آیا می‌دانید فراداستان چیست؟ هر وقت که کتاب داستانی را در دست می‌گیرد تا بخوانید، خود را وارد یک دنیای خیالی و ساختگی می‌کنید که ساخته و پرداخته ذهن نویسنده اوست. گرچه ممکن است رگه‌هایی از واقعیت در داستان پیدا کنید، اما در نهایت نویسنده برای افزودن جذابیت و گیرایی به داستان مجبور است از دنیای واقعیت دور شود و به خیال روی بیاورد که اگر چنین نباشد اسم آن اثر را نمی‌توان داستان گذاشت، بلکه باید آن را مستندنویسی یا سفرنامه یا زندگی‌نامه یا امثال این‌ها نام نهاد.

داستان خیالی است. این را هم نویسنده می‌داند و هم شما. به بیان دیگر، شما می‌دانید که دارید یک ماجرای دروغین را تجربه می‌کنید. شما می‌دانید که نویسنده دارد به شما دروغ می‌گوید و نویسنده هم می‌داند که شما دارید دروغ‌های او را می‌خوانید. دروغ‌هایی که به زیبایی مهندسی شده‌اند تا یک دنیای دروغین مملو از آدم‌های دروغین را شکل بدهند. در طول داستان نیز اتفاقاتی دروغین برای این دنیا و شخصیت‌هایش رخ می‌دهند. هم شما به عنوان مخاطب و هم خود نویسنده به عنوان خالق اثر، هر دو خودتان را به آن راه می‌زنید و تصور می‌کنید که دروغی در کار نیست، در حالی که هر دو می‌دانید چه خبر است.

حال چه می‌شود اگر نویسنده‌ای به عمد بخواهد این دروغ را به روی مخاطب بیاورد؟ آن زمان است که بحث فراداستان به میان کشیده می‌شود.

فراداستان از کجا آمد؟

اسم فراداستان یا همان متافیکشن را اولین بار ویلیام هاوارد گاس، نویسنده آمریکایی در سال ۱۹۷۰ در یکی از کتاب‌هایش مطرح نمود (تصویر او را در ابتدای این نوشتار مشاهده می‌کنید). متافیکشن زمانی رخ می‌دهد که نویسنده یا خالق یک داستان خیالی از روی عمد و به صورت کاملا آگاهانه به مخاطب داستان خود یادآوری کند که هر آن‌چه تا به حال از داستانش می‌خوانده فقط یک داستان بوده و واقعیت نداشته است. گفتنی است که متافیکشن را نمی‌توان یک سبک دانست، بلکه فقط می‌توان آن را به یک تکنیک در شیوه روایت داستان محدود دانست.

همان‌طور که رابرت اسکولز، منتقد ادبی آمریکایی معتقد است، اوج شکل‌گیری متافیکشن به همان دوران سال ۱۹۷۰ باز می‌گردد که داستان‌پردازی آزمایشی سر زبان‌ها افتاده بود، ولی با این حال به دلایل مختلف این شیوه روایت داستان در آن زمان نتوانست جایگاه خاصی پیدا کند؛ تا این‌که نویسنده‌های مطرح سبک پست مدرن به استفاده از فراداستان در داستان‌های خود روی آوردند و آن را زنده کردند.

نوشتار مرتبط: چرا بهتر است داستان را با بیدار شدن شخصیت از خواب شروع نکنید؟

بین منتقدین و متخصصین امر در حیطه ادبیات، نسبت به متافیکشن نظرات مخالف و موافق زیادی وجود دارد. اکثر منتقدین وفادار به چارچوب‌های ادبیات کلاسیک بر این عقیده هستند که فراداستان فن خوبی برای به کار بردن در داستان‌نویسی نیست، چون بنیان مفهومی داستان را زیر سوال می‌برد. اما نویسنده‌ها و منتقدان علاقه‌مند به ادبیات پست مدرن، متافیکشن را تکنیک خوبی برای خلق موقعیت‌های جدید و راهی بی‌نظیر برای نوآوری در خلق داستان می‌دانند.

فراداستان چه شکل‌هایی دارد؟

متافیکشن خودش اشکال و انواع مختلفی دارد. اگرچه هدف نهایی نویسنده از به کار بردن چنین تکنیکی این است که مخاطب را از خیالی بودن داستان باخبر سازد و با این کار مرز بین واقعیت واقعی و واقعیت خیالی موجود در داستان را باریک‌تر نماید، ولی برای همین هدف راه‌کارهای مختلفی وجود دارد.

گاهی ممکن است نویسنده مستقیما مخاطب را خطاب قرار دهد و از او در مورد داستان سوالاتی بپرسد. گاهی نویسنده می‌تواند در درون داستان خود یک داستان دیگر بگنجاند و از این طریق این حس را در مخاطب ایجاد کند که انگار خواننده داستان، خودش در درون یک داستان زندگی می‌کند و فرد دیگری مشغول خواندن داستان زندگی اوست. یا این‌که نویسنده می‌تواند شخصیت‌های داستان خود را از این مساله آگاه سازد که دارند در یک دنیای خیالی و داستانی زندگی می‌کنند. نوشتن نظرات شخصی نویسنده داستان در پاورقی یا حتی در خود داستان هم یکی دیگر از شیوه‌های به کار گیری متافیکشن است. حتی برخی از نویسنده‌ها از روی خودشان یک شخصیت داستانی می‌سازند و آن را وارد داستان خود می‌کنند تا از این طریق به دیگر کاراکترهای داستان از آینده‌ای که در انتظارشان است خبر بدهند یا دست کم آن‌ها را راهنمایی کنند.

