظرم موفق بودن به میزان درآمد و مدل ماشین ارتباطی ندارد، بلکه موفقیت را در موقعیت اجتماعی و میزان علم و دانش افراد و درک صحیح و استحکام فکری کافی برای تصمیم‌گیری می‌بینم. با این همه، نمی‌توان منکر دیدگاه عمومی در مورد موفقیت شد.

شادی همان چیزی است که انجام می‌دهید، نه آن‌چه که جست‌وجو می‌کنید.

جف اولسون

آن‌چه در این زمینه می‌توان بیان کرد این است که بر خلاف آن‌چه خیلی‌ها فکر می‌کنند، مسیر شادی از موفقیت نمی‌گذرد، بلکه این موفقیت است که مسیرش از شادی می‌گذرد. مفهوم حرفم این است که اگر می‌خواهی شاد زندگی کنی لازم نیست این شادی را ملزم به دست یافتن به موفقیت بدانی. چنان‌چه در همین شرایطی که اکنون در آن به سر می‌بری، شاد بودن را تمرین و امتحان کنی و سعی کنی از لحظه لحظه زندگی خودت لذت ببری، تازه آن زمان است که می‌توانی جاده موفقیت را پیدا کنی. حتی اگر از من بپرسی، حاضرم بگویم که شاد بودن خیلی مهم‌تر از موفق بودن است، چون شادی می‌تواند شور و هیجان کافی برای پیمودن مسیر سخت و ناهموار موفقیت را فراهم سازد. پس شاد باش تا موفق بشوی.

اگر همه چیز به هم بریزد…

همه چیز خوب است؟ به احتمال زیاد حالا که نشستی پشت کامپیوتر و داری این نوشتار را در این وبلاگ می‌خوانی یعنی الان حالت خوب است و افکار بزرگ و جدیدی در سر داری که می‌خواهی امتحان‌شان کنی و به موفقیت برسی. احتمالا در حال گشت زدن در وب بودی تا چند نوشته در زمینه موفقیت بخوانی و بتوانی بهتر در موردش فکر کنی. خوشحالم که الان اکثر قطعه‌های پازل زندگی‌ات در جای درست قرار دارند می‌گویم اکثرشان، چون هیچ وقت چنین شرایطی پیش نمی‌آید که دقیقا هیچ مشکلی در زندگی نباشد. مشکلات همیشه هستند، حالا چه اکنون در جریان باشند و چه در گذشته رخ داده باشند و آثارشان تا زمان حال ادامه یافته باشد.

بگذریم. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد که همه ما آدم‌ها در تمام طول زندگی خودمان می‌کوشیم که همه چیز بر وفق مرادمان باشد. هر کسی که درست زندگی می‌کند و به اندازه کافی عاقل است، همیشه در تکاپو است تا زندگی آرام‌تر و بهتری برای خودش و خانواده و همراهانش فراهم سازد. تمام آن برنامه‌هایی که در سر داریم، همه برنامه‌ریزی‌هایی که با اهداف کوتاه مدت و بلند مدت انجام می‌دهیم، حتی همین لحظه و همین حالا که نفس می‌کشیم با این امید است که همه چیز رو به راه باشد یا رو به راه بشود.

اما آیا تا به حال از خودت پرسیدی که اگر دست بر قضا زمانی رسید که همه چیز به هم ریخت چه خواهی کرد؟ نمی‌توانی منکرش بشوی. برای همه ما بالاخره پیش خواهد آمد. مهم نیست در کجای دنیا باشیم و دارای چه موقعیتی از لحاظ اجتماعی یا حرفه‌ای باشیم. همه ما هر از گاهی با شرایطی مواجه می‌شویم که برخی‌ها به آن می‌گویند شرایط بحرانی.

آیا بلد هستی که در بحران‌ها چطور رفتار کنی؟ اگر نه، فراموش نکن که تنها کاری که هرگز نباید انجام بدهی، ناامید شدن و ترسیدن است. هیچ اشکالی ندارد اگر گاهی روزگار به کام ما نباشد. اگر همیشه همه چیز همان طوری بود که ما می‌خواستیم، آن‌گاه دنیا یک‌نواخت و خسته کننده می‌شد و هیچ کس قدر روزهای خوش خودش را نمی‌دانست. به جای گیر دادن به زمین و زمان و خورد کردن اعصاب خودت و دیگران، درست‌ترین کار این است که به دنبال راهی باشی که شرایط را دوباره به حالت طبیعی بازگردانی و مشکلات را رفع نمایی.

من فکر می‌کنم در چنین مواقعی بهترین طرز فکر این است که پیش خودت مدام تکرار کنی که به هم ریختگی‌ها طبیعی است و تو باید آن‌ها را سر و سامان بدهی. همین طبیعی دانستن شرایط کمک شایان توجهی به توانایی تو در کنترل صحیح امور می‌کند. دستپاچگی و خشم و عصبانیت، به جای این‌که به تو کمک کنند، بدتر سبب می‌شوند که تصمیمات اشتباه بیشتری بگیری و همه چیز را از همین هم که هست بدتر کنی. پس به خودت مسلط باش و تصور نکن دنیا به آخر رسیده است.

ما افکارمان نیستیم، کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم

یک روز یک آدم خیال‌باف داشت پیش خودش فکر می‌کرد که روزی فرا خواهد رسید که مدیر یکی از برترین و محبوب‌ترین شرکت‌های جهان می‌شود و روی صندلی هدایت گروه بزرگی از خبره‌ترین آدم‌های روی زمین خواهد نشست. پیش خودش فکر می‌کرد وقتی وارد شرکت می‌شود همه برای او از جا بلند می‌شوند و به او سلام می‌کنند و سر تحسین برایش فرود می‌آورند. پیش خودش فکر می‌کرد روزی می‌رسد که در زندگی شخصی‌اش به چنان موفقیت‌هایی دست خواهد یافت که نویسنده‌ها و خبرنگارها برای نوشتن یک زندگی‌نامه یا تهیه یک گزارش در مورد زندگی او، پشت درب خانه‌اش صف خواهند بست. او غرق در افکارش بود که دوستش که کنار دستش نشسته بود از او پرسید: “کجایی؟” او پاسخ داد: “دارم در افکارم به موفقیت‌های آینده‌ام فکر می‌کنم چون انسان‌ها همان افکارشان هستند و به هر چیز که فکر کنیم بالاخره به آن دست خواهیم یافت.”

چند سال پیش بود که کتابی به نام قانون راز در بین عموم خیلی معروف شد. مستندها و فیلم‌های زیادی هم در موردش ساختند. مضمون اصلی این کتاب یا به عبارتی این قانون این بود که به هر چیزی که با جدیت تمام به آن فکر کنی بالاخره به آن دست خواهی یافت. منظور این بود که با فکر کردن به اهداف، انگیزه کافی برای کوشش در جهت رسیدن به اهداف برانگیخته شود. با این حال، آن‌چه اکثر افراد از این قانون متوجه شدند این بود که صرفا فکر کردن به اهداف می‌تواند رسیدن به آن اهداف را تضمین کند. مسلما این اولین کتابی نبود که چنین موضوعی را مطرح می‌کرد و قانون راز هم آخرین کتاب در این رابطه نخواهد بود. اما محبوبیت این کتاب و استنباط غلط از آن، طرز فکر اشتباهی را در بین عموم جا انداخت.

گرچه لازم است به اهداف فکر کنی، اما دست به کار شدن از فکر کردن مهم‌تر است. فرد خیال‌بافی که بالاتر به آن اشاره کردم، اگر بخواهد فقط به رسیدن به رویاهایش فکر کند و نخواهد برای رسیدن به این رویاها با جان و دل تلاش کند، مطمئنا هرگز به جایی که دوست دارد نمی‌رسد. عده‌ای معتقدند که ما همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم، اما به نظر من، ما همان چیزی می‌شویم که انجامش می‌دهیم.