در چه آثار مشهوری از فراداستان استفاده شده است؟

یکی از مشهورترین آثار ادبی که در آن از متافیکشن استفاده شده است و نویسنده‌های سبک پست مدرن نیز برای اعتبار بخشیدن به فراداستان معمولا به آن اشاره می‌کنند، دن کیشوت اثر سروانتس است. اگر دن کیشوت را خوانده باشید می‌دانید که او یک آدم خود بزرگ‌بین و متوهم بود که به خاطر عشقش به مطالعه کتاب‌های شوالیه‌ای عقل خودش را از دست داده بود و فکر می‌کرد خودش هم واقعا یک شوالیه است. در این مجموعه کتاب، سروانتس از زبان دن کیشوت بارها ادبیات را مورد انتقاد و بررسی قرار می‌دهد، اما نمونه بارز متافیکشن در این مجموعه کتاب زمانی رخ می‌دهد که دن کیشوت در کتاب دوم با خبر می‌شود که یک نسخه جعلی از کتاب دوم دن کیشوت توسط نویسنده‌ای دیگر منتشر شده و دست به دست شده است (اتفاقی که هم در داستان دن کیشوت رخ داد و هم در واقعیت). در این کتاب دن کیشوت به محل چاپ و انتشار کتاب جعلی حمله می‌کند و آن را از بین می‌برد.

نوشتار مرتبط: آوای نویسندگی چیست و چگونه آوای مخصوص به خود را پیدا کنید؟

در اثر معروف ویلیام شکسپیر یعنی هملت نیز نشانه‌ای از متافیکشن وجود دارد. در جایی در میانه نمایش‌نامه، هملت (شخصیت اصلی داستان) نمایش‌نامه‌ای بسیار مشابه با نمایش‌نامه خود هملت را به عموی خود نشان می‌دهد. شکسپیر با این کار مرز بین بازیگر نمایش‌نامه و کاراکتر داستان را در هم می‌شکند و ذهن مخاطب را درگیر سوالاتی متمایز می‌سازد. البته شکسپیر فقط در هملت از فراداستان استفاده نکرده است، بلکه در برخی دیگر از آثار او نیز می‌توانید فراداستان را شناسایی کنید.

نویسنده مورد علاقه من یعنی استفن کینگ هم در کتاب «نکبت» اساسا با متافیکشن داستان‌نویسی کرده است. در داستان نکبت می‌خوانیم که پل شلدن که در داستان یک نویسنده مشهور داستان‌های رمنس دانسته می‌شود، یک مجموعه کتاب محبوب به نام نکبت را نوشته است. او در پایان این مجموعه کتاب‌ها قهرمان داستان خود را از بین می‌برد. در ادامه پل توسط یکی از طرفدارهای خودش، پرستاری به نام آنی ویلکس زندانی می‌شود. آنی که به خیال خودش پل را نجات داده است، از پل تقاضا دارد که پایان مجموعه داستان نکبت را تغییر دهد، به طوری که مطابق سلیقه آنی باشد.

داگلاس آدامز نیز با کتاب «راهنمای مسافران مجانی کهکشان» یکی دیگر از نمونه‌های بزرگ متافیکشن را رقم زده است. شخصیت‌های این داستان در طول داستان در مورد کتابی با عنوان راهنمای مسافران مجانی کهکشان حرف می‌زنند، یعنی کاراکترهای یک داستان با همین عنوان در مورد کتابی دقیقا با همین عنوان گپ می‌زنند. نویسنده با این تکنیک قصد دارد مخاطب را با داستان آشنا کند. کتابی که در داخل داستان از آن بحث می‌شود یک کتاب تخیلی است، اما مخاطب دارد یک کتاب واقعی را می‌خواند. از این متافیکشن‌تر دیگر نمی‌شود!

«زن ستوان فرانسوی» یکی دیگر از آثاری است که در آن فراداستان مشاهده می‌شود. جان فاولز، رمان‌نویس بریتانیایی این کتاب قصه عشق یک مرد مودب به زنی که حاکم منقطه‌ای در دوران ویکتوریا بوده است را شرح می‌دهد. در این رمان، یک راوی به داستان وجود دارد که به بخشی از داستان تبدیل می‌شود و راه‌های مختلف پایان یافتن داستان را شرح می‌دهد. چنین نمونه‌هایی در ادبیات، فراوان یافت می‌شوند، اگر نیک بگردید.

پایان‌نوشت

در مجموع، فراداستان یا متافیکشن می‌تواند تکنیک جالبی باشد برای نوآوری و شکستن کلیشه‌های قدیمی در ادبیات. اما همان‌طور که مشخص است، نوشتن فراداستان کار چندان ساده‌ای نیست و نویسنده باید قدرت بالایی در داستان‌نویسی داشته باشد تا بتواند یک متافیکشن بی‌نقص را خلق کند، به شکلی که مخاطب بیش از حد سردرگم نشود. برای درک بهتر این فن محبوب بین نویسنده‌های پست مدرن، توصیه می‌کنم دست کم کتاب‌هایی که در این مقاله به آن‌ها اشاره کردم را با دقت مطالعه کنید تا بهتر متوجه نکات ظریف فراداستان بشوید.

برچسب گذاری شده در:

,