به این فکر کن که دقیقا چه کاری انجام می‌دهی. آیا کاری که همین حالا مشغول انجام دادنش هستی همان چیزی هست که می‌خواهی باشی؟ آیا کارهای امروزت می‌توانند تو را به هدف‌های فردایت برسانند؟ اگر پاسخت به این سوال منفی است، بی درنگ کارهایت را با افکارت تنظیم کن و در راستای رویاهایت به فعالیت بپرداز. هر کاری، حتی کوچک‌ترین کارها برای تو باید هدفمند باشند. هیچ کس تو را با افکاری که در سر داری نمی‌شناسد. تو با کارهایی که در دنیای واقعی انجام می‌دهی شناخته خواهی شد. پس به کارهایت فکر کن. این همان راز است.

آیا لایق آن‌چه می‌خواهی هستی؟

هر کسی به دنبال یک سری اهداف متمایز و منحصر به فرد است. یکی دوست دارد آدم خوش هیکلی بشود، آن یکی دوست دارد سلامتی خودش را حفظ کند، دیگری می‌خواهد موفق‌ترین مدیر دنیا بشود و فلانی به دنبال مشهور شدن است. هر کسی بسته به نوع زندگی و نگرشی که نسبت به دنیا و اطرافش دارد هدف یا اهدافی را مشخص می‌کند و حال چه با جدیت و چه با کاهلی به دنبال این اهداف می‌رود و گاه به مقصد می‌رسد و گاه هرگز نمی‌رسد. اما سوالی که خیلی‌ها شاید تا به حال از خودشان پرسیده باشند این است که آیا اصلا لایق آن چیزی که می‌خواهند هستند یا نه؟

زیر سوال بردن لیاقت هر فرد، بسته به پاسخی که به این سوال می‌دهد، میزان پیگری اهداف توسط آن فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مثلا کسی که دوست دارد یک شناگر ماهر بشود و تا امروز روزی یک ساعت به تمرین و شنا کردن اخصاص می‌داده است، وقتی از خودش بپرسد آیا لیاقت یک شناگر ماهر شدن را دارد یا نه، خودش را در موقعیت خطرناکی قرار می‌دهد؛ چون اگر پاسخش به این سوال به هر دلیلی منفی باشد، قطعا دیگر به اندازه قبل برای رسیدن به هدفش تلاش نمی‌کند و اعتماد به نفسش به اندازه چشم‌گیری کاهش می‌یابد و به مرور کل هدف و تلاش برای دست یافتن به آن را به دست فراموشی خواهد سپرد.

بر همین اساس، من فکر می‌کنم اصولا این سوال به کل غلط است. از آن‌جایی که زیر سوال بردن لیاقت تاثیر مستقیم و به سزایی روی اعتماد به نفس اشخاص دارد، میزان تخریب‌گری این پرسش خیلی بیشتر از میزان سازندگی آن تخمین زده می‌شود. البته ممکن است یک نفر در میانه راه رسیدن به هدف از خودش بپرسد لیاقتش را دارد یا نه و پاسخش مثبت باشد و در ادامه با تلاش بیشتری قدم بردارد، اما از آن‌جا پاسخ این سوال یک احتمال پنجاه پنجاه است پس اصولا پرسیده نشود بهتر است.

به نظر من، وقتی کسی در حال تعیین هدف برای خودش است، باید پیش از شروع راه این مشکل را برای خودش حل کند تا بعدا برایش سوال پیش نیاید. تو اگر می‌خواهی به هدفی برسی باید این را به خودت تلقین کنی که واقعا شایستگی رسیدن به مقصد را داری. حتی اگر واقعا این طور نباشد، همین تلقین باعث می‌شود که شایستگی لازم را در خودت پیدا کنی و با اعتماد به نفس کامل به جنگ مشکلات این راه دشوار بروی. شاید خیلی از کسانی که امروز از آن‌ها به عنوان افراد موفق یاد می‌شود، از همان اول لیاقت این جایگاه را نداشته‌اند، اما به خاطر این‌که در ضمیر ناخودآگاه خود گنجایش این پیروزی را پدید آورده‌اند، پس در طول مسیر رسیدن به اهداف‌شان، شایستگی لازم را هم در خود ساخته‌اند.

لیاقت و شایستگی را می‌توان یک بهانه دانست برای سنگین دانستن بار موفقیت و پیروزی. به جای این‌که وقتت را با پرسیدن این سوال هدر بدهی، به این فکر کن که می‌توانی با زیر پا گذاشتن جاده‌های صعود، این لیاقت و شایستگی را در خودت به وجود بیاوری. این وجه تمایز تو با کسی است که وسط راه خسته می‌شود و این سوال نابود کننده را برای خودش بهانه می‌کند تا از حرکت باز ایستد. تو می‌توانی و خواهی توانست چون لیاقتش را در خودت رشد می‌دهی.

همیشه تسلیم شدن ساده‌تر است

کسی که به دست‌آوردی در زندگی خودش رسیده است، در واقع نتیجه ممارست خود در انجام دادن یک امر هدفمند را تجربه می‌کند. او مدت‌ها یک برنامه مشخص را به طور مداوم و منظم دنبال و تکرار کرده است تا این‌که بالاخره استعدادی در خودش را به شکوفایی رسانده و به هدفی خاص دست یافته است. حال این سوال پیش می‌آید که پس چرا اکثر آدم‌ها توانایی انجام دادن چنین کاری را ندارند؟ چرا اغلب مردم تسلیم شدن را به تلاش کردن ترجیح می‌دهند؟

پاسخ این سوال خیلی ساده است. علت این است که تسلیم شدن همیشه ساده‌تر است. ما انسان‌ها اصولا موجودات تنبلی هستیم. بدن ما و فکر ما هر دو راحت طلب هستند. اغلب‌مان از این‌که هیچ کاری نکنیم و فقط یک گوشه لم بدهیم و گذر زمان را نظاره‌گر باشیم لذت می‌بریم. اما این به مرور سبب می‌شود که زندگی به کام روح و روان ما تلخ شود. مشاهده کردن موفقیت‌های دیگران و تلاش نکردن برای پیوستن به جمع موفق‌ها کم‌کم باعث سرخوردگی ما می‌گردد. بر همین مبنا است که توصیه می‌شود هرگز تسلیم نشویم و به کوشش‌های خود در رسیدن به ایده‌آل‌های‌مان ادامه بدهیم.

برای آن‌که بدانیم چطور می‌توان مداومت در رسیدن به اهداف را تبدیل به یک عادت کرد، باید به این فکر کنیم که دلایل اصلی تمایل ما به تسلیم شدن چیست؟

کسانی که راحت تسلیم می‌شوند قبل از هر چیز، به نتیجه بیشتر از روند رسیدن به نتیجه علاقه دارند. اگر به آن‌ها جک ما یا جف بزوس را نشان بدهی، عاشق این می‌شوند که خودشان تبدیل به یک جف بزوس یا جک ما بشوند، اما کوچک‌ترین درکی از پروسه طولانی مدت این مسیر ندارند. نهایت کار برای‌شان جذاب است، اما هیچ علاقه‌ای به روند کار ندارند.

شاید یکی از دلایل اصلی فراری بودن از مسیر موفقیت، ترس از قضاوت شدن باشد. در هر حال هر کسی برای رسیدن به اهداف خودش گاهی مجبور می‌شود چند باری طعم شکست را بچشد؛ اصلا اگر چنین نشود هرگز طعم شیرین پیروزی را به خوبی درک نخواهد کرد. کسی که زود تسلیم می‌شود، از همین می‌ترسد که دیگران به خاطر شکست‌هایش او را قضاوت کنند. این در حالی است که انسان‌های موفق در مسیر اهداف خود هیچ اهمیتی به قضاوت‌های دیگران نداده‌اند و در عوض به راه خود ادامه داده‌اند تا بتوانند با پیروزی‌های‌شان به دیگران ثابت کنند قضاوت‌های‌شان اشتباه بوده است.

علت این‌که تعداد انسان‌های موفق بسیار کمتر از شکست خورده‌هاست این است که اکثر آدم‌ها دوست ندارند به یک برنامه مشخص به اندازه کافی پایبند بمانند. خیلی‌ها بعد از چند مدت که نتیجه‌ای مثبت و ملموس مشاهده نمی‌کنند ناامید می‌شوند و دست از کار می‌کشند. بزرگ‌ترین تفاوت برنده‌ها با بازنده‌ها این است که برنده‌ها می‌دانند درست همان موقع که ناامیدی به سراغ‌شان می‌آید یعنی فاصله خیلی کمی با پیروزی نهایی دارند.

به جز این، یکی از بهانه‌های بزرگی که همیشه برای تسلیم شدن آورده می‌شود این است که “وقتی یک فرد دیگر بهتر از من کاری را انجام می‌دهد چرا من باید برای رقابت با او بیهوده تلاش کنم؟” صرف این‌که کسی در این دنیا وجود دارد که هدفی مشابه تو دارد و از تو جلوتر است، دلیل نمی‌شود خودت را کنار بکشی. اگر چنین بود دیگر رقابتی وجود نداشت. رقابت نیروی محرکه تکاپو برای برتری یافتن است.

دست آخر، تسلیم شونده‌ها همگی در یک ویژگی مشخص مشترک هستند و آن هم عدم اعتماد به نفس است. آن‌ها همیشه فکر می‌کنند برای رسیدن به اهداف خودشان به اندازه کافی خوب نیستند. این در حالی است که کسانی که امروز موفق شده‌اند به اهداف‌شان برسند، همواره به خودشان تلقین کرده‌اند که لیاقت آن‌چه می‌خواهند را دارند. داشتن اعتماد به نفس، خصوصیت بارز انسان‌های برنده است.

چند کلام در مورد مفهوم شانس

حتما شنیده‌ای از برخی‌ها که می‌پرسی چطور فلانی به این موقعیت مناسب دست یافته است، می‌گویند این برخی‌ها شانس یارشان بوده است. اگر کسی نداند فکر می‌کند یک عده در این دنیا وجود دارند که به طور کاملا اتفاقی انتخاب شده‌اند تا شانس همراه‌شان باشد و همیشه بهترین اتفاقات ممکن برای آن‌ها رخ بدهد و دیگران هم چون شانس ندارند این فرصت را ندارند که مثل آدم‌های خوش شانس بشوند. از دید عموم، شانس یک موجود قدرتمند است که قدرت خودش را فقط با بعضی‌هایی که خودش بخواهد به اشتراک می‌گذارد.

اما آیا واقعا شانس چنین موجودی است؟ من می‌گویم نه. حتی می‌خواهم پا را فراتر از این بگذارم و بگویم که اصلا چیزی به نام شانس وجود ندارد. بله، ممکن است من هم گاهی در جملاتم از کلمه شانس استفاده کرده باشم یا در آینده آن را به کار ببرم، اما قطعا این کلمه برای من فراتر از یک اصطلاح معنا نخواهد شد. پیشنهاد می‌کنم اگر تو هم روی شانس خیلی حساب می‌کنی، طرز فکرت را در موردش تغییر بدهی.

من به شانس خیلی اعتقاد دارم؛ هر چه بیشتر تلاش می‌کنم به نظر می‌رسد که بیشتر شانس می‌آورم.

کولمن کاکس

بهترین راه برای این‌که نظرت در مورد شانس عوض شود این است که نگاهی به زندگی افرادی بیاندازی که به موفقیت‌های پردوام دست یافته‌اند. البته هستند آدم‌هایی که موفقیت‌های زودهنگام به دست آورده‌اند و بدون تقریبا هیچ تلاشی به یک موقعیت خوب رسیده‌اند، اما این افراد چون برای موقعیت خود سختی نکشیده‌اند خیلی زود و به راحتی این موقعیت را از دست می‌دهند. این افراد را از ذهنت پاک کن و به زندگی انسان‌هایی فکر کن که الان در بهترین موقعیت‌ها قرار گرفته‌اند و شاید از دید اکثریت خوش شانس تلقی شوند؛ همان کسانی که برای این موقعیت مناسب سال‌ها کوشیده‌اند.

ما آدم‌ها معمولا عادت داریم قله یک کوه یخ را ببینیم، بدون این‌که توجه داشته باشیم بخش اعظم این کوه یخ در زیر آب و خارج از دید قرار دارد. کسی که الان به قله رویاهایش رسیده و خودش را در آن‌جا حفظ کرده است، برای رسیدن به قله مدت‌ها سختی کشیده ولی ناامید نشده و به راهش ادامه داده است. نمی‌خواهم دروغ بگویم، شاید برخی اوقات شرایط هم تا حدودی به او کمک کرده باشد، اما این شرایط با تلاش‌های گذشته او بوده که فراهم گردیده است و نحوه برخورد مناسب با این شرایط هم به هموارتر کردن راه او برای رسیدن به اهداف کمک می‌نماید.

شانس، تلاقی آمادگی با فرصت است.

جمله مشهور

در نهایت، از این پس هر بار که کلمه شانس را از دهان کسی شنیدی یادت باشد که این کلمه مثل همان قله کوه یخ است. اجازه نده به خاطر این باور غلط که شانس با تو یار نیست، دست از تلاش کردن بکشی و درجا بزنی و بالا رفتن آدم‌های عاقل‌تر را نظاره‌گر باشی. اگر درک خودت از شانس را تغییر بدهی، دیری نمی‌گذرد که تو هم تبدیل به کسی می‌شوی که دیگران خوش شانس می‌دانند.

چرا آن‌جا که تویی من نرسیدم؟

انسان‌های پیروز همیشه توجه دیگران را به خودشان جلب می‌کنند، حتی اگر خودشان نخواهند و ندانند. کمتر کسی را می‌توان یافت که دلش نخواهد مثل آدم‌های موفق و سرشناس باشد. به هر حال همه ما برای خودمان قهرمان‌هایی داریم که سعی می‌کنیم در اکثر ابعاد زندگی از آن‌ها الگوبرداری کنیم. با این همه، برخی اوقات ممکن است غبطه بخوریم که چرا هر چه می‌رویم به جایی نمی‌رسیم که آن‌ها هستند؟

شاید در ابتدا این احساس فقط در حد غبطه خوردن باقی بماند، اما اگر کسی بخواهد به وجود فاصله بین خودش و شخصیت محبوبش بیش از حد دقیق شود احتمالا به مرحله حسودی می‌رسد. حس حسودی دقیقا همان سیاه‌چاله‌ای است که اراده و توان انسان را آرام آرام در خودش فرو می‌کشاند و دیگر هیچ جایی برای رشد و تعالی باقی نمی‌گذارد.

اگر روزی روزگاری این سوال در ذهنت نقش بست که چرا مثل فلان شخص نشده‌ای، این را باید به یاد داشته باشی که هر کدام از ما آدم‌ها در شرایط کاملا متمایزی به دنیا آمده‌ایم و بزرگ شده‌ایم. مسائلی از قبیل تربیت، خانواده، خاطرات، تجربیات و نگرش‌ها همگی روی شکل‌گیری شخصیت ما موثر هستند. خیلی از اتفاقاتی که در زندگی تو رخ داده است شاید در زندگی شخصیت مورد علاقه‌ات رخ نداده باشد یا اگر هم اتفاق افتاده باشد به احتمال زیاد نحوه برخورد او با نحوه برخورد تو در برابر این رویدادها می‌تواند کاملا متفاوت باشد.

با این همه، معنای آن‌چه نوشته شد این نیست که تو نمی‌توانی به موفقیت دست یابی. خوشبختانه رشد و تعالی یک پروسه قابل یادگیری است؛ یعنی هر کسی می‌تواند خودش را در زمینه‌های به خصوص به ایده‌آل‌های مد نظرش نزدیک کند (می‌گویم نزدیک، چون هیچ کس نمی‌تواند کامل باشد). پیشرفت شخصی غیرممکن نیست، بلکه نیاز به همت و استمرار سازنده دارد.

بر همین مبنا، لازم است هر کسی استعدادهای اصلی خودش را پیدا کند. قطعا هیچ کس در تمام زمینه‌ها نمی‌تواند همه فن حریف باشد و فقط در برخی موارد علاقه و استعداد دارد. یکی در نقاشی و طراحی دستی بر آتش دارد و یکی دیگر به نوشتن علاقه‌مند است. استعدادیابی اولین قدم برای پیشرفت شخصی است. پس از آن باید روی بهبود نقاط قوت استعداد خودت کار کنی و آن‌قدر سرگرم تمرین و تکرار شوی که استعداد خودت را به شکوفایی برسانی و در حیطه فعالیت مورد علاقه‌ات تبدیل به یک فرد حرفه‌ای شوی.

بنابراین، صرفا مقایسه کردن هیچ نتیجه مثبتی برای تو که به دنبال موفق شدن هستی ندارد. هیچ دو زندگی را نمی‌توان یافت که دقیقا مانند هم باشند و به همین خاطر هیچ برنامه واحدی برای پیروز شدن در زندگی وجود ندارد. این خود تو هستی که باید راه درست را از میان هزاران مسیر غلط پیدا کنی و این ممکن نیست مگر با استعدادیابی و تمرین و اشتیاق. یادت باشد این‌ها را به هر کس که حس حسادتش گل کرد هم بگویی تا همه یاد بگیریم که چرا نباید بپرسیم “چرا آن‌جا که تویی من نرسیدم؟”.

بباز تا ببری!

اگر کمی دقت کرده باشید، خواهید دید که همه ما دوست داریم مثل برنده‌ها باشیم. در هر کار و حرفه‌ای که دقیق می‌شویم به سراغ کسانی می‌رویم که موفق شدند به جایگاه‌های خوبی دست پیدا کنند. وقتی می‌خواهیم مثال بزنیم از اشخاصی مثل جف بزوس و بیل گیتس و استیو جابز و ریچارد برنسون حرف می‌زنیم. اما عموما همه ما یک مورد را از یاد می‌بریم و اصلا به آن توجه نمی‌کنیم. تمام این اشخاصی که به عنوان موفق‌ترین‌ها می‌شناسیم، از همان روز اول موفق به دنیا نیامده‌اند. هیچ کدام‌شان از همان روز اول برنده نبوده‌اند. آن‌ها هم طعم شکست را چشیده‌اند؛ نه یک بار بلکه هزاران بار. تنها تفاوت‌شان با دیگران این است که بعد از هر شکست دنیا را پیش چشم خود تیره و تار ندیده‌اند.

فرمول موفقیت واقعا ساده است: نرخ شکست‌های‌تان را دو برابر کنید.

توماس جی واتسون / مدیر شرکت آی‌بی‌ام

چه چیزی باعث می‌شود که ما شکست را پایانی برای تلاش کردن بدانیم؟ به نظر من علتش این است که از کودکی به ما آموخته‌اند که باخت ماهیتی منفی دارد و ما باید با جان و دل سعی کنیم در هر مرحله از زندگی این ماهیت منفی را تجربه نکنیم. به ما نگفته‌اند که این دیدگاه سبب می‌شود از امتحان کردن راه‌های مختلف بترسیم آن هم فقط به این خاطر که از شکست خوردن هراس داریم. اگر از باختن بترسیم جرات انجام خیلی از کارها را از دست می‌دهیم. اما اگر از اکثر انسان‌های موفق بپرسید یا داستان زندگی آن‌ها را بخوانید خواهید فهمید که ویژگی مشترک آن‌ها همین نترسیدن از آزمودن راه‌های مختلف بوده است؛ یعنی همان نترسیدن از باخت.

من شکست نخوردم، من فقط ده‌ها هزار راهی را پیدا کردم که به کار نمی‌آمدند.

توماس ادیسون

اگر قرار بود راهی وجود داشته باشد که سراسر آن مملو از پیروزی باشد و باخت در آن جایی نداشته باشد که دیگر تلاش کردن معنایی نداشت. هر برنده‌ای قبل از این‌که یک برنده باشد، یک بازنده بزرگ بوده است. من فکر می‌کنم هر کسی که می‌خواهد مسیر موفقیت را در پیش بگیرد، باید بیشتر از پیروزی روی شکست تحقیق کند و بداند که چطور با این پدیده باید برخورد کند. چنین فردی باید بداند که در هر راهی که قدم بگذارد بالاخره درگیر مشکلاتی خواهد شد و بالاخره به شکست خواهد رسید، حال این نحوه برخورد او با شکست‌ها است که می‌تواند از او یک برنده بسازد. ما باید روی شیوه بازخورد انسان‌های موفق در شرایط بحرانی و سخت تحقیق بیشتری کنیم، وگرنه موفق بودن در شرایط ایده‌آل که کار سختی نیست